محراب
چاپ / ذخیره PDF

انتقال صفات مؤمنین و کفار

نسخه چاپی متن از سایت محراب

بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: انتقال صفات مؤمنین و کفار

ایجاد انگیزه:

یکی از نکاتی که در ارتباط با جریان ایمان و کفر، جریان حق و باطل از قرآن و معارف اهل بیت علیهم السلام استفاده می‌شود، این است که این دو جریان، در پایان از همدیگر کاملاً جدا می‌شوند؛ به گونه‌ای که دستگاه باطل هیچ نفوذی در دستگاه حق ندارد. به طوری که صفات رذیله، اعمال ناصالح و حتی لایه‌های پنهانی از سوء و شرّ، که در جبهه مؤمنین بود، همه حذف می‌شود. جبهه مؤمنین به طهارتی می‌رسند و در محیطی که سراسر نور و طهارت و بهجت و بندگی و عبادت است، قرار می‌گیرند که وادی بهشت است. در آنجا دست شیطان به جبهه مؤمنین نمی‌رسد؛ نه وسوسه‌ای است و نه شیطنتی و تمام صفات رذیله و اعمال ناصالح تمام می‌شود.

متن و محتوا:

در بعضی روایات آمده حتی در ابتدای ورود بهشت، نهری یا نهرهایی است که یکی از آنها نهر تسنیم و متعلق به امیر المؤمنین علیه السلام است. مؤمنین وارد این نهرها می‌شوند و شستشو می‌کنند و صفات رذیله‌شان مانند حسد از بین می‌رود. در پایان، آن چیزی که اتفاق می‌افتد این است که یک جبهه طاهر و پاک و دور از صفات رذیله و مناسبات غلط، وارد بهشت می‌شود؛ چرا که اگر بنا باشد در بهشت هم حسد و بخل و کبر و ریا باشد، که دوباره اول فساد است. پس در بهشت هیچ بدی نیست.

از آن طرف کسانی که اهل خلود در جهنم هستند، در آن باقی می‌مانند: «اولئک هم شر البریۀ». ولی در مسیر، یک اختلاط و آمیختگی سنگینی است که این اختلاط و آمیختگی گاهی تا جایی می‌رسد که صفات هم منتقل می‌شود. یعنی گاهی در مؤمن بعضی صفات جهنمی است. می‌بینید که مؤمن به حسب ظاهر حسود، بخیل، ترسو و متعلق به دنیا است. این صفات رذیله، صفات شیطانی هستند. از آن طرف هم گاهی در جبهه کفار و جهنمیانی که پایانشان جهنم است و حتی بعضی از آنها مخلد در جهنم می‌باشند، رفتارهای خوب و صفات پسندیده‌ای دیده می‌شود.

نکته‌ای که در اینجا وجود دارد اینست که این اختلاط برای چیست؟ و تا چه حد است؟ تا چه اندازه صفات بد در خوبان نفوذ می‌کند؟ و کسانی که مسیر شر و شیطنت را اختیار کرده‌اند تا چه اندازه صفات نیک در آنها نفوذ می‌کند؟

شما می‌بینید که مؤمنین نه تنها به گناهان بد مبتلا می‌شوند که گاهی به صفات بد آلوده می‌گردند. مثلاً در کتاب علل الشرائع، در باب ۸۰ آمده است: به محضر ائمه علیهم السلام می‌آمدند و همین را مطرح می‌کردند که آقا فلان مؤمن گناه و فحشا می‌کند و گناهان او را می‌شمردند. حضرت می‌فرمود: نه. می‌گفتند: ما با آنها معاشرت داریم و می‌بینیم که بعضی از دوستان شما، اهل این گناهان هستند. حضرت می‌فرمودند: ادامه بده. و در نهایت حضرت یک سؤال کلیدی مطرح می‌کردند که اعتقادشان چگونه است؟ می‌گفتند: اگر اینها را قطعه قطعه کنید، دست از شما برنمی‌دارند. کسی هم در طرف مقابل شماست که اگر قطعه قطعه‌اش کنند، دست از دشمنان شما بر نمی‌دارد. حضرت می‌فرمودند: مسأله اصلی همین است که نه این دست از ما برمی‌دارد و نه او از دشمن ما.

این گوهر اصلی انسان است. اگر انسان در اعماق وجود خودش محب خدا و اولیاء خدا و مبغض دشمنان خدا بود، اهل نجات است. اگه سرشت و اصل وجود انسان اینگونه بود، با خدا و اولیاء اوست و بدی‌هایش ظاهری است. به عکس، اگر اعماق وجودش را کاوش کنی و ببینی که دشمن دوستان و دوست دشمنان خداست، اعمال خوب او ظاهری است و فایده‌ای ندارد و در نهایت هر دو گروه از اعمال خود جدا می‌شوند. یعنی نه جهنم جایگاه صفات خوب است و نه بهشت، جایگاه صفات بد. نه حب امیرالمؤمنین جایش جهنم است و نه بغض امیرالمؤمنین جایش در بهشت.

اگر در جایی، صفت خوبی دیده شد، حتماً اگر صاحبش تغییر نکند، آن صفت از او جدا می‌شود و اگر در جایی صفت و عمل بدی در انسانی دیده شد که اهل حب خداست، اهل حب اولیا خدا و دشمنی با دشمنان خداست، حتماً این صفت جایی از او جدا می‌شود. که در این زمینه، معارف ما فراوان است.

در کافی شریف آمده که حضرت فرمود: «إذا أردت أن تعلم أن فیک خیرا، فانظر إلى قلبک»؛ اگر می‌خواهی بدانی که آیا خیری در تو هست، به قلبت نگاه کن. «فإن کان یحب أهل طاعۀ االله و یبغض أهل معصیته، ففیک خیر و االله یحبک»؛ اگر اهل طاعت را دوست داری و اهل معصیت را دشمن می‌داری، بدان که در تو خیری است و تو در جبهه خوب‌ها هستی و خدای متعال هم به خاطر آن خیری که در تو است، تو را دوست می‌دارد. «و إن کان یبغض أهل طاعۀ االله و یحب أهل معصیته، فلیس فیک خیر و االله یبغضک، و المرء مع من أحب»؛ اگر به عکس، دیدی اهل معصیت را دوست می‌داری و اهل طاعت را دوست نمی‌داری، در تو خیری نیست و خدا هم تو را دشمن می‌دارد.

خوب می‌دانید که در بین اهل طاعت االله، سر رشته اهل طاعت خدا، انبیا و اولیاء هستند و سررشته ایشان هم نبی اکرم و اهل بیت علیهم السلام می‌باشند. از آن سو سررشته فراعنه تاریخ و اولیاء طاغوت نیز، دشمنان اهل بیت علیهم السلام می‌باشند.

این حدیث نشان می‌دهد که گوهر اصلی وجود انسان همین است. گاهی در برخی روایات با اینکه دعوت به عمل کثیر شده‌ایم، ولی به نظر می‌رسد که مهم‌تر از عمل کثیر، همین گوهر است. اگر گوهر اصلی درست شد، همه چیز درست می‌شود.

به حضرت عرض کرد: متی تقوم الساعۀ؛ کی قیامت برپا می‌شود؟ حضرت فرمود: تو برای قیامت چه کرده‌ای؟ عرض کرد: نماز و روزه بسیاری ندارم؛ (با اینکه نماز و روزه بسیار، خیلی خوب است) ولی شما را دوست دارم. حضرت یک جمله فرمودند: «المرء مع من أحب». اگر می‌خواهی ببینی با چه کسی و در کدام جبهه هستی، ببین چه کسی را دوست داری.

مطلب دیگر روایاتی است که در مجامع روایی ما بابی برایش باز شده است به نام «باب فیمن دان االله عز و جل بغیر إمام من االله جل جلاله». مثلاً مرحوم کلینی چنین بابی را باز کرده و در آنجا روایاتی را نقل می‌کند که حضرت فرمودند: اگر کسی در دین‌داری به دنبال امام جائر برود (امام جائر امامی است که از طرف خداوند نباشد)، اصلاً اهل دیانت نیست: «لا دین لمن دان االله بولایۀ إمام جائر لیس من االله». لیس من االله، عطف تفسیری است. از آن طرف: «من دان بولایۀ إمام عادل من االله». کسی که به دنبال امام عادل برود، سرزنش نمی‌شود. بر فرض در جایی هم بلغزد، ولی سرزنش نمی‌شود. سپس حضرت در بعضی روایات دیگر توضیح می‌دهند که: «لأن سیئات الإمام الجائر تغمر حسنات أولیائه، و حسنات الإمام العادل تغمر سیئات أولیائه». خوبی‌های امام عادل، بدی‌های طرفدارانش را می‌پوشاند و سیئات امام جائر، خوبی‌های دوستدارانش را.

گاهی هم تعبیر روایت اینست: «قال االله تبارك و تعالى لأعذبن کل رعیۀ دانت بإمام لیس من االله و إن کانت الرعیۀ فی أعمالها برة تقیۀ»

این روایت را ابن ابی یعفور نقل کرده است. راوی به حضرت عرض می‌کند: من با مردم معاشرت دارم و گاهی از دوستان شما رفتار بدی سر می‌زند. ولی از آن طرف دشمنان شما اهل امانت و صدق هستند. حضرت فرمودند: اینها دین ندارند و آنها سرزنش نمی‌شوند. آیا قرآن را نخوانده‌ای که می‌فرماید: «االله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور».

کسانی که به دنبال امام عادل می‌روند و به حرف خداوند گوش می‌کنند، خدای متعال خود ولایت آنها را به عهده می‌گیرد و آنها را از ظلمات به نور می‌برد. ظلمات چیست؟ همه گناهان و صفات رذیله. اما کسانی که کفر ورزیدند، حتی ممکن است نور اسلام را هم داشته باشند، ولی چون دنبال امام جائر رفته‌اند، خداوند آنها را از نور به ظلمات می‌برد و حقایق از ایشان گرفته می‌شود.

گاهی هم تعبیر دیگری به کار می‌برند: شخصی به حضرت عرض کرد: آقا دوستان شما گناه می‌کنند، آیا به آنها بگوییم فاسق؟ حضرت فرمود: نه، نگویید فاسق. بلکه او فاسق العمل است. فسق، خروج از محیط بندگی است. ولی این شخص وجودش دائر بر بندگی است و ولایت االله و توحید و ولایت ما را قبول کرده است. باز عرض کرد: آیا از او تبری بجوییم؟ فرمود: خیر، بلکه از عملش تبری بجویید که تبری از او، تبری از ماست.

گاهی تعبیر دیگری کرده‌اند حضرت فرمود: مؤمن گناه نمی‌کند و بدی از او سر نمی‌زند. عرض کرد: آقا بعضی دوستان شما گناه می‌کنند. فرمود: من نمی‌گویم اصلاً گناه نمی‌کند، بلکه لمم و لغزش دارد، ولی اهل گناه نیست. در روایات لمم را به لغزش معنا کرده‌اند. یعنی میل و سرشتش نیست. مؤمن گناه می‌کند، ولی اهل گناه نیست. بین گناهی که سلیقه و طبیعت انسان باشد و آنکه طبیعتش نیست، فرق است. چرا که بعضی اهل گناه و خروج از بندگی هستند و تفرعن و شیطنت سلیقه آنهاست.

این به معنای جبر نیست. یعنی برای ما دائماً در این عالم سرشت زده می‌شود و سرشت ما مسیر ما را محدود می‌کند. اگر سرشت بد زده شد، بندگی برایمان سخت می‌شود. اگر سرشت خوب زده شد، بندگی برایمان زده می‌شود.

بنابراین این مؤمن که اهل گناه نیست، چرا گناه می‌کند؟ برای همان اختلاط است. یعنی در واقع این گناه مال او نیست و مال آن طرف است و در نهایت صفات به هم منتقل می‌شود. نشانه آن اینست که مؤمن لاابالی نیست و نسبت به گناهان کوچک نیز بی‌تفاوت نیست و بر صغائر هم اصرار ندارد. فقهاء نیز بحث کرده‌اند که تکرار صغیره، خود از کبائر است و شخصی که از صغیره خود پشیمان نیست، اهل کبائر است.

لذا اگر خوب دقت کنید، این صفت از آن طرف آمده به این طرف، آن طرف هم اهل خوبی نیست. کسی که مستکبر علی االله است، اهل طاعت نیست. همه صفات خوب، از فروع بندگی خدا هستند. حدیث عقل و جهل را ملاحظه بفرمایید. همه صفات نورانی از فروع بندگی هستند و خدای متعال به عبد خود می‌دهد. پس کسی که در ذات خود دنبال شیطنت است، این به سرشتش تبدیل شده است.

در روایات آمده است که حضرت فرمود: این دعا را زیاد بخوانید: «اللهم لا تجعلنی من المعارین و لا تخرجنی من التقصیر»؛ خدایا مرا از معارین قرار مده و مرا از حد تقصیر بیرون نبر. من دائماً از کسانی باشم که احساس می‌کند، در مقام بندگی وظیفه خود را انجام نداده است، نه از کسانی باشم که احساس کنم، حق بندگی را به جا آورده‌ام. معارین کسانی هستند که ایمانشان عاریه است و مال خودشان نیست. مانند لباس عاریه‌ای می‌باشد که به تنش کرده‌اند و از تنش درمی‌آورند. چون عاریه گاهی لباس است، گاهی عطر است که به بدنش زده و می‌رود و گاهی هم بالاتر، صفت است. ایمان، محبت و ولایت هم گاهی می‌تواند عاریه باشد.

پس دو جریان در عالم داریم: جریان شیطنت و خروج از بندگی خداوند که هیچ چیز خوبی ندارد و اگر کسی در گوهر وجود خود، با خدا و اولیاء او دشمن باشد، مستکبر علی االله است و صفات خوبی هم که داشته باشد، عاریه است. در مقابل اگر کسی در گوهر وجود خود، اهل طاعت و بندگی و محبت باشد، اعمال بد عاریه است.

بنابراین یک جریان، جریان شیطنت و شیاطین و اتباع آنها هستند که خداوند متعال می‌فرماید: «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعین»؛ جهنم را از شما پر می‌کنم. بعد هم می‌فرماید: «أن تخلد فیها المعاندین»؛ کسانی که اهل دشمنی هستند در جهنم جاودان می‌مانند.

با اینکه دستگاه شیطان دستگاه بزرگی است، اما در این طرف هم دستگاه وجود مقدس نبی اکرم و اوصیاء الهی علیهم السلام و اتباعشان، دستگاه بزرگی است. این دو دستگاه با هم اختلاط پیدا کرده و کار را به جایی رسانده است که صفات منتقل می‌شود. در قرآن نیز از این جدایی اختلاط صحبت شده است. گاهی تعبیر تزایل شده است. یعنی خداوند اینها را از هم زائل می‌کند و گاهی تعبیر تفکیک شده است.

وقتی مسلمانان، مکه را فتح کردند و وارد آن شدند، خدای متعال دست مسلمانان را باز نگذاشته تا به خون اهل مکه آغشته شود. چرا این کار اتفاق افتاد؟ در سوره فتح آیه ۲۵ می‌فرماید: «هُمُ الَّذینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ الْهَدْيَ مَعْکُوفاً أَنْ یَبْلُغَ مَحِلَّهُ » در صلح حدیبیه که شما می‌خواستید بیایید بندگی کنید، اینها راه شما را بستند و نگذاشتند قربانی‌هایتان را بیاورید و شما را برگرداندند. بنابراین آنها مستحق عقوبت هستند: «وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ» اگر نبود که یک زن و مرد مؤمن در مکه بودند که شما آنها را نمی‌شناختید، آنها را زیر دست و پا له می‌کردید. «فَتُصیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَیْرِ عِلْمٍ لِیُدْخِلَ اللَّهُ فی رَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ». خسارت می‌دیدید و دیه بر گردنتان می‌آمد؛ ولو غیر عالمانه و عامدانه. اگر این نبود، ما اجازه می‌دادیم که آنها را عذاب کنید. ولی چون در بین آنها عده‌ای زنان و مردان مؤمن هستند، نگذاشتیم که دستتان به خون آنها آغشته شود و دستان شما را بستیم. «لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلیما».

اگر این تزایل اتفاق می‌افتاد، اینها از هم جدا می‌شدند. ما آنهایی که کافر بودند را به عذاب الیم گرفتار می‌کردیم که قسمتی از آن به دست مؤمنین است.

ظاهر آیه گویا مؤمنینی را که در مکه بودند و جبهه ایمان آنها را نمی‌شناختند، بیان می‌کند. شاید هم کمی دقیق‌تر باشد: عده‌ای به ظاهر کافر را بیان می‌کند که در باطن مؤمن می‌باشند. اینها جزء بهترین مؤمنین می‌باشند. در مکه هستند و به ظاهر با کفار زندگی می‌کنند، ولی در باطن مؤمن می‌باشند.

زهیر در جنگ صفین با حضرت نبود، ولی در عاشورا فرمانده لشکر حضرت می‌شود. این شخص آیا علوی است یا نیست؟ او علوی و انسان خوبی است و آخر هم مسیر خوبی خودش را انتخاب می‌کند.

می‌گوید: در کارزاری می‌جنگیدم و خوشحال بودم که پیروز شدیم. سلمان مرا دید و گفت: این خوشحالی ندارد، خوشحالی مال زمانی است که تو در رکاب پسر پیغمبر می‌جنگی و شهید می‌شوی. با خود گفتم: اصلاً باور ندارم که منِ عثمانی در رکاب پسر پیغمبر باشم.

این شخص همان است که امام حسین علیه السلام بر سر راه او قرار می‌گیرد تا او را صید کرده و به راه بیاورد. در مقابل شمر در صفین همراه امیرالمؤمنین علیه السلام بود، ولی در واقع از جبهه حضرت نبود.

در روایت دیگر دارد که به حضرت عرض کرد: من شما را دوست دارم. آقا فرمود: کسی که کسی را دوست دارد، باید به لوازم محبت نیز پایبند باشد.

حال در روایات ذیل این آیه شریفه و فراز «تزیلوا» تا کجا پیش رفته است که باید صف‌ها از هم جدا شود.

مرحوم صدوق در کمال الدین آورده که: ابن ابی عمیر از مشایخ خود از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند که: «ما بال أمیر المؤمنین علیه السلام لم یقاتل فلانا و فلانا؟»؛ چرا امیرالمؤمنین با فلانی و فلانی (بعد از شهادت پیغمبر اکرم صلی االله علیه و آله) وارد جنگ نشدند؟ در جواب فرمودند: «لآیۀ فی کتاب االله عز و جل: لو تزیلوا لعذبنا الذین کفروا منهم عذابا ألیما». یعنی یک آیه در قرآن است که دست حضرت را بسته است. که همان معنایی است «یقاتل علی التأویل». اگر صف‌ها جدا می‌شدند، ما کفار را عذاب می‌کردیم. «قال: قلت: و ما یعنی بتزایلهم؟» یعنی چه که اگر کفار و مؤمنین از هم جدا می‌شدند، تزایل حاصل می‌شد و اینها از آنها زایل می‌شدند و آنها از اینها؟ حضرت فرمودند: «قال: ودائع مؤمنین فی أصلاب قوم کافرین»؛ ودایعی برای مؤمنین در اصلاب کفار است. بعد فرمودند: «و کذلک القائم علیه السلام لن یظهر أبدا حتى تخرج ودائع االله عز و جل فإذا خرجت ظهر على من ظهر من أعداء االله فقتلهم»؛ امام زمان علیه السلام هم همینطور است و قیام نمی‌کند تا اینکه آن ودائع کاملاً خارج شود و سپس حضرت با آنها درگیر می‌شوند و غلبه پیدا می‌کنند.

مرحوم علی ابن ابراهیم هم در تفسیرش از امام صادق همین مضمون را نقل می‌کند.

آیه دیگر در سوره مبارکه آل عمران است. وقتی خداوند داستان جنگ احد را نقل می‌کند از امتحانی صحبت می‌کند که در ظاهر برای مؤمنین بسیار سخت بود و عده‌ای شهید شدند. خب سؤال می‌شود که آن سختی‌ها برای چه بود؟ گاهی حتی شبهات متعددی در جبهه مؤمنین مطرح می‌شود و کار به جایی می‌رسد که عده‌ای فتنه‌گری می‌کنند که: «لَوْ کانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَیْ ءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا». اگر حق با ما بود که نباید کشته شویم. یعنی تردید می‌کردند و کار سخت می‌شد.

در آیه شریفه «و الضحی و اللیل اذا سجی». قرآن به روشنایی خورشید وقتی بالا می‌آید سوگند می‌خورد. به شب وقتی استقرار پیدا می‌کند، سوگند می‌خورد. پروردگار تو نه غضب کرده و نه تو را رها کرده است. مگر توهمی بوده که خدای متعال پیغمبرش را رها کرده است؟ یعنی عده‌ای خیال می‌کردند که اگر پیامبر اکرم بیاید همه چیز گل و بلبل می‌شود. حضرت که آمدند کار سخت‌تر شد و آن جنگ‌ها و درگیری‌ها به پا شد. جنگ‌هایی که گاهی در طول یک روز، تنها یک خرما نصیب دو، سه نفر می‌شد. لذا کم کم به ذهن برخی آمد که پس خداوند پیامبر را رها کرده است، یا العیاذ بالله بر او غضب کرده است. خدای متعال می‌فرماید: «ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلى. وَ لَلآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولى». ما وعده‌های خیلی بزرگی برای تو در نظر گرفته‌ایم و باید صبر کنی. علاوه بر این: «وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضى»؛ آنقدر به تو می‌دهیم که راضی شوی.

حضرت نگران خود نیستند که گرسنه بمانند، بلکه نگران امت هستند. اینها به حیرت و تردید افتاده‌اند. خداوند متعال می‌فرماید: نگران نباش، آخرت برای تو بهتر است. ما ذخائر خوبی برای تو در نظر گرفته‌ایم که در برخی روایات به رجعت تفسیر شده است.

بنابراین عده‌ای تردید کردند که اگر بر حق بودیم، چرا این همه سختی کشیدیم؟! خداوند خاصیت و برکات این جنگ را توضیح می‌دهد. یکی از آن برکات اینست که: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّۀَ وَ لَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصَّابِرین»؛ شما خیال می‌کنید همین که بگویید مؤمن هستید و دور پیامبر جمع شوید، باید به بهشت بروید، حتی کسانی که باطنشان آلوده است؟ یا اینکه خدای متعال مجاهد را از غیر مجاهد، صابر را از غیر صابر و دروغگو را از غیر دروغگو خوب می‌شناسد. منتهی نمی‌خواهد به علمش اخذ کند. بلکه او را به این دنیا می‌آورد تا آشکار شود. باید کسانی که می‌گویند یا رسول االله ما با تو هستیم، صفحه باطنیشان ظاهر شود. بنابراین تا اینها اتفاق نیفتد، مؤمن و منافق شناخته نمی‌شوند. بله، خدای متعال می‌داند، ولی امتحان می‌کند.

باز در آیه ۱۷۹ همین سوره می‌فرماید: «ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّى یَمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیِّبِ». خدا مؤمنین را رها نمی‌کند تا اینکه پاک از ناپاک بازشناخته شود. اینطور نیست که اینها بتوانند با هم وارد بهشت شوند. بلکه خداوند امتحانات سختی پیش می‌آورد.

در روایتی، عیاشی از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند که فرمود: «لا تمضی الأیام و اللیالی»؛ این روزها و شب‌ها به پایان نمی‌رسد «حتى ینادي مناد من السماء» منادی از آسمان ندا می‌دهد «یا أهل الحق اعتزلوا، یا أهل الباطل اعتزلوا»؛ فرمان می‌رسد که اهل حق و باطل از هم جدا شوند و این یک فرمان تکوینی است. «فیعزل هؤلاء من هؤلاء و یعزل هؤلاء، من هؤلاء»؛ اینها از هم جدا می‌شوند. «قال: قلت: أصلحک االله یخالط هؤلاء هؤلاء بعد ذلک النداء»؛ آیا بعد از آن ندا دوباره اختلاطی هست؟ حضرت فرمود: نه، بعد از این ندا دیگر اختلاطی نیست و این آیه را تلاوت فرمود: «ما کان االله لیذر المؤمنین على ما أنتم علیه- حتى یمیز الخبیث من الطیب»

وقتی حضرت موسی دعوت خود را آغاز کرد، آسیه همسر فرعون در کاخ او بود. ولی واقعاً مؤمن بود و به این طرف می‌آید. حضرت لوط هم در خانه‌اش بدترین همسرها را داشت که در آن طرف بود.

این در علم الهی رفته است و روایات زیادی هم وارد شده است که خدای متعال می‌داند، ولی باید واقع شود و این علم را هم به همه نداده است، مگر به عده‌ای. پیامبر اکرم صلی االله علیه و آله می‌دانند ولی بنا نیست با علمشان داوری کنند. یعنی باید به کسی که انتخاب بد می‌کند فرصت داده شود تا انتخاب کند. به مؤمن هم باید فرصت انتخاب داده شود.

ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا خداوند اینقدر مؤمنین را گرفتار می‌کند و در شکست‌ها و سختی‌های ظاهری قرار می‌دهد و در مقابل چشم مؤمنین، به آن طرف امکانات فراوان می‌بخشد؟!

باز قرآن در جواب می‌فرماید: اینگونه نیست که امکاناتی که به کفار می‌دهیم برای آنها خوب باشد: «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ»؛ بلکه این فرصت‌ها برای آن است که آنها به نقطه آخر برسند.

ما نمی‌خواهیم به علم خودمان اخذ کنیم و بگوییم تو خوبی و تو بد. بلکه اینها را با هم می‌آمیزیم و سر یک کلاس می‌نشانیم و برایشان یک پیغمبر و کتاب می‌فرستیم و فرصت هم می‌دهیم و یک امتحان می‌گیریم. خلاصه امکانات مساوی به آنها می‌دهیم.

خدای متعال از قول حضرت نوح می‌فرماید: «إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا یَلِدُوا إِلاَّ فاجِراً کَفَّاراً»؛ خدایا اگر آنها را رها کنی، ایمان نمی‌آورند، نسلشان هم نسل خوبی نیستند.

شاید این جزء همان علومی باشد که خدا به پیغمبر خود داده است. ولی خداوند به این حد اکتفا نمی‌کند و می‌فرماید: باید در این دنیا هم امتحان شوند و این جدایی اتفاق بیفتد. یعنی با اینکه اختلاط در نسل‌ها، صفات، همشهری‌ها و هم‌قبیله‌ای‌ها صورت گرفته است، ولی در نهایت در جایی جدا می‌شوند.

گریز و روضه:

السلام علیک یا ابا عبداالله. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

«یا بن شبیب! ان بکیت علی الحسین علیه السلام حتی تصیر دموعک علی خدیک غفر االله لک کل ذنب اذنبته صغیرا کان او کبیرا قلیلا کان او کثیرا»

یا ابن شبیب! ان کنت باکیا لشی ء فابک للحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام فانه ذبح کما یذبح الکبش.

زنده جاوید کیست. کشته شمشیر دوست کآب حیات قلوب، در دم شمشیر اوست.
گر بشکافی هنوز، خاک شهیدان عشق آید از آن کشته گان، زمزمه دوست دوست
آن که هلاکش نمود، ساعد سیمین یار باز به آن ساعدش، کشته شدن آرزوست
عاشق وارسته را، با سرو سامان چه کار غصه ناموس و عشق، صحبت سنگ و سبوست

همه به حضرت می‌گفتند که یا اباعبداالله از مدینه خارج نشو. اگر هم می‌روید به کوفه نروید. فرمود: جدم به من فرموده است: «اخرج الی العراق. ان االله شاء أن یراك قتیلا». گفتند: آقا حالا اگر می‌روید، زن و بچه‌ها را با خود نبرید. فرمود: جدم فرموده است که: «ان االله شاء ان یراهن سبایا»

عاشق دیدار دوست، اوست که همچون حسین زردی رخسار او، سرخ ز خون گلوست
هر که چو او پا نهاد، بر سر میدان عشق بی‌سر و سامان سرش، در خم چوگان چو گوست
دوست به شمشیر اگر پاره کند پیکرش منت شمشیر دوست، بر بدنش مو به موست

از شما اساتید سوال می‌کنم، آیا معنی این جمله در گودی قتلگاه همین نیست، یا غیاث المستغیثین

گر به اسیری برند، عترت او دشمنان هر چه ز دشمن بر او، دوست پسندد نکوست

هر چه گفتند: حسین جان پا در این وادی نگذارید، ولی زن و بچه را برداشت و به سرعت تاخت. نوشته‌اند: حضرت دستور دادند که آب بردارند و به سرعت به سمت کربلا رفتند. صبح نمازشان را خواندند و دوباره به مسیر ادامه دادند تا به کربلا رسیدند که بعضی نقل کرده‌اند که تا به کربلا رسیدند، مرکب از حرمت بازایستاد. حر آمد و راه حضرت را بست: آقا جان دیگر حق نداری جلوتر بروی! ابن زیاد مرا امر کرده که شما را منع کنم. حضرت دیدند که منع جدی است. پرسیدند: نام این سرزمین چیست؟ چند اسم گفتند: غاضریه، نینوا و کربلا. تا این اسم را شنیدند گفتند: «اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلا». این همان سرزمینی است که جدم خبر داده است. همان سرزمینی است که پدرم امیرالمؤمنین خبر داده است و محل ریخته شدن خون ماست.

سپس فرمود: «هاهنا محط رحالنا و مسفک دمائنا و هنا محل قبورنا». حتی بعضی نقل کرده‌اند که این جمله را هم فرمود: در همین سرزمین، زن و بچه‌های ما اسیر می‌شوند، نه فقط خون ما ریخته می‌شود که زینب به اسارت می‌رود. اهل بیت بی‌قرار شدند. ایشان را جمع کرد، نگاهی کرد و شروع به گریه کرد و از بنی امیه شکایت و آنها را آماده کرد. فرمود: پیاده شوید. در اینجا ما به شهادت می‌رسیم. با اینکه همیشه آنها را آماده می‌کرد، ولی وقتی کار در روز عاشورا سخت شد، دید خواهرش بی‌قراری می‌کند. همه را به خیمه فرستاد و خودش از در دیگر خیمه بیرون آمد. زینب دنبال امام حسین می‌دود: مهلا مهلا یا ابن الزهراء.