محراب
چاپ / ذخیره PDF

عمل مقدس، عامل قرب

نسخه چاپی متن از سایت محراب

"متن توسط هوش مصنوعی پیاده و تنظیم شده است"

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. الحمدلله و الصلاة علی رسول‌الله و علی آله آل‌الله و اللعن علی أعدائهم أعداءالله من الآن إلی یوم لقاءالله. «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي * يَفْقَهُوا قَوْلِي».

اللهم اصرف الهموم و الغموم و وحشة الصدر و وسوسة الشیطان برحمتک یا أرحم‌الراحمین.

به محضر نورانی امام هادی (علیه‌السلام)، امام عسکری (علیه‌السلام) و والده‌ ماجده‌ امام عصر (علیهم‌السلام) صلواتی هدیه بفرمایید.

ثارِ حضرت رضا (علیه‌السلام) و فاطمه‌ی معصومه (سلام‌الله‌علیها) صلواتی هدیه بفرمایید؛ چیز خوبیه. همه‌ گذشتگان و حق‌داران، پدر و مادر و اجداد و اساتید، با‌وارث‌ها و بی‌وارث‌ها، علمای گذشته، شهدا، امام‌الشهدا، همگی بهره‌مند و متنعم باشند از این محفل نورانی.

عملِ مقدس؛ فراتر از ظاهرِ عمل

هر عملی که خدا در آن عمل دیده بشود، عاملِ قرب و مقربیت‌آور است؛ و اگر خدا در عملی دیده نشود، ممکن است عمل به ظاهر عمل موجهی باشد، اما عامل قرب به خدا نیست. اگر فرد، فعلی از او صادر بشود و خدا را در نظر بگیرد، این فعل قرب‌آور است و به واسطه‌ اینکه «قُربةً إلی الله» دارد این عمل را انجام می‌دهد، این عمل می‌شود «عمل مقدس» و می‌توان گفت که مؤثر است و آثاری بر آن مترتب است.

اگر فعلی انجام می‌دهد، باز خدا را در نظر بگیرد؛ کتابی بنویسد، خدا را در نوشتن این کتاب ببیند. هر فعلی، هر عملی، هر کاری، هر چیزی، هر سخنی؛ اگر با نیت خدایی انجام بگیرد، آن قرب‌آور است و به آن عمل می‌گویند عمل مقدس.

کتابِ دعا زیاد نوشته شده، اما در تمام این کتاب‌ها، کتابِ محدثِ قمی؛ «مفاتیح» کنار هر قرآنی می‌بینی مفاتیح هست. چه نکته‌ای هست که این کتاب باید این امتیاز را پیدا بکند؟ چون در نوشتن این کتاب جز خدا چیزی را ندیده و کسی را ندیده. برای این کتاب ننوشته که اسمش بماند و مردم از او یاد کنند؛ برای رضای خدا، قُربةً إلی‌الله؛ که مردم می‌خواهند به درِ خانه‌ی خدا بروند، یک چیزی داشته باشند. کتاب می‌نویسد: «مفاتیح‌الجنان».

مردم دارند می‌روند کربلا، آداب کربلا را بلد نیستند، روضه بلد نیستند، کسانی هم که دارند کاروان می‌برند، آن‌ها هم از این مطلب بی‌بهره‌اند؛ عالِمی می‌آید کتاب می‌نویسد: «لهوف». هر کس می‌خواهد برود کربلا، یک بار این را ببیند. مرحوم محدث قمی با این‌همه کتاب، هنوز این‌ها امتیاز دارند. در دلِ زندان یک کتاب نوشته؛ آن‌هم با چه وضعیتی! و بعدش به جرم ترویج مکتب اهل‌بیت (علیهم‌السلام) در زندان به بدترین وضع ممکن او را به شهادت رساندند؛ اما مشیت خدا به این تعلق گرفته که با کتابی که نوشته، نامش مستمر در تاریخ بماند. مرحوم شهید اول، کتاب «لمعه»؛ یک کتاب فقه استدلالی است که سال‌های سال است در حوزه‌ها خوانده می‌شود. اگر عملی خدایی باشد، می‌شود مصداق «وَجْهُ رَبِّک» و قرآن کریم می‌فرماید: «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَ یَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ».

آزمون اخلاص و آثار آن

در «عیون اخبار الرضا» است؛ به یکی از پیغمبران الهی گفتند: «فردا که از درِ خانه‌ات رفتیم، چند تا مطلب می‌بینی، هر کدام را دیدی این کار را انجام بده». پنج تا مطلب است؛ دومی‌اش این است: «دومین مطلب را که دیدی، اصلاً نگاهش نکن؛ فقط یک چاله بکن، مخفی‌اش کن، کتمانش کن، رویش هم بپوشان». این پیغمبر صبح از درِ خانه رفت بیرون، اولین مورد را که دید، طبق امر الهی عمل کرد. مورد دوم، مواجه شد با یک تشتِ پر از جواهرات قیمتی! «خدا به من امر کرده این را مخفی کنم». یک چاله کَند، مخفی‌اش کرد. جواهر، یک تکه‌اش را بردار… «خدا به من این‌جوری امر کرده». خاک ریخت، چال کرد، راهش را کشید و رفت. قدمی برداشته بود، یک‌وقت دید پشت سرش یک صدایی می‌آید؛ برگشت دید زمین لرزیده و این تشتِ پر از جواهرات در بیابان پخش و پلا شده. «خدا به من امر کرده بود مخفی کن، من هم مخفی کردم، الان پخش و پلا شده، دیگر به من ربطی ندارد». شب آمد خانه، راز و نیاز با خدا؛ به این پیغمبر خطاب شد که: «تو از این پنج آزمون موفق بیرون آمدی، اما سرش را بهت می‌گوییم». اولی این، دومی این… دانه به دانه گفتند. دومی که برایتان گفتم، آن جواهرات که گفتم مخفی کن، بعداً علنی شد.

عملِ خالصه، عملی که برای خدا انجام بگیرد؛ هیچ‌کس نفهمد، هیچ‌کس نبیند، خدا می‌بیند. اگر عمل را خالصاً مُخلصاً لِوجه‌الله انجام دادی، خدا ابا دارد از اینکه آن عمل را مخفی نگه دارد؛ علنی‌اش می‌کند، همه بفهمند. خیلی‌ها آمدند حرف زدند، اما یک‌وقت می‌بینی یکی حرف زده، سخنش هنوز تأثیرگذار است. همین مسجد اعظم قم، جوارِ مرجع نورانی، مرجع عالی‌قدر آیت‌الله‌العظمی بروجردی (قدس‌الله‌نفسه‌الزکیة)؛ قرار بود یک شیخ خراسانی بیاید اینجا سخنرانی کند. به گوش مرجع تقلید رسید؛ آیت‌الله‌العظمی مرعشی نجفی (رحمةالله‌علیه). ایشان هیچ شناختی نداشت (این تعبیرِ منه)، هیچ ارادتی هم به این واعظ نداشت؛ ولی دید مردم دسته‌دسته دارند می‌روند، گفت: «بروم ببینم چه خبره». عبا را روی سرش کشید، دید توی مسجد اعظم جای سوزن انداختن نیست. نشست پشتِ سرِ آدم‌ها نشستن، عبا هم روی سرش کشیده کسی نبیند و نفهمد. منتظر بودند؛ ساعتی طول کشید، خسته شد، خواست بلند شود بیاید در، جهت به جهت ازدحام اصلاً نمی‌توانست بیرون بیاید، در هم بسته بود. یک‌وقت این آقای واعظ منبری آمد، نشست روی منبر؛ صدا از دیوار بلند می‌شود که از مردم بلند نمی‌شود؛ سکوتِ مطلق. کیه این آقا؟ مگر چقدر درس خوانده؟ مگر چه‌کار کرده؟ این‌همه عالم و ملا و مجتهد و مرجع، نگاهم نگاهِ نقد بود، نه نگاهِ استفاده؛ ولی این آقا رو منبر نشست، جیکِ مردم در نیامد. شروع کرد: «خستگانِ عشق را ایامِ درمان خواهد آمد * غم مخور آخر طبیبِ دردمندان خواهد آمد». شهید بزرگوار مرحوم کافی؛ حرف زد برای خدا، نفس زد برای خدا. این‌همه سخنران آمده، خوش‌بیان، خوش‌سیما، عالم، ملا؛ ولی هنوز کافی توی خط مقدم دفاع از ارزش‌ها و زبان گویای اسلام است؛ چون کار برای خدا بود، حنجره‌اش را برای خدا گذاشت. هر عملی برای او باشد، آن عمل قداست پیدا می‌کند، مقربیت دارد و می‌شود مصداق «وَجْهُ رَبِّک».

دفاع مقدس؛ نماد نگاه الهی

قرآن می‌فرماید: «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَ یَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ». من مدتی در اوکراین زندگی کردم، پایتخت؛ «کی‌یف». جاهای مختلف را نشانم دادند؛ کلیساهای دیدنی دارد، موزه‌های دیدنی فوق‌العاده. مدت زمان طولانی آنجا بودم، حتی الان گیوتین هیتلر هنوز آنجاست، چرخ‌گوشت هیتلر هنوز آنجاست. یک روز من را بردند توی یک منطقه‌ی بسیار وسیع؛ قبرستان بود، بسیار شکیل و زیبا. گفتم: «چیه؟» گفت: «این‌ها کشته‌های جنگ جهانیِ این کشورند؛ کشته‌های جنگ جهانی‌اند». ابتدای آنجا هم یک چیزی درست کرده بودند، یک نمادی؛ هر کسی مثلاً ازدواج می‌کرد، باید می‌آمدند آنجا یک تاج گل تقدیم می‌کردند و می‌رفتند. مسئول می‌آید آنجا، می‌گویند: «این‌ها کشته‌های جنگ جهانی‌ان». همین، کلیسا نیست، قداستی برایشان ندارد؛ می‌گویند این‌ها کشته شدند برای کشورشان؛ همین، بیشتر از این هم نه.

شدت سرما آن‌قدر بالاست، من زیر لباسم باید لباس پشمی می‌پوشیدم؛ آن‌قدر سرد! از جلوی بعضی از این خانه‌ها رد می‌شدی، می‌دیدی گل تازه، گل توی سرما. به این آقای مترجم گفتم: «چیه؟» گفت: «این خانه‌ها که می‌بینی دَمِ درش گل هست، کشته برای جنگ جهانی دادند، شهرداری موظف است هر روز بیاید اینجا را سامان بدهد. قیمت این خانه‌ها با خانه‌های دیگر فرق می‌کند». اما نگاهِ این‌ها صرفاً نگاهِ مادی‌ست، نه نگاهِ ملکوتی و الهی و ربانی. آن‌ها هم برای کشورشان رفتند، اما ما؛ یک حمله‌ای بر علیه این کشور شد، می‌رفتند، اما نه به زور، با عشق. برای چی؟ اسمشان سرِ زبان بیفتد؟ ابداً. دیگران بشناسند؟ اصلاً. پلاک‌ها را برمی‌داشتند می‌انداختند یک گوشه، برای چی؟ خدا؛ فقط خدا می‌بیند، نه کسِ دیگر. به چشمِ خدا بیاییم، نه به چشمِ کسِ دیگر؛ این عمل مقدس است.

در آن ایام هستیم که صدامِ ملعون جنگ را بر ما تحمیل کرد، اما این جنگ با جنگ‌های دیگر فرق می‌کند. چرا؟ چون این جنگ برای ما مقدس شد؛ «دفاع مقدس». هرچه بیل می‌زدی، آدم‌ها را، فرمانده‌ها را، اصلاً تفاوتی نمی‌دیدی؛ فرمانده کیه؟ سرباز کیه؟ می‌گه نشستم تو صفِ نماز جماعت «بین‌السلاطین»، قرار بود فرمانده لشکر سخنرانی بکند، توجه می‌فرمایید؟ یک‌وقت اعلام کرد پشتِ بلندگو: «تقاضا می‌کنیم از برادر آقا مهدی زین‌الدین بیایند صحبت کنند». یک‌وقت دیدم همین بسیجی که لباس خاکی تنش بود کنارِ من، به من «تقبّل‌الله»… همین! بعد فهمیدم زین‌الدین اینه که کنارِ من نشسته. دنبالِ شناخته‌شدن نبودند.

که رفت، رسید به سنگر، دید سرباز آنجا ایستاده خوابش برده، گفتی: «اینجا تو خوابت ببره؟ کومله‌ها همه را قلع‌وقمع می‌کنند!» شروع کرد با او دعوا کردن. سرباز برگشت گفت: «صدایت را روی من بلند می‌کنی؟ می‌دانی من نیروی کی‌ام؟ من نیروی متوسلیان هستم! اگه به حاجی بگویم که دمار از روزگارت در می‌آره!» انگار آسمان روی سرش خراب شد؛ خودش متوسلیان بود! هی به خودش گفت: «تو کی هستی که این بچه‌ها دارند به اسم تو پز می‌دهند؟ روزِ قیامت می‌خواهی چه جواب بدهی؟ این‌ها چین؟ این‌ها کین؟ این‌ها با کی معامله کردند؟ چی در قلبشان بود؟ رفتند امتیاز بدهند چیزی گیرشان بیاید؟ اسمشان سرِ زبان‌ها بیفتد؟»

معلمِ خودِ من بود، ابوالفضل پابخش؛ تازه ازدواج کرده، ولی وقتی داشت با خانمش صحبت می‌کرد، می‌گفت: «خانم! اگر من جبهه به من نیاز داشته باشد، بلند می‌شوم می‌روم؛ یک‌ذره تعلق نیست». باز معلمِ خودِ من، حاج‌غلامرضا علی‌عسگری؛ تازه خدا به او دختر داده، دختر را بوسید، توی بغل مادر گذاشت، رفت. این‌ها با کی معامله کردند؟ چی مدِ نظرشان بود از دفاع مقدس؟

درس‌هایی که نباید فراموش شود

چی می‌خواهید برایتان بگویم که این‌ها تکرارِ مکرراته؟ تا یادمان نرود چه چیزی به ما دادند این شهدا. و مبادا منی که تریبون دارم، منی که یک جایگاه دارم، بیایم در این امانتی که به من دادند خیانت کنم. آی مسئول! روزِ قیامت باید جواب بدهی.

حاج‌علی‌آقای مالکی‌نژاد بپرسید، ایشان می‌گفتند: «آمدم محضر آیت‌الله مشکینی (رحمةالله‌علیه)، گفتم: آقا ما تو جبهه مجروح جابه‌جا کردیم، شهید جابه‌جا کردیم، لباس‌هایمان خونی، گلی، خاکی، با همان‌ها نماز خواندیم؛ یک مقداری دل‌چرکینم از این نمازها». بپرسید، علی مالکی زنده است. آیت‌الله مشکینی فرمودند: «آقای مالکی! منِ مشکینی را چقدر قبول داری؟» گفت: «آقا خیلی». فرمود: «هر نمازی که این‌جوری خواندی بده به منِ علی مشکینی، من عبادتِ عمرم را می‌دهم به تو! حاضری با من معامله کنی؟»

استادِ فرزانه‌ی ما، مرجعِ عالی‌قدر آیت‌الله‌العظمی مظاهری (حفظه‌الله‌تعالی) فرمودند: «هنوز زوده ما برویم درِ خانه‌ی اهل‌بیت؛ شهدا را درِ خانه‌ی اهل‌بیت واسطه قرار بدهید؛ شهدا را واسطه قرار بدهید».

تو «خانوکِ» کرمان، بی‌بی، سه-چهار تا بچه‌اش به شهادت رسیدند. کی بود این بی‌بی؟ نور ببارد بر قبرش. می‌گفت: «یه روز کسی از تهرون آمد بر من وارد شد» (هر کی می‌رفت خانوک، سفرِ آبگوشتِ بی‌بی پهن بود، من چند باری خانه‌اش رفتم). استادِ فرزانه‌ی ما حجت‌الاسلام‌والمسلمین حاج‌آقای عالی مقید بودند یک دهه می‌رفتند توی مسجدِ بی‌بی برایش سخنرانی می‌کردند. تو خانوک پیرزن عجیبی بود؛ وارد شدند: «آقا ما از تهران آمدیم». «بی‌بی شمایید؟» «بله». «قبر پسرت شهید مهدوی کجاست؟» «کدامشان؟ تو خانوک». «گفت اون یک [یکی‌شون]، با ما بیایید سرِ قبر پسرت». بلند شدیم؛ این‌ها افسانه نیست‌ها، واقعیته! یک سفر کنید خانوکِ کرمان، نزدیک کرمانه، سی-چهل کیلومتر؛ بروید بپرسید شهدای مهدوی. گفتند یک بوته‌ی نعنا، نعنا توی قبرستون؛ این بوته را گرفتند و بردند و به مریضی که سرطانِ حنجره داشت [دادند و شفا یافت]. این‌ها مصداق «وَجْهُ رَبِّک»‌ا‌ند؛ «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَ یَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ».

شهدا و معجزاتِ ماندگار

چند تا دیگر از این‌ها برایتان بگویم؟ حاج‌علی‌اکبر صادقی، حاج‌علی‌اصغر صادقی؛ دو تا داداشم. پدر و مادر تو ختمشان من منبر رفتم؛ هم ختم پدر، هم ختم مادر. حاج‌علی‌اصغر زودتر به شهادت رسید، حاج‌علی‌اکبر بعداً به شهادت رسید؛ قبرشان هم کنار همدیگر تو بهشت‌زهرا، آن قسمتی که بچه‌های تخریب دفن‌اند، خیلی عجیب‌اند، خیلی عجیب!

کجایید ای شهیدان خدایی، بلاجویانِ دشتِ کربلایی

اونا کجا رفتند، منِ بیچاره کجا…

حاج‌علی‌اصغر بعداً به شهادت رسید، مادر خودش رفت توی قبر حاج‌علی‌اصغر؛ حاج‌علی‌اکبر را گذاشت تو قبرِ علی‌اصغر، [چون] اول شهادت رسید بعد علی‌اکبر. بگردید تو اینترنت بزنید حاج‌علی‌اکبر صادقی، می‌آید، عکسش هم هست، بهشت‌زهرا بروید می‌بینید. مادر بچه را گذاشت تو قبر، یک جمله برگشت گفت: «حاج‌علی‌اکبرم! تو را به علی‌اکبرِ حسین، اگر زنده‌ای یک‌بار دیگر چشم‌هایت را وا کن». من عکس را دیدم (بزنید آقا تو اینترنت، می‌آید)، یک‌وقت دیدند صورتی که این‌جوری رو خاکه، یک مقدار برگشت به سمتِ مادر، یک نیم‌نگاه و تبسمی به مادر، دوباره سر برگشت سرِ جایش. «وَ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ».

این‌ها مالِ شهدایی که رفتند؛ یکی بگویم مالِ شهدایی که هستند. به خدا قسم اگر من روزی تو این مملکت مسئولیت داشته باشم، هر کی می‌خواهد مسئول بشود، رئیس بشود، وادارش می‌کنم برود یک‌شب در آسایشگاه جانبازهای اعصاب و روان، یک‌شب تا صبح بماند؛ برود هفت‌ماهی یک‌بار، فصلی یک‌بار برود جانبازهای قطع نخاعی که تو آسایشگاه هستند را برود ببیند، برود ببیند چه خبره.

آقا مهدی رفیعی، راوی دفاع‌مقدس، گفت رفتم یک‌بچه قومی که جانباز اعصاب و روان [بود] از آسایشگاه بیاورم برای عقدِ دخترش؛ گفتند: «نمی‌شود، دکتر اجازه نداد». رفتم توی اتاق دیدم وضعیتش خیلی بده؛ زده تلویزیون و یخچال و دست‌هایش را به تخت بسته؛ من رفتم و خدا می‌داند از خواب و خوراک می‌افتیم. آی مسئولین! هنوز این‌ها هستند، بروید ببینید این‌ها را، بروید ببینید. حالا سفره‌ی عقد پهنه، عاقد آمده، عروس‌خانم و آقا داماد نشستند، فامیل و بستگان دورِ سفره‌ی عقد؛ عروس‌خانم وکیلم؟ آقا داماد وکیلم؟ پدر عروس‌خانم… یک‌وقت دیدند عروس‌خانم از زیرِ چادرش یک عکس درآورد. این را آقا مهدی رفیعی می‌گفت؛ گفت: «یکی بابایش مرده می‌گوید من بابایم مرده، یکی بابایش شهید شده می‌گوید بابام شهید شده؛ من بابام هست و نمی‌تواند بیاید، جانباز اعصاب و روان!».

توجه می‌کنید؟ جانبازهای شیمیایی، شهدای زنده! خدایا! تهران بود یا قم بود؟ یادم نیست، مالِ هفت-هشت سال قبله؛ یک آقایی آمد جلو من، یک کیسه همراهش بود و اکسیژن؛ از این‌ها که سر و صورت و موها ریخته، من گفتم شاید سرطان دارد شیمی‌درمانی [می‌کند]، یک حالتی خِس‌خِس می‌کرد. حاج‌آقا گفتم: «بله؟» گفت: «دعا کن به شهدا ملحق شوم». فهمیدم جانباز شیمیاییه. گفتم: «الهی خدا بهت عافیت بده». گفت: «نه! می‌خواهم بروم». ببخشید صدایم را این‌جوری می‌کنم، می‌خواهم بروم، به خدا یادم می‌آید حالم بد می‌شود، می‌خواهم بروم. گفتم: «ان‌شاءالله خدا عافیت بده». گفت: «خجالت دارد، من را می‌کشد، بدتر از این سوزشِ جگرم، شیمیایی از من به دخترم سرایت کرده، دخترم صورتش چنین و چنان شده، الان به خاطرِ این وضعیت نمی‌تواند برود بیرون، دانشگاه؛ من دارم از خجالتِ دخترم می‌میرم».

کلام آخر و روضه

برای خودم می‌گویم:

چون شد آن ایمان و باورهایمان خاک

شهرِ کوفه بر سرِ ما، فرق دارد کوفه بس با کربلا

ما کجاییم و از شهدای دفاعِ حرم هم یکی بگویم و عرضم تمام.

ببخشید، طول کشید، عذر می‌خواهم ازتان. شهدا بگویم، مجید عسگری جمکرانی؛ آمد گلوله کنارش خورد، بدن پر شد از تیر و ترکش و ساچمه. همرزم‌هایش می‌گفتند بیست دقیقه زنده بود، تو این بیست دقیقه فقط یک کلمه گفت تا به شهادت رسید؛ هی گفت: «یا زهرا! یا زهرا! یا زهرا!».

مهدی ایمانی، همین‌جا بود دفترش، خادمِ این حرم، این‌جا هم دفنه. آی خدا! همین‌جا من از این دَر می‌رفتم بیرون، دفترش اینجا بود، می‌دیدم گردنش را کج کرده هی نگاه به گنبد دارد می‌کند. شوخی داشتم، گفتم: «از عمّه‌ ما چی می‌خواهی؟ یک‌چی حواله قرار است بکند، هنوز نکرده». پاهایش پرانتزی بود، تو دو مرحله جراحی کرد؛ یک‌بار پای راست، یک‌بار پای چپ. گفتم: «مهدی! سرِ پیری و معرکه‌گیری؟» گفت: «به کارم می‌آید، تو نمی‌فهمی». یک‌وقت دیدم یک کلیپی تو گروه‌ها پخش شد، مهدی گفت: «ما هم رفتیم، خداحافظ». توجه می‌کنیم؟ چون فقط خدا را دیدند، غیرِ خدا را ندیدند.

یاد کنم از مادر شهیدان محمود‌نژاد که دو-سه روزه به رحمت خدا رفته. آخ! این پیرزن چی بود؟ رفتم خبرِ شهادتِ پسری را به پدری بدهم؛ شهیدِ دومِ خانواده است. گفتم: «حاج‌آقا خدا بهت صبر بده». محکم نشسته بود، گفت: «راضیم به رضای خدا! محکم! راضیم به رضای خدا». همسرهای شهدا، پدر-مادرهای شهدا، فرزندانِ شهدا، فرزندانِ فرزندان…

این بهشتِ معصومه، شهدای مدافعِ حرم‌اند. من با این شهدای گمنام که تو بهشتِ معصومه رفتند، خیلی رفیقم؛ مکرر گفتم می‌روم آنجا سرِ قبرشان، آن‌ها را درِ خانه‌ی بی‌بی واسطه قرار می‌دهم، خیلی آقا عجیب‌اند. از قبل از اینکه شهدای مدافع را بیاورند و من می‌رفتم آنجا، حالا یک‌بار رفتم آنجا سرِ قبرِ شهدای مدافع، داشتم قدم می‌زدم، نَمِ باران می‌آمد. اگر اشتباه نکنم نیمه‌رجب بود یا چهارده رجب، همان چهارده-پانزده رجب بود. از همین قبرها که رد می‌شدم، یک نقاشی نظرِ من را به خودش جلب کرد؛ نگاه کردم، پاهایم لرزید، رو همان خیسی نشستم رو زمین. دیدم نقاشیِ دخترِ شهیده؛ یک نقاشی کشیده بابا ایستاده، دختر مثلاً دارد هدیه‌ای می‌دهد، بعد زیرش نوشته بود: «بابایی! هر سال روزِ پدر برات هدیه می‌گرفتم، امسال نبودی، یک شاخه گل برات آوردم؛ بابایی برات نقاشی کردم، برات نقاشی کردم».

الهی قدردان باشیم، یک‌ذره با شهدا زمزمه کنیم؛ بعد با شهدا برویم درِ خانه‌ی امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف)، این‌ها خیلی آبرو دارند.

کجا ای شهیدان خدایی، بلاجویانِ دشتِ کربلا

کجا عده‌ی سبک‌بال، عاشق، پرنده‌تر زِ مرغانِ هوا

این را یک‌موقع فقط زن و بچه‌های جنگ و جبهه می‌گفتند، اما با این شهدای دفاع و امنیت؛ الان جوان‌ها می‌توانند بگویند: «رفته‌اند، نوبتِ خداست، یا نوبتم کی‌ان؟»

به خدا نمی‌خواستم روضه بخوانم، عمو! می‌بینم خیلی‌هاتان دارید گریه می‌کنید. بی‌مقدمه:

«مسلمانان حسین مادر ندارد، غریب است و کسی بر سر ندارد». روضه بخوانم؟ «اگر کُشتند چرا آب‌تان ندادند؟ چرا لب‌تشنه در نایابتان ندادند؟ اگر کُشتند چرا خاکت کفن بر جسمِ صدچاکت نکردندم؟».

هر شهیدی آوردند مردم گل ریختند، حتی این استخوان‌ها را هم که می‌آورند مردم گل می‌ریزند، تو قبرش گل می‌ریزند، رو استخوان‌ها گل می‌ریزند، رو تابوت گل می‌ریزند. بمیرم بر آن شهیدی که گل رو بدنش کاشته… هر چی می‌خواهم بگم با همین‌هایمان… از نعل‌های تازه… وای! من از استخوان‌های…