محراب
چاپ / ذخیره PDF

حضور پر رنگ و حکیمانه مومنان، ۲

نسخه چاپی متن از سایت محراب

"متن توسط هوش مصنوعی پیاده و تنظیم شده است"

 

السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ، وَلَعْنَةُ اللهِ الدَّائِمَةُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.

دعای سلامتی امام زمان را می‌خوانیم که ان‌شاءالله سلامتی حضرت، سلامتی امتش هم هست و سلامتی امتش، سلامتی نایبش هم هست؛ لذا با تمام توجه برای سلامتی حضرت دعا می‌کنیم:

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيّاً وَحَافِظاً، وَقَائِداً وَنَاصِراً، وَدَلِيلاً وَعَيْناً، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً، وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلاً.

ان‌شاءالله ارض قلوب ما به اطاعت حضرت ولی‌عصر آراسته بشود و اطاعت ما نسبت به حضرت دائمی باشد. هر چقدر دوست داریم از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم، صلوات بلند مرحمت کنید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

چرایی انحراف جامعه اسلامی پس از غدیر و نقش آغازگر انصار

بحثی که دیشب در محضرش بودیم این بود که با توجه به آنچه که حضرت زهرا (سلام الله علیها) در خطبه فدکیه فرمودند، این چه حالی بود که برای مسلمان‌ها ایجاد شد که بلافاصله بعد از هفتاد روز بعد از غدیر، مبتلا شدند به اینکه جریان کاملاً منحرف شد، ولی صدای زیادی از مؤمنین برنیامد؟ گاهی تک‌وتوک صداهایی بود که آن هم به سرعت چه شد؟ خاموش شد. چه شد آن جمعیت زیادی که در غدیر بودند و آن شرایط احساسی و عمیق معرفتی-احساسی که پیغمبر در وسط بیابان ایجاد کرد و سه روز جمعیت را نگه داشت تا بیعت بگیرد؟ چه شد که یک‌دفعه به ظاهر آن مسئله در بین مسلمان‌ها نقش بر آب شد و اثرش دیده نشد در اینکه در حقیقت ولیّ را در جای خودش قرار بدهند و دیگران آمدند و سوار شدند و حرکت کردند و از مردم هم صدای زیادی ـ نمی‌گوییم هیچ صدایی ـ صدای زیادی شنیده نشد؟ این خیلی سنگین است؛ در تاریخ آدم وقتی که می‌بیند.

اما تعجب این است که دیشب عرض شد، جریان انصار که مدافعین ولایت بودند، به خاطر آن نقلی که از پیغمبر هم شنیده بودند که مهاجرین، انصار را بعد از من اذیت بسیار خواهند کرد و همچنین آنچه که از تدابیر مهاجرین می‌دیدند که در صدد یک توطئه‌ای هستند، این‌ها برای اینکه پیشگیری کنند و نسبت به آن توطئه، خودشان جمعی را تشکیل دادند. بلافاصله با اینکه هنوز پیغمبر جسدش روی زمین است ـ جسد مبارک حضرت روی زمین است ـ اما جلسه‌ای تشکیل دادند. این جلسه را کسانی تشکیل دادند که به ظاهر مدافعان ولایت بودند؛ که در کلام حضرت زهرا (سلام الله علیها) این است که شما همیشه همراه ما بودید، ای انصار! شما چرا؟ یعنی این نکته که از اغیارِ دور شروع نشد، بلکه از نزدیک‌ترها این مسئله شروع شد و آن طیف مقابل بر این موجی که این‌ها ایجاد کردند، سوار شدند و این‌ها فکر می‌کردند که مسلط بر اوضاع هستند؛ اما جوری شد که آن‌ها آمدند کاری را که این‌ها شروع کردند، آن‌ها به سرانجام رساندند. دیگر حالا آن جریان مفصلش را دوستان شنیدند و می‌دانند.

مهم این بود که آغازکننده که جسارت این کار را پیدا کند، در مقابل آن نصبی که پیغمبر صورت داده، عده‌ای بنشینند مشورت کنند، بنشینند شور کنند؛ این مهم بود که تا این شور شروع شد، دنبالش موج‌سواری دیگران آمد. تعبیری که در قرآن هست که: «إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ»؛ تعبیر خیلی زیباست! شیطان دور وجود انسان طواف می‌کند، دور وجود جامعه مؤمنین طواف می‌کند و دنبال یک نقطه نفوذ است. کافی است لحظه‌ای انسان نقطه نفوذ را دست شیطان بدهد؛ این‌جور نیست که نفهمد، حواسش نباشد و از این استفاده نکند. «إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ»؛ «طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ» یعنی شیطانی که طواف‌کننده است، می‌چرخد دور انسان و دور جامعه مسلمان‌ها و مؤمنان. «إِذَا مَسَّهُمْ»؛ اگر این‌ها مؤمنانی باشند که تا دیدند خطایی صورت گرفت، «تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ»؛ این‌ها اگر حواسشان جمع شد و خدای سبحان بصیرت را برایشان ایجاد بکند، نجات پیدا می‌کنند. اما اگر آن لحظه غفلت گرفت و به اصطلاح تذکر محقق نشد، این‌ها در حقیقت در آن به اصطلاح مستی‌ای که از شیطان به آن‌ها شده، هی شدیدتر می‌شوند.

خطر گناه اجتماعی و پایه‌گذاری سنت سیئه (بیانی از آیت‌الله بهجت)

آن هم نسبت به یک موقع هست که به یک گناه است، نسبت به یک خطاست؛ خب این یک اثری دارد. گاهی خطای فردی است و فقط یک جور اثر دارد، گاهی خطای اجتماعی است و یک جور اثر دارد. خدا رحمت کند آیت‌الله بهجت را؛ ایشان می‌فرمودند که: خدا کند گناه نکنیم؛ اگر یک موقع مبتلا به گناه شدیم، خدا کند گناه فردی باشد؛ اگر مبتلا به گناه شدیم و گناه فردی نبود و اجتماعی بود، خدا کند گناه اجتماعی‌ای باشد که مربوط به یک زمان باشد؛ وای بر انسان که مبتلا به گناهی بشود که اجتماعی باشد و آن هم مربوط به یک زمان نباشد، این ادامه پیدا کند و یک سنت سیئه‌ای بشود که ادامه پیدا کند!

به‌خصوص آنجا که گناه نسبت به اصل و مبدأ رابطه انسان که «ولیّ» است صورت بگیرد. اگر در این رابطه، انسان سنت غلطی را بیان کرد یا سنت غلطی را گذاشت، این دیگر تمام آن به اصطلاح سرچشمه را از جانب خودش آلوده کرده است؛ نه اینکه سرچشمه به لحاظ سرچشمه آلوده شود، بلکه به لحاظ این شخص و ارتباط این شخص، این سرچشمه آلوده شده است. این‌جوری است که انسان دیگر آن‌وقت چیزی برای نجات برایش باقی نمی‌ماند که «آلْآنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ»؛ مثل فرعونی می‌شود که دیگر در وقت غرق، آنجا نجات برایش متصور نیست.

پس این را داشتیم عرض می‌کردیم که با توجه به جریان فاطمیه، چه شد که بعد از پیغمبر نسبت به این مَبیت و آن به اصطلاح سرچشمه و آن حقیقت صالح و عمل صالح، این‌ها کوتاه آمدند؟ یعنی فقط یک عمل سیّئ نبود، فقط یک جریان فردی نبود، یک جریان اجتماعی مربوط به یک زمان نبود؛ بلکه یک عمل اجتماعی بود که هنوز که هنوزه، یک هزار و چهارصد سال اثر انحرافی‌اش به اشد وجه آشکار است.

چرایی عتاب حضرت زهرا (س) به انصار و خطر تشخیص غلط خواص

چه کسانی در این مقصر بودند؟ اینجا حضرت وقتی که خطاب به انصار می‌کند، نمی‌خواهد بگوید مهاجرین مقصر نیستند؛ می‌گوید از آن‌ها توقعی نبود، توقع از که بود؟ از انصار بود. اگر خطاب به مؤمنان صورت می‌گیرد، نه از باب این است که چرا بدتر از این‌ها را انسان خطاب نمی‌کند؛ نسبت به او توقعی نبود، از او متوقع نبودند که بیایند پای جریان امیرالمؤمنین بایستند. اما انصار به عنوان مدافعان ولایت بودند؛ همان‌هایی بودند که وقتی در جریان جنگ حُنَین، پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ـ اللهم صل علی محمد و آل محمد ـ وقتی که در آن جریان، فتوحات و غنایم زیادی به دست آمد، آنجا بود که پیغمبر اکرم بسیاری از این غنایم را به دیگران داد؛ به طوری که انصار که اکثریت لشکر را تشکیل می‌دادند و در جنگ صدمه خورده بودند و شهید و مجروح هم داده بودند و صدمه خورده بودند، به این‌ها چیز قابل توجهی نرسید. یک قدری سختشان شد؛ آمدند پیش پیغمبر که مثلاً این نحو از اعتراض را بکنند. حضرت فرمود: من آن چیزها را به آن‌ها دادم، ولی خودم مال شما هستم! من مال شما هستم. این تعبیری که نسبت به انصار آنجا دارد که «خودم مال شما هستم، آن اموال و این‌ها را به آن‌ها دادم» ـ حتی به ابوسفیان آنجا مثلاً یک مال زیادی را می‌دهد ـ اما می‌گوید: من خودم مال شما هستم؛ این خیلی تعبیر زیبایی است که نسبت به انصار دارد می‌کند که این‌ها یار ولایت بودند.

همین‌ها که در دوره‌های مختلف زندگی پیغمبر اکرم در این چند سال، واقعاً از آنجایی که آن هفتاد و دو نفر آمدند در مکه با پیغمبر بیعت بستند ـ هفتاد و سه نفر بیعت بستند ـ گفتند: ما تا پای جان از شما دفاع می‌کنیم و نمی‌گذاریم خلاصه چیزی بشود؛ همان‌جوری که اگر کسی به ما و به اموال و زن و فرزند ما تعدی بکند، تا پای جان می‌ایستیم، نسبت به شما هم همین‌طوریم؛ و تقریباً این‌جور هم بودند، یعنی در جریانات مختلف همین‌جور ایستادند.

اما چه شد؟ همین‌ها، خطایی که سردمداران این‌ها مرتکب شدند، به طوری که این‌ها برای پیشگیری از یک امری که ممکن است واقع بشود، آمدند سقیفه را تشکیل دادند. این تشکیل سقیفه چون از جانب سردمداران بود، باعث شد بقیه هم تابعیت پیدا کنند؛ یعنی یک عده‌ای از خواص این‌ها که جلودار بودند، آمدند جلو. این جلو آمدنِ این‌ها، تشخیص غلط دادند؛ این‌هایی که باید درست تشخیص می‌دادند، تشخیص غلط دادند و همین باعث شد که بقیه هم به دنبال این‌ها حرکت کردند. و این سکوت مرگبار انصار بعد از جریان رحلت پیامبر که منجر به شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) و انحراف امر وصایت شد، این از این تشخیص غلط کسانی که در دایره خودی‌ها بودند، شکل گرفت.

این خیلی سخت است که تکلیف انسان را خیلی سخت می‌کند؛ برای انسان خیلی این هراس‌انگیز است که نکند به وقتی که باید انسان وارد میدان بشود، وارد میدان بشود اما غلط وارد شود! یک موقع هست کسی وارد میدان نمی‌شود و سکوت می‌کند؛ این سکوت خودش غلط است در جایی که باید حضور پررنگ باشد، این یک غلط است. اما از این بدتر کسانی هستند که می‌آیند وارد می‌شوند، اما تشخیص غلط می‌دهند؛ که تشخیص غلط، جامعه را به دنبال این‌ها می‌کشاند اما به سمت ناکجاآباد می‌برد.

پس اگر این به اصطلاح ورود، باید و لازم است ـ که لازم است ـ تشخیص صحیح الزم است؛ که کسی باید متولی امر جلوداری بشود که به‌موقع وارد بشود و تشخیص صحیح بدهد تا بقیه چشمشان به او باشد که اگر او وارد شد، به دنبالش وارد بشوند؛ که «إِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغَالِي وَبِهِمْ يَلْحَقُ التَّالِي»؛ پرچمدار را ببینند، آن‌که جلو رفته برگردد. «غَالِي» یعنی تندرو؛ تندرو برگردد پشت پرچم، و «تَالِي» که کندرو است برسد به پرچم. «إِلَيْهِمْ»؛ به سوی آل محمد (صلوات الله علیهم اجمعین). «يَفِيءُ الْغَالِي»؛ «فَيْء» رجوع است دیگر، رجوع سایه است. «ظِلّ» و «فَيْء»؛ که «فَيْء» رجوع سایه بعد از ظهر به بعد است. «إِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغَالِي»؛ این سایه باید برگردد به پشت این پرچم. «وَإِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغَالِي وَبِهِمْ يَلْحَقُ التَّالِي»؛ تالی و کندرو هم برسد.

شرح فرازهایی از خطبه فدکیه: حقیقت عبودیت و امر به معروف و نهی از منکر

خب، داشتیم این را از خطبه حضرت در حقیقت استفاده می‌کردیم که حضرت در خطبه‌ای که به عنوان خطبه فدکیه معروف است، فرازهایی را فرمودند. بعد از اینکه حمد الهی و ثنای الهی و صلوات و صفات پیغمبر را بیان کردند، فرمودند که: «ثُمَّ الْتَفَتَتْ إِلَى أَهْلِ الْمَجْلِسِ وَقَالَتْ: أَنْتُمْ عِبَادُ اللهِ».

این تعبیر به اینکه «شما بنده خدا هستید»، در آن چه خوابیده است؟ به عنوان اولین تابلو، عبودیت، اطاعت است؛ یعنی وجه اساسی وجود شما، آن اطاعت‌پذیری شماست که عباد خدا هستید، بنده خدا هستید. اگر می‌فرمود «مُؤْمِنُونَ» عیب نداشت، اگر می‌فرمود «أَيُّهَا الْمُهَاجِرُونَ وَالْأَنْصَارُ» عیب نداشت؛ اما حیثیتِ «أَنْتُمْ عِبَادُ اللهِ» یعنی آن چیزی که باعث می‌شود خطا صورت بگیرد، در همین نظام عدم اطاعت است، درست اطاعت نکردن است.

«أَنْتُمْ عِبَادُ اللهِ نُصُبُ أَمْرِهِ»؛ شما پرچم‌های برافراشته امر خدا هستید. خیلی زیباست که «نُصُبُ أَمْرِهِ» هستید؛ یعنی در نظام اطاعت حق، شما باید وجودتان چه بشود؟ پرچم بشود. یعنی صرف اینکه من بگویم ایمان دارم کفایت نمی‌کند؛ باید پرچم بشوم، دیگران من را ببینند و از من هدایت بشوند. پس مقصود از ایمان، «نُصُبُ أَمْرِهِ» شدن است، در حقیقت علامتِ امر خدا شدن است، مجتمعِ آن عبودیت و طاعت شدن است که وجود این شخص منبع اطاعت است و دین در وجود این متجلی است.

حالا این را برای چه دارم عرض می‌کنم؟ که دیشب اشاره کردیم ما تا می‌گوییم مثلاً امر به معروف و نهی از منکر، بلافاصله اذهان سراغ این می‌رود که انسان برود به یکی تذکر بدهد؛ اما در نگاه الهی این جزو آخرین مراحل است. اولین مرحله، امر به معروف و نهی از منکری است که در وجود خود شخص باید این محقق بشود؛ یعنی وجودش باید منبع معروف بشود، وجودش باید در حقیقت منبع دوری از منکر باشد؛ یعنی هر که به این نگاه می‌کند، معروف را ببیند و منکر را نزدیک این نبیند. اصلاً این اصلِ امر به معروف است که با این فراز که می‌فرماید: «أَنْتُمْ عِبَادُ اللهِ نُصُبُ أَمْرِهِ وَنَهْيِهِ»؛ یعنی وجودتان باید پرچم امر و نهی باشد، نه اینکه صرفاً امر و نهی بکنید. دقت می‌کنید؟ امر و نهی در وجودتان محقق شده باشد؛ هر که شما را نگاه می‌کند، علامت این است که همه معروف در وجود شما محقق است. نمی‌گوییم معصوم شدن، اما آن مقداری که برای این شدن لازم است، در وجودش باشد و قصدش را هم داشته باشد و بی‌تفاوت نباشد.

لذا اساس امر به معروف و نهی از منکر به چه برمی‌گردد؟ برگشتِ اساس امر به معروف و نهی از منکر به این است که این وجود، به مجتمع معروف و مجتمع دوری از منکر تبدیل بشود. پس نگاه سختِ امر به معروف که معمولاً ما از آن گریزانیم، این است که حقیقت امر به معروف و نهی از منکر چه باشد؟ اول درون ما مجتمع معروف بشود. نمی‌گویم تا درون، مجتمع معروف نباشد انسان نباید حرف بزند و نباید کاری بکند؛ اما اساس این است که این را بسازد و دنبالش باشد، و آن تذکر زبانی فرعِ این محسوب می‌شود. چون اگر کسی معروف در وجودش محقق شد، آن موقع ببینید دنباله کلام حضرت خیلی خودش را زیبا نشان می‌دهد که می‌فرماید:

«أَنْتُمْ عِبَادُ اللهِ نُصُبُ أَمْرِهِ وَنَهْيِهِ وَحَمَلَةُ دِينِهِ وَوَحْيِهِ»؛ شما حامل دین و وحی خدا هستید. یعنی وجود شما نازله وجود نبی است؛ همان‌جوری که نبی حامله دین بود، حامله وحی بود، حامل وحی وجود مبارک پیغمبر بود و حضرات معصومین حامل وحی‌ای بودند که از پیغمبر بود ـ آن‌ها حامل بودند ـ مؤمنان نیز حامل وحی‌اند. حامل وحی، نه اینکه فقط زبانشان وحی را می‌گوید؛ حامل وحی یعنی وحی با وجودشان عجین شده و وجود این‌ها دارد وحی را نشان می‌دهد. این اساسِ گسترده کردنِ معروف در جامعه است.

امانت‌داری دین و سرایت آن به سایر امت‌ها (نگاه تمدنی و اجتماعی به دینداری)

دنبال این می‌فرماید که: «وَأُمَنَاءُ اللهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ»؛ شما امنای خدا بر نفس و جانتان هستید. نه فردی، یعنی هر که بر جانش؛ «أُمَنَاءُ اللهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ» یعنی اجتماع مؤمنین. آن فرد مؤمن سر جایش است، اما منظور اجتماع مؤمنین است؛ شما تا جایی که بر جانتان و نفستان و اجتماعتان امین وحی خدا بودید، امین دین خدا بودید، در حقیقت این مأموریتتان محقق شده که «أُمَنَاءُ اللهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ».

اگر «أُمَنَاءُ اللهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ» شدید، یعنی جامعه خودتان را ابتدا دینداری در آن محقق شد و شما حامل دین و وحی شدید، «وَبُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ»؛ اینجاست که در حقیقت این خیر به امت‌های دیگر سرایت می‌کند. «بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ» کی محقق می‌شود؟ وقتی که «أُمَنَاءُ اللهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ» محقق بشود. یعنی هر چقدر در جامعه، دینداری و نظام دین تحققش قوی‌تر باشد ـ چه در جان فرد، چه در جامعه ایمانی ـ این «بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ» هم در حقیقت صورت می‌گیرد. یعنی اگر یک فرد، نظام ایمانی در او قوی بود، به اطراف این و شعاع وجود این چه می‌شود؟ این سرایت می‌کند؛ اگر یک جامعه این حالت را داشت، به جوامع اطراف سرایت می‌کند. پس اساس امر به معروف که سخت است، این است که چه در وجود فردی این «أُمَنَاءُ اللهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ» محقق بشود تا القای به غیر صورت بگیرد، و چه در جامعه ایمانی این امین بودن شکل بگیرد.

خب، اگر این امین بودن بخواهد به قیمت «بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ» ـ رساندن به امت‌های دیگر ـ باشد، نگاه به دینداری این‌جور یک نگاه دیگری می‌شود. یک موقع من دین دارم و فقط فکر اینم که خودم را یک جوری نجات بدهم، فکر اینم که فقط خودم نجات پیدا کنم؛ اما یک نگاه دیگری است که اینجا حضرت دارد به ما القا می‌کند. می‌گوید اگر نگاهتان این‌جوری بود که در دینداری دنبال این بودید تا متعدی باشید در این دین، آن‌جور که حامله علم و دین باشید، نه فقط مؤمن به دین باشید بلکه چه باشید؟ حامله دین و وحی خدا باشید ـ یعنی شما حامل باشید و دارید به دیگران هم می‌رسانید ـ این یک دینداری دیگری است.

اگر ما الان دینداری‌مان را باور کردیم که داریم، آیا ما در همین دینداری ساده‌ای که داریم، جوری دینداری داریم که می‌خواهیم با همین تعدی پیدا کند و برسد به تمام کشورهای مختلفی که هستند، چه کشورهای اطراف ما، چه کشورهای دور از ما؟ نگاهمان این باشد که دینداری‌مان چگونه باشد تا «أُمَنَاءُ اللهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ» منجر به چه بشود؟ به اینکه «بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ» بشود؛ یعنی از اول نگاه این‌جور باشد، نه فقط فردی و اینکه خودم باشم و کاری به غیر نداشته باشم.

این نگاه باعث می‌شود حتی نوع دینداری متفاوت بشود، حتی ارزش‌ها و آن اولویت‌ها متفاوت بشود. اگر یک موقع من می‌خواهم فقط خودم خوب باشم ـ نمی‌گویم بین این‌ها مباینت است ها! بالاخره اگر کسی می‌خواهد مصلح باشد باید صالح باشد ـ اما یک موقع انسان در صالح بودن عناصری را انتخاب می‌کند که فردی در خودش فقط می‌ماند؛ یک موقع در صالح بودن عناصری را انتخاب می‌کند که وقتی این رشد می‌کند، به دیگران هم سرایت می‌کند. این نگاه را حضرت می‌فرماید که: «أُمَنَاءُ اللهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَبُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ».

این نگاه در دینداری شکل نگرفته است؛ دینداری‌ای که اجتماع و گسترش داشته باشد و اینکه انسان بقیه را گستره وجود خودش ببیند و نسبت به بقیه بی‌تفاوت نباشد. آن‌وقت امر به معروف و نهی از منکر در این نگاه خیلی متفاوت می‌شود؛ که انسان اشخاص را بیگانه از خودش نمی‌بیند. یک موقع من نسبت به دست و پا و اعضا و جوارحم اگر آسیبی داشته باشد و می‌خواهم درمان بکنم، چقدر با ملاطفت و صبوری برخورد می‌کنم! می‌گوید این پا شکسته و باید مثلاً سه ماه بسته باشد؛ می‌گویم باشد، می‌ارزد سه ماه بسته باشد و من این به اصطلاح گچ سنگین را بکشم، ببرم و بیاورم تا بعدش سالم باشم.

اما اگر در نظام ارتباط با دیگران و جامعه، به عنوان آن تعبیر متعددی که از حضرات در روایات است نگاه کنیم ـ که تعبیر این است که مؤمنان در ارتباطشان با هم، «الْمُؤْمِنُونَ فِي تَوَادِّهِمْ وَتَرَاحُمِهِمْ وَتَعَاطُفِهِمْ»، حالا مضمون این روایت است که مؤمنون در ارتباط محبتی‌شان با هم «كَالْجَسَدِ الْوَاحِدِ»، مثل یک بدن‌اند؛ «إِذَا اشْتَكَى مِنْهُ عُضْوٌ»، که اگر یک عضوی درد داشت و بیماری داشت، «تَدَاعَى لَهُ سَائِرُ الْجَسَدِ بِالْحُمَّى وَالسَّهَرِ»؛ بقیه هم برایش تب می‌کنند، بقیه بیداری می‌کشند. بقیه تب می‌کنند؛ «حُمَّى» تب است و «سَهَر» (با سین دو دندانه) بیداری است؛ یعنی برایش بیداری می‌کشند تا او خوب بشود، همدردی دارند، نه اینکه طردش بکنند و بگوید به من چه! ـ دقت می‌کنید چقدر متفاوت می‌شود اگر ما این را عضو بدن دیدیم که بگوییم جامعه ایمانی بدن واحد است؟

اگر یک جایی یک مشکلی، یک معضلی، و در حقیقت یک عدم اعتنایی به احکام دین دیدیم، مثل جراحت یک بدن ببینیم که این بیماری است که باید درمان بشود، آن هم اعضای خود من است که باید درمان بشود. چقدر این صبوری می‌خواهد! یک موقع من توقعم این است که بروم بگویم خلاصه درست شو، این هم بگوید باشد، و اگر هم نکرد خلاصه غضب کنم؛ یک موقع هست که می‌گویم این بچه من است! کسی که نعوذبالله خدای نکرده فرزندش مبتلا به طغیانی بشود، چقدر نقشه می‌کشد، طراحی می‌کند، به اصطلاح صبر می‌کند و صبوری می‌کند تا بتواند این را برگرداند، تا بتواند این را برگرداند. این برگرداندنِ در حقیقت این به اصطلاح اشخاص مهم است.

تفسیر آیه ۴۸ سوره انفال: نقش حضور پررنگ مؤمنان در عقب‌نشینی شیطان

خب، دیشب اگر یادتان باشد آیات سوره… آیات سَبْت را خواندیم که اول جلسه هم قرائت شد. دلم می‌خواست که امشب آیات دیگری را بخوانم که در محضر قرآن هم باشیم. من فقط آیه را می‌خوانم و ترجمه می‌کنم و ان‌شاءالله بیانش را برای فردا می‌گذاریم. در خلاصه این آیه شریفه که تعبیر این است که: «وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ»؛ شیطان اعمال این‌ها را برایشان زینت داد ـ که در جنگ بدر این‌ها را فریب داد ـ «وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ»؛ شما کسی برایتان غالب نیست، بروید جلو، من هم پشتیبان‌تان هستم! شیطان هم به صورت یک فردی در بین این‌ها دائماً رجز می‌خواند: «وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَكُمْ»؛ من پشتیبان‌تان هستم.

تعبیر را ببینید که پشتیبان بودن در جایی است که جمع غیرمؤمنان در مرتبه جامعه حاضر باشند، حضور پررنگ پیدا کنند و دیده بشوند؛ شیطان ازشان پشتیبانی می‌کند، بهشان دل می‌دهد که این‌ها جرئت پیدا بکنند، که این جرئتشان باعث می‌شود چه بشوند؟ راحت‌تر به میدان بیایند. که می‌بینیم گاهی وقتی صحنه سخت است، طرفدارانِ آمدن به صحنه‌ای که هزینه دارد، خیلی کم‌اند و خیلی کم به میدان می‌آیند.

لذا اگر ما حضور پررنگ مؤمنان را داشته باشیم… یک تعبیری است که اگر ما جامعه را ده دهک بکنیم که این ده دهک بشود ده تا ده درصد:

  1. یک ده درصدِ اولی مؤمنانی هستند که پای کارند و همیشه دنبال این طیف‌هایی هستند که حالا مثال‌ها را دیگر نمی‌رسیم الان مثلاً بخواهیم تطبیق بکنیم.
  2. یک ده درصد هم انتهای این هست که آن‌ها فعالان ضدفرهنگی‌اند؛ که آن فعالان ضدفرهنگی، گاهی آن‌ها هستند که در جامعه حاضرند و حضور پررنگ دارند. با اینکه ده درصدند، اما در جامعه دیده می‌شوند و دو دهکِ نزدیک به آن‌ها به سرعت جذبشان می‌شوند؛ از هر طرف، چه مؤمنین و چه غیرمؤمنین.

لذا اگر مؤمنین به صحنه آمدند… ما در بعضی دانشگاه‌ها می‌دیدیم گاهی چند نفر، سه نفر یا چهار نفر فعال فرهنگی در محیط دانشگاه بودند و کاملاً جو آن دانشگاه چه بود؟ کاملاً مشهود بود که یک جو مذهبیِ خوبِ انقلابی داشت. اما گاهی سه چهار نفر فعال ضدفرهنگی آنجا شدید فعال بودند، می‌دیدید کاملاً در آن جامعه و آن محیط دانشگاه، اثر حرکت آن‌ها محسوس بود. وجود این به اصطلاح دهک اولِ فعال فرهنگی یا فعال ضدفرهنگی در هر جا خیلی تأثیر دارد و دو دهکِ بعد به سرعت نزدیکش می‌شوند. این بحث را ان‌شاءالله فردا بهتر پی می‌گیریم.

این آیه را ببینیم: «وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ»؛ شعارسازی می‌کند، برای این‌ها اقتدار ایجاد می‌کند که کسی بر شما نمی‌تواند غلبه بکند، شما پیروزید، شما با هم هستید، شما جمعیتتان زیاد است و «وَإِنِّي جَارٌ لَكُمْ».

دنبالش: «فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ»؛ وقتی در مقابل آن جمعیت، مؤمنان از طرف مقابل آشکار شدند و حضور فعال مؤمنان در لشکر بدر دیده شد ـ «فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ»، یعنی وقتی این دو لشکر مقابل هم قرار گرفتند ـ شیطان عزم مؤمنان را که دید، آن جزم مؤمنان را در ورود به صحنه که دید، «فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ»؛ شیطان عقب‌عقب رفت! و آن کسی که به این‌ها دل می‌داد، جلوی این‌ها بود و این‌ها را جذب می‌کرد، این یک‌دفعه زمین خورد؛ «نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ»؛ من دیگر با شما نیستم، از شما جدا شدم! به چه کسانی می‌گوید؟ به مشرکین می‌گوید: «وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرَى مَا لَا تَرَوْنَ»؛ من چیزی می‌بینم که شما نمی‌بینید! من دارم ملائکه‌ای را می‌بینم که عزم مؤمنان است، روح ایمان مؤمنان است که در اینجا در کنار پیغمبر ایستاده‌اند و آن‌چنان آماده‌اند که جای تزلزل در آن‌ها نیست؛ دارم او را می‌بینم و تا آن باشد، من در میدان نیستم!

مثل جریان پشه و سلیمان که پشه آمد از باد شکایت کرد؛ بعد سلیمان گفت باید آن کسی هم که ازش شکایت شده باشد، باد را بگویید بیاید. پشه گفت: همه درد من از بودنِ باد است، که اگر باد باشد من نیستم! نمی‌شود با او بمانم. اینجا شیطان همه حضورش مال آنجایی است که مؤمن صاحب عزم و جزم نباشد و مؤمنان با هم ارتباط نداشته باشند. اگر مؤمنان صاحب عزم و جزم شدند، اصلاً شیطان «نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ»؛ او از اینجا جدا شده و عقب رفته و نیستش.

وقتی او نبود، جامعه ایمانی در مقابل حمله مشرکین، آنجاست که به راحتی پیروز می‌شود؛ با اینکه جمعیتش کم بود، با اینکه تجهیزاتش کم بود. این سیصد و سیزده نفر، دوازده تا شمشیر داشتند؛ یعنی لشکر سیصد و سیزده نفرند، هفت تا مرکب دارند ـ یعنی سواره‌نظامشان هفت نفر است ـ و اسلحه رسمی جنگی‌شان دوازده تاست، بقیه یا چوب دستشان است یا نیزه‌ای دارند و شمشیر ندارند. آن طرف همه سوارند، همه شمشیر دارند. در مقابل تجهیزات قوی و افرادِ سه برابرِ این جمعیت، یک‌دفعه این عزم و همان «بودن با همی» که حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمود که اگر «أُمَنَاءُ اللهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ» در حقیقت در آن رسالت الهی و وحی باشید، آن‌وقت «بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ» می‌شود و دل‌های طرف مقابل به سرعت جذب می‌شود.

خب، این آیه شریفه البته ادامه دارد که: «إِنِّي أَرَى مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اللهَ وَاللهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ». که قبلش هم البته، آیه قبلش این است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا»؛ اگر یک گروهی مقابل شما قرار گرفتند، اول خودتان جای پایتان را محکم کنید، «فَاثْبُتُوا». این «فَاثْبُتُوا» همان چه بود؟ اینکه مردم خودشان را در مقام ایمان، حامل دین بکنند و به احکام دین چه بشوند؟ وفادارتر بمانند. «فَاثْبُتُوا وَاذْكُرُوا اللهَ كَثِيراً»؛ رابطه‌تان را با خدا قوی بکنید، «لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ». آن‌وقت دنبالش می‌شود این آیه‌ای که در اینجا بود. ان‌شاءالله خدای سبحان جامعه ایمانی ما را حامل وحی و حامل دین خدا قرار بدهد.

روضه پایانی: غربت امیرالمؤمنین (ع) و غسل شبانه حضرت زهرا (س)

خب، ایام فاطمیه است؛ انسان تصویر کند آن لحظاتی را که بر امیر مؤمنان (علیه السلام) گذشت. این هفتاد و چند روز یا نود و چند روز چه‌جور بر این خانه گذشت؟ هر روز حضرت لاغرتر از گذشته و نحیف‌تر از گذشته می‌شد؛ تعبیری که آمده که: «نَاحِلَةَ الْجِسْمِ، بَاكِيَةَ الْعَيْنِ، مُعَصَّبَةَ الرَّأْسِ، مُنْهَدَّةَ الرُّكْنِ». این تعبیرات که بچه‌ها می‌دیدند، وقتی مادر را در آن عنفوان جوانی در این حالت می‌دیدند، چه می‌گذشت بر این بچه‌ها؟ چه کردند تا این حالت ایجاد شد؟ آن دری که پیغمبر اکرم هر روز دم آن در می‌آمد و بر این خانه سلام می‌داد، چه‌جور آتش زدند؟ چه‌جور بر آن در لگد زدند؟ چه‌جور فاطمه را بین در و دیوار قرار دادند؟

چه گذشت بر آن جمعی که مدت اندکی ـ با اینکه در آن مدت اندک همه‌اش جنگ بود ـ اما با وجود جنگ‌ها خوش بودند که کنار هم هستند؛ فاطمه، امیر مؤمنان، حسن و حسین، زینب و ام‌کلثوم و پیغمبر اکرم همه جمع بودند و خوش بودند به اینکه در این خانه جمع‌اند. اما بلافاصله بعد از رفتن پیغمبر است که اولین فرد این‌ها، فاطمه هم که محور این‌ها بود ـ که مادر محور بود، که حتی «أُمُّ أَبِيهَا» بود ـ او هم در حقیقت به مریضی و آن مجروحیت مبتلا شد.

وصیت کرده بود که: من را شبانه غسل بدهید، شبانه کفن کنید، شبانه دفن کنید. امیر مؤمنان (علیه السلام) مشغول است، مشغول غسل فاطمه است. بچه‌ها در کناره‌های دیوار ایستاده‌اند؛ شاید آستین بر دهان گرفته‌اند که ناله‌شان به بیرون نیاید و دارند نگاه‌هایی به مادر می‌کنند که حضرت دارد غسل می‌دهد. وقتی دارد غسل می‌دهد، یک‌دفعه می‌بینند که امیر مؤمنان بر دیوار تکیه زد و در آن حالت ناله‌اش بلند شد. اسماء عرض کند: آقا جان! شما به خودتان امر به سکوت کردید! آنجا بفرماید که: اسماء! الان، الان دستم رسید بر بازوی ورم‌کرده زهرا! الان دیدم…

امیر مؤمنان بعد از این، کفن را بر حضرت می‌پوشاند؛ اما وقتی دارد بند کفن را می‌بندد، نگاه می‌کند که مأیوسانه بچه‌ها دارند آخرین نگاه‌ها را می‌کنند. صدا بزند که: «هَلُمَّ تَزَوَّدُوا مِنْ أُمِّكُمْ»؛ یا حسن! یا حسین! یا زینب! یا ام‌کلثوم! بیایید آخرین توشه را از مادر بگیرید. آمدند حسن و حسین و خودشان را روی سینه مادر انداختند. آنجا دارد که خطاب شد به امیرالمؤمنین: «يَا عَلِيُّ! اِرْفَعْهُمَا عَنْ صَدْرِ فَاطِمَةَ»؛ این‌ها را از روی سینه زهرا بلند کن، ملائکه آسمان به گریه افتادند…

اما «لَا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ»! بچه‌ها وقتی خودشان را به جسد تکه‌تکه امام رساندند، آنجا بود که در برابر تازیانه‌ها، زینب (سلام الله علیها) خودش را سپر کند؛ اما سینه و کمر زینب، بدن زینب در مقابل تازیانه‌ها چه دفاعی دارد؟

صَلَّى اللهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ.