محراب
چاپ / ذخیره PDF

ربیون مقاومت و روابط مؤمنین

نسخه چاپی متن از سایت محراب

"متن توسط هوش مصنوعی پیاده و تنظیم شده است"

 

سلام علیکم و رحمة‌الله. بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی و السلام علی محمد و آله الطاهرین.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَ الْعَنْ أَعْدَاءَهُمْ أَجْمَعِینَ مِنَ الْآنَ إِلَى یَوْمِ الدِّینِ».

«اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ…».

با تمام وجودمان و توجهی که داریم، دعا برای سلامتی امام زمان‌مان می‌کنیم. با توجه:

«اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلًا».

ان‌شاءالله از یاران، یاوران و لشکریان حضرت باشیم. صلواتی برای سرداری حضرت مرحمت کنید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

خب، روز شهادت امام رضا (علیه‌السلام) است. هرچقدر مشتاق زیارت حضرت در دنیا و محتاج شفاعت حضرت در آخرت هستیم، به قدر اشتیاق و احتیاج‌مان، صلوات دوم را بلندتر مرحمت کنیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

همه شهدا را در نظر داشته باشیم که ان‌شاءالله شفیع ما باشند؛ به‌خصوص شهیدان این ایامی که منتسب به آن‌هاست، که در رأس آن‌ها آیت‌الله رئیسی و همچنین همراهان ایشان. هرچقدر عشق و علاقه به حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) داریم، با صلوات بر محمد و آل محمد ابراز کنیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجه.

تبیین ساختارهای قرآنی؛ مفهوم «معیت»

تشکر می‌کنم که اجازه دادید در محضر‌تان باشیم و ان‌شاءالله که خدای سبحان جلسه‌مان را مورد قبول قرار دهند و کلماتی و گفتگویی باشد که از کلمات نورانی قرآن کریم و کلمات اهل‌بیت باشد که مورد رضای آن‌ها باشد. حاج‌آقای فدوی عزیز و بزرگوار، اجازه می‌فرمایید؟ در محضر آیه نورانی قرآن کریم هستیم که تلاوت شد. نگاه ما به قرآن و روایات عمدتاً به‌عنوان یک محتواست؛ اما به این نگاه که قرآن، قالب‌ها و ساختارها را هم معلوم می‌کند، کمتر به قرآن نگاه می‌کنیم. اجتهادی که می‌طلبد تا به قرآن به‌عنوان معینِ ساختارها نگاه شود، نگاه دومی است که باید شکل بگیرد. از جمله این آیه شریفه:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ مَا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكَانُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرِینَ»

در این آیه شریفه که بسیار بسیار عالی است، می‌فرماید: «وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ». تفاوت نبی با رسول در این است که ما یک‌صد و بیست و چهار هزار نبی داشتیم، اما رسولان سیصد و سیزده تا بودند؛ آن‌ها مختص بودند. اما در این آیه می‌فرماید چه بسیاری از انبیا؛ یعنی از آن یک‌صد و بیست و چهار هزار تا، چه بسیاری‌شان این سنت در آن‌ها محقق بوده. یعنی این سنت، اغلب انبیا در طول تاریخ بشریت بوده است. اگر این آیه یک‌بار در قرآن آمده، اما با این لفظِ «وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ»، به تعداد همه انبیایی که در قرآن ذکر شد، این آیه تکرار شده؛ پس نگاه این است که یک آیه است اما با قرینه‌ای که قرار می‌دهد، سرایت می‌دهد که سنت همه انبیا بوده است. این نکته اول.

نکته دوم اینکه می‌فرماید: «قَاتَلَ مَعَهُ». یعنی یک عده‌ای دور نبی جمع شدند در هر دورانی که این‌ها تا مرز جان‌فشانی آماده بودند؛ یعنی نه به اندازه یک تبعیت، بلکه تا مرز جان‌فشانی. آن‌وقت تعبیر «مَعَهُ» غیر از تعبیر «اِتَّبَعَهُ» یا «تَابِعَهُ» است. کسانی که تبعیت می‌کنند یک درجه‌اند، اما معیت داشتن، یک درجه عظیم‌تری است. معیت را ببینید در آیاتی که می‌آید، مثلاً: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ… وَ الَّذِینَ مَعَهُ». این «مَعَهُ» یعنی این‌ها آن‌قدر در تبعیت رشد کردند که از تبعیت به مرتبه معیت رسیدند.

معیت را اگر بخواهیم در قرآن برایش یک ادبیاتی تعریف کنیم که بخواهیم با این نگاه به آن نگاه بکنیم، ببینید نفس ما با بدن ما معیت دارد؛ یعنی بدن ما با نفسمان معیت دارد. معیت و وقتِ اثرش چیست؟ اثرش این است که بدن در مقابل نفس مقاومتی ندارد، یعنی هر تصمیمی که نفس می‌گیرد، در بدن خودبه‌خود محقق می‌شود. حتی بدن وقتی نفس تصمیم می‌گیرد ببیند، فکر نمی‌کند که من ببینم یا نبینم و بعد تصمیم بگیرد؛ نه، فوقِ این شده؛ آن‌چنان تبعیت اوج گرفته؛ اسم این را می‌گذارند معیت.

حالا در قرآن کریم لفظ «مع» خیلی آمده، مثلاً: «مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ». معیتی که اطاعتِ خدا و رسول می‌رساند به اینجا. پس آن مقدمه است؛ تبعیت مقدمه معیت است که این معیت، مرتبه عالیِ تبعیت است. این‌ها فانی شدند، این‌ها به مرتبه فنا رسیدند. یعنی انبیا عده‌ای را دارند دور خودشان که این‌ها در مرتبه ارتباط با انبیا، فقط تابع نبودند، بلکه آن‌چنان عاشق نبی بودند که از مرتبه تبعیت به معیت رسیدند.

شرطة الخمیس و مفهوم رِبّی

خیلی زیباست! امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) یک «شرطة الخمیس» دارد که این‌ها حدود پنج هزار نفر بودند تا شش هزار نفر. فرمانده اول این‌ها «اصبغ بن نباته» بود. ابتدا بعد که قیس‌بن‌سعد بن عباده از مصر برگشت و امیرالمؤمنین به‌واسطه فشاری که اشعث‌بن‌قیس و یارانش آوردند، قیس را عزل کرد و آورد، قیس را کرد فرمانده این شرطة الخمیس. این‌ها کارشان این بود؛ جالبه که با امیرالمؤمنین یک پیمانی بسته بودند که هر جا امیرالمؤمنین اشاره کرد، این‌ها بروند حرکت کنند بدون سؤال که چرا؟ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) هم در قبال این پیمانِ آن‌ها، با این‌ها عهد بست که این‌ها را وارد بهشت کند؛ بی‌حساب و کتاب.

یعنی این تبعیتِ بی‌چون‌ و چرا که می‌شود آن معیت، نتیجه‌اش آن ورود بی‌حساب و کتاب می‌شود. چون اگر آدم وقتی یک امری را شنید، روی آن فکر کرد که بکنم یا نکنم، این ابتدا لازم است؛ چون عقل باید رشد کند، اما عقل به یک جایی می‌رسد، می‌بیند که معصوم و ولی در رتبه‌ای است که او عقلِ کل است. لذا وقتی خودش را تسلیم او کرد، تابع محض شد؛ این تسلیمِ عاقلانه است، نه تسلیم جاهلانه؛ این تقلید عالمانه است، نه تقلید جاهلانه. این تسلیم امام است.

لذا این‌ها تسلیم امیرالمؤمنین شدند و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) هم این‌ها را با اینکه بعضی از این‌ها همین شهدایی بودند که رأس‌شان خود قیس‌بن‌سعد بن عباده بود. خدا رحمت کند آیت‌الله احمدی میانجی را! وقتی اسم قیس می‌آمد، اشک از چشمانش جاری می‌شد؛ می‌گفت: نمی‌دانید این چقدر ولایی بود! چقدر وقتی که فشار آوردند و امیرالمؤمنین قیس را عزل کرد، در راه، منافقین کاری کردند که قیس وقتی داشت می‌آمد به سمت کوفه، در هر شهری می‌رسید، می‌آمدند جلوی راه کاروانش، تف می‌کردند به او که تو چه کردی؟ علی عزلت کرده! اشعث و این‌ها توطئه کرده بودند، امیرالمؤمنین را مجبور کردند، گفتند یا علی یا با خودت می‌جنگیم مثل جریان مالک، یا قیس را عزل کن. وقتی رسید پیش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، یک همچین کسی که در راه این‌همه گفتند، گفت: «علی‌جان، من چه اشتباهی کردم که باعث ناراحتی شما شدم؟» نه گفت علی‌جان این چه عزلی بود که مرا کردی؟ من که داشتم کار می‌کردم! گفت من چه اشتباهی کردم که باعث ناراحتی شما شدم؟ امیرالمؤمنین گفت: «قیس! این‌ها تحمل تو را ندارند، تو به درد این‌ها نمی‌خوری؛ چون تحمل تو را ندارند.» بعد کردش فرمانده شرطة الخمیس؛ با اینکه اصبغ بود ولی اصبغ را برداشت، با اینکه اصبغ خیلی بزرگ است، اما اصبغ را برداشت و قیس را گذاشت.

خب حالا این را داشتم عرض می‌کردم که در طول تاریخ انبیا، شرطة الخمیسی که امیرالمؤمنین داشت، که رِبّیون‌اش بودند که «وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ». «رِبّی» که لغت محوری این آیه است و مرکز بحث ما ذیل این است. «رِبّی» در قرآن یک‌بار آمده و در ادبیات به‌اصطلاح حتی روایی ما زیاد به کار نرفته. در زیارت شهدای کربلا که می‌خوانیم: «السَّلَامُ عَلَیْکُمْ أَیُّهَا الرَّبَّانِیُّونَ» که شما ربانی هستید، که دنبالش می‌فرماید که شما جلودار «أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ»، شما جلودار ما هستید و «وَ نَحْنُ لَکُمْ تَبَعٌ» ما تابعیم. ربانی یعنی کسی که جلودار است، از او اطاعت می‌شود. لذا می‌گوید شما جلودارید، ما پشت سرتان. بعد انتهای زیارت آخرش تعبیر زیباست، می‌فرماید شما برای امام حسین (ع) «رِبّی» بودید؛ یعنی شما رِبّیِ امام حسینید. ربانیِ ما.

پس رِبّی یک حیثیتِ «تبعیت» در خودش دارد که به حیثیتِ تبعیتش، اطلاقِ «رِبّی» به او می‌شود و همان رِبّی به حیثیتِ تبعیت‌شدن از او برای بعدی‌ها، «ربانی» می‌شود. حلقه میانی است بین ولی و جامعه؛ رِبّی حلقه میانی است. لذا تعبیر قرآن به رِبّی که در لغت هم معنا می‌کنند، رِبّی یعنی اجتماع افراد، نه فرد؛ اسم جمع است. هزار نفر، ده هزار نفر کنار هم را می‌گویند رِبّی. لذا اسم جمع است؛ یعنی خودش اطلاق می‌شود، حیثیت جمعی در این‌ها خوابیده. در رِبّی لذا حلقه‌های رِبّی کنار هم متصل می‌شوند. خب، یکی از مصادیق حلقه‌های رِبّی چی هست؟ الان خود همین نیروهای سپاه در شهرهای مختلف، استان‌های مختلف در کشور، هر کدام مرکزی که هستند، یک حلقه رِبّی هستند که متصل‌اند به هم که این‌ها افتخارشان این است حول محور ولی جمع شدند.

درست است که «وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ»، آن‌وقت «رِبّی» انتساب به «رَبّ» در آن خوابیده؛ یعنی کسی این‌ها را می‌بیند، غیر از «خدا»، احساس خدایی پیدا نمی‌کند. این هم یک زیبایی در این‌هاست؛ یعنی این را به‌عنوان یک نیروی نظامی نمی‌بینند. اولین چیزی که در این‌ها دیده می‌شود چیست؟ اولین خصوصیتی که از این‌ها ظاهر است و در عالم این خودش یک انشاست؛ یعنی چه؟ یعنی باید به این سمت حرکت کرد که در تمام خصوصیاتی که داریم، اگر می‌خواهیم مصداق این آیه باشیم، جوری باشد هر کسی، هر جمعی از بیرون به ما نگاه می‌کند، ببیند «خدا»، «خدایی بودن» و آن خدا؛ در حقیقت اخلاق خدایی، صفات الهی در وجود این آشکار است، عبودیت در وجود این‌ها آشکار است.

که «رِبّی» یعنی تابع. آن‌وقت چقدر هم زیباست که در ادبیات عرب می‌گویند «خِبث» (خبیث) یعنی کسی‌داشتن با…، با خلاصه چی سازگار است؟ تبعیت. آن‌وقت «نَصْر» با تبعیت‌شدن. «ربانی» در آن چی دارد؟ فتحه دارد. و این‌ها تبعیت؛ «خِبس» اینجا یعنی باید انسان خاضع باشد. لذا «رِبّی» در آن حتی لفظش در آن خضوع است. که خدا عظمت و عزت بیشتر به آقا ان‌شاءالله عنایت کند. آقا می‌فرمایند: «امام یک رِبّی بود. امام رِبّیِ امام زمان است اما خودش ربانیِ امت است.» پس همان‌جوری که جریان شهدای کربلا بوده، اینجا هم همین‌جور است که به لحاظ ما، آن‌ها ربانی‌اند؛ به لحاظ امام زمان، امام و آقا، حضرت آقا و بزرگان می‌شوند چی؟ رِبّیِ امام زمان. پس حلقه میانی و رِبّی شدن، افتخار عظیمی است که شأنِ امام می‌شوند. شأن در حقیقت مثل تعبیر روایات این است که بدنِ امام می‌شوند در تبعیت. این معیت است.

استقامت در مصائب و «وهن»

خب این را دارم توضیح می‌دهم تا راهش را ان‌شاءالله، راهِ رِبّی شدن را بعد عرض بکنم. دنبالش می‌فرماید: «وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ». «رِبّی» را جمع بسته؛ خودش جمع بوده، جمع هم بسته؛ یعنی حلقه‌ها به هم مرتبط. رِبّی حلقه است ولی حلقه‌های مرتبط. آن‌هم با لفظ «کَثِیرٌ»، «رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ». «فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ»؛ آن‌قدر ارتباط این‌ها با هم در ناحیه الهیت قوی شده، هیچ چیزی این‌ها را نمی‌لرزاند. سخت‌ترین مصیبت‌ها وقتی بر این‌ها وارد می‌شود، این‌ها آن مصیبت را هضم می‌کنند و آن مصیبت را که باید یکی را متزلزل بکند، تبدیل به سکوی پرش می‌کنند. «فَمَا وَهَنُوا»؛ تعبیری که علامه طباطبایی در المیزان دارد می‌فرماید اینجا سه لفظ آمده: «وَهَن»، «ضَعف»، «اِستِکانَت». می‌فرماید «وَهَن» یعنی درون‌شان سست نمی‌شود؛ از درون ذره‌ای شک در آن‌ها ایجاد نمی‌شود.

«فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ»؛ آدم یک‌موقع در بیرون خودش را حفظ می‌کند، به ظاهر خودش را چطور می‌کند؟ محکم نشان می‌دهد، اما از درون چی شده؟ از درون خودش به شک افتاده، از درون خودش لرزیده. می‌گوید این‌ها آن‌قدر قوی و متصل‌اند، اتصال‌شان این‌ها را نگه می‌دارد؛ چون وقتی کسی متصل شد، دیگر خودش نیست. اتصالش؛ وقتی ولی نمی‌لرزد، این هم نمی‌لرزد. «فَمَا وَهَنُوا»؛ این‌ها از درون‌شان هیچ شکی و سستی نسبت به تمام سختی‌ها، مشکلات، مصائب، حوادث سخت که پیش می‌آید، [ندارند].

یک جالب؛ جریان فتنه هشتاد و هشت که شده بود، شاید مثلاً دو ماه بعدش بود که یک جلسه‌ای بود، من این آقای رحیم‌پور ازغدی هم آنجا بودند، بعد صحبت شد، گفت: «من جلسه با آقا داشتیم، جلسه چیزی بود، شورای چی بود، آنجا بودیم، بعد گفت من به آقا عرض کردم آقا این سخنرانی نماز جمعه شما، چون خیلی بعد چند روز نماز جمعه را خواندند، آقا گفت به آقا گفتم آقا این نماز جمعه شما خیلی آرامش‌بخش بود و اثر داشت در آرامش مؤمنان که یک خرده آرامش ایجاد شود، گفت آقا هیچی نفرمودند. جلسه تمام شد داشتیم می‌رفتیم، صدا زد من را که وایسا کار دارم. گفت وقتی که وایستادم و این‌ها، حالا این را برای ما همان موقع مثلاً شاید یک ماه بعدش، ما مثلاً شهریور این را اول شهریور برای ما می‌گفت، خب این واقعه مثلاً یک ماه و خورده‌ای، دو ماه قبلش اتفاق افتاده بود که آن یک ماه، دو ماه بعد از واقعه بود کلاً. گفت آقا فرمودند که اصلاً این جریان به من ربطی ندارد، این جریانی که پیش آمد و این به‌اصطلاح حالات برخورد. گفت من احساس کردم مثل جریان مادر موسی که امر کردند فرزند را بینداز در آب، کاری‌ات نباشد محافظشیم؛ این‌جوری خودشان حافظ.

خیلی تعبیر زیباست؛ مادر موسی فرزندش را انداخته، تعبیر قرآن این است قلبش داشت کنده می‌شد وقتی انداخت، ولی خدا «لَوْلَا أَنْ رَبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا»؛ اگر خدا ربط بر قلبش ایجاد نکرده بود، اذیت بود که قلبش کنده بشود، اما خدا ربط ایجاد کرد، آرامش ایجاد شد. مادر بچه را بیندازد در دریا؟ دریایی که می‌گفتند تمساح هم آن رودخانه تمساح هم دارد، بچه‌ها ببینند؟ بعد هم خدا با دلش چه بازی کرد! خدا با دل مادر این بچه، موج دوباره برگرداند طرف مادر. سه بار، چهار بار مادر این را با تمام وجودی که باید دل بکند، این را می‌فرستاد جلو که برود، این دوباره برمی‌گشت طرف این. هم خیلی عجیب است امتحانات خدا و یعنی خدا این‌جور نیستش که راحت هم امتحان برگزار کند؛ چون می‌خواهد اوج بدهد که.

لوحِ آقا فرموده بود مثل مادر موسی، خیلی تعبیر زیباست! من به آن آقای رحیم‌پور عرض کردم که خیلی توحیدِ عظیمه؛ اینجا که جایی برسد؛ اولاً این‌همه تدابیر را از خودش نبیند، بعد هم آن ربط الهی در آرامش و در وجود خودش کاملاً احساس کند که «لَوْلَا أَنْ رَبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا». این نگاه که اگر رِبّی شد کسی، دیگر «فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ» می‌بیند خداست دیگر؛ مگر خدا بدِ مردم را می‌خواهد؟ مگر خدا سختی برای… نه، هرچی می‌خواهد خیر. «خیر و شرّنا إلیک». آنی که از ما می‌آید شر است، آنی که از تو می‌آید خیرِ محض است. اگر کسی این رابطه را پیدا کرد، هیچ سختی برایش سخت…

در حدیث معراج می‌فرماید که به مرتبه‌ای می‌رسند این‌ها، «الذین نظروا إلی المخلوقین بنظری إلیهم». با چشم من نگاه می‌کنند به عالم، خدا می‌فرماید؛ حدیث قدسی است، با چشم من نگاه می‌کنند. رِبّی کسی می‌شود که در تبعیتِ ولی، از چشم خدا به عالم نگاه می‌کند. خیلی زیباست، نمی‌دانیم چه لذتی پیدا می‌کند که آدم از قدرت مطلق، عظمت مطلق، عزت مطلق، رحمت مطلق، رأفت مطلق، هر چیزی را اطلاقش را در نظر بگیرید، از آن زاویه آدم به عالم نگاه بکند؛ ببین چقدر متفاوت می‌شود تا از دریچه تنگِ «من»، منیت، منِ آدم بخواهد به عالم نگاه کند. می‌گوید رِبّی این‌ها هستند که در درون‌شان سست نمی‌شوند.

«و ما ضعفوا» و «و ما استکانوا»

«فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ مَا ضَعُفُوا»؛ وقتی که در درون‌شان سست نشد، اثرش این است: در بیرون هیچ‌جا احساس نمی‌کنند که کار تمام شده باید بیایند عقب. من یک‌موقعی این جریان دانشگاه شریف که سال چهارصد و یک بود که انجام شد، شاید همان مثلاً یک روز بعدش رفتم دانشگاه شریف. بچه‌های تشکل‌ها تقریباً جمع شدند، همه‌شان نشستیم؛ یک دو ساعت آن‌ها حرف زدند، اول گفتم بچه‌ها بگویید درد دل‌هایتان را بگویید و این‌ها. یک جمع خوبی بود، دانشگاه هم خیلی پرهیجان، بچه‌های مذهبی در محاق و جمع آن‌ها سلطه و حاکمیت و بی‌نظیر در به‌اصطلاح شعارها، بی‌سابقه بود در دانشگاه شریف این نوع ادبیات و گفتمان و برخورد که سابقه نداشت.

بچه‌ها بعضی‌شان این حرف را می‌زدند که حاج‌آقا احساس می‌کنیم دیگر نمی‌شود کار کرد، دیگر نمی‌شود کار کرد. بعد چند تا از وقایع قرآنی را، چند تا که نظیر خیلی عظیم بود برایشان… بعد هم آن شب هم سخنرانی در مسجدشان هم گذاشتن، در مسجدشان هم صحبت کردیم؛ یک جمع محدودی آمدند، بقیه می‌ترسیدند اصلاً بیایند، چون مسجد هم مدتی قبلش آتش گرفته بود و سوخته بود و خود همین هم یک به‌اصطلاح مزید بر علتی شده بود؛ اما یک‌دفعه گفتند احساس کردیم حالا می‌توانیم.

این «و ما ضعفوا» یعنی این؛ یعنی می‌رود گوشه رینگ، یعنی آن‌چنان جو سخت می‌شود، شرایط شدید می‌شود، می‌گوید پس من همین‌قدر که خودم را حفظ کنم کفایت می‌کند. «و ما ضعفوا» یعنی گوشه رینگ رفتن. می‌گوید مؤمن و رِبّی کسی است که در هیچ حالتی احساس نمی‌کند میدان فقط یک قسمتی باید بیاید جلو، بقیه را نمی‌تواند؛ نمی‌تواند در همه جا حاضر باشد، نه! «و ما ضعفوا» احساس ضعف به او دست نمی‌دهد چون متصل به خداست.

بعد دنبالش می‌فرماید: «و مَا اسْتَكَانُوا»؛ این شکسته نمی‌شود. «استکانت» یعنی ستون فقراتش بشکند. کسی که تسلیم شود، استکانت، تسلیم است. می‌گوید اگر جایی دیدید ضعف ایجاد شده، ناامیدی ایجاد شده، کسی لغزید، یک حالتی می‌گوید دیگر نمی‌شود؛ هر کاری کردیم نشد. یک‌دفعه دل‌بسته می‌شود به شهید رئیسی، بعد یک‌دفعه می‌بینید در یک واقعه‌ای که هر جوری که بوده، طبیعی بود یا غیرطبیعی، یک‌دفعه می‌بیند همه این‌ها از دست رفتن؛ تمام امیدهایش که بسته بود به بعد از این همه‌سال، یک‌دفعه چی می‌شود؟ احساس می‌کند حالا زیر پایش خالی شد. نه، اما وقتی نگاه بکند به آن نگاه الهی، می‌گوید خدایا تو ذخیره کردی. تو… تعبیر خیلی زیبایی است:

«تِلْکَ الْأَیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ لِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ»

خیلی زیباست؛ جنگ احد که پیش آمد با آن سختی‌های جنگ احد که شکست خیلی سنگینی برای مسلمان‌ها شد، یک‌دفعه شصت تا آیه سوره آل‌عمران ببینید چه تحلیل‌های الهی می‌کنند؛ در اوج شکست، بالاترین ادبیات پیروزی را دارد سر می‌دهد خدا! در اوج شکست آن‌ها ادبیات پیروزی سر می‌دهد. تعبیر این است که:

«وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ»

حق ندارید سست بشوید، حق ندارید؛ نه، سست نباشید؛ نه، حی است، «وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ». سرتاپا امید را القا می‌کند که مؤمن متصل است، مگر خدا مرده باشد (نعوذبالله) مؤمن ناامید بشود؟ و چون او مردن ندارد، مؤمن ناامیدی ندارد. هر‌قدر انسان در نگاه الهی‌اش رِبّی بشود، اتصال به رب که از خودش چیزی نمی‌بیند و چون خدا را دست‌اندرکار می‌بیند، دست‌اندرکاریِ خدا پیروزی است. «کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی». خدا نوشته این را که من و رسولانم قطعاً غالبیم. خب اگر کسی این ادبیات را بپذیرد که قرآن است؛ وعده الهی؛ خدای غالبِ غیرِ مغلوب است، می‌شود جایی برسد حتی اگر سوریه را دیدند آن‌جور شده، اگر دیدند شهید رئیسی این‌جور شده، اگر یک‌دفعه وقایع هم پشت سر هم؛ که هرچقدر به دوران آخرالزمان نزدیک‌تر می‌شویم، سرعت وقایع، شدت وقایع بالاتر می‌رود. علتش هم این است چون استعدادها بالا آمده؛ چون استعدادها بالا آمده، به مقدارِ استعداد، خدا شدت و سرعت وقایع را ایجاد می‌کند. هیچ‌گاه رحمت الهی بر این قرار نگرفته که فتنه و ابتلا بالاتر از استعداد بندگان و مؤمنان باشد؛ همیشه در حد طاقت نیست، دونِ طاقت است. خیلی زیباست که «وَ عَلَى الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَةٌ»… که اگر روز، تمام طاقت را بخواهد، تبدیل می‌شود به فدیه؛ یعنی تمام طاقتم، نه دونِ طاقت.

لذا اگر مؤمن باور کرد که هر ابتلای سختی، هر ابتلای شدیدی، هر ابتلای پی‌در‌پی تا این آرام نشده جریان لبنان بشود، شهید نصرالله بشود، جریان پیجرها قبلش بشود، جریان‌های مختلف، یک‌دفعه این نگاه نشان می‌دهد مؤمنین در این عصر از جهتِ توان به مرتبه‌ای رسیدند که قابلِ این ابتلا‌ات‌اند، این شدت‌ها هستند و قدرتِ غلبه دارند. این می‌شود رِبّی. «فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ مَا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكَانُوا». این‌ها هیچ‌گاه تسلیم نمی‌شوند. علامه می‌فرماید اگر دیدید در میدان ضعف پیدا کردید، یقین بدانید قبلش «وَهَن» پیدا کردید در درون؛ قبلش از درون ریختید تا این ضعف بیرونی آشکار شده. اگر دیدید به سمت تسلیم می‌روید، معلوم می‌شود ابتدا وَهَن ایجاد شده، بعد ضعف ایجاد شده، به استکانت رسیده. این‌ها دنبال هم دارد ایجاد می‌شود؛ ترتب دارد.

خب این هم در حقیقت این مقدار که آیه شریفه، دنبال آیه… آیه بعد که «وَ مَا کَانَ قَوْلَهُمْ إِلا أَنْ قَالُوا…» یک بحث بسیار عمیق و عظیمی دارد. این را می‌گذاریم برای اینکه ببینیم چجوری رِبّی بشویم؟ راهکار رِبّی شدن چیست؟ این ترسیم رِبّی بود، اما چگونه رِبّی بشویم؟ از کجا شروع کنیم؟ در روایات ما خیلی این به‌اصطلاح این راه عملیاتی را ان‌شاءالله با یک نگاه الهی نگاه کنیم که می‌خواهیم اقدام کنیم.

درس اخلاقی روایت اسحاق‌بن‌عمار

روایت زیبایی‌ست از اسحاق‌بن‌عمار. اسحاق‌بن‌عمار از یاران امام صادق (علیه‌السلام). اسحاق خیلی در روایات که آدم می‌بیند روایت زیاد نقل کرده، چند تا روایت علیه خودش نقل کرده! کم پیدا می‌شود آدم یک خبره‌سری، کسی خبر ندارد خودش بوده و امام، امام یک تشری به او زده باشد، بعد بیاید جلو همه بگوید امام به من تشر زده! آدم نمی‌گوید، کسی دیگر باشد ممکن است بگوید، اما خود آدم باشد، کسی دیگر هم نباشد، بیاید بعد خودش را رسوا بکند برای اینکه آن سنت بماند، برای اینکه آن جریان عبرت بشود برای دیگران. چند بار اسحاق این کار را کرده؛ از جمله‌اش این روایت است که این ساده‌ترینش از این شدیدتر دارد که حالا فرصت نیست عرض بکنم.

می‌گوید: «من به هر جوری که بود در کوفه، با اینکه شیعیان تحت‌فشار بودند و اجازه شغل شریف به شیعیان نمی‌دادند، شهروند درجه‌دو بودند، من به هر طوری بود پول‌دار شدم، مکنت مالی پیدا کردم. بعد شیعیان همه فقیر؛ وقتی می‌بینند یک‌نفر پول‌دار شده، حتماً نگاه‌شان این است که ارتباط بگیرند، کمک بگیرند دیگر؛ رفت‌وآمدها زیاد شد. می‌گوید رفت‌وآمدها که زیاد شد، بنی‌امیه حاکمیت‌شان دنبال شناسایی شبکه شیعیان بودند، ببینند کیا در رأس‌اند، ارتباطات چگونه بعدی. می‌گوید من ترسیدم بر جان مؤمنین؛ «أَجْلَسْتُ عَلَى بَابِی بَوَّاباً»، از درونِ خانه یک نگهبان گذاشتم هرکی می‌آید ردش کند، وانستد.

می‌گوید آن سال مشرف شدم مکه که برای حج، امام صادق (علیه‌السلام) هر سال تشریف می‌آوردند مکه، شاگردانش از اقصی نقاط می‌آمدند مکه خدمت حضرت، دیدار حضرت. می‌گوید خدمت حضرت رسیدم، سلام کردم «فَأَعْرَضَ عَنِّی»، حضرت با یک رویِ ترش و ابروی درهم «قُطُبَ» (مُزَوَّر)، حضرت با ابروهای که تو هم می‌کنند از ناراحتی، ابروی درهم‌کشیده و یک جواب سردی جواب من را دادند. عرض کردم که آقاجان «مَنْ ذَا الَّذِی حَالَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ»، چی باعث شد که من لایق نیستم آن نگاه محبت‌آمیز شما را… نگفت شما چرا تغییر کرده‌اید؟ رفتار این‌ها ببینید! ادب در است نگاه هست‌ها. آدم به بزرگ‌تر نمی‌گوید شما چرا تغییر کردید؛ تغییر انفعال است، انفعال در حقیقت ضعف است. همچنان که خدا انفعال ندارد، اولیای الهی هم انفعال ندارند نسبت به بقیه، بله آدم‌اند و انفعال، اما نسبت به بقیه این‌ها انفعال… اگر امری به من نسبت داده بشود یا به ولی الهی، به کی باید نسبت داده بشود؟ به من! تعبیر روایت: «مَنْ ذَا الَّذِی حَالَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ»؟ چی حال من را تغییر داده پیش شما؟ یعنی من چه تغییری کردم که لایق نیستم آن نگاه محبت‌آمیز شما را؟ دست شما درد نکند. حضرت دو کلمه است، سه تا کلمه است: «تَغَیَّرْتَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ»؛ تو در رابطه‌ات با مؤمنین تغییر کردی! رابطه امام با تو دائمِ مدارِ رابطه تو با مؤمنینه. اگر رابطه تو با مؤمنین درست است… تو به‌خاطر حفظ جان‌شان این کار را کردی، اما می‌توانستی پنهانی، سری این‌ها را بفهمی کی هستند، دستگیری کنی و رسیدگی کنی، یا نه فقط ردشان کردی؟ درست است جان‌شان را حفظ کردی اما حاجت‌شان را هم رسیدگی نکردی! «مَنْ ذَا الَّذِی حَالَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ»؟ «قَالَ تَغَیَّرْتَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ».

این روایت ادامه اش خیلی زیباست؛ ولی به‌خاطر اینکه مطلب را بتوانیم جا بیندازیم، سه چهار تا روایت این به‌اصطلاح داشته باشید، این دُمِ دنباله روایت را ان‌شاءالله اگر فرصتی شد، یک وقت دیگری.

راه نزدیک شدن به امام و قداست مؤمن

روایت عبدالعظیم حسنی؛ خدمت امام رضا (علیه‌السلام) رسیده است، بعد آنجا دارد که وقتی عبدالعظیم حسنی می‌خواست خلاصه از امام رضا جدا بشود، حضرت یک سفارشی به او کردند که «یَا عَبْدَ الْعَظِیمِ! بَلِّغْ أَوْلِیَائِی عَنِّی السَّلَامَ»، سلام ما را به دوستان‌مان برسان. من هر موقع این روایت را بخوانم عرض می‌کنم که آقاجان، امروزم متعلق به امام رضا (علیه‌السلام) است که حضرت عبدالعظیم سلام شما را به ما رساند؛ با همین روایت جواب سلام شما را می‌دهیم: «السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا عَلِیَّ بْنَ مُوسَی الرِّضَا الْمُرْتَضَی». سلام بر شما؛ از جانب ما هم آقاجان ما در حقیقت محتاج یک نظر شما در هر لحظه‌ای هستیم؛ ما رِبّیِ شما هستیم؛ کشور ما قلبش امام رضا (علیه‌السلام) است، همه قلب تپنده ما شما هستید.

آنجا دارد: «بَلِّغْ أَوْلِیَائِی عَنِّی السَّلَامَ»، سلام ما را به همه برسان، و بعد «مُرْهُمْ»؛ امر کن این‌ها را از جانب من بهشان بگو که شما رعایت «صِدْق» را بکنید، وفای عهد را بکنید، «وَ مُرْهُمْ بِالزِّیَارَةِ»؛ بگو بروید دیدارِ هم، ارتباطات‌تان را با هم قوی کنید، «فَإِنَّ ذَلِکَ قُرْبَةٌ إِلَیَّ». اگر می‌خواهید به من نزدیک بشوید، راه نزدیک شدن به من چیست؟ ارتباط مؤمنین با همدیگر است! ببینید این اخوت بین مؤمنین که هرچقدر شدیدتر و گرم‌تر باشد، نتیجه‌اش ارتباط طولی با امام است. آنجا فرمود: «مَنْ ذَا الَّذِی حَالَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ»؟ چی باعث شد که من رابطه‌ام دیگر با شما آن گرمی را… آنجا «تَغَیَّرْتَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ»؛ رابطه‌ات با مؤمنین ضعیف شد. اینجا می‌فرماید: «فَإِنَّ ذَلِکَ قُرْبَةٌ إِلَیَّ»؛ رابطه‌ات با مؤمنین هرچی در این ارتباط بکوشید، این به من نزدیک‌شدن است.

این سنت و قاعده است؛ یعنی اگر کسی بخواهد به امام نزدیک بشود، راهش این است که مؤمنین را «اکرام» بکند. در روایت دارد که اگر نمی‌توانید بیایید ما را ببینید (زمان حیات حضرات)، اگر نمی‌توانید بیایید ما را ببینید، بروید مؤمنین را ببینید؛ دیدارِ مؤمنین دیدارِ ماست. اگر یک‌موقع نمی‌توانید سر قبور ما بیایید (این‌هم دنبالِ روایت)، بروید قبور مؤمنین؛ قبور مؤمنین را زیارت کنید، زیارتِ قبور ماست! چقدر برای مؤمن ارزش قائل شده‌ام.

مالک بن به‌اصطلاح جونی می‌گوید: «من خدمت امام صادق (علیه‌السلام) بودم و خدمت حضرت که نشسته بودم صحبت‌هایی بود، بعد مالک امام به من برگشت گفت: مالک، تو فکر می‌کنی که می‌توانید در رابطه با امام غلو کنید؟ بگویید مثلاً یک‌چیزی بیشتر بگویید؟ اصلاً شما امام را نمی‌شناسید که بخواهید غلو کنید!» بعد می‌فرماید در روایت همان‌جوری که کسی نمی‌تواند خدا را درک بکند و «أَسْمَاء وَ صِفَاتِ الهیه» محال است، شناخت امام هم محال است برای شما. بعد دنبالش می‌فرماید: «مالک! نه فقط کسی خدا را درک نمی‌کند، نه فقط کسی امام را درک نمی‌کند، بلکه مالک! تازه شما نمی‌دانید مؤمن کیه!» خودشون‌ها؛ مؤمن خودشِ؛ می‌گوید نمی‌دانید قدر اینکه ایمان در وجود کسی قرار می‌گیرد، یعنی اتصال به خدا؛ یعنی آن خدایی که غیرقابل‌ادراک است، این به مقدار ایمانش متصل شده.

خیلی عالی است‌ها! ببین چه ملاکی دست ما می‌دهد. خدا رحمت کند مرحوم آقا محمدحسن الهی طباطبایی، برادر علامه طباطبایی؛ ایشان در به‌اصطلاح ارتباط‌شان با مرحوم قاضی و تمام اساتیدشان، هم‌عِدلِ علامه بوده؛ اما خلاصه این‌ها بعدِ فقر شدید باعث می‌شود وقتی می‌آیند ایران تصمیم می‌گیرند یکی از دو برادر برود کار کند روی زمین‌هایشان که دارند، دیگری تدریس کند. آقا سید محمدحسن می‌رود کار می‌کند که دو سال از علامه کوچک‌تر بوده که علامه طباطبایی از جهت علمی، حتی بعضی می‌گویند نامه‌های مرحوم قاضی که به علامه طباطبایی و مرحوم آقا سید محمدحسن هست، آنجایی که خطاب آقا سید محمدحسن هست در نظام عملی قوی‌تر بیان شده از طرف آیت‌الله قاضی تا این حد! ولی رفته کار بکند.

بعد آنجا مرحوم آقا محمدحسن الهی می‌فرماید: «مؤمنان خیلی زیباست؛ مثل آینه‌هایی هستند هر کدام که دارند امام‌شان را نشان می‌دهند؛ به قدر ایمان‌شان دارند امام را نشان می‌دهند.» لذا همه مؤمنین «امام‌نما» هستند. اگر در جامعه نگاه به مؤمن به این عنوان باشد که این دارد امام را نشان می‌دهد، یک‌کسی می‌گفت یک ماشینی آمد از من جلو زد، بعد جلو زد یعنی روی قاعده نبود، گفتم الان می‌روم حالش را می‌گیرم که دیگر این کار را نکند! گفت آمدم بروم دیدم ماشین جلوی من که آمد، دیدم پشتش نوشته: «یا فاطمه الزهرا»؛ شیشه‌اش. گفتم: «فاطمه جان! خانم‌جان! به عشق شما کاری ندارم دیگر، تمام شد. ناراحتم ازش نیستم، آن کارِ غلطی کرده، اما این یک‌دفعه وقتی نسبت را با آن نسبت می‌بیند…»

حالا شما حساب کنید در جامعه‌ای که مؤمن را انسان با نگاهِ «انتصاب به ولی‌اش» ببیند، با نگاه انتصاب به خدا ببیند، آن‌وقت می‌دانید چقدر «شرح صدر» انسان زیاد می‌شود؟ درست است بدی هم بکند آدم می‌گوید بالاخره این خوبی دارد یا ندارد؟ بالاخره ارتباط دارد یا ندارد؟ بالاخره به‌اندازه خودش دارد، امامش یا امام زمان یا ولی‌الله یا حجت‌الله؛ به عشق شما گذشتم؛ می‌شود یا نمی‌شود؟ می‌گوید به آن اسم، به آن حیث، نه به این حیث! آن‌وقت می‌دانید چقدر جامعه پیوستش به هم قوی‌تر می‌شود؟

امام رضا (علیه‌السلام) است؛ دارد خصوصیات کعبه را می‌شمرد که حق کعبه چیست؟ یکی‌یکی دارد می‌شمرد، بعد یک‌دفعه رو می‌کند به مؤمنین می‌گوید: «وَاللهِ حَقُّ الْمُؤْمِنِ أَعْظَمُ مِن حَقِّ الْکَعْبَةِ». مؤمن؛ فکر نکنیم آقای بهجت است و امام است و آقا، فدایش! از امام سؤال می‌کنند، «رحمت» از امام علیه‌السلام سؤال می‌کنند مؤمن کیه؟ می‌گوید: «هر کسی که اظهار دارد، اظهار می‌کند، نه تو عملم که به ما اعتقاد دارد، مؤمن است.» یعنی همه را شامل می‌شود؛ در کوچه بازار احترامِ مؤمن در این، خیلی عجیب می‌شود. این‌جوری جامعه می‌داند چقدر به‌هم پیوسته می‌شود، چقدر تحمل بالا می‌رود، چقدر ارتباطات قوی‌تر، چقدر فداکاری زیاد می‌شود که من هرچقدر امام‌ام را دوست دارم، خدمت به مؤمنین بکنم؛ بگویم این‌ها دارند امام را نشان می‌دهند دیگر! اگر یک‌موقع می‌فهمیدم این فرزند امامِ چقدر حاضر بودم برای فرزند امام؟ انتساب دارد به امام. می‌گوید مؤمن منتسب به امام است، این‌ها فرزندان امام‌اند، این‌ها همه در حقیقت…

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، رمیله یکی از شاگردانش است. این قصه هر موقع من در ذهنم می‌آید یا می‌گویم واقعاً خجالت می‌کشم از خودم! رمیله می‌گوید: «من تب داشتم شدید، موقع خلافت امیرالمؤمنین که حضرت جمعه نماز می‌خواندند، دیدم تبم شدید؛ از این‌ور هم دلم نمی‌آمد نروم نماز امیرالمؤمنین را نبینم؛ به هر جوری بود یک آبی به تنم زدم و این‌ها، یک قدری تبم خفیف‌تر شد، رفتم نماز. بعد که نماز در وسط‌های نماز جمعه، خطبه‌ها دوباره شدید شد حالم، ولی دیگر ماندم. بعد که تمام شد بازم حضرت را همراهی کردم داشت می‌رفت از نماز جمعه. بعد حضرت یک نگاه به من کرد: رمیله! خیلی تو هم رفتی، حالت چطوره؟ گفتم آقاجان اذیتم، این‌جوری‌ام، تب شدید دارم و… ولی دلم نیامد. گفت: یارُّو مِیله! اِنَا نَمْرَضُ لِمَرَضِکُمْ؛ منِ امام وقتی شما مریض می‌شوید، ما مریض می‌شویم! شما دعا می‌کنید ما آمین می‌گوییم؛ شما اگه دعا نکنید برای مشکلات‌تان، ما آغاز به دعا می‌کنیم.»

رمیله می‌گوید: «عرض کردم آقاجان این مخصوصِ کسایی است که شما می‌شناسید و در این شهرند؟ یعنی در کوفه اند شما می‌شناسید؟ حضرت فرمود: نه! مَا مِنْ مُؤْمِنٍ فِی شَرْقِ الْعَالَمِ أَوْ غَرْبِهَا…؛ مگر اینکه اگر این‌ها مصیبتی بهشان می‌رسد، ما احساس می‌کنیم، ما سخت‌مان می‌شود.» رابطه امام با مؤمنین این‌جوری است! بعد می‌فرماید: «وجود من سرایت کرده در بین مؤمنین.» لذا اگر مؤمنی امام زمان (عج) هست… وقتی یکی از بزرگان خدمت‌شان رسید، کارهاش را که انجام داد، بعضی می‌گویند سید بحرالعلوم، بعضی دیگری را نقل می‌کنند، وقتی کارها تمام شد حضرت یک عتابی بهش کرد؛ گفت: «چرا دیشب سَرِ سیر گذاشتی بالشتت خوابیدی؟ یکی از همسایه‌هات گرسنه بود!» عرض کرد آقاجون من نمی‌دانستم، خبر نداشتم! گفت: «این عتابم این است که چرا نمی‌دانستی؟ اگر می‌دانستی و این‌جوری خوابیده بودی که از ولایت ما خارج بودی!»

بعد آنجا امام رضا (علیه‌السلام) در ادامه روایت که «بَلِّغْ أَوْلِیَائِی» که می‌گوید «فَإِنَّ ذَلِکَ قُرْبَةٌ إِلَیَّ»؛ حضرت می‌فرماید: «اگر در دل‌تان نسبت به مؤمنی، در دل‌تان حتی نه اظهار بکنید، در دل‌تان نسبت به مؤمنی بدبین باشید، سوءظن داشته باشید، نگاه بد داشته باشید، بد بخواهید برایش در دل‌تان، از ولایت ما خارجید!» از ولایت ما خارجید؛ یعنی از آن‌طرف محبت به مؤمنین، ارتقاء در ولایتِ امام است؛ از آن‌طرف کمی بدبینی حتی در درون، نه بیرون. بعد حضرت آنجا قبلش می‌گوید: «از خدا خواستم…» (دعا الله که اگر کسی در دنیا بر علیه مؤمنی قدمی برداشت، کاری کرد)، «دعا الله» که از خدا خواستم عذابش را از دنیا شروع کند! از خدا خواستم عذابش را از دنیا شروع کند، نه بگذارد برای آخرت.

لذا نَصِ این مؤمن که می‌شود الان جمع دوستانی که در کنار هم هستند؛ یک‌کسی می‌آید خدمت امام صادق سلام عرض می‌کند: «آقا جان! لشکر آماده‌ای داری از خراسان، حضرت می‌فرماید اغنیا‌شون با ضعفا‌شون رابطه‌شون چگونه است؟ آیا خیلی گرم نیست؟ نگاه‌شان به ضعفا چگونه است؟ یعنی نگاهِ حقیرانه می‌کنند و تحقیرآمیز است؟» می‌گوید آقا این‌ها را خلاصه… بعد سه چهار تا سؤال است، می‌گوید آقا این سؤال‌ها؛ شما این‌همه این‌ها نیروی مؤمن‌اند، آماده‌اند برای جنگ، آماده‌اند! می‌گوید: «اگر این‌ها نیستند، این‌ها شیعه ما نیستند!» خیلی عجیب است‌ها؛ آماده جهادند، اما می‌گوید روابط…

جریان ابن‌مهزیار؛ ابن‌مهزیار بیست سفر حج رفته، سفر بیستمه نمی‌خواست برود؛ خطابی بهش شد، یک‌جوری دید که این سفر هم بیاید. رفته روز آخره، دارند همه بار و بندی‌ها را جمع می‌کنند و او هم با آن سفرهای آن موقع؛ علی‌بن‌مهزیاری که در اهواز خلاصه به‌اصطلاح خوزستان است. روز آخر می‌گوید داشت بار و بندش را ناامید جمع می‌کرد، یک‌دفعه پیک حضرت رسید، گفت: «علی‌بن‌مهزیار! چی می‌خواهی؟» این‌قدر گفت آن امامِ غایب، گفت: «آن امام غایب نیست، شما غائبید ازش! بعد گفت حالا بیا برویم.» برداشتش بردش؛ حالا من خلاصه کنم. تا رسید خدمت حضرت، اولین سؤالی که حضرت ازش کرد می‌دانید چی بود؟ ابن‌مهزیار! ما هر صبح و شام منتظر تو بودیم، چرا دیر آمدی؟ آقاجان من بیست سال عاشقانه دارم می‌آیم و می‌روم، همه زندگی‌ام وقف شماست؛ من راه بسته بود، نمی‌دانستیم از کجا بیاییم. حضرت فرمود: «ابن‌مهزیار! راه بسته بود یا شما راندون کردید؟! روابط‌تان تغییر کرده با هم؛ راه‌بندون مربوط به تغییر روابطه.»

خیلی این‌ها عجیبه‌ها! خیلی عجیبه. ببینیم نگاهمان به زیردستامون چجوریه؟ اگر یک‌کسی مقامی دارد، درجه‌ای دارد، عنوانی دارد، ثروتی دارد، ببینیم علمی دارد، نگاهمان فرق می‌کند؟ حدیث قدسی است؛ به حضرت موسی (علیه‌السلام) خطاب می‌شود: «موسی! اگر کسی ثروتمندی را اکرام کرد به‌خاطر ثروتش، دو‌سوم دینش را از دست داده!» خیلی عجیبه. ملاک نباید… اگر یک فقیری، کسی که به‌اصطلاح مقامی ندارد، آمد خانه من، بلند و کوتاه فرق بکند با آنجایی که کی آمد؟ یک ثروتمندی بیاید، یک مقامی بیاید فرق کند؟ خیلی سخت است‌ها. بله، آدم مسئول جمهوری اسلامی را اکرام می‌کند به‌عنوان اینکه این در نظام اسلامی چی دارد؟ دارد خدمت می‌کند، دارد به جامعه مؤمنین… این عیبی ندارد، به این عنوان نه به‌خاطر ثروتش، نه به‌خاطر مقامش، به‌خاطر خدمتش، به‌خاطر آن کاری که دارد می‌کند. این عیبی ندارد، خیلی هم خوب است، ارزش هم هست. اما اگر به‌عنوانِ عنوانش این کار را کردی، ثروتش این کار را کردی، می‌گوید دو‌سوم دینش را از دست داده. این‌ها خطر است!

خدا رحمت کند آیت‌الله بهجت را، ایشان می‌فرمودند که یک‌کسی بود چله‌ها می‌گرفت که خدمت امام زمان برسد، بعد در یکی از چله‌ها کنار کعبه چله گرفته بود، یعنی اعتکاف در کنار کعبه. حالا سخت شده، قبلاً این‌قدر سخت نبود، حالا می‌گیرند. این‌هایی که می‌روند چند روزی که هستند کسی مانع نمی‌شود که یک‌جایی به‌اصطلاح بماند. ما رفته بودیم یک‌کسی ماند آنجا شاید ده روز اعتکاف کرد، یک‌کسی برایش خلاصه چی می‌برد؟ مثلاً غذاش را، سحری‌اش و این‌ها را داشت می‌برد؛ اما خب حالا شاید چهل روز نشود. این چهل روز، روز چهلم که شده بود، بعد از آن‌همه اذکار و اوراد و عباداتش، یک‌کسی روز آخر، لحظات آخر رسید، سؤالی ازش داشت. خب جای عمومیت، این هم خب دید الان وقتِ به‌اصطلاح آن اوج کارش است و نتیجه‌اش است؛ یک جوابی داد که این برود دیگر، وانستد، خراب نکند کارش را. این رفت، بعد دوستش رسید بهش گفت چه کردی؟ آقای بهجت می‌فرمود (این‌ها را ها، این‌ها جملات آقای آیت‌الله بهجت) گفت: «هیچی! والا خیلی هم نگران شدم، وقت تمام شده.» گفت امام زمان اگر الان پیشت بود، همونی بود که آمده بود سؤالی از این داشت!

ما دنبال اینیم اگر امام زمان آمد، بیاید یک‌چیزی به ما بدهد، یک کاری برایمان بکند؛ اما اگر بیاید یک سؤالی ازمان داشته باشد، یک چیزی ازمان بخواهد، از ما یک چیزی بخواهد، نه چیزی بدهد؛ می‌گوید خب این که امام نیست دیگر! اگر روابط بین مؤمنین اصلاح بشود، می‌گوید این ظهورِ انفسی محقق شده است. دوران غیبت برای این است که مردم امام را در ارتباطات‌شان احساس کنند، وجودِ سهیِ امام را در عالم ببینند. لذا تعبیر روایت این است: «لا یُری»، شخص و بدنش دیده نمی‌شود حضرت؛ و إلا امام زمان فعال‌ترین امام در عرصه هستی است، حتی از مأموریت‌اش فعال‌ترین است.

حالا این‌ها بحث‌های دیگری دارند. امام رضا (علیه‌السلام)، سفری که داشتند می‌رفتند، در راه نقل می‌کند که دیدیم صدای شیون و ناله از یک روستایی می‌آید، حضرت به‌سرعت به طرف روستا رفتند؛ وقتی رسیدند دید یکی از دنیا رفته. می‌گوید حضرت رفت این جنازه این شخص را آن‌چنان بغلش کرده در قبرش گذاشته، برایش دعا کرده، از خدا خواسته: «خدایا این بنده تو، فلان فرزند فلان، خصوصیات را گفته، او را مورد رحمتش قرار بده؛ ترس و حزن و خوف را از او بردار.» می‌گوید یک‌جوری که اصلاً انگار یکی از آشناهای خیلی نزدیکش بود. بعد وقتی که تمام شد و آمد، عرض کردم آقاجان می‌شناختید ایشون را؟ گفت: «نه! این از شیعیان ما بوده، ما شیعیان‌مون را همه را می‌شناسیم، باهاشون این‌جوریم.» جنازه را بغل کرده بود حضرت مثل تعبیر روایت: «مثل مادری که بچه را بغل می‌کند»، تعبیر روایت‌ها: «مثل مادری که بچه را بغل می‌کند»، جنازه مؤمن را بغل کرده بود؛ این‌جور باهاش داشت خلاصه با خدا نجوا می‌کرد.

خدایا! می‌شود امام رضا (علیه‌السلام) امروزی که ما این‌همه به زیارت حضرت‌عالی رفتیم و توفیق داده خدا، این‌جوری ما را هم قطعاً این‌جوری… یک‌کسی آمد که پیش امام رضا (ع)…، گفت آقا جان من می‌آمدم خیلی همسایه‌هام و دوستام گفتند سلام ما را به امام رضا برسان‌ها! به امام رضا گفت آقا برایشان دعا کنید. در زمان حیات امام رضا (ع)، آقا حضرت فرمود: «شما فکر می‌کنید ما حواس‌مان به شما نیست؟ ما صبح و شب تک‌تک شما را توجهِ ویژه داریم.»

روضه وداع امام رضا (ع)

امام رضا (علیه‌السلام) می‌گوید وقتی مأمون خواستش، اباصلت می‌گوید آماده شد حرکت کردم؛ به من می‌گوید فرمود حضرت که اگر رفتم وقتی برگشتم، دیدی اگر عبا بر سر من هست، دیگر چیزی نگو؛ یعنی کار تمام شده. می‌گوید طولی نکشید که مدتی من دم در ایستادم، یک‌دفعه دیدم در باز شد، امام رضا (علیه‌السلام) تشریف آوردند عبا را بر سر کشیدن؛ اما این سَم آن‌قدر شدید بود به‌طوری که از همان در که حضرت آمد خارج بشه، تعادل نداشت. فاصله درِ مَن‌قصرِ مأمون تا خانه امام، می‌گوید طولانی نبود، اما امام پنجاه بار بر زمین نشست و برخاست تا به خانه رسید! وقتی رسیدیم خانه به من فرمود: «ابا! درها را ببند، من دیگر نمی‌توانم کسی را ببینم.» می‌گوید رفتند در اتاق‌شان، اما یک‌دفعه دیدم یک آقازاده‌ای در صحنِ حیاط است؛ سؤال کردم که شما از کجا وارد شدی؟ بفرمایید… همان‌کسی که من را از مدینه تا اینجا آورد، از درِ بسته هم می‌تواند داخل کند! شناختم که امام جواد (علیه‌السلام) است. در داخل اتاق رفتند، سر حضرت را بر بالین گرفتند و ردایِ امامت را تحویل گرفتند.

اما امام رضا (علیه‌السلام) در حالی که سرشان بر بالین جوادش بود جان داد؛ «أَمَا لَا یُکَابِدُ، کَابَدَ أَبَا عَبْدِالله». امام حسین (علیه‌السلام) وقتی که اکبر بر زمین افتاد، «أَنَّ أَبَا عَبْدِالله» خودش را رساند به اکبرش، چه مانده بود هنوز به جنازه اکبر برسد، از اسب به زمین افتاد؛ از آن‌جا به‌بعدش را بر پا نتوانست حرکت کند، با زانو… روانش حرکت کرد تا خودش را به اکبرش رساند. وقتی که رسید، دلش طاقت نیاورد، «فَأَخَذَ» و خط صورت بر صورت علی‌اکبر گذاشت.

«صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ».

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ».

خدایا به عزت و قدرت و شوکتت، جمهوری اسلامی را در پناه عزت و شوکتت، عزتِ روزافزون عنایت بفرما، دشمنانش را نیست و نابود بگردان، مقام معظم رهبری را طول عمر با عزت و نفوذِ کلمه عنایت بفرما. شهدا، خصوص شهدای اخیر، شهید رئیسی و همراهان‌شان را، خدایا نظرشان را به این امت حفظ بفرما، شفاعت‌شان را در مورد ما قبول بفرما. خدایا ظهور حضرتت را نزدیک و نزدیک‌تر بگردان، عاقبت ما را ختم به خیر بگردان، گناهان ما را ببخش و بیامرز، ولایتِ بین مؤمنین را بین ما راسخ‌تر بگردان، امام‌مان را از ما راضی بگردان.

برنامه‌ای دارید آقا؟ بعدش نداریم. ان‌شاءالله خدای سبحان از همه ما این به‌اصطلاح جلسات را، ولایت‌ها را قبول بگرداند. صلوات بفرستیم.