رحلت پیامبر اعظم (ص) و شهادت حضرت امام حسن مجتبی (ع) در حسینیه امام خمینی (ره)
">
رحلت پیامبر اعظم (ص) و شهادت حضرت امام حسن مجتبی (ع) در حسینیه امام خمینی (ره)
بسم الله الرّحمن الرّحیم. الحمد لله ربّ العالمین، و بارِئ الخلق أجمَعین، و صلواتُه وسلامُه علی سیّد الأنبیاءِ و خاتمِ النّبیّین، حبیبِنا و حبیبِ إلهِ العالمین، أبی القاسم المصطفیٰ محمّدٍ صلَّی الله علیه و علی آله الطّیّبینَ الطّاهرینَ المعصومین، و لَعنةُ اللهِ الدّائمةُ علی أعدائِهم أجمَعین.
روز رحلت پیامبر و شهادت امام مجتبیٰ (علیهالسلام)
روز رحلت، یا به نقلی شهادت پیامبر عظیمالشّأن اسلام، و بنابر نقلی شهادت سِبْطِ أکبرشان، امام مجتبیٰ (علیهالسّلام) هستش. تسلیت عرض میکنیم این سوگ بزرگ رو، اوّلاً خدمتِ مولامون، امام زمان (عجّل الله تعالیٰ فرجه الشّریف)، رهبر بزرگوارمون، و همهی شما عزیزانی که پای گیرندههاتون هستید. خدا رو قسم میدیم به حقِّ این پیامبر بزرگ، همهٔ ما رو مشمولِ لطف و عنایتِ خودش و دعای حضرت قرار بده، به برکتِ صلوات بر محمّد و آلِ محمّد.
حدیثی از امام صادق (علیهالسّلام) دربارهٔ نامِ مبارک «محمّد»
در جلد ششمِ «کافی» شریف هست که یکی از اصحابِ امام صادق (علیهالسّلام)، به نامِ «ابوهارون»، خدمتِ حضرت رسید. خداوند متعال پسری به او داده بود. امام صادق (علیهالسّلام) سؤال کرد که: «به هر حال، فرزندتون چیه؟» گفت: «خدا به من پسری داده.» حضرت تبریک گفت و سؤال کرد که: «اسمش رو چی گذاشتی؟» او گفت: «اسمش رو گذاشتم محمّد.» امام صادق (علیهالسّلام)، همانجور که نشسته بودند، سرِ مبارکشون رو به علامتِ احترام فرود آوردند و تکرار کردن این اسم رو: «محمّد، محمّد»؛ و با هر بار تکرار کردن، سرشون رو پایین میآوردند تا اینکه صورتشون نزدیکِ زمین رسید. بعد فرمودند که: «خودم، خانوادهام، فرزندانم، پدر و مادرم، و همهٔ عالم، فدای رسول خدا.» بعد توصیه کردند که: «مراقب باش، همهٔ اسمِ پیغمبر هست، احترامش رو بگذاری؛ به هر حال اذیتش نکنید.»
در جای دیگری فرمود: «بَیْتٌ فیه مُحَمَّدٌ، وَ مَجْلِسٌ فیه مُحَمَّدٌ، وَ رُفْقَةٌ فیها مُحَمَّدٌ؛ مُبارَکٌ هُوَ.» اون خونهای که توش کسی به این نام هست، اون مجلسی که به هر حال توش کسی به این نام نشسته، و اون رفقا و جمعی که چنین نامی هستش، اون جمعها مبارک هستش. اینا آثارِ اسمِ پیغمبر هنوز هست. برای همینم هستش که توصیه شده: بچهای که به دنیا میآد، تا هفت روز، او رو «محمّد» بنا نامش. اگر از قبل اسمگذاری نکرده باشن، تا هفت روز او رو «محمّد» صدا بزنن که این خونه، با این اسم، متبرّک بشه. بعد از هفت روز، اگر خواستن همین اسم باشه که خب چه بهتر؛ اگر نه، لااقل هفت روز این اسم صدا زده شده.
آثار و برکاتِ همنامی با پیامبر
در جلد پانزدهم «مُسْتَدْرَک» مرحوم محدّث نوری، اونجا نقل کرده که خدای متعال میفرماید: «أَنَا أَسْتَحْییٴ أَنْ أُعَذِّبَ مَنْ سَمَّیْتُهُ بِاسْمِ حَبِیبی.» من حیا میکنم کسی رو که هماسمِ حبیبم هست رو عذابش بکنم. «مَنْ سَمَّیْتُهُ بِاسْمِ حَبِیبی، أَنَسْتُهُ و أَنْزَلْتُهُ وَ سَمَّیْتُهُ حَبِیبی.» البته، خب این طبیعتاً مربوط به اون کسی هستش که یه حداقلهایی رو داره؛ برای اینکه به هر حال عذاب شامل حالش نشه، یه حداقلهایی داره. وگرنه خب کسانی بودن در طول تاریخ، اَنقدر ظلم به مردم کرده بودن و اَنقدر جنایت کرده بودن، حالا ممکنه اسمشون هم، هماسمِ پیغمبر بوده؛ اما با فرض اینکه یه حداقلهای استاندارد رو، برای اینکه دچار عذاب نشن، داشته باشن، اون وقت اگر این اسم رو داشته باشن، حقِّ الهی اگر احیاناً به گردنشون بوده، خداوند متعال میفرماید: به برکت اینکه تو همنامِ حبیبم هستی، از تو میگذرم و عذابت نمیکنم. آثارِ اسمِ پیغمبر اینه دیگه.
عظمتِ شخصیّت پیامبر و شناختِ ناپذیرِ او
شخصِ پیغمبر و شخصیّتِ پیغمبر و عظمتِ او، که از درکِ ما خارج هستش. یک شخصی به امیرالمؤمنین (علیهالسّلام) عرض کرد که: «آقا، اوصافِ پیغمبر رو برای من بشمار، خصوصیّاتِ پیغمبر.» امیرالمؤمنین (علیهالسّلام) فرمود که: «تو اول، نعمتهای خدا در دنیا رو بشمار.» گفت: «من نمیتونم.» چون خداوند متعال در قرآن فرموده: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لَا تُحْصُوهَا»؛ اگه بخواید نعمتهای خدا رو بشمرید، نمیتونید. حضرت امیر (علیهالسّلام) فرمودند که: «شما نعمتهای خدا رو نمیتونی بشماری، و حالی که خدا در وصفِ نعمتهای دنیا فرموده: "مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ"؛ چطور من اوصافِ پیغمبری رو بشمرم که پروردگارِ عالم، او را به عظمت یاد کرده و فرموده: "وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ"؟ تو چیزِ قلیل رو، نعمتهای دنیا رو، قادر به شمردنش نیستی؛ من چطور کسی که خدا او رو توصیف کرده به عظمت، و خُلقِ او رو توصیف به عظمت کرده، بشناسم؟»
واقعاً این رسول با عظمت رو، همانجور که در بعضی از روایات داره، جز خداوند متعال کسی نمیشناسه. و احیاناً در بعضی از روایات هستش که جانِ پیغمبر، یعنی امیرالمؤمنین. حافظ رجببرسی، در کتاب «مَشارِق أَنْوارِ الْیَقین»، اونجا این روایت رو از خود وجود مقدس پیغمبر اکرم نقل کرده که به امیرالمؤمنین، پیغمبر فرمود: «یا عَلِیُّ، ما عَرَفَ اللهَ إلَّا أَنَا وَ أَنْتَ»؛ خدا رو نشناخت کسی جز من و تو. «وَ ما عَرَفَنِی إلَّا اللهُ وَ أَنْتَ»؛ و من رو نشناخت کسی جز خدا و تو که جانِ منی. «وَ ما عَرَفَکَ إلَّا اللهُ وَ أَنَا»؛ و تو رو نشناخت کسی جز خدا و من که جانِ تو هستم.
پیامبر، دریافتکنندهٔ سنگینترین معارف الهی
بهترین کسی که از خداوند متعال، تمام معارفِ الهی رو دریافت کرد، وجود مقدس پیغمبر بود. این پیغمبر با عظمت، آنقدر ظرفیّت داشت که سنگینترین معارفِ الهی و حقایق و اسرارِ عالم رو دریافت کرد. یعنی اگه پیغمبر نبود، حقایق و اسراری تا ابد، مکتوم و پنهان بود. این پیغمبر بود که از آسمان، اسرار و معارفِ الهی رو گرفت و به زمین آورد و برای زمینیان، به اندازهٔ فهمِ اونها ارائه داد. شبیه یک مادری که غذای سنگین خودش میخوره، در وجودش تبدیل میشه به غذای لطیف، تبدیل میشه به شیر که میتونه به بچه بده. مادر که نمیتونه اون غذای سنگین رو به بچهی شیرخوار بده؛ اون میمیره، دستگاه گوارشش تحمّلِ هضمِ غذای سنگین رو نداره. مادر هست که خودش غذای سنگین رو میخوره، در وجودش تبدیل به یه غذای لطیف میشه، شیر، و این رو به بچه میده.
وجود مقدس و نازنین پیامبر اکرم، سنگینترین معارفِ الهی رو از عالمِ ربوبی دریافت میکرد و اون رو تبدیل میکرد به کلامی و مطالبی که دیگران بتونن بفهمن. لذا در روایت داره: «کلَّمَ رَسُولُ اللهِ (صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) النَّاسَ بِقَدْرِ عُقُولِهِم»؛ پیغمبر اکرم به اندازهٔ عقلِ خودش با کسی حرف نزد، «بل به قدر عقولِ هم»؛ یعنی اون غذای سنگینی که خودش از عالم بالا دریافت میکرد، اون رو که نمیتونست بده به دیگران، تحمّلش رو نداشتن. این وجود نازنین و بزرگوار بود که با دلسوزی هرچه تمامتر، برای اینکه دیگران هم بتونن بهرهمند بشن، اون معارف رو تبدیل میکرد به کلامِ سادهای در حدِّ فهمِ دیگران.
برتریِ دریافتهای پیامبر بر همهٔ انبیا
دریافتهای پیامبر، وارداتِ پیامبر، از همه بیشتر بود. دریافتهای پیامبر از همه بیشتر بود. وجود مقدس او، قرآن رو دریافت کرد، حقیقتِ قرآن رو. قرآن رو که هیچ پیغمبری نتونست اون کلام رو دریافت کنه، مگر ایشون. وجود مقدس پیغمبر، بزرگترین تجلّی، بزرگترین ظهورِ خداوند متعال رو دریافت کرد که در دعای شبِ مبعث هست: «اَللّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِتَجَلِّی الْأَعْظَمِ فِی هٰذِهِ اللَّیْلَةِ مِنَ الشَّهْرِ الْمُعَظَّمِ»؛ که خداوند متعال اون بالاترین و بزرگترین جلوه و ظهورش رو برای پیغمبر کرد. پیغمبر بزرگوار ما بود که در معراج، آیات الهی و اسرارِ آفرینش رو بهش نشان دادن: «لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنَا الْکُبْرَیٰ». دریافتهای پیامبر و وارداتِ پیامبر از همه بیشتره.
خب وقتی این وجود با عظمت، وارداتش و دریافتهاش از همه بیشتره، طبیعتاً دستگیریهاش و شفاعتهاش هم از همه بیشتره. تمام انبیا، شاگردانِ پیغمبر بودن. تمام انبیا، درسته که از جهتِ جسمی و از جهتِ دنیایی، قبل از پیغمبر اومدن و پیغمبر آخر از همه اومد، این مالِ عالمِ دنیاست؛ ولی در روایاتِ ما هست که در عالمِ ارواح، قبل از عالمِ دنیا، پیغمبر، نبیِّ بر انبیا بوده. امام صادق (علیهالسّلام) در روایتی که مرحوم فیض کاشانی در تفسیرِ صافی اون رو نقل کرده، امام صادق (علیهالسّلام) فرمود: «إِنَّ اللهَ بَعَثَ نَبِیَّهُ وَ هُوَ رُوحٌ إِلَی الْأَنْبِیَاءِ وَ هُمْ أَرْوَاحٌ»؛ خداوند متعال پیامبرش رو که روح بود، بر انبیا در عالم ارواح مبعوث کرد. «فَإِنَّهُ دَعَاهُمْ إِلَی تَوْحِیدِ اللهِ وَ طَاعَتِهِ»؛ پیامبر بود که بندگیِ خدا و توحید رو به انبیا یاد داد. تمام انبیا، شاگردانِ پیامبر بودند.
به قولِ بزرگی، حرفِ حکیمانهای میزد، میگفت که: «خدا تو قرآن فرموده: "هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ"؛ خداوند متعال پیامبرش رو برای اُمّیین فرستاد. اُمّی یعنی افرادی که عامّی هستند، افرادی که مثلاً بیسواد هستند. ایشون میگفت: فکر نکنید این اُمّییّن و افرادِ عوام و عامّی، فقط مردمِ کوچه و بازارن؛ حتی انبیا در مقابلِ پیامبر، اُمّیاند. حتی انبیای عظام، در مقابلِ پیامبر، اُمّیان. دریافتهایی که پیامبر داشته، هیچکدومشون نداشتن و پیامبر بود که به اونها تعلیم کرد.»
این وجود مقدس و آلِ طاهرینش بودند که به ملائکه، ذِکر رو تعلیم کردند. ما روایات متعدد داریم: «حَمِدْنا فَحَمِدَتِ الْمَلائِکَةُ، کَبَّرْنا فَکَبَّرَتِ الْمَلائِکَةُ، سَبَّحْنا فَسَبَّحَتِ الْمَلائِکَةُ.» ما اهل بیت بودیم که در رأسشون پیامبر اکرم بود، ما بودیم که تسبیح و تحمید و تکبیر گفتیم، ذِکر گفتیم، ملائکه یاد گرفتن. ملکوتیهای عالمِ ارواح با عظمتِ عالم، همه شاگردانِ پیامبر عظیمالشّان بودند.
فشارِ وحی بر پیامبر در هنگام دریافتِ مستقیم
این بزرگوار بود که خودش میگرفت سنگینترین معارف رو، و گاهی موقعها، تو این گرفتنها، فشارِ بسیار زیادی به پیامبر وارد میشد. در روایت هستش که پیامبر اکرم، گاهی موقعها در هنگامِ تَلَقّیِ وحی، بیهوش میشد. از امام صادق پرسیدند که: «آقا، اون موقعی که پیامبر بیهوش میشد و از حال میرفت، آیا زمانی بود که جبرئیل بر او نازل میشد؟» امام صادق فرمود: «نه. وقتی جبرئیل بر پیامبر نازل میشد، مثلِ عبد مینشست اون کنار. زمانی که پیامبر بیهوش میشد، اون زمانی بود که مستقیم از خدا دریافت میکرد.» بعضی از آیات و سُوَر رو، پیامبر اکرم مستقیم از خداوند متعال دریافت کرده، مثل سورهٔ مائده رو. و اون موقع که بیحجاب، بدون هیچ واسطهای، با پروردگارِ عالم مواجه بود. که اگه آدم یه لحظه فکر بکنه، واقعاً نمیتونه اصلاً تو ذهنش بگنجه. یعنی چی کسی مستقیم با پروردگار عالم مواجه باشه، تکلم داشته باشه؟ اون موقع بود که پیامبر از هوش میرفت، از حال میرفت. امام صادق فرمود: «ذَاکَ إِذَا لَمْ یَکُنْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللهِ حِجَابٌ، ذَاکَ إِذَا تَجَلَّی اللهُ لَهُ.» اون موقعی بود که خدا مستقیم جلوه میکرد بر پیامبر.
معرفیِ پیامبر در قرآن: آیهٔ ۱۲۸ سورهٔ توبه
در هر حال، بهترین معرفِ پیغمبر، بهترین کسی که پیامبر اکرم رو معرفی کرده، خود خداوند متعال هست در قرآن. در قرآن، اوصافِ پیامبر رو که برای همهمون درس هستش، خداوند متعال معرفی کرده. یکی از جاها، آیهٔ یکصد و بیست و هشتم سورهٔ توبه است، همون آیهٔ معروف: «لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ، حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ، بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ.»
خداوند متعال میفرماید که این رسولی که ما برای شما فرستادیم، چند تا خصوصیّت داشت:
- «لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ» – از جنس خودتونه. این پیامبر از جنس خودتونه. خدا میتونست پیامبرانش رو از جنسِ دیگری خلق بکنه. اتفاقاً شاید مثلاً به دیدِ ظاهری، اگر با یه جنسِ دیگری خدا خلق میکرد، کمتر پیامبران صدمه میخوردند. یه موجودِ خیلی عجیبوغریبی که به تعبیر امیرالمؤمنین در خطبهٔ قاصعه، مثلاً خداوند متعال پیامبرش رو بهش یک نوری میداد که چشمها رو خیره میکرد، آنچنان زیبا میکرد پیامبرش رو که همه مبهوت میشدند، درش آنچنان عطر و بویی به پیامبرش میداد که اصلاً جانها به پرواز در میاومد. خدا میتونست پیامبرش رو اینجوری خلق بکنه، ولی پیامبرش رو از جنسِ خودِ مردم، مثل مردم خلق کرد، برای اینکه الگو باشه برای مردم، برای اینکه مردم امتحان بشن. به علاوه، این پیامبر از جنسِ مردمه، یعنی همون احساسات و عواطفی که دیگران دارن، پیامبر اکرم هم داره. پیامبر میخوره، میخوابه، تو بین مردم هستش. پیامبر غم داره، شادی داره.
وقتی که ابراهیم، فرزندِ کوچکِ پیامبر از دنیا رفت، پیغمبر اکرم گریه میکرد. یک کسی گفتش که: «آقا شما هم گریه میکنی؟» گویی مثلاً پیغمبر نباید مثلاً عاطفه و احساساتی داشته باشی. «آقا شما هم گریه میکنی؟» پیامبر فرمود: «خب بله، فرزندم هست، دل میسوزه با از دنیا رفتنش. منم گریه میکنم، اما جز حق بر زبانم نیست.» اتفاقاً در مرگِ ابراهیم، کسوف رخ داد، خورشید گرفت. بعضیها شروع کردند به پچپچ کردن که خورشید در سوگِ فرزندِ پیغمبر گرفته، در غمِ او نشسته. این پیامبر با عظمت که نمیخواد از جهالتِ مردم استفاده بکنه برای خودش مشتری و مرید جمع بکنه، همونجا سریع فرمود که: «إِنَّ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ آیَتَانِ مِنْ آیَاتِ اللهِ»؛ خورشید و ماه از آیاتِ الهی هستند، در مرگِ کسی نمیگیرند. فقط اگر یه موقع خورشیدگرفتگی یا ماهگرفتگی رخ داد، نماز آیات بخونید. از جهلِ مردم سوءاستفاده نمیکنه.
پیامبر، مردمی و فروتن
خداوند متعال میفرماید وصفِ دیگرِ پیغمبر که در جای دیگر فرموده اینه که نه فقط این پیغمبر، هماَزْ جنسِ خودِ مردم و از خودِ مردمه، بلکه «فِیهِم» – در مردم هم هست، در بین مردمه، مردمیه. بعضیا هستن از جنسِ مردمن، اما انگار خودشون رو یه تافتهٔ جدابافته میدونن، انگار میخوان مردم برای اونا یه حسابِ ویژهای باز بکنن. یه هنری داره، یه علمی داره، یه مثلاً فرض کنید مقامی داره، یه قدرتی داره، یه ثروتی داره؛ خودش رو از مردم جدا میکنه، خودش رو از مردم میکشه و انگار تحمّلِ مردم رو نداره. اتفاقاً مردم هم تحمّلِ چنین کسانی رو ندارن. درودِ خدا بر اون کسانی که اگر خدا بهشون چیزی میده، قدرتی میده، مقامی میده، ثروتی میده، علمی میده، هنری میده، خودشون رو جدا نکنن از مردم، با این اعتباریات، یک مرتبه ظرفیّت داشته باشن، خودشون رو نبازند.
خدا رحمت کنه آیتالله بهاءالدّینی رو. این فقیهِ عارفِ بزرگوار، خیلی بیتشریفات و بیتکلف بود، خیلی راحت بود با اینکه خب فردِ بسیار با عظمتی بود. توی مجلسِ ختمی، ایشون اومد و اون آخرِ مجلس نشست، اون انتهای مجلس نشست. خب معمولاً به هر حال بعضیها هستن، معمولاً میرن بالای مجلس میشینن. ایشون از یه دری وارد شدن، اون ته مجلس نشست. بعضیها که ایشون رو دیدن، صاحبانِ عزا دویدن، رفتن زیرِ بغلش رو گرفتن که: «آقا بفرمایید اون بالا، بفرمایید اون بالا.» ایشون گفت: «اون بالا چه خبره؟ اون بالا چه خبره؟» گفتن: «آقا هیچی.» گفت: «اون هیچی مالِ خودتون. ما چرا خودمون رو بندِ هیچی بکنیم؟ ما چرا خودمون رو بندِ هیچی بکنیم؟ اون هیچی مالِ خودتون.» خوش به حالِ اون کسانی که خودشون رو در بندِ بعضی از این اعتباریات قرار نمیدن، وارستن، آزادن، آزادن.
وجود مقدس و نازنین پیغمبر اکرم اینجوری بود. میفرمود: «من پنج چیز رو ترک نمیکنم هیچوقت»:
- سلام کردن بر کودکان. سلام بر کودکان که نشاندهندهٔ اینه که به هر حال اون تواضع و افتادگی هستش دیگه. پیغمبر هم ادا در نمیآورد که اصلاً خصوصیتش این بود؛ بر همه سلام میکرد، سبقت بر سلام داشت، و حتی بر کودکان.
- نشستن با فقرا – همنشین شدن با اونها و همغذا شدن با فقرا.
- بر مرکبِ بیجهاز نشستن که مالِ طبقاتِ پایینِ اجتماعی بود. مرکبی مثلاً، عذر میخوام، الاغی، چیزی، بدون اینکه جهازی و به هر حال چیزی روش باشه، رو همون مرکبِ بیجهاز مینشست.
- لباسِ پشمین به تن کردن.
- خودم، با دستِ خودم، گوسفند و بز رو میدوشم. این رو ترک نمیکنم.
رفتارِ پیامبر با مردم؛ نه تکبّر، بلکه مهربانی
پیغمبر اصلاً خوشش نمیاومد کسی در مقابلش کم بیاره و حقیر باشه. اصلاً خوشش نمیاومد کسی در مقابلش خودش رو ببازه، احساس حقارت بکنه، احساس کوچیکی بکنه. برخلاف بعضی از متکبّرینِ عالم که شاید دوست داشته باشن دیگران در مقابلشون کم بیارن، به لکنت بیفتن. اصلاً پیغمبر اینجور نبود. ابنمسعود نقل میکنه که یک عربى اومد خدمتِ پیغمبر، اون ابهتِ معنویِ پیغمبر او رو گرفت و به لکنتِ زبان افتاد، تو حرف زدن به لرزه افتاد. فوری پیغمبر بغلش کرد، فوری بغلش کرد، فرمود: «بَرادَرم، عَلَیکَ راحَةً، اِسْتَوِ؛ أَنَا عَبْدٌ لِمَنْ أَنَا، لَسْتُ بِمَلِکٍ.» که پادشاه نیستم. سلمان یک مرتبه، خب چون سلمان به هر حال تو ایران بود، کسریها رو دیده بود، اون تشریفات و اون تا کمر خم شدنها رو دیده بود. اون اوایلی که سلمان خدمتِ پیغمبر رسید، داره که افتاد به پایِ پیغمبر. پیغمبر سریع بلندش کرد، گفت: «سَلْمان، چیکار میکنی؟ اون کاری که با جبّاران میکنن، با من نکن. إِنَّما أَنا عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ اللهِ، آکُلُ کَما یَأْکُلُ الْعَبِیدُ، وَ أَقْعُدُ کَما یَقْعُدُ الْعَبِیدُ.» من یک بندهای از بندگانِ خدایم، مثلِ بقیه میخورم، میشینم، نشست و برخاست دارم.
اصلاً پیغمبر اکرم خودش رو نه از مردم جدا میکرد، مردمی بود. نه خودش رو تافتهٔ جدابافتهای میدونست، نه حسابِ ویژهای میخواست براش باز بکنن. مجلسش دور بود، به صورتِ دایرهای بود، صدر و ذیل نداشت. که گاهی موقع، یک غریبهای میاومد که پیغمبر رو نمیشناخت، میگفت: «پیغمبر کدومتونید؟»
دلسوزیِ پیامبر برای همه، حتی دشمنان
این پیغمبر بزرگوار که هم «مِنْ أَنْفُسِکُمْ» است، هم «فِیهِم» است و مردمیه، بالاتر: «عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ» – از دردِ مردم هم، و از رنجِ مردم هم رنج میبره. ممکنه بعضیا تو مردم باشن، اما از دردِ مردم دردمند نمیشن، دلسوز نیستن. اما این پیغمبر با عظمت، از رنجِ مردم – چه رنج و مشکلاتِ دنیاییشون، چه به خصوص رنجِ آخرتشون – پیغمبر اکرم رنج میبرد. چون «رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ» است، دلش میسوزه. نه فقط برای مؤمنین، برای مسلمین، نه.
یک جوانِ یهودی بود، میاومد به مسلمانها خواندن و نوشتن یاد میداد. پیغمبر رسمش این بود که اگه تو جنگها با مشرکین، اسیر میگرفتن، اون اسیر میتونست ده نفر از مسلمانها رو خواندن و نوشتن یاد بده، آزادش میکرد. انقدر به علم بها میداد. یک جوانِ یهودی بود که خب با سواد بود، میاومد مسلمانها رو خواندن و نوشتن یاد میداد. یک چند روز، این جوان غیبت کرد، نیومد. پیغمبر فرمود که: «این جوانِ معلم کو؟» گفتن: «آقا مریضه و حالش سنگینه.» پیغمبر فرمود: «بریم به عیادتش.» رفتن به عیادتِ این جوانِ یهودی. وقتی وارد شدن، دیدن پدر و مادرش هم کنارش نشستن و او بیهوشه؛ گاهی موقع به هوش میاومد، گاهی موقعها بیهوش میشد. پیغمبر نشست کنارش. وقتی که به هوش اومد، پیغمبر اکرم فرمود که: «جوان، مسلمان شو»؛ یعنی تو یک مدتی در بین ما مسلمین بودی، خدمت به ما کردی، منم میخوام یک خدمتی بهت بکنم که تا ابد رستگار بشی. «مسلمان شو.» این جوان، یک نگاهی به پدر و مادرش که دو طرفش نشسته بودن کرد، خجالت کشید چیزی بگه، از حال رفت. پیغمبر نشست تا وقتی باز دوباره به حال اومد. پدرِ اون جوان، بیانصافی نکرد، گفت: «فرزندم، اگر میخوای مسلمان بشی، ما مانع نمیشیم.» به محض اینکه این رو گفت، این جوان که مدتی خُلق و خو و رفتارِ قشنگِ پیغمبر رو دیده بود، شهادتِ اوّل رو بر زبان جاری کرد. شهادتِ دوم رو که بر زبان آورد و اسمِ پیغمبر رو برد، از دنیا رفت. تا از دنیا رفت، پیغمبر اکرم رو کرد به پدر و مادرِ این جوان، فرمود: «دست به این جنازه نزنید، اجازه بدید من مسلمانها رو خبر بکنم، همه جمع بشن، او رو تشییع بکنیم تا قبرستانِ مسلمین ببریم.»
خدا رحمت کنه یک استادِ بزرگواری رو، به گفت: «ببین این پیغمبرِ دلسوز و مهربان، از جنازهٔ یک یهودی که آن دمِ آخر مسلمان شد، نگذشت تا به بهشت بدرقهش نکنه. نکند اون وقت از ماها بگذرد؟ از ماهایی که یک عمر در خونشون بودیم، یک عمر تو مجالسشون بودیم، یک عمر افتخارمون نوکریشون بود. از ماها میگذره.»
حرصِ پیامبر بر هدایت مردم
این پیغمبر بزرگوار، نه فقط دلسوز بود برای همه، «عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ»؛ بالاتر، «حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ» – حرص میزد بر هدایتِ مردم. این تعبیر، دیگه خیلی تعبیرِ غلیظی است: حرص میزد بر هدایتِ مردم. الله اکبر.
مرحوم طبرسی در «مجمع البیان» نقل کرده که وجود نازنین پیامبر، اون ابتدایی که دعوت میکرد مردم رو به اسلام، و اون زمانِ جاهلیّت، اون اوایل بود، خیلی کم به ایشون گرایش داشتند. این بزرگوار، گویی نقص رو در خودش میدید که شاید من باید بر عباداتم بیفزایم تا تأثیرِ نفسِ من، تأثیرِ کلامِ من بیشتر باشه. لذا از خوابش زد، بسیار کم میخوابید، یا گاهی موقعها نمیخوابید برای عبادت کردن. انقدر روی پاش میایستاد برای عبادت کردن که گاهی موقع سنگینیش رو روی این پا، گاهی موقع روی اون پا؛ پاها بعد از مدتی شبزندهداریهای طولانی، ورم کرده بود، چهره زرد شده بود، چشمها گود افتاده بود، از کثرتِ بیخوابی یا کمخوابی. آیه نازل شد: «طٰهٰ، ما أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَیٰ»؛ طه، ما قرآن رو نازل نکردیم انقدر خودت رو به مشقّت بندازی. چه خبرته؟ چرا انقدر تو دلسوزی؟ چرا اینقدر تو خودتو به مشقّت میندازی؟
به خدا قسم، آدم وقتی این آیه رو میبینه که پروردگارِ عالم که بینهایت مهربانه و خالقِ مهربانیه، او به پیغمبرِ دلسوزش میگه: «چرا انقدر تو خودتو به مشقّت میندازی؟» به خاطر اینکه پیغمبر، حریص بود بر هدایتِ مردم.
نمونهای از دلسوزانِ مکتب پیامبر: مرحوم آشتیانی
خدا رحمت کنه آقای عاشق، غلامرضا یزدی رو. اینا شاگردانِ پیغمبر بودند، اینا کسانی بودند که شاگردانِ مکتبِ پیغمبر بودند. مرحوم آقای عاشق، غلامرضا یزدی، خب این بزرگوار کسی بود که یک مجتهدِ مسلّم بود، اساتیدِ بزرگی رو دیده بود. اگر یک گوشهٔ قوم مینشست، هفتاد سال پیش، شصت سال پیش، هفتاد سال پیش، اگر یک گوشهٔ قوم مینشست، مرجعِ تقلید بود؛ اما ننشست. از این روستا میرفت به اون روستا، از این شهر میرفت به اون شهر، برای اینکه دینِ مردم رو درست کنه، نمازِ مردم رو درست کنه. خودش ازش نقل شده که میفرمود که: «در این آخر عمری، ما دورهگرد شدیم، این آخر عمری ما دورهگرد شدیم.»
یک مرتبه ایشون از راهِ طبس، از راهِ کبیر، رفته بود مشهد، ایّامِ اوّلِ محرّم بود، راهِ طولانی و خستهکننده. اوایلِ محرّم، وقتی نشست، بعضی از بزرگان و علما و متدینین دورِ ایشون بودن، یک آقایی اومد گفت: «حاجآقا، این روستای ما یا محلِّ ما، این نزدیک هستش. برای محرّم، چراغِ حسینیهاش خاموشه، کسی نیست روضه بخونه.» آقای آشتیانی غلامرضا گفت: «خودم میآم، خودم میآم، بریم.» گفتن: «آقا شما تازه از گردِ راه رسیدی، خسته، حالا یک دو سه روز باهاش زیارت بکن، بعداً میری.» گفت: «امام رضا زائر زیاد داره، نوکر کم داره. من میرم نوکریش رو میکنم، إن شاء الله به پابوسش هم میآم. امام رضا زائر زیاد داره، نوکر کم داره.» اینا حرص داشتن بر هدایتِ مردم، حرص داشتن بر دینداریِ مردم.
حالا شما نگاه کنید، امثال آقای آشتیانی غلامرضا و امثال اینا، خاکِ پایِ پیغمبرن. اون وجود نازنین، حرص میخورد، غصه میخورد برای اینکه اگر کسی بخواد دچارِ عذابِ الهی بشه. گاهی موقع گریه میکرد، نمیخواست هیچکسی دچارِ عذاب باشه. این تازه در رابطه با همه بود، و «بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ»؛ نسبت به مؤمنین که دیگه چیزِ دیگری بود.
مسئولیتِ پیامبر نسبت به همهٔ مؤمنان
پیغمبر نسبت به مؤمنین، پیغمبر مسئولیتِ مؤمنین و امّت رو به عهده داره. امّتِ پیغمبر هم، تمامِ امّتهایِ قبل به گونهای امّتِ پیغمبرن. یعنی همهٔ مؤمنین در طول تاریخ، تمام مؤمنینی که ایمان آوردن به پیغمبرانِ قبلی، چون خود انبیایِ قبلی، همه شاگردان و زیرمجموعهٔ جبههٔ پیغمبرن، فرماندهانِ جبههٔ توحیدند و در رأسشون پیغمبر هست، تمام مؤمنین، خانوادهٔ پیغمبرن، امّتِ پیغمبرن. در زیارتِ جامعهٔ کبیره هست که در وصفِ ائمه میگیم: «وَ غادَةَ الْأُمَمِ» – اونا رهبرانِ همهٔ اُمَّهان. یعنی فقط امّتِ آخرالزمان نه، حتی امّتهای قبلی هم، به گونهای اینها هم امّتِ اسلام بودند، امّتهای ایمانی. پیغمبر اکرم مسئولیتِ همه رو به عهده گرفته.
خب طبیعتاً ببینید چه بارِ سنگینی. اون که در نقشِ پدره، یک پدر تو یک خانوادهٔ چهار، پنج نفری که مسئولیتِ خانواده و سرپرستی رو داره، اگه ببینه یکی از بچههاش کاهلِ نمازه، یکی از بچههاش سستی میکنه تو دین، چقدر غصه میخوره چون مسئولیتِ اونها با پدره. مثل زمانی که آخرِ سال، مثلاً فرض کنید اگر کارنامهای میخوان دستِ بچه بدن، ممکنه این بچه رد شده باشه، مردود شده باشه، یا مثلاً تو یکی از درسها افتاده باشه. شاید بچه، به خاطر بچه بودنش و بازیگوشیش، شاید خیلی ناراحتی، اما پدر خجالت بکشه که بچهاش چرا کم آورد، چرا مردود شد، چون مسئولیتِ اون رو با خودش حس میکنه. حالا وجود نازنین پیغمبر اکرم، خودش رو مسئولِ تمام مؤمنین در طول تاریخ میدونه. باری چقدر بارِ سنگینی است که او بر دوش کشیده.
تشبیه درخت توحید و نقشِ پیامبر به عنوان ریشه
در ذیلِ آیهٔ معروفی که «مَثَلُ کَلِمَةٍ طَیِّبَةٍ کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ، أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ» – در ذیلِ این آیه اومده که درختِ توحید، یک تشبیهای است که خداوند متعال تو این آیه انجام داده. خیلی تشبیهِ زیباییست که توحید رو به درختی تشبیه کرده که ریشهای داره، ساقهای داره، تنهای داره، شاخ و برگی داره. در روایت هست که ریشهٔ درختِ توحید که تمام بار رو ریشه است، ریشهٔ درختِ توحید، پیغمبره: «أَصْلُها ثابِتٌ» – اون تنه و ساقه، امیرالمؤمنین (علیهالسّلام) است؛ شاخهها اهل بیت هستند؛ برگها مؤمنین هستند. امام صادق (علیهالسّلام) قسم خورد که: «اگر الآن یک مؤمنی، یک بچهای که تو خانوادهٔ ایمانی به دنیا بیاد، یک برگ بر اون درخت اضافه میشه.» یعنی همین الآن، بارِ ما رو دوشِ پیغمبره.
ببینید این تعبیر، این روایت، یک تعبیرِ سمبلیک و مجازی و شاعرانه نیست، یک تعبیرِ حقیقیست که درختِ توحید، ریشهاش پیغمبره. بعد امام (علیهالسّلام) قسم خورد که همین الآن اگر مؤمنی بچهای به دنیا بیاد، یک برگ بر اون درخت اضافه میشه. خب برگ رو درخت، تغذیهاش از چیه؟ تغذیهاش از ریشه است. اگر ما میتونیم یک کارِ خیری انجام بدیم، اگر میتونیم یک معصیتی ترک بکنیم، اینا همه از اون ریشه نشأت میگیره. اگر بلایی بر این برگها بیاد، مثل یک طوفانی که وقتی میخوره به یک درخت، طوفان وقتی به درخت میخوره، اون ریشه رو هم متأثّر میکنه، اون ریشه هم فشار روش میآد. بلاهایی که بر امّت و بر مؤمنین میآد، بر ریشه هم میآد؛ پیغمبر، به خصوص بلاهای بچههای خودش. در روایت داره، تو جلد بیست و هشتم «بحار» هست، مرحوم علامه مجلسی اونجا نقل کرده که: «بَلاءُ وُلْدِ النَّبِیِّ بَلاءُ النَّبِیِّ.» بلای بچههای پیغمبر، بلای پیغمبر بود. بلای فاطمهٔ زهرا، بلای امیرالمؤمنین (علیهالسّلام)، بلای اهل بیت، همه بلای پیغمبر بود. مؤمنین هم اگر بلا میکشن، اون پدرِ دلسوز هستش که اون رو بلای خودش هم میدونه، محزون میشه.
خب حالا شما ببینید چه باری تحمّل میکنه. لذا فرمود: «ما أُوذِیَ نَبِیٌّ مِثْلَ ما أُوذِیتُ»؛ اذیت هیچ پیغمبری به اندازهٔ من اذیت نشد.
لحظاتِ آخرِ پیامبر و دغدغهٔ امّت
حالا این پیغمبرِ بزرگوار و دلسوز، مثل امروزی، در بستر افتاده. این بدنی که رنجور شده، این بدنی که خسته است، این بدنی که بیش از طاقت، بارِ هدایت رو کشیده، بیش از طاقت صدمه خورده، حالا تو بستر افتاده. بچههاش، فاطمهٔ زهرا (سلامالله علیها)، امیرالمؤمنین، گریه میکنند کنارش. حسنین میان، گاهی موقع خودشون رو میندازن رو جدشون، رسول خدا. وجود نازنین پیغمبر، اون دمِ آخر فقط به فکرِ امّتش بود. در روایت داره که وقتی جهنم رو در عرصهٔ محشر، در قیامت، هفتاد هزار مَلَک میکشن میآرن و صدای شَهِیق و زَفِیرِ جهنم وقتی بلند میشه، همه از ترس، «وَ انْفَسَیْ» میگن و به فکرِ خودشونن؛ یک نفر هست که فقط میگه: «وا أُمَّتاه، وا أُمَّتاه، اَللّهُمَّ أُمَّتی، أُمَّتی» – خدایا، امّتم، امّتم. اونم پیغمبره.
حالا دمِ آخری که پیغمبر تو بسترِ احتضار هست، جبرئیل نازل شد. پیغمبر فرمود: «جبرئیل، چی آوردی؟» جبرئیل عرض کرد: «یا رسول الله، آسمانیان منتظر شما هستند، همه صف کشیده، منتظرِ قدومِ شما هستند.» پیغمبر فرمود: «جبرئیل، برای امّتم چی آوردی؟ برای امّتم چی آوردی؟» که جبرئیل عرض کرد که: «آقا، شما شفاعتِ کبری دارید، وَ الصُّوفُ یُوتِیکَ رَبُّکَ کَیْفَ تَرْضَی»؛ انقدر خدا در قیامت به شما ببخشه تا راضی بشید. و این پیغمبرِ دلسوز و مهربان، این پدرِ بزرگوار، تا مؤمنین رو جمع نکنه، همه رو از عذاب نجات نده، راضی نمیشه.
سخنِ آخرِ پیامبر با حضرت زهرا (سلامالله علیها)
پیغمبر گاهی موقع از حال میرفت. یک مرتبه چشم باز کرد، دید زهرا (سلامالله علیها) صورتش رو گذاشته رو سینهٔ پیغمبر، انقدر گریه کرده که پیراهنِ پیغمبر خیس شده. پیغمبر دستِ گردنِ زهرا گذاشت، کشید به سمتِ خودش، یک چیزی زیرِ گوشِ حضرت زهرا گفت. تو همون گریه، یک لبخندی رو لبِ مبارکِ حضرت زهرا اومد که بعدها وقتی پرسیدن که: «خانم، پدرِ بزرگوارتون چی به شما گفت؟» حضرت زهرا فرمودند: «پدرم به من گفت: دخترم، خیلی غصه نخور، زمانِ فراق طول نمیکشه. اولِ کسی که به من ملحق میشه، تو هستی. اولِ کسی که به من ملحق میشه، تو هستی.»
شهادتِ امام مجتبیٰ (علیهالسّلام) و مصیبتِ جانسوز
امروز، این یک داغ بود که در مدینه بر دلِ مؤمنین افتاد – داغِ رحلتِ پیغمبر. یک داغِ دیگری هم امروز، مثل امروزیِ بیست و هشتم صفر، بر دلِ مؤمنین افتاد که سِبْطِ أکبرِ پیغمبر، امام مجتبیٰ (علیهالسّلام) – الله اکبر – پیغمبر رو تو خونش، کاراش رو انجام دادن، تجهیز کردن و همونجا دفن کردن. امیرالمؤمنین و حضرت زهرا هم که تشییعِ جنازهٔ عمومی نداشتن؛ تشییعِ جنازهشون خصوصی بود. اولِ کسی از پنج تنِ آلِ عبا که تشییعش عمومی بود، امام مجتبیٰ بود. ای کاش امام مجتبیٰ رو هم تشییعِ عمومی نمیکردند. وقتی آوردنش کنارِ مرقدِ پیغمبر، میخواستن دفن بکنن، بدنِ مبارکش رو تیرباران کردن، نگذاشتن، و به وصیتِ خودش، امام حسین (علیهالسّلام) آوردنشون تو بقیع و اینجا بود که دفنش کردن. خودِ اباعبدالله واردِ قبر شد، کارهای برادرش رو انجام داد.
خب این دو تا با همدیگه، از کوچککوچیک با همدیگه بودن، مثل دوقلو بودن، یک فاصلهٔ کمسنی بینشون بود. حالا امام مجتبیٰ از دنیا رفته، به شهادت رسیده. اباعبدالله (علیهالسّلام) تو قبر، اشعاری گفتند که مضمونش این هست که برادرم، میگن غارتزده، اون کسیست که اموالش رو بردن؛ اما نه، غارتزدهٔ من هستم که چون تو برادری رو از دست دادم.
ختمِ مصیبت با یادِ اباعبدالله و ابوالفضل (علیهماالسّلام)
ختمِ مصیبت، یک جمله عرض میکنم: یا اباعبدالله، اینجا پیشِ این برادرت، بیشتر سختی کشیدی، یا در کربلا پیشِ اون برادرِ دیگرت؟ در عَلم که افتاده بود، وقتی که دیدیش، دستا قطع شده. من در بعضی از نقلها دیدم که پاهای ابوالفضل رو هم خرد کرده بودند. در بعضی از نقلهای معتبر، من دیدم پاهای حضرت ابوالفضل رو هم، از اون کینهای که ازش داشتن، خرد کرده بودند. تیر تو چشم خورده، بدن پر از تیر. اباعبدالله (علیهالسّلام)، خب روزِ عاشورا چندین بار گریه کرد برای علیاکبرش، گریه کرد برای قاسم، گریه کرد برای چند نفر، گریه کرد. اما وقتی بالینِ ابوالفضل رسیده، مَقاتل نداره «گریه کرد»، تعبیرِ دیگری داره، تعبیرِ «بَکاء» و اینا نیست، تعبیر «صَرَخَ» است. «صَرَخَ الْحُسَیْنُ»؛ ناله زد. ناله زد که وقتی اباعبدالله ناله زد، یک مرتبه صدای کف زدن و هلهلهٔ دشمن بلند شد که کارِ حسین تمام شد.
«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ.»
و السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
