نسخه چاپی متن از سایت محراب
"متن توسط هوش مصنوعی پیاده و تنظیم شده است"
السَّلَامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلَی آبَائِهِ، فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ، وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلاً وَ عَیْناً، حَتَّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً.
ان شاء الله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم؛ صلواتی سرداری مرحمت کنید. (اللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ).
ان شاء الله زیارت همه حضرات معصومین روزی همهمان بشود؛ بهخصوص مدینه منوره روزیمان بشود و چنین ایامی در کنار مضجع شریف رسول گرامی اسلام و اهلبیت و مادرمان حضرت زهرا (سلام الله علیها) باشیم. هرچقدر مشتاق زیارت و محتاج شفاعتشان هستیم، صلوات دوم را بلندتر مرحمت کنید. (اللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ).
خب، در این دو شبی که گذشت، ما بحثی را داشتیم که اگر باور داریم تاریخ تکرار میشود ـ که این باور در روایات ما آمده که تکرار تاریخ قطعی است ـ خب، آنچه که در صدر اسلام واقع شد و یا در مواقع دیگر، برای ما هشداری است تا اینکه ما نسبت به آنها توجه ویژهای داشته باشیم؛ که نکند ما غافل باشیم از عکسالعمل بهموقع، و لذا خسران شامل حال ما بشود.
من یک مثالی بزنم؛ که خب شبهای گذشته مثال اولمان این بود که بعد از رحلت پیغمبر (ص)، مردم در یک حزن شدیدی واقع شدند که تدبیر از دستشان رفت؛ یعنی مؤمنان آنچنان این حزن فراگرفتشان که تدبیر از دستشان رفت و حواسشان پرت شد. خب، مصیبت هم عظیم بود؛ یعنی یکدفعه پیغمبرِ «رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ»ای که اینجور پدر مهربان برای همه بود و همه دوستش داشتند و عشق میورزیدند، یکدفعه از میان مردم رفته است. مردم بهتزده و حیرتزدهاند. عدهای که از قبل نقشه داشتند، توانستند در دوران بهت مردم، چهکار کنند؟ از این غفلت استفاده بکنند و موجی را سوار بشوند که این سوار شدنِ بر موج، نتیجهاش شد یک هزار و چهارصد سال انحراف!
خب، این غفلت مردم که نتوانستند جمع کنند بین آن مصیبت و تصمیمگیری بهموقع و در صحنه بودنِ بهموقع، آیا برای ما ممکن است تکرار بشود یا نه، این فقط مخصوص یک زمان است؟ نه! اینکه دشمن از فرصتهایی که یکدفعه یک بهتی در جامعه ایجاد میکند و یک شوکی در جامعه ایجاد میکند، سوءاستفاده میکند، از قبل نقشه دارد و مراقب است که آنجا به بهترین وجه وارد بشود. اگر مؤمنان در عینی که آن شوک وارد میشود و آن بحران وارد میشود، آنجا مراقبه هم داشته باشند بر وجوه دیگر کار، آنجا غافلگیر نمیشوند.
یک مثال دیگری بزنم برایتان؛ این مثال هم خیلی جانسوز است. ببینید، کوفه در اختیار مسلم بن عقیل بود؛ یعنی مسلم که آمد، علناً مردم بیعت کردند و تا هجده هزار نفر بیعت، رسماً گفته شده و ذکر شده است. اما عبیدالله بن زیاد مخفیانه و با لباس مبدل وارد کوفه شد، بهطوری که نه لشکری داشت و نه خلاصه پشتیبانیای در درون کوفه داشت. آمده مخفیانه با لباس مبدلی که احتمال دادند شاید حضرت باشد و امام حسین (ع) باشد؛ مردم به خاطر این شبهه، هیچ مقابلهای با او نکردند. آمد و رفت در کاخ کوفه مستقر شد. وقتی مستقر شد، جوّ کوفه علیهاش بود؛ چون با مسلم بیعت کرده بودند و حاکمان کوفه قدرت برخورد نداشتند، چون جمعیت مؤمنان به مسلم و بیعتکنندگان خیلی زیاد بود. چهکار کرد؟
دیشب یک بحثی را شروع کردیم؛ گفتیم در یک جامعه اگر دهکهای مختلف را در نظر بگیریم، به این معنا که جامعه را تقسیم کنیم به ده قسمت و ده طایفه و دسته:
این دو دسته را در نظر بگیرید. هر کدام از این دو دسته حضور پررنگتری در جامعه پیدا کنند ـ یعنی بیایند در جامعه دیده بشوند و مردم ببینند که اینها هستند ـ وقتی دیده میشوند، چون هشت دسته دیگر بین این دو تا هستند (اینها اولی بودند، یکی هم آخری؛ هشت دسته دیگر هستند)، از این هشت دسته، دو دسته به اینها خیلی نزدیکاند؛ یعنی اگر اینها را گرفتیم دسته دهم، دسته نهم و دسته هشتم خیلی به مؤمنان نزدیکاند. یک تلنگر میخواهند، اشاره میخواهند، یک حرکت میخواهند که اینها هم بیایند.
من مثال بزنم؛ ما مثلاً در دانشگاه میخواستیم این را ترسیم عینی بکنیم. دارم خط حرکت کاری را ترسیم میکنم که ببینیم باید چهکار کنیم و وظیفه چیست؛ نمیخواهم فقط علمی صحبت کنم، میخواهم امروز عملیاتی صحبت کنیم که ما چهکار کنیم گرفتار جریان غفلت نشویم و خدای نکرده دشمن نیاید یکدفعه بزند و ببرد.
خب، در دانشگاهها که بودیم، آن دسته اول (یا دهم) را علامتش را به عنوان یک شاخصه ساده که قابل ارزیابی باشد، میگفتیم:
ببینید، نمیخواهم بگویم این علامت همهجا هست، اما دارم به عنوان یک مدل نمونه میگویم که اگر بخواهیم دستهبندی کنیم که در شرایط بعد چطور عمل کنیم. این دو دستهای که نماز میخوانند ـ منتها بعضیهایشان اول وقت در اتاق هم میخوانند و مقید هم هستند، و بعضیها هم بالاخره میخوانند ـ اینها یک اشاره میخواهند. به بچهها میگفتم که ببین، نماز را اگر گاهی بیندازی در صحنِ بهاصطلاح دانشگاه یا خوابگاه، جایی که مانع هم نباشد اما دیده بشود؛ وقتی دیده میشود، اینها میبینند که نه، اینهایی هم که نماز میخوانند کم نیستند! میبینند و میخواهند نماز را بخوانند، میآیند اینجا میایستند و میخوانند. میبینی همان دسته بعدی و دسته بعدی راحتتر ـ وقتی اینجا مسئله دیده میشود ـ ملحق میشوند. وقتی حضور دیده میشود، الحاق سریعتر است.
آنوقت اگر دو دسته بعدی ملحق بشوند و سه دسته در محیط ـ بهاصطلاح حالا چه دانشگاه است، چه محیط جامعه است ـ حضور پیدا کنند، کار تمام است! و اینجا دیگر از طرف مقابل قدرت عرض اندام دیده نمیشود؛ به این صورت که آنها میبینند جمعیت حاضر خیلی زیاد است و اگر بخواهند کاری بکنند، هزینهبر است؛ اینجا باید بهاصطلاح خرج کنند و ممکن است صدمه داشته باشد.
اولاً آن دو دسته نزدیک به طبقه پایینی (که فعالان ضدفرهنگی بودند) به طرف آنها جذب نمیشوند؛ وقتی که میبینند فضا به نفع اهل ایمان است، آن دو دسته نمیآیند؛ چون آن دو دسته اگر کاری سخت باشد، اصلاً حاضر نیستند ملحق بشوند. خود آن فعالان ضدفرهنگی هم وقتی میبینند که جریان سخت است و حضور طرف مقابل جدی است، به این راحتی راه حضور پیدا نمیکنند. درست است؟
شما فکر میکنید در جریان جنگ، چند درصد مردم در جریان جنگ حضور پررنگ داشتند؟ اما حالِ کشور، حالِ چه بود؟ جنگی بود! یعنی مردم همه احساس جنگ را میکردند؛ اما شاید در خوشبینانهترین تعبیرات میگویند پانزده درصد! پانزده درصدِ مردم در ارتباط مستقیم و غیرمستقیم بودند (نه فقط مستقیم؛ مستقیم و غیرمستقیم، تدارکات، پشت جبهه، آماده شدن، نمیدانم خانوادههای مجاهدان). پانزده درصد مردم در جنگ مرتبط بودند ـ مستقیم و غیرمستقیم ـ اما جوّ کشور چه بود؟ حالت جنگ داشت. چرا؟ چون این پانزده درصد در صحنه حاضر بودند، دیده میشدند و فعال بودند. دقت میکنید؟ حالا با انواع فعالیتها؛ یکی در جبهه میجنگید، دیگری در حقیقت کارش چه بود؟ اکرام خانواده شهید را میکرد، ارتباط میگرفتند، پشتیبانی جبهه میکردند و کارهای مختلفی که این نگاه را ایجاد میکرد که پانزده درصد مرتبط بودند، اما صد درصدِ کشور با جنگ دیده میشد؛ چون اینها حضورشان فعال بود.
از آن طرف، انقلاب هم همینجور؛ درصد آنهایی که فعال در انقلاب بودند برای پیروزی انقلاب، درصد زیادی نبود ـ حالا چون آمارها مختلف است من نمیگویم، ولی از جنگ بیشتر نبود ـ اما در عین حال موجب پیروزی انقلاب شد. دقت بکنید، اینها مدل کاری است؛ یعنی دارد نگاه دینی به ما نشان میدهد که راه برای اینکه غلبه مؤمنان و ایمان در جامعه شکل بگیرد، راهش چیست؟ حضور پررنگ! نه اینکه یکدفعه یک تظاهرات بکنند و تمام شود، بلکه استمرارِ حضور پررنگ مهم است. (دست شما درد نکند). این استمرارِ حضور پررنگ تأثیرگذار میشود.
ببینید، برای اینکه مثال را عرض کنم: عبیدالله وارد قصر شد؛ هیچ کسی را در بیرون قصر ندارد، اما شروع کرد به کسانی که میدانست اینها فعالین ضدفرهنگی هستند، کمکم دل دادن. اینها را یکییکی هی آورد، ارتباط گرفت باهایشان و شروع کرد اینها را به کار گرفتن که قشر بعدی را جذب کنند؛ پول خرج کرد، کمک کرد، دل داد، وعده داد که مثلاً اگر مستقر شدیم چه میکنیم.
طولی نکشید؛ ببینید، عبیدالله نزدیک بهاصطلاح اوایل ذیالحجه وارد چه شده؟ وارد کوفه شده است. اوایل ذیالحجه، یعنی هشتم ذیالحجه مسلم چه شده؟ به شهادت رسیده! چند روز بوده که این آمده؟ شاید بیشتر از ده پانزده روز نبود که آمد و با حرکتهایش، مردم پشت مسلم را ـ که همه کوفه پشتش بودند ـ خالی کردند! و بعد هم به جای اینکه لشکری از شام بیاورد، هیچ لشکری نیاورد؛ لشکر را هم از کجا پیدا کرد؟ از خود مردم کوفه! و در مقابل امام حسین (علیه السلام) هم چهکار کردند؟ از همینجا لشکرکشی را ایجاد کرد. یکدفعه قدرت تغییر چقدر شد! یک کسی که مخفیانه وارد شده، میترسید و یار نداشت که علنی بیاید.
دقت بکنید، خیلی کار و حرکت جدی است. اگر ما درست دقت بکنیم، ببین چقدر کار میشود کرد! چقدر کار راه دارد! باور میخواهد؛ فقط اینکه: «کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللهِ». واقعاً اگر ایمان در کار باشد… این که کافر بود و فاجر بود، توانست از همین قاعده استفاده بکند؛ حالا اگر ایمان در کار بیاید، ببین چقدر مضاعف میشود!
اگر ما باور کردیم که وظیفهمان این است که ابتدا در جامعه خودمان، حلقه ایمانی را در آن حضور پررنگ و آشکار بکنیم ـ آن هم نه اینکه یک تظاهرات بکنیم و برویم خانهمان بنشینیم ببینیم درست میشود و بگوییم با این تظاهرات حل است؛ تظاهرات خوب است، اما استمرارش مهم است. ورود سادهتر است، استمرار و بقا سخت است ـ که این را بقا بدهیم؛ چهکار کنیم که این بقا ایجاد شود؟ که ما بتوانیم آن حیات ایمانی را ابتدا در جامعه خودمان و بعد هم بعد از جامعه خودمان، به تعبیر حضرت زهرا (سلام الله علیها) در خطبه فدکیه: «قَادَةً إِلَی الْأُمَمِ»؛ بعد از اینکه «أُمَنَاءَ عَلَی أَنْفُسِکُمْ» که شما را امنا بر نفس خودتان (یعنی جامعهتان) قرار داد ـ درست است؟ ـ آنوقت «قَادَةً إِلَی الْأُمَمِ» هم بشویم؛ یعنی نگاه جهانی!
اگر نگاهمان این بود که حقیقتاً ما باور داشتیم که دین ما ـ این باور خیلی مهم است ـ پاسخ تمام مشکلات مردم جهان است و یقین به این داشتیم، قطعاً بدانیم… خدا رحمت کند حضرت آیتالله مصباح را؛ ایشان میفرمودند: «من هر جا رفتم ـ فرمودند چهل کشور رفتم ـ هر جا رفتم حرف زدم و صحبت کردم، دیدم زمینه قبول خیلی زیاد است؛ موانع خیلی کم است و زمینه قبول خیلی زیاد است.» لذا ما نتوانستیم و باور نکردیم که میتوانیم این کار را بکنیم. اگر این باور در وجود ما شکل بگیرد که خدا وعده داده که: «کَتَبَ اللهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ»؛ وعده قطعی الهی است که غلبه محقق بشود و غلبه قطعی است از جانب وعده الهی، اما ما باور نکردیم و اقدام نکردیم.
اگر این نگاه ایجاد بشود که نگاه جهانی داشته باشیم، نگاه جهانی باعث میشود مشکلات کشور قابلتحملتر بشود و کوچکتر! آدم وقتی میبیند که هدف و غایتش خیلی بزرگ است، آن هدفهای جلویی و مشکلات خیلی کوچک میشوند به نسبت آن هدف بزرگ. درست است؟ قابلتحملتر میشوند و شرح صدر بیشتر میشود.
این نگاه را اگر کردیم، چه کنیم که آن جریان را بتوانیم شکل بدهیم؟ چهکار کنیم تا بتوانیم آن جریان حضور پررنگ را شکل بدهیم که مؤمنان، فعالین و دغدغهمندان در جامعه حضور داشته باشند؟ ببینید، در قرآن الی ماشاءالله روشهای مختلفی ذکر شده؛ مثلاً الان من سه تا آیهاش را فقط زود ذکر میکنم و میخواهم به یکیاش بپردازم ان شاء الله.
ببینید، جریان عیسی (علیه السلام) که پیش میآید، مؤمنان به حضرت عیسی (علیه السلام) خیلی زیاد میشوند بعد از مدتی که دعوت حضرت… حالا طبق نقل تورات ـ یعنی طبق نقلی که در کتابهای منتسب است، چون تورات که خودش قبل از عیسی (علیه السلام) بوده، اما کتب مقدسی که ذکر میکنند ـ عیسی (علیه السلام) سیسالگی به نبوت مبعوث شده و سیوسهسالگی «رفع» صورت گرفته است. این یک قدم خیلی مدخلیت دارد برای اینکه آدم احساس بکند…
من هر موقع این را میگویم، یاد یک قصهای میافتم ـ حالا وسط کلامم هم هست، ولی واقعاً بگویم ـ یک جایی من صحبت میکردم در یک دانشگاهی؛ آنجا خلاصه در رابطه با «یَقَظَه» و بیداری صحبت میکردیم. ماه رمضان بود، روز یازدهم ماه رمضان بود. سرد هم بود هوا؛ زمستان بود و ماه رمضان در زمستان افتاده بود. بعد آنجا هم این بهاصطلاح چیلرهایی که گرمکننده است از کار افتاده بود و آنجا هم سردسیر بود؛ دیگر مجبور شدند دانشگاه را تعطیل کنند. وقتی تعطیل کردند آن روز، سرویسهایی که برای این دانشگاه (که خارج از شهر بود) میآمد و اتوبوسها محدود بود. وقتی که اتوبوسها آمدند سوار کنند، خب یک عدهای ـ مثلاً یکدهم جمعیت ـ میشد سوار بشوند در این اتوبوسها. این اتوبوسها که راه میافتاد، هر کسی یک ذره جای پا پیدا کرده بود سوار میشد. این اتوبوسهای ۳۰۲ قدیمی را دیدهاید؟ اتوبوسهای شرکت واحد سابق ـ نه، حالا دیگر سپری نداردها ـ ببینید سپر عقب و جلویش خیلی نازک است. باور بکنید این درِ عقب که باز بود، یکی پا گذاشته بود روی لبه سپر، دستش را داده بود و یکی از اینهایی که تو بودند گرفته بود و با این وضع میخواست مثلاً ده پانزده کیلومتر تا شهر خودش را برساند!
احساس عجیبی کردم؛ آمدم و واقعاً همینجور ایستادم، من اتوبوسها را دیدم و اشک میریختم. آمدم در مسجد ـ خب خیلی بیشترِ بچهها مانده بودند و نشده بود که بروند ـ گفتم: همه اینکه این ده یازده شب و روز من صحبت کردم که «بیدار شدن، دنبالش حرکت است»، اینجوری دیده شد! یعنی اگر آدم قصد حرکت بکند و ضرورت حرکت را ادراک بکند و بفهمد، دنبال این نیست که یک صندلی پیدا کند، حتماً بنشیند، بعد جایش خوب باشد، خنک باشد و بعد راه بیفتد بگوید حالا میآیم! نه، این رفتن که هنر نیست؛ آنجایی که آدم بفهمد چقدر ضروری است، یک نوکِ جای پا پیدا کند، خودش را بند میکند تا برود! این معلوم میشود ضرورت را خوب احساس کرده و فهمیده چقدر ضروری است.
الان اگر میگوییم باید حضور پررنگ داشت، ما سرِ سیری داریم میگوییم «حضور پررنگ»! اگر باور کردیم حکم خدا در جایی زمین میخورد، انسان غیرتی بشود، برآشفته بشود، برافروخته بشود و بگوید چه کاری از من برمیآید؟ ممکن است بخواهم بروم جلوی پای کسی التماس کنم که تو را به خدا حکم خدا را اجرا کن! اگر آدم بداند حکم خدا چه ارزشی دارد، این کارش هم لازم است؛ گاهی حتماً با زور و قلدری نیست که آدم بگوید اگر نکنی میزنم! اگر آدم بخواهد بچهاش را برگرداند، چقدر نقشه میکشد که بچهاش چه بشود؟ برگردد! به این رو میزند، به او رو میزند، به او اصرار میکند، به او توصیه میکند که تو یک کاری بکن؛ یعنی اینور و آنور میزند تا چه بشود؟ بچهاش نکند از دست برود! چقدر سخت میشود برایش.
این حضور پررنگ اساسش اینجوری است که آدم به این ضرورت برسد که نکند جریان حضرت زهرا (سلام الله علیها) دوباره تکرار بشود! نکند جریان کوفه با مسلم دوباره در غفلت و شل بودن تکرار بشود! که هر کدام از اینها، مصیبتهایی که ایجاد کرد، با اینکه جمعیت مؤمنان زیادتر بود ایجاد شد، نه در جایی که مؤمنان در اقلیت بودند! نه، هم جریان مدینه با اکثریت مؤمنان ایجاد شد، هم جریان کوفه با اکثریت مؤمنان ایجاد شد.
یک مثال دیگر بزنم ـ حالا آن حرف قبلیاش از دست رفت ـ مثالی که دارم: ببینید جریان حضرت موسی (علیه السلام). حضرت موسی (علیه السلام) ببینید چهل سال در بین قوم زحمت کشید. آن چهل سالی که در بین قوم بود، بعد از اینکه از دریا عبور کردند و معجزه عظیم را دیدند، آمدند این طرف دریا. دو ماه یا سه ماه از حضور موسی در این طرف دریا گذشته است؛ غرق شدن فرعونیان را دیدند که حدود سیصد سال بر گرده بنیاسرائیل سوار بودند و اینها را ـ تعبیر قرآن این است: «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ» ـ مطیع و برده کرده بود برای خودش. اینها دیدند چطور فرعونیان بهاصطلاح بالا و پایین پرت میشدند در دریا و غرق شدند.
بعد آمدند این طرف؛ شاید این اولین واقعهاش چند روز بعد است ـ بعضی جاها میگویند به هفته نکشیده بوده ـ وقتی میبینند که آن بهاصطلاح قریهای که دارند آن بت را میپرستند، تعبیر این است: «قَالُوا یَا مُوسَی اجْعَلْ لَنَا إِلَهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ»؛ ما از این خداها میخواهیم! دیدنی باشد و بتوانیم با چشم خدا را ببینیم، از اینها! آن خدایی که اینها را از دریا عبور داده، دریا را شکافته، بعد هم آنها را غرق کرده و کسانی که سیصد سال گرده اینها را له کرده بودند، آنها را اینجور بهاصطلاح از بین برده؛ چند روز گذشته است! شما باشید خداییاش چهکار میکنید؟ چطور موسی با اینها صبر کرد؟
بعد از این آمدند، دو ماه یا سه ماه گذشته که موسی (علیه السلام) آنجا میگوید من بروم طور، قوانینی را از خدای سبحان بگیرم و بیاورم برای ایجاد جامعه و اداره جامعه. وقتی به کوه طور رفته که: «وَ وَاعَدْنَا مُوسَی ثَلَاثِینَ لَیْلَةً»؛ ابتدا سی شب بود، بعد این ده شب را خدا اضافه کرد («وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ»). در این ده شب که دیرتر آمد موسی (علیه السلام)، اینها گوسالهپرست شدند! گوساله را درست کردند و پرستیدند.
اگر شما جای موسی (علیه السلام) بودید، یا جای حضرت هارون بودید که موسی به او فرمود: «اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لَا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ»؛ میدیدید قومی که موسی چهل سال بهاصطلاح در بینشان بود ـ غیر از آن چهل سال اول موسی که هوایشان را داشت، این چهل سال دوم در بین اینها بود ـ و اینجور به اینها رسید و نجاتشان داده، حالا ده روز دیر کرده است! من هرچه فکر میکردم که هارون (سلام الله علیه) چه کشید؛ میدید که او نبی الهی است، رسول الهی است و میدید که اینها دارند چهکار میکنند!
تعبیر روایات این است که: «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی»؛ یا علی! به امیرالمؤمنین (ع) خطاب میکند که تو مثل هارون هستی. در جنگ تبوک که امیرالمؤمنین را حاکم مدینه گذاشت و پیغمبر رفت، منافقین آمدند گفتند: علی! تو مثل زنها هستی، پیغمبر تو را نبرد و جا گذاشت! حالا امیرالمؤمنین که در همه جنگها جلودار بوده، چون پیغمبر نقشه منافقین را میدانست که قرار است در مدینه آشوب کنند، امیرالمؤمنین را گذاشت که هوای مدینه را داشته باشد. بعد آنجا پیغمبر فرمود: «یَا عَلِیُّ أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی»؛ یعنی مقام هارون نسبت به موسی، مثل مقام امیرالمؤمنین نسبت به پیغمبر است.
آنوقت این مقام هارون دارد میبیند جلوی چشمش چه شده؟ مردم گوسالهپرست شدهاند! گوسالهپرستها اول پنج نفر بودند؛ دقت بکنید، پنج نفر بودند که طرح مسئله را ریختند؛ یک خانواده هم بودند، پنج نفر فامیل بودند. این پنج نفر توانستند در فعالیت و دقت و کارایی… چقدر ببینید در نظام شرک و کفر آنها چقدر کار میکنند، آنوقت ما در نظام ایمان با باورمان و پشتوانه خدا چقدر داریم کار میکنیم! این پنج نفر، یک لایه طرفدار و عابدِ در حقیقت گوساله پیدا کردند که دنبال این لایه بودند و قبولشان داشتند. یک لایه فعالِ ضدفرهنگی هم فعال شد که نه فقط گوسالهپرست بودند، بلکه چهکار کردند؟ تبلیغ گوسالهپرستی هم کردند!
پس چند لایه شد تا الان:
موسی (علیه السلام) وقتی برگشته، شما فکر کنید این جامعه را هارون چطوری حفظ کرد که از هم نپاشد! حتی تا مرز گوسالهپرستی رفت، ولی یک نقطه مشترکی داشتند ـ این عجیب است ـ نقطه مشترکشان این بود که اینها گفتند اگر موسی بیاید ـ همین گوسالهپرستها گفتند ـ اگر موسی بیاید بگوید این کار غلط است، ما قبول میکنیم و برمیگردیم! یعنی در اصلِ ارتباط با موسی، اینها چه داشتند؟ قبول داشتند؛ اما موسایی که هارون را جانشین گذاشته قبول نداشتند، و موسایی که بقیه احکامش بر توحید بوده را قبول نداشتند!
وقتی موسی (علیه السلام) میآید اینجا، شما فکر کنید با چه مواجه میشود که: «وَ أَلْقَی الْأَلْوَاحَ»؛ که وقتی میگوید موسی آمد و دید… خدا به او خبر داد، میگویند خبر داد و خلاصه موسی فهمید، اما تا نیامد و ندید گوسالهپرستی را، اینقدر برآشفته نشد! آنوقت آن جریان خیلی تحلیلش عظیم است که یکدفعه جریان جامعه به چه سمتی رفت؛ اما هارون با سیاست نگذاشت بند اصلی چه بشود؟ گسسته بشود! نگذاشت بگوید ما دوازده هزار نفر قهر میکنیم و میرویم و شما به هر جوری که خلاصه شد، شد و بگذار عذاب بیاید؛ نه، نگه داشت تا موسی برگردد. موسی (علیه السلام) که برگشت، آنوقت چهکار کرد؟ آنوقت آن گوساله را آتش زد و اینها توبهشان خیلی توبه سختی بود: «فَتُوبُوا إِلَی بَارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ». ببینید، پس اگر حضور پررنگ در جامعه با اهل ایمان باشد، ایمان جلو میرود.
میخواستم سه تا از قصههای قرآن را بگویم؛ قصه دیگر گذشت وقتش. جریان عیسی (علیه السلام)؛ وقتی که دید جامعه به او ایمان آوردند، اما مؤمنان اغلبشان زندگیشان کافرانه است ـ «فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسَی مِنْهُمُ الْکُفْرَ» (آیه ۵۲ سوره آلعمران)؛ «قَالَ مَنْ أَنْصَارِی إِلَی اللهِ» ـ روشش این بود که آمد یک عدهای را کنار خودش قرار داد که دینداری را از عیسی (علیه السلام) ببینند، نه اینکه فقط بشنوند! با خودش همسفر کرد و با خودش بودند. روش اینها… ما امروز باید چهکار کنیم؟ این یک روش بود که بعد اینها مدتی کنار عیسی بودند، بعد اینها را پخش کرد تا مردم دینداری را در وجود آنها ببینند که دینداری یعنی این؛ نه اینکه فقط بشنوند! این یک روش.
یک روش دیگری که فقط اشاره بکنم ـ چون وقت گذشته ـ حرکت «ربّیون» بود («وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ»)؛ که این حرکت ربّیون امروز جواب میدهد. اگر ما بخواهیم ـ همچنان که روی جریان حضرت موسی و حضرت عیسی باید کار کرد ـ روش ربّیون جواب میدهد؛ یعنی حلقههایی که چه از آقایان و چه از خانمها شکل بگیرد که اینها به خاطر آن دوامِ کار (نه فقط حضور در یک تظاهرات)، این حلقهها ارتباط زنجیرهای پیدا کنند؛ یعنی اگر یک حلقه ده نفره شکل میگیرد، این ده نفر هر کدام یک حلقهای را شکل بدهند که آن حلقه یک مرتبه ممکن است ضعیفالایمانتر هم باشند؛ عیب ندارد! اما رابطه، یعنی بر اساس رابطه گرم و صمیمی و اخوت ایمانی شکل بگیرد.
رابطه اخوت ایمانی و رفتوآمد؛ «تَلَاقَوْا فِی بُیُوتِکُمْ» و «تَزَاوَرُوا فِی بُیُوتِکُمْ»؛ تعبیر روایات این است که این رفتوآمدهای شما، احیای امر ما و حیات امر ماست («فَإِنَّ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِأَمْرِنَا»). این رفتوآمدها را زیاد کردن بین مؤمنین؛ آنوقت میفرماید: «تَلَاقَوْا فِی بُیُوتِکُمْ»، به خانههای مؤمنان بروید؛ یعنی در محلهها و کوچهها، خانههای مؤمنین ظرفیت رفتوآمد پیدا کند. چرا؟ تا حضور پررنگ دیده بشود! در هر کوچه و هر برزن و هر جایی که رفتوآمد مؤمنان دیده بشود که میروند و میآیند، این حضور پررنگ، شیطان را طرد میکند و دفع میکند؛ همانجور که در جنگ بدر ـ دیشب روایت را خواندیم ـ وقتی شیطان دید که مؤمنان در جنگ بدر سفت ایستادهاند، شیطان «نَکَصَ عَلَی عَقِبَیْهِ»، یعنی فرار کرد! شیطان که برود، پشتوانه نیروهای شیطانی از دست رفته و متزلزل میشوند و شکست میخورند.
پس راه امروز این است: مؤمنان حالت زنجیرهوارِ «ربّیون» پیدا کنند. ربّیون حالشان این است که دستشان در دست بالاتری است، ولی دست پایینتری را هم گرفتهاند؛ یعنی با یک دست، دستشان در دست بالایی است و دارند دائماً تغذیه میشوند (نه اینکه خودشان را خودکفا بدانند)، و در یک دست دیگر، دستشان را دراز کردهاند به سمت کسانی که پایینترند؛ که: «وَ کَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً»؛ شما امت وسط هستید، باید یک بار دستتان را به سمت نبی بدهید و از آن طرف دست مردم را بگیرید.
اگر این نگاه را دیدیم، خدمت، محبت، روابط و اخوت در جامعه اگر بین مؤمنین شدید شد و شرح صدر ایجاد شد، این آن بهاصطلاح حضور پررنگِ دائمی مؤمنان را در جامعه ایجاد میکند؛ باعث میشود «فاطمیه» ایجاد نشود! باعث میشود جریان کوفه تکرار نشود! و الا در یک بحران، در یک شوک، در یک مصیبت عظیم، یکدفعه تا مؤمنان سرشان گرم است، دشمنان چهکار میکنند؟ دشمنان میزنند و میروند جلو، بهطوری که تا ما به خودمان بیاییم، میبینیم تمام شده و رفته است دیگر! آن قدرت را باید از قبل با زنجیره ارتباط، رابطهها، تشکیلات ایمانی و روابط اخوت مؤمنین قوی کرد.
خب، دیگر فرصتی نیست و الا اینها هر کدام جای باز شدنِ عملیاتیتر دارد. الان امروز هر کسی با خانوادهاش، ارحامش، نزدیکان و دوستانش… چقدر اسلام مناسبت درست کرده! صله ارحام چقدر قوی است، همسایگان چقدر سفارش شده است، درست است؟ از آن طرف خلاصه روابط اخوت چقدر سفارش شده؛ امام میفرماید شما به دیدار هم بروید، «فَإِنَّ ذَلِکَ قُرْبَةٌ إِلَیَّ»؛ اگر رفتید به دیدار هم، نزدیک شدن به من است؛ به منِ امام اگر میخواهید نزدیک شوید، رفتوآمد شما با هم است.
شکلگیری این حلقههای ربّی امروز به عنوان چیست؟ ضرورتی است که تجربه تاریخ به ما نشان میدهد؛ و الا طوری میشود که دوباره، دوباره و دوباره همان تکرار تاریخ ـ نعوذ بالله ـ برای ما واقع میشود؛ با اینکه مؤمنین کثیر بودند، خیالشان راحت بود و سرشان کلاه رفت! همانجا سرشان کلاه رفت. ان شاء الله که مادرمان حضرت زهرا (سلام الله علیها) آن حالِ ما را در شناخت تکالیفمان، و عزممان و جزممان را در انجام تکالیفمان ان شاء الله یاری بکند تا سادهلوح و با حالتِ خاطرِ آسوده نباشیم.
خب، امیرمؤمنان (علیه السلام) شب شهادت فاطمه (سلام الله علیها)… روایت میگوید روز قیامت خدای سبحان به فاطمه میگوید: «فاطمه جان! درخواستی داشته باش، چیزی از ما بخواه.» حضرت به خدای سبحان عرضه میدارد: «خدایا! أَنْتَ الْمُنَی وَ فَوْقَ الْمُنَی؛ تو همه آرزوی من هستی و تو فوق آرزوی من هستی؛ اما خدایا! اگر بخواهم یک خواسته داشته باشم، این است که محبین من و محبینِ محبین من را به آتش نسوزان!» خدا میفرماید: «فاطمه جان! من هزار سال قبل از اینکه خلقتی صورت بگیرد، بر خودم عهد کردم که محبین تو را و محبینِ محبین تو را به آتش داخل نکنم.»
قربان مادرمان بروم که اینجور درون صحرای قیامت، آنچه که به فکرش است ـ اگر یک خواسته مستجاب بخواهند برایش قرار بدهند ـ آن خواسته را برای محبینش، که ما که آمدیم در این مجالس ادعای محبت داریم، قرار داده است.
امیرمؤمنان (علیه السلام) وقتی که فاطمه را با آن تشییع شبانه ـ که آیا در خانه بوده یا بقیع ـ دفن کرد، بعد روایت میفرماید: «فَلَمَّا نَفَضَ یَدَهُ مِنَ التُّرَابِ، هَاجَ بِهِ الْحُزْنُ»؛ وقتی که دفن تمام شد و بلند شد، دستش را از خاک تکاند، یکدفعه تمام غم عالم به حضرت هجوم آورد. رو کرد به قبر پیغمبر (ص): «السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللهِ عَنِّی وَ عَنْ ابْنَتِکَ النَّازِلَةِ فِی جِوَارِکَ»؛ از جانب خودم و از جانب دخترت سلام میکنم. «یَا رَسُولَ اللهِ! قَلَّ یَا رَسُولَ اللهِ عَنْ صَفِیَّتِکَ صَبْرِی»؛ صبرم دیگر تمام شد، «أَمَّا لَیْلِی فَمُسَهَّدٌ»، شبهایم دیگر به بیداری میگذرد.
آنجا دارد که دخترت… «فَلَقَدْ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِینَةُ»؛ آن ودیعهای که به من دادی، به تو برگرداندم. اما این ودیعه چگونه به علی داده شد و چگونه برگشت؟ میفرماید: «سَتُنَبِّئُکَ ابْنَتُکَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَی هَضْمِهَا»؛ دخترت به تو خواهد گفت که چطور امتت بر هضم حق او و ستم بر او، همه با هم اجتماع کردند که لهش کنند! «بِتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَی هَضْمِهَا»… میفرماید از او سؤال کن: «فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ»؛ از او سؤال کن و احوالش را بپرس، ببین چه بر سرش آوردند!
اما علی جان! اینجا تو فاطمه را دفن کردی؛ فاطمه از تو خواسته بود که بعد از دفن، مرا زود ترک نکن، آن لحظهای است که من احتیاج دارم و هر کس احتیاج دارد، بالای سر من قرآن بخوان… اما کی و به کجا؟ یا اباعبدالله! جنازه حضرت را در بیابان رها کردند، سه روز در بیابان…
صَلَّی اللهُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللهِ.