محراب
چاپ / ذخیره PDF

حضور پر رنگ و حکیمانه مومنان، ۱

نسخه چاپی متن از سایت محراب

"متن توسط هوش مصنوعی پیاده و تنظیم شده است"

 

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ، وَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.»

دعای سلامتی امام زمان را می‌خوانیم که ان‌شاءالله سلامتی حضرتش، سلامتی امتش هم هست و سلامتی امتش، سلامتی نایبش هم هست؛ لذا دعای سلامتی حضرت را با تمام توجه ان‌شاءالله زمزمه می‌کنیم:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَعَلَىٰ آبَائِهِ، فِي هَٰذِهِ السَّاعَةِ وَفِي کُلِّ سَاعَةٍ، وَلِیّاً وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِيلاً وَعَیْناً، حَتَّىٰ تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلاً.»

ان‌شاءالله از یاران، یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم؛ صلواتی سرداری مرحمت کنید.

هدف از بحث و هشدار نسبت به وضعیت جامعه

بحثی که در این سه شب ان‌شاءالله در محضر دوستان هستیم، با پیامی که به‌صورت البته غیررسمی از آقا منتشر شده در رابطه با آنچه که وضعیت جامعه به خود گرفته و هشداری که نسبت به مسئولین دادند، تصمیم گرفتم که موضوع را مطابق اطاعت امر از مولایمان قرار بدهیم؛ جوری باشد که ما هم در راستای همان نگاه این بحث را قرار بدهیم. آن بحثی که می‌تواند مکمل آن فرمایش آقا در این چند روز باشد—که البته این رسمی پخش نشده اما این است که ما چه کنیم—این، آن بحثی است که ما می‌خواهیم داشته باشیم. پیام آقا را بعداً اگر شد تو ضمن بحث اشاره خواهم کرد.

ما چه کنیم وقتی جریان پیغمبر، رحلت پیغمبر یا شهادت حضرت اتفاق افتاد، چه کنیم به فاطمیه منجر نشود؟ چه کنیم مردم یک‌دفعه به یک سستی و کرختی مبتلا نشوند که آن سستی باعث شد با تمام زحمت‌هایی که پیغمبر کشید، با تمام زحمت‌هایی که امیر مؤمنان و اهل‌بیت کشیدند، یک‌دفعه جریان وارونه شد؟ جریان طور دیگری شد؛ به‌صورت غیرمنتظره برای مؤمنین اتفاقی افتاد که مؤمنین در یک بهتی قرار گرفتند و لذا عکس‌العملی اغلب نشان ندادند؛ چون تمرین این کار را قبلاً نکرده بودند و احتمال این مسئله را نمی‌دادند؛ بلکه اعمال گذشته‌شان هم بی‌اثر نبود در اینکه این سستی از آن‌ها دیده بشود، که گلایهٔ حضرت، حضرت زهرا را نسبت به مؤمنین—حتی به مؤمنینی که، انصاری که این‌ها داعیهٔ طرفداری از ولایت را داشتند—گلایه‌های حضرت نسبت به آن‌ها تند بشود.

آیا این تکرارپذیر… فقط یک تاریخ است یا نه، یک حقیقت تکرارپذیری است که اگر سرمایه‌ای که آنجا هزینه شد، آنچه که فاطمه (سَلامُ اللَّهِ عَلَیْها) در راهش به شهادت رسید، برای ما اگر هشداری و بیداری ایجاد نکند، ممکن است ما دوباره پس از این همه خون شهدا، این همه دلهرهٔ اولیا، این همه صبر خانوادهٔ شهدا، ما هم مبتلا بشویم؟ چه کنیم آن واقعه تکرار نشود؟ چه باید کرد الان که آن مسئله دوباره به ما هجومی نیاورد که یک‌دفعه ببینیم غافلگیر شدیم؟ از آنجایی که خیالمان راحت بود ضربه خوردیم.

عبرت غدیر تا رحلت پیامبر (ص)

همان‌جوری که هفتاد و دو روز قبل از جریان رحلت پیغمبر، جریان غدیر واقع شده؛ روز غدیر هجدهم ذی‌الحجه است، اما رحلت پیغمبر بیست و هشتم صفر است؛ هفتاد روز فاصله است. مردم هفتاد روز فاصله را یادشان رفت! با آن وضعی که، پیمانی که بی‌نظیر پیغمبر گرفت که محسوس کرد مسئله را؛ صبر کردند در بیابان، آن هم بعد از حج، آن هم بعد از اینکه مردم حالشان بهترین حالت، آن به‌اصطلاح روحیه‌شان «کَیَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ»، مثل روزی است که از مادر زاده شدند؛ آن هم همراه پیغمبر، حجی که همراه پیغمبر بودند؛ تو آنجا، آن هم صبر کردند سه روز در یک بیابانی که جای جدا شدن راه‌ها بوده، همه جمع باشند؛ آن‌هایی که رفته بودند برگردند، آن‌هایی که نیامده بودند برسند؛ و بعد آن خطبه و بعد آن جریان عظیم اتفاق بیفتد. و بعد از آن با همهٔ اینکه حضرتم فرمود کسانی که حاضرند به غائبین برسانند، پدرها به فرزندان برسانند؛ یعنی یک امر ابلاغی و مأموریت هم تعریف کرد که فقط نبینید، بلکه چه‌کار بکنید؟ این را ترویج کنید، بگویید این زنده بماند. با تمام این تکلیفی هم که در اوج زیبایی یک کاری را ترسیم کرد و شکل داد، احساس شدید را در آنجا اشباع کرد که بماند؛ اما هفتاد روز از مسئله گذشت، کسی باور نمی‌کرد بعد از این جریان، یک‌دفعه هفتاد روز بعدش مردم کُند… یادشان برود، همه‌چیز فراموش بشود! انگار یک جوّ به‌اصطلاح فراموشی بر همه غلبه کرد.

چی شد این‌جوری شد؟ آیا الان جریانی تو کشور ما از آن نصب غدیر شاخص‌تر، بالاتر، واضح‌تر در کار هست که بگوییم دیگه حالا چون این‌جوری است حتماً نمی‌شود؟ آن به آن شاخصی که یک طرفش پیغمبر اکرم بوده بعد از آن همه معجزات الهی و رشد دین، طرف دیگرش امیر مؤمنان بوده، آن هم با همهٔ سابقهٔ جهادی و جلوه‌ای که در بین مردم داشت و می‌شناختند؛ آن حالت یک‌دفعه رو به فراموشی رفت.

سقیفه و خطای راهبردی متدینین

آیا چه می‌شود که فاطمیه… ترسیمی که حضرت زهرا تو خطبه می‌کند، تو خطبه‌ای که برای مردم می‌خواند، چقدر این ترسیم عظیم است که ما باید به‌عنوان یک منشوری، این را به‌عنوان منشوری برای خودمان ببینیم تو خط به خطش، تا چه‌کار بکنیم بتونیم مقابله کنیم با آن جریانی که ممکن است پیش بیاید.

شیطان هیچ‌گاه از کار ننشسته که ما بگوییم آنجا شیطان بود، اینجا شیطان نیست؛ بلکه شیطان روزبه‌روز قوت هم پیدا می‌کند، حیله‌هایش مخفی‌تر هم می‌شود. گاهی خود ما مهرهٔ شیطان می‌شویم؛ بترسیم از اینکه گاهی خود ما با همهٔ دینمان مهرهٔ شیطان می‌شویم! فکر می‌کنید تو جریان آن سقیفه که پیش آمد کیا جلو آمدند؟ انصار ابتدا جلو آمدند، انصار شروع کردند. وقتی سعد بن عباده و بقیهٔ انصار جمع شدند، این‌ها جزو متدین‌ترین و ولایی‌ترین‌ها بودند؛ ولی چون احساس کردند که مهاجرین نقشه دارند، گفتند برای جلوگیری از نقشهٔ به‌اصطلاح مهاجرین که بخواهند خلافت را منحرف کنند، ما انصار ابتدا جلسه‌ای تشکیل می‌دهیم—تعبیری که بعداً حالا سعد به فرزندش عذری که می‌آورد—که ما جلسه تشکیل می‌دهیم، حاکمیت را تو انصار تثبیت می‌کنیم، بعد تحویل امیرالمؤمنین می‌دهیم! اما کاری کردند که زمینه‌سازی شدند بدون اینکه ابتدا برایشان این باور باشد؛ اما همین‌ها باعث شد تحویل دادند به کسانی که هزار و چهارصد سال مسیر را منحرف کردند! هزار و چهارصد سال این مسیر هدایتی از خطش جدا شد؛ به‌خاطر خطایی که کیا کردند؟ مؤمنانی که خودشان را مؤمن می‌دانستند، کسانی که احساس می‌کردند انقلابی و ولایی هستند. اولین خطا را این‌ها مرتکب شدند، و آن‌ها بر موج این خطا سوار شدند و توانستند موج‌سواری بکنند و بعد بتوانند نقشه‌شان را پیاده بکنند؛ و الّا اصلاً آن‌ها اگر سقیفه نبود، اگر جریان سقیفه این‌جور تشکیل نمی‌شد، آن‌ها با اینکه نقشه داشتند، اما احتمال اینکه نقشه‌شان به این زودی بگیرد و نتیجه بدهد را نمی‌دادند.

این موج را، این جریان را کی ایجاد کرد؟ خود انصاری که طرفداران ولایت بودند؛ به فرمایش حضرت زهرا (سَلامُ اللَّهِ عَلَیْها) که شما همیشه طرفدار ما بودید، چطور شد حالا ساکتید؟ اما تو یک جریان دعوایی این‌ها را انداختند و از این موج‌سواری کاملاً استفاده کردند؛ توانستند خودشان هم ناباورانه—که باور نمی‌کردند این نتیجه محقق بشود—به نتیجه برسند.

خب، آیا این تکرارپذیر نیست که ما به‌عنوان کسانی که فکر بکنیم یک راهی را، بعد آن راه را اگر لوازمش را درست ندیده باشیم، از ولیّ اجازه نداشته باشیم، شروع کرده باشیم، برسد به خطی که آن وقت آن کسانی که قبلاً باور نداشتند و احتمالش را نمی‌دادند سوار بر این موج بشوند، از این موج استفاده بکنند؛ آن وقت ما بشویم آن کسانی که خودشان را مدافع ولایت می‌دیدند، بشوند چی؟ منحرف‌کنندهٔ خط ولایت!

به‌خاطر همین بود که قیس بن سعد بن عباده از پدرش قهر کرد؛ گفت: «تو چرا این کار را کردی؟ تو که از تو کسی اصلاً احتمال نمی‌داد، باور نمی‌کرد که تو جمع‌کنندهٔ انصار بشوی! پیرمردی که این‌جور خودت را مدافع می‌دیدی!» و بعد هم، بعد از این جریان، همان تو جلسهٔ سقیفه زیر دست و پا افتاد! همان‌جا، یعنی از همان‌جا له‌شدنش چی شد؟ آغاز شد! همان‌جا، کسی که سقیفه را شکل داد برای این کار، همان‌جا زیر دست و پا افتاد؛ به‌طوری‌که او و خَزرَجش از روش رد شدند تا آمدند از زیر دست و پا بردندش! یعنی خودش را پل کرد بدون اینکه بخواهد، بدون اینکه در حقیقت توجه داشت؛ اصلاً قصدش این نبود، اصلاً باورش این نبود؛ اما اگر یک موقع انسان مراقب نباشد، می‌بینید یک‌جوری تو زمین دشمن بازی کرد، اصلاً دشمن هم این احتمال را نمی‌داد که این‌قدر بتواند برای او کمک کند!

به تعبیری که خدا رحمت کند حضرت آیت‌الله بهجت را، می‌فرمود: «حتی اجرت نمی‌گیرد گاهی کسی برای کارهایش برای آن خط دشمنی؛ تشخیص غلط که می‌دهد، مجانی هم اقدام می‌کند که نه دنیا برای او دارد، نه آخرت دارد!» نه اینکه بگویی به‌خاطر یک پولی این کار را کرد، به‌خاطر یک به‌اصطلاح تهدید؛ نه، نه تهدیدی بود، نه پولی بود؛ و این فکر می‌کرد که این راه، این است. نیامد خدمت امیر مؤمنان (عَلَیْهِ السَّلَامُ) از او اجازه بگیرد که من این کار را بکنم درست است یا نه؛ نگاهش به این نبود که با ولایت مرتبط بشود، تشخیص خودش را رفت انجام داد؛ و چون تشخیص او پیرمرد انصار بود، تو انصار نافذ بود، شروع را کرد، اما تمام دیگه به عهدهٔ او نبود. آمدند جلسه را جوری کردند که به آن‌جور شد که نباید می‌شد، و الان هزار و چهارصد سال این انحراف دارد ادامه پیدا می‌کند.

آن وقت فکر می‌کنید آن کسی که آنجا این خطای ساده‌لوحانه را مرتکب شد، در این انحرافات شریک نیست؟ در این انحرافات می‌تواند عذر بیاورد من اصلاً توجه نداشتم؟ خدا رحمت کند حضرت آیت‌الله بهجت را، ایشان فرمودند: وقتی پروندهٔ اعمال بعضی را می‌دهند دستشان، می‌بینند قتل‌ها توش است! می‌گوید: «خدایا، من آزارم به مورچه نرسیده بود! قتل‌ها تو پروندهٔ من چه می‌کند؟» می‌فرماید: «تو تو جلسه‌ای بودی، خندیدی؛ آن خندهٔ تو باعث شد جای دیگری کسی در اثر آن خندهٔ تو حکم در حقیقت به قتل شیعیانی بکند.» حالا ایشان معمولاً این صحبت‌ها را نزدیک آن نهم ربیع که می‌شد می‌فرمودند، که یک کسی یک جایی یک خنده‌ای، یک خوشی کرد، درسته؛ اما این خنده‌اش را ضبط کردند، بردند جای دیگری، بعد آنجا شیعه‌ای را پیدا کردند در تنهایی و در غربت کشتند به جرم اینکه شیعیان اهل چی هستند؟ اهل توهین‌اند! می‌گوید قتل آن در آنجا، تو هم توش شریکی، تو پروندهٔ تو هم می‌نویسم؛ با اینکه تو اصلاً تصوری از این نداشتی! آیا اگر این نگاه برای انسان تو کارهایش باشد، چقدر باید انسان مراقب باشد در افعالش که نکند من دارم تو مسیری می‌روم که نتیجه‌اش این باشد که انحرافی در دین ایجاد بشود؟

کالبدشکافی خطبه فدکیه: عباد الله، نصب امر و نهی

خب، این مقدمه را بر این عرض کردم؛ ما چه‌کار بکنیم نسبت به اینکه آنچه الان دارد پیش می‌آید، یک مسئلهٔ حاکمیت الهی است. ببینید، حضرت زهرا (سَلامُ اللَّهِ عَلَیْها) در خطبه‌ای که دارند، اینجا یک بیانی را دارند؛ من اول آن بیان حضرت را بگویم تا آن… روی آن بحث را ان‌شاءالله ادامه بدهیم. می‌فرماید بعد از اینکه آن جریان شهادت بر توحید را و حمد را و سپاس را و جریان به‌اصطلاح پیغمبر اکرم را و آن به‌اصطلاح بزرگواری پیغمبر را بیان می‌کنند، می‌رسد تا به اینجا که: «ثُمَّ الْتَفَتَتْ (عَلَیْهَا السَّلَامُ) إِلَى أَهْلِ الْمَجْلِسِ». بعد از آن، خلاصه حضرت رو کردند… تا به حال حضرت به اهل مجلس خطابش نبود؛ خطابش حمد و ثنای الهی بود، رسالت پیغمبر بود، شخصیت پیغمبر بود، توصیف این بود. از اینجا: «الْتَفَتَتْ إِلَى أَهْلِ الْمَجْلِسِ وَ قَالَتْ: أَنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ نُصُبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ».

«عِبادَ اللَّه»؛ تعبیر «عِبادَ اللَّهِ»، شما بندگان خدا! بندگی اساسش، توجه به عبودیت اساس این حرکته؛ یعنی من چیزی از خودم ندارم، من تو این راهم. این تعبیر «أَنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ»، نمی‌گوید «أَنْتُمُ الْمُؤْمِنُونَ»، «یَا أَیُّهَا» این‌ها را نمی‌گوید، «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» نمی‌گوید؛ آن جهتی تو تمام خطبه، بعد از این، تو این خطاب مهمه: «عِبَادَ اللَّهِ»، بندگی.

«أَنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ نُصُبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ»؛ یک بیان عالی است که شما «نُصُب»… مثل این تابلوهایی را می‌گویند که وقتی هر کسی نگاه می‌کند، می‌تواند راه را پیدا کند، درسته؟ یا «نُصُب» دو معنا کردند: این است، یا اینکه می‌گویند شما آن ابتدا و اول و آن غایت اول، آن اهداف امر و نهی الهی هستید که نازل شده، شما اول متوجه شما شده؛ از اینجا شما آن وقت می‌شوید تابلو برای بقیه. دوتاش به هم برمی‌گردد؛ یعنی خطاب این… از الان این خطاب به ماست که: «أَنْتُمْ یَا عِبَادَ اللَّهِ… عِبَادَ اللَّهِ نُصُبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ». شما آن تابلوی خدا در امر و نهی هستید؛ یعنی خدا دینش را تو وجود شما متجلی کرد که شما مظهر امر و نهی خدا باشید، تو وجود شما این جلوه کند، محقق بشود.

بعد دنبالش می‌فرماید که از وجود شما باید به دیگران برسد؛ همان‌جوری که پیغمبر نُصُب امر و نهی خدا بود و حامل دین خدا بود، می‌گوید مؤمنان و بندگان خدایی که به دین ایمان آوردند، این‌جور نیستش که فقط ایمان آورده باشند تمام شده باشد، نه! این‌ها پرچم‌اند، تابلویند. باید جوری باشد دائماً ارتباطشان با دیگران به‌گونه‌ای باشد که مردم این‌ها را می‌بینند… و ببینند، نه نبینند، ببینند تابلو باشند به امر و نهی خدا؛ یعنی تو وجودشان امر و نهی را… نه زبانشان امر و نهی را فقط ابراز کنند، بلکه وجود این‌ها بشود چی؟ نُصُب امر و نهی! خیلی مهمه؛ یعنی حضرت می‌فرماید هر مؤمنی وظیفه‌اش این است تو وجودش امر و نهی خدا را چه‌کار کند؟ جوری محقق بکند که بقیهٔ مردم تو نگاه به این‌ها به امر و نهی الهی راه پیدا کنند. این می‌شود کاری که رسول داشت، کاری که در حقیقت انبیا داشتند، کاری که اوصیا داشتند، که آن‌ها می‌شدند چی؟ نُصُب امر خدا، تابلوهای خدا.

بعد می‌فرماید عباد و بندگان خدا وظیفه‌شان این است. خب، این وظیفه چی ایجاد می‌کند؟ حساسیت، تو صحنه بودن، همراه جمع بودن، نه فردی بودن! در جایی که فرد باشد، نُصُب نیست، تابلو نیست. هر کسی آدم خوبی باشد، نسبت به امر و نهی مطیع باشد، اما اگر می‌گوید «نُصُب»ید، یعنی از اول نگاه، نگاه چیه؟ حاکمیتی و اجتماعیه، نگاه جمعیه؛ باید چی باشید؟ باید پرچم باشید! پرچم جایی برافراشته می‌شود که دیگران می‌خواهند به این نگاه کنند حرکت بکنند.

پس تعبیر حضرت این است: علت اینکه شما به این مسئله مبتلا شدید بعد از پیغمبر را دارد از ابتدا تشریح می‌کند؛ نُصُب امر و نهی نبودید. شما باید نُصُب امر و نهی… اگر جامعه‌ای مؤمنانش نُصُب امر و نهی نباشند، پرچم امر و نهی نباشند، وجودشان به مقداری که از این خالی باشد، دیگران هم که نگاه به این‌ها می‌کنند انگیزه‌ای ایجاد نمی‌شود نسبت به دین، عَلَقه‌ای پیدا نمی‌شود، شوقی ایجاد نمی‌شود؛ بلکه اگر مؤمنی ادعای ایمان می‌کند و وجودش نسبت به امر و نهی خالی باشد و ضدش باشد، بیزاری ایجاد می‌شود! اگر بیزاری ایجاد شد، به دین بی‌اعتنایی می‌شود؛ چون حامل دین شما هستید.

حمل دین و وحی الهی

دنبالش می‌فرماید: «أَنْتُمْ نُصُبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ وَ حَمَلَةُ دِينِهِ». فکر نکنید حامل دین فقط پیغمبره! فکر نکنید حامل دین فقط امامه! مردم، شما نُصُب امر و نهی‌اید و حامل دینید! حامل دین بودن یعنی چی؟ یعنی من دارم انتقالش می‌دهم، نه فقط تو وجودمه؛ حامل بودن غیر واجد بودنه. حَمل… یعنی اساس این است که یک مأموریتی را نسبت به دیگران دارم که حامل این مأموریتم: «وَ حَمَلَةُ دِينِهِ وَ وَحْيِهِ». دین و وحی را شما…

تعبیری که بعضی بزرگان دارند، تعبیر زیبایی است؛ می‌فرمایند وحی الهی تا کجا ادامه دارد؟ نه اینکه وحی الهی بر قلب پیغمبر نازل شد، وحی تمام شد! بر زبان پیغمبر هم که جاری شد، ادامهٔ وحی است؛ تا به گوش مخاطب می‌رسد، هنوز ادامهٔ وحی است. یعنی تا به گوش مخاطب که می‌رسد، ادامهٔ وحی است؛ اگر این وحی به من رسید و من منتقلش کردم به دیگران، من حامل وحی‌ام، هنوز وحی دارد ادامه پیدا می‌کند؛ وحی جدیدی به من نمی‌شود، اما من حمل و نقل این وحی را به دیگران و گوش دیگران دارم، که این شنیدن دیگران ادامهٔ آن وحی است که دارد محقق می‌شود.

آن وقت اگر این مجرا طاهر نباشد، نُصُب امر و نهی نباشد، خب این حمل وحی الهی، این با کدورت و قضاوت همراه می‌شود! اگر من وجودم وجود طاهری نباشد—نمی‌گویم معصوم، اما اگر قصدم طهارت نباشد اقلاً و لااقل—این باعث می‌شود به حدود من و کدورت من چی می‌شود؟ این آغشته می‌شود. هرچقدر وجود مؤمنی که حامل وحی است، حامل دین است طاهرتر باشد، نقل این طاهرتر صورت می‌گیرد، آن کلام وحی بهتر صورت می‌گیرد و لذا گوشی که می‌شنود متنبّه‌تر می‌شود و او پذیرشش بالاتر می‌رود. ببینید، این‌ها را حضرت دارد کالبدشکافی می‌کند؛ چی را؟ جریان مؤمنان آن روز را، که چی شد که این‌ها باعث شد یک‌دفعه رها بکنند و امر ولایت را به‌اصطلاح از دست بدهند و برایشان انحراف ایجاد بشود؛ دارد با این کالبدشکافی بیان می‌کند: «وَ حَمَلَةُ دِينِهِ وَ وَحْيِهِ وَ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَىٰ أَنْفُسِکُمْ».

امانت‌داری احکام و تفسیر «عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ»

این فرازش خیلی مهمه؛ می‌گوید شما امینان خدا هستید در بین خودتان. امین خدا در بین خودتان، یعنی شما تو جامعه‌تان کاری کردید احکام الهی کاملاً چی شدش؟ پیاده شد. امین خدا در پیاده شدن احکام بودید؛ اگر کوتاهی کردید در خودتان یا در جامعه‌تان که «أَنْفُسَکُمْ»… مرحوم علامه ذیل آن آیهٔ شریفه که می‌فرماید:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ ۖ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ» [مائده: ۱۰۵]

بر شما باد بر خودتان، که اگر شما بر هدایت بودید، هیچ کسی نمی‌تواند به شما ضرر بزند؛ اول مسئله را به‌صورت فردی مطرح می‌کند که هر کسی این برای او خطاب به او هست. در ادامه می‌فرماید این فقط جنبهٔ فردی ندارد؛ «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ» یعنی ای جامعهٔ ایمانی—خطاب به جامعهٔ ما نیست—«عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ» شما مراقب خودتان و آن به‌اصطلاح جهات ارتباطی خودتان باشید؛ اگر شما ارتباطتان با هم درست شکل بگیرد، «لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ»، هیچ کسی از بیرون نمی‌تواند به جامعهٔ شما صدمه بزند! صدمه وقتی امکان‌پذیر می‌شود که چی باشه؟ درون جامعه امنا بودن، امین بودن به هم بخورد. تمام این نکته در اینجاست که اگر شما به‌اصطلاح «أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَىٰ أَنْفُسِکُمْ» بودید، آن موقع این جامعه بیمه می‌شود از منظر الهی و غیرقابل شکست می‌شود از منظر الهی؛ اگر امین بر خودتان نبودید در بین خودتان، جامعه به فروپاشی و گسست می‌رسد.

جامعهٔ امروز ما، آیا به‌عنوان یک جامعه‌ای که امنا… آن تعبیر اینکه «أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَىٰ أَنْفُسِکُمْ» الان هستیم یا نیستیم؟ آیا احکام الهی تو جامعه، جامعهٔ ما پیاده شده یا نشده؟ احکام الهی جریان دارد یا ندارد؟ ظواهر احکام اینجا دیده می‌شود یا نمی‌شود؟ هر مقداری که این ظواهر احکام خدشه‌دار بشود، هر مقداری که در این مسئله کوتاهی بشود تو جهات مختلف—این‌جور هم نیست که بگوییم حالا اگر فلان مسئله است، دیگه آن یکی را ولش کن—هرکدام از این‌ها در گسست این جامعه نقشی دارند. اقتصاد و رعایت در حقیقت آن تقوای اقتصادی نقشی دارد که مهم است، اما ظواهر دینی هم نقشی دارد که مهم است. اگر «أُمَنَاءُ عَلَىٰ أَنْفُسِکُمْ» نبودیم، امین خدا نبودیم، یعنی چی؟ یعنی تو بین ما اگر احکام زیر پا گذاشته شد، احکام به‌طوری شد که دیگه آن توجه سابق نبود…

داستان اصحاب سبت و عاقبت سکوت در برابر گناه

من مثال بزنم برایتان در جریان قوم سبت که خیلی در حقیقت عبرت‌انگیز است؛ اصحاب سبت. خب، شنیدید، آیات شریفهٔ ۱۶۳ تا ۱۶۶ سورهٔ اعراف بر این مسئله دلالت دارد:

«وَاسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ…» [اعراف: ۱۶۳]

از آن‌ها سؤال کن در رابطه با آن جریانی که، قومی که «حَاضِرَةَ الْبَحْرِ»، نزدیک دریا بودند. در روز شنبه برای این‌ها شکار ماهی چی شد؟ ممنوع شد: «إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ»؛ وقتی حرام شد، حالا خدای سبحان ابتلا ایجاد کرد؛ ماهی‌ها روز شنبه می‌آمدند تو حتی رودخانه‌هایی که توی این روستا و شهر بود، بالا پایین هم می‌پریدند! تعبیر قرآن را ببینید: «إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً»؛ می‌آمدند اینجا، می‌رفتند، خب به‌اصطلاح رژه می‌رفتند! خب، این‌ها چی شده بودند؟ ممنوع شده بود، حرام شده بود برایشان. از آن ور خدا خلاصه دارد ابتلا ایجاد می‌کند: «وَيَوْمَ لَا يَسْبِتُونَ ۙ لَا تَأْتِيهِمْ»؛ روزی که شنبه نبود، دیگه ماهی خبری نبود! هرچی می‌رفتند این‌ور، تو دریا می‌رفتند، می‌آمدند، ماهی نیست! آن روز شنبه، ماهی‌ها تو رودخانه‌هایشان هم می‌آمدند؛ روز غیر شنبه، تو دریاشان هم که می‌رفتند ماهی پیدا نمی‌کردند!

خودتان را بگذارید جای این مردم، ببینید چه‌جوری آدم آنجا این ابتلا سخت می‌شود! خداست دیگه، خدا می‌خواهد ابتلا… یعنی ساده نیست، می‌خواهد یک کمال ایجاد بشود. این را با امروز و شرایط خاص روز تطبیق بدهیما! هر جایی مناسب خودش؛ حالا اینجا ماهی نمی‌تواند بیاید، آب هم نیست که ماهی بیاید، چه بسا که ماهیش بخواهد بیاید؛ ممکن است خودِ در حقیقت همین باران نیامدن و آمدن خودش یک به‌اصطلاح ابتلای از جانب خدا باشد.

«وَيَوْمَ لَا يَسْبِتُونَ ۙ لَا تَأْتِيهِمْ ۚ كَذَٰلِكَ نَبْلُوهُمْ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ» [اعراف: ۱۶۳]

از اینجا به بعدش:

«وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ…» [اعراف: ۱۶۴]

یک دسته‌ای از این‌ها آمدند در حقیقت چه‌کار کردند؟ آمدند توی این روستا و شهر کاری کردند که گفتند: ما که شنبه نمی‌خواهیم ماهی بگیریم، اما ماهی‌ها که می‌آیند اینجا… می‌آمدند وقتی که می‌خواست جزر بشود، آب پایین برود، یک توری‌هایی و مانع‌هایی می‌گذاشتند، ماهی‌ها تو برگشتن نتوانند برگردند، همین‌جا بمانند! شنبه نمی‌گرفتند، اما چه‌کار می‌کردند؟ حصرشان می‌کردند که این‌ها برنگردند؛ فردا می‌گرفتند، یکشنبه می‌گرفتند، شنبه نمی‌گرفتند!

بعد یک عده‌ای آمدند گفتند این کار خلاصه ادامهٔ گرفتنه؛ حالا شما یک موقع گرفتن را می‌گیرید می‌روید بیرون، یک مقدار راهش را می‌بندید، این هم گرفتنه! عده‌ای آمدند به مردم اعتراض کردند که این کار را نکنید: «وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ…»؛ یک عده‌ای ناراحتی کردند، یک عدهٔ دیگری آمدند به این‌ها گفتند: چرا می‌خواهید به این‌ها تذکر بدهید؟ ول کنید! دقت کنید:

«وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً ۙ اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً شَدِيداً…» [اعراف: ۱۶۴]

ولشان کنید! بگذارید، آخرش این هست که خدا می‌کُشدشان، هلاکشان می‌کند؛ چه‌کار دارید هی به این‌ها تذکر می‌دهید، هی به این‌ها نهی از منکر می‌کنید؟ چرا، ولشان کنید! این‌ها مؤمنین بودند یا غیرمؤمنین؟ مؤمنین بودند! نمی‌گفتند آن‌ها کار خوبی می‌کنند؛ می‌گفتند آن‌ها را خدا هلاکم می‌کند، اما جای تذکر نیست، ولشان کنید. می‌گوید وقتی این‌جوری شد: «اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً شَدِيداً»، قالوا… و این‌هایی که امر به معروف و نهی از منکر می‌کردند گفتند چی؟

«…قَالُوا مَعْذِرَةً إِلَىٰ رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» [اعراف: ۱۶۴]

ما وظیفه‌مان است، باید بگوییم؛ خدا در حقیقت از ما خواسته، این‌جوری نیستش که ما در قبال… چی باشیم؟ جواب پیش خدا داشته باشیم؛ و اگر ساکت باشیم، «مَعْذِرَةً إِلَىٰ رَبِّكُمْ»، ما عذر باید پیش خدا داشته باشیم نسبت به کار خلافی که… «عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ»، «أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَىٰ أَنْفُسِکُمْ»؛ دین خدا می‌خواهد پیاده بشود، ما باید امین باشیم، باید وظیفه‌مان را انجام بدهیم، حامل دین باشیم. در اینجا حامل دین بودن را دارم عرض می‌کنم.

بعد آن‌ها گفتند: نه، ولشان کنید، ساکت باش، ولشان کنید بگذار هرچه زودتر هم به درک واصل بشوند، بگذار خدا انتقام ازشان می‌گیرد! آن وقت می‌دانید چی شد؟

«فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ…» [اعراف: ۱۶۵]

وقتی آن قومی که خطا می‌کردند و آن راه‌ها را می‌بستند و این‌ها، دیگه اصلاً جریان ذکر خدا بینشان فراموش شد؛ این فراموش شدن چی بود علتش؟ یکی اینکه اغلب مردم تذکر ندادند؛ آن عده‌ای که تذکر دادند قلیل بودند، حرف نپیچید، مانعیت ایجاد نکرد. آن وقت چی شد؟

«فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ» [اعراف: ۱۶۵]

ببینید، یک سنت عظیمیه؛ این را بگویم، خیلی خودم هر موقع می‌گویم می‌ترسم، این را شاید هم تا به حال تو جمع عمومی نگفتم:

هرگاه حق حاکم باشد، اصل بر نجات است مگر کسی که خودش را بکشد بیرون؛ «لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ»، خبیث باید خودش را بکشد بیرون! نفرمود «لِیَمیزَ اللهُ الطَّیِّبَ مِنَ الْخَبیث»؛ اگر می‌فرمود خدا طیب را از خبیث می‌کشد بیرون، یعنی اصل بر هلاکت بود، نجات موکول به این بود که یک کسی خیلی خوب باشد تا از بین این‌ها بیاید بیرون؛ اما خدا می‌فرماید نه: «لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ»؛ یعنی چی؟ یعنی اساس بر طهارت و طیب بودن و خوب بودنه، مگر کسی خودش را بکشد بیرون، این می‌آید بیرون. کی آن وقت از این جمع می‌آید بیرون؟ کسی که خباثتش خیلی باشد، نه کسی که یک گوشه کار خطایی کرده، نه کسی که یک جهالتی مرتکب شده، این خبیث نیست؛ «لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ»، «الْخَبِیثَ»… الخبیث یعنی کسی که خیلی خباثت تو وجودش راسخ شد، این از جمع جدا می‌شود.

اما برعکس، اگر حاکمیت با چی باشد؟ با باطل باشد، اصل بر آن خباثت است مگر کسی خودش را بکشد بیرون که طیب باشد؛ چقدر تفاوت می‌کند! اینجا ببینید الان کدامش داریم الان می‌خواهیم عرض بکنیم؛ تو جریان اصحاب سبت آنجایی است که غلبه با کسانی شد که اهل خباثت شدند، آن وقت کیا نجات پیدا کردند؟ فقط کیا نجات پیدا کردند؟ کسانی که تو جامعه امر به معروف و نهی از منکر کردند فقط نجات پیدا کردند! آن کسانی که ساکت بودند، حتی به این‌ها گفتند ولشان کن، هلاک می‌شوند، چه‌کارشان داری—طرفداری از آن‌ها نکردند، از باب بغضشان به آن‌ها گفتند ولشان بگذار زودتر هلاک بشوند، دیگه دارند می‌روند، رهایشان کن، ولشان کن، نمی‌خواهد تذکر بدهی—آن‌ها هم جزو چی بودند؟ هلاک‌شده‌ها بودند و مسخ‌شده‌ها! خیلی عجیبه، آن‌ها هم مسخ شدند؛ چون دنبالش این است که این‌ها مسخ شدند:

«فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ مَا نُهُوا عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ» [اعراف: ۱۶۶]

وقتی که آن به‌اصطلاح عَتَوْا… عتوّ کردند، سرکشی کردند، اما نه از آن چیزی که نهی شده بودند که این کار را نکنید، ولی این‌ها عتوّ کردند، سرکشی کردند: «قُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ»؛ این‌ها مسخ شدند به میمون! آن وقت تعبیر این است، چون آیه می‌فرماید کیا نجات پیدا کردند؟ «فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ»؛ فقط کسانی که نهی از منکر می‌کردند، یعنی زنده برخورد کردند، ساکت نماندند، فقط این‌ها نجات پیدا کردند! بقیهٔ مؤمنان چی شدند؟ بقیهٔ مؤمنان به‌خاطر اینکه ساکت ماندند و تو این کار، آن‌ها با اینکه مؤمن بودند همراه این‌ها نبودند، کاری این‌ها هم نمی‌کردند، اما چون جامعه اساسش بر چی شده بود؟ باطل بود و نیروی مؤمن کم بود، مؤمنان کم بودند، آنجا مؤمنین [ناهی] نجات پیدا کردند و هر کسی که داخل در این مؤمنین ناهی از بدی نبود، آن‌ها هم داخل در همان‌ها ماندند.

برکت جامعهٔ ایمانی اینه؛ اگر جامعهٔ ایمانی اصل باشد و حاکمیت باشد، همه نجات پیدا می‌کنند، فقط بدها که خیلی خودشان را… این دو تا اصل خیلی مهمه که ما نمی‌دانیم به برکت یک جامعهٔ ایمانی که شکل می‌گیرد، ما هم چه‌جوری نجات پیدا می‌کنیم؛ و الّا اگر قرار بود فقط مخلصین را از جامعه نجات بدهند بقیه جا بمانند، چقدر سخت می‌شد! حاکمیت الهی چقدر برکات دارد، چقدر تو این خلاصه رحمت برای بقیه ایجاد می‌شود.

ضرورت حضور در صحنه، تبیین و اقناع

خب، الان اگر جامعه که یک‌دفعه به «عَتَوْا» نمی‌رسد که، به سرکشی که نمی‌رسد که! اگر وقتی که شروع می‌شود، یک در حقیقت نهی منکری دارد… شیوع پیدا می‌کند، اگر جامعه حساسیت نشان بدهد، اگر جامعه تو آنجا نگذارد این غالب بشود، اگر آنجا این‌ها نشان بدهند که ایستادند پای نهی از منکر—منتها درست، صحیح، منطقی—و اگر یک جامعه‌ای شما می‌بینید که دارد به این سمت می‌رود، این‌ها همه‌شان اهل عتوّ نیستند، بسیار… شاید بگوییم نود و پنج درصدشان، این‌ها چی‌اند؟ جاهل‌اند؛ این‌ها این‌جور نیست که در مقابل دین خدا بخواهند بایستند، این‌ها این‌جور نیست که در مقابل خدا بخواهند قد علم کنند که «عَتَوْا» باشه، نه! جوّ جامعه یک‌جوری می‌شود، این هم خلاصه می‌بیند بالاخره شهوت و نمی‌دانم مسائل، انواع جلوه‌گری‌ها و این‌ها ممکنه برای این‌ها غلبه بکند، این هم داخل در این چی می‌شود؟ جریانی که ایجاد شده.

مقصر در ایجاد این جریان کیه؟ آیا مقصر در ایجاد این جریان فقط آن کسانی هستند که گناه می‌کنند؟ یا طبق این تعریفی که از آیهٔ قرآن داشتیم، مقصر این جریان که قوام این جامعه و حاکمیت را متزلزل کردند مؤمنانی بودند که تو صحنه درست و به‌موقع و پررنگ حاضر نشدند؟ اگر عذاب الهی بخواهد اینجا نازل بشود—نَعُوذُ بِاللَّهِ—کی را فرا می‌گیرد؟ هر کسی را که تو اینجا بی‌تفاوت هم گذشت؛ گفت: «حالا دیگه به ما گذشته، دیگه از دست رفته، تمام شده، دیگه نمی‌شه کاریش کرد، ولش کن دیگه چه‌کار دارید!» حتی به‌اصطلاح شما چه‌کار دارید، خلاصه ولشان کنید؛ همین‌هایی که تو قرآن، تو همین سوره، بیان… آیهٔ سوره بیان کرد ولشان کنید، کاری نداشته باشید.

اگر آقا حساسیت نشان می‌دهند و بیانشان این است که این جریان، باید مؤمنان جلودار حرکت بر این مسئله در روشنگری، تبیین، اقناع کردن باشند، خیلی مهمه؛ یعنی وظیفه فقط جلو گرفتن و یقه‌گرفتن نیست، چون عمدهٔ این‌ها تو جهالته، تبیین است. اگر راه‌های تبیین درستی ما پیدا بکنیم، این راه‌های درست تبیین می‌تواند چه‌کار بکند؟ بسیاری از این‌ها را…

تو بعضی از… البته حاکمیت دخالتش خیلی شدیده، اثرگذاریش تو بعضی از مثلاً دانشگاه‌های بعضی از خلاصه همین استان‌های مختلف ما، بعضی‌هایشان را حالا آمار دادند؛ شروع کردند بعد از این جریان‌های اخیر حتی پیامک دادن برای کسانی که بدحجاب آمده بودند. یک‌دفعه باورنکردنی، باورنکردنی این پیامک‌ها تعداد در حقیقت آن به‌اصطلاح کسانی را که این‌جور می‌آمدند آن‌چنان تقلیل داد که اصلاً باورکردنی نبود که این‌قدر یک‌دفعه اثر بگذارد! فکر می‌کردند حالا یک درصد خیلی زیاد… معلوم شد که اگر درست اقدام بشود، متین و محرمانه و درست به پیامکِ طرف بدون اینکه به کسی بخواهند او را آبرویش را ببرند، بدون… خودبه‌خودی بازدارندگی ایجاد می‌کند؛ این‌جور نشده رها شده باشد. الان ما با عدم حضورمان، عدم در حقیقت برخورد درستمان، داریم این رهاشدگی را ایجاد می‌کنیم.

خب، حالا این وقت امروز گذشت؛ این بعد از این آیات دیگری را… این آیات سورهٔ اعراف، آیات سبت را یادمان باشد که اگر خدای‌نکرده بخواهد اتفاقی بیفتد، هر کسی که در اینجا ساکت بود و بی‌تفاوت، چی شده؟ دامن او هم گرفته! خب، حتی دارد این‌ها مسخ شدند، در روایت می‌گوید این‌ها مسخ هم شدند؛ نه فقط این‌ها مثلاً نجات پیدا نکردند، مسخ هم شدند، این‌ها هم به‌صورت در حقیقت «قِرَدَة» درآمدند! این نگاه، هشدار سنگینی است برای حضور مؤمنان در صحنه که حالا ان‌شاءالله اگر حضور مؤمنان را جلسات بعد درست مطرح بکنیم، حضور پررنگ می‌تواند مانع بشود که دوباره انحراف ایجاد شود، حضور پررنگ تضمین می‌کند.

غربت فاطمه زهرا (س) و گریز به روضه

کاری که حضرت زهرا (سَلامُ اللَّهِ عَلَیْها) بعد از اینکه شاید سه روز یا یک هفته بعد از این جریان رحلت پیغمبر است، که امیر مؤمنان چندین شب حضرت زهرا (سَلامُ اللَّهِ عَلَیْها) را بر مرکب می‌نشاند، امام حسن و امام حسین را دستشان را می‌گیرد، درِ خانهٔ اصحاب را یکی‌یکی می‌زنند؛ اما شاید از شب اول بعضی‌ها در را باز کردند گفتند که: «علی جان، دیر آمدی! ما دیگه بیعت کردیم، ما دیگه نمی‌تونیم، کاشکی زودتر آمده بودی!» کم‌کم در را هم باز نکردند، دیگه توجهی نکردند! این عدم حضور پررنگ مؤمنان به کجا کشاند؟ تا جایی که آن‌چنان زهرا (سَلامُ اللَّهِ عَلَیْها) از این‌ها دلخور و دلگیر می‌شود…

می‌گوید خبر دادند به امیر مؤمنان (عَلَیْهِ السَّلَامُ) که در مسجد پیغمبر بود؛ فاصلهٔ مسجد تا خانهٔ حضرت، کسانی که مشرف شدند می‌دانند چند قدم بیشتر نیست، به‌خصوص که دری از خانهٔ حضرت به مسجد بوده. اما به امیر مؤمنان وقتی خبر می‌دهند که: «علی، اگر می‌خواهی زهرایت را زنده ببینی، به‌سرعت خودت را برسان!» می‌گوید امیر مؤمنان (عَلَیْهِ السَّلَامُ) از آنجا تا حرکت کرد به خانه رسید، این چند قدم را طی کرد، شاید چندین بار به زمین نشست و بلند شد! نمی‌دانیم چه‌جوری، با چه حالی خودش را به حضرت رساند!

وقتی خودش را به بالین زهرا رساند، می‌گوید عمامه به کناری گذاشت، عبا را از دوش انداخت، سر حضرت را بر دامن گرفت، صدا زد: «یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ!» ای دختر رسول خدا! جوابی نشنید. چند بار فاطمه را صدا زد، جوابی نشنید. صدا زد: «أَنَا ابْنُ عَمِّكِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ»، فاطمه جان، جوابم را بده! فاطمه چشم‌هایش را باز کند، اما اشک در چشمان حضرت، اشک در چشمان علی: «فَبَکَى أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ بَکَتْ فَاطِمَةُ»؛ فاطمه گریه کند، امیر مؤمنان گریه کند…

بعد از آن، حضرت به امیر مؤمنان وصیتی کند: علی جان، من از بس از دست این‌ها اذیت شدم، دلم نمی‌خواهد تو تشییع جنازهٔ من باشند؛ من را: «غَسِّلْنِي بِاللَّیْلِ، وَ کَفِّنِّي بِاللَّیْلِ، وَ دْفِنِّي بِاللَّیْلِ»؛ من را شب غسل بده، من را شب کفن کن، و من را شب دفن بکن!

امیر مؤمنان (عَلَیْهِ السَّلَامُ) بر بالین زهرا… اما تنها جنازه‌ای که از این پنج نفر تشییع شد، فقط یک نفر بود؛ امام حسن (عَلَیْهِ السَّلَامُ) بود، که کاشکی آن هم تشییع نمی‌شد!

علی جان، تو اگر از مسجد تا بالین فاطمه چند بار به زمین نشستی و بلند شدی، اما وقتی که… یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! لَا یَوْمَ کَیَوْمِکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! امام حسین (عَلَیْهِ السَّلَامُ) وقتی به طرف علی‌اکبر آمد، قبل از اینکه به بالین علی‌اکبر برسد، از اسب به زمین آمد؛ اما از آنجا دارد با دو زانو خودش را به علی‌اکبر رساند، دیگه توان نداشت این پاها که روی پا بایستد! آرام نشد؛ سر بر صورت… صورت بر صورت علی‌اکبر گذاشت: «وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَىٰ خَدِّهِ»، صورت بر صورت گذاشت. دشمن فکر کردند که امام حسین جان داد! شروع کردند آنجا هلهله کردن… اما زینب (سَلامُ اللَّهِ عَلَیْها) اینجا بود که آمد کنار حضرت و حضرت را برگرداند…

«صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ…»