نسخه چاپی متن از سایت محراب
مقدمتاً یک توضیحی دارم که بعضی از واژهها هستند که دو نوع معنا دارند؛ یک معنای عام و یک معنای خاص. با استفاده از موارد استعمال «امر به معروف و نهی از منکر» در قرآن کریم و روایات شریفه، به این نتیجه رسیدم که امر به معروف هم دو اصطلاح و دو معنا دارد؛ یک معنای خاص و یک معنای عام.
معنای خاصش همان است که پیش ما مصطلح هست و در رسالهها نوشته میشود، شرایطی برایش ذکر شده و از جمله شرایطش این است که احتمال ضرر نداشته باشد؛ خب ضرر نداشته باشد. ولی امر به معروف و نهی از منکر یک معنای وسیعتری دارد که شامل احکام دیگری، عناوین دیگری و حتی شامل بعضی از موارد جهاد هم میشود. مثالهایی هم عرض کردم که موارد استعمال گستردهی امر به معروف و نهی از منکر را در کربلا نشان میدهند. امشب در حدی که توفیق باشد، میخواهم این موارد را دستهبندی کنم و احکام هر یک را در حدی که توان گوینده است و وقت مجلس اقتضا میکند، توضیح مختصری بدهم.
امر به معروف و نهی از منکر به این معنای عامش، یعنی هرگونه تلاشی که فرد انجام میدهد تا در دیگری اثر بگذارد و او را به نحوی وادار کند که کار واجب را انجام بدهد و کار حرام رو ترک کند. این تأثیر ممکن است از قبیل «تعلیم حکم» یا «تعلیم موضوع» باشد و اینکه به کسی یاد بدهند که مثلاً فلان واجباتی در اسلام هست یا کیفیت انجام آن واجبات چگونه است. این تعلیم هم میتواند از مصادیق امر به معروف و نهی از منکر به معنای عامش باشد و از طرفی، تا مثل حرکت سیدالشهدا (سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) که منجر به شهادت آن حضرت شد، آن هم یکی از مصادیق امر به معروف است. از این جهت ما مراتبی را میتوانیم برای امر به معروف یا مصادیق متعددی را در نظر بگیریم.
سه تا مصداق از مصادیق امر به معروف و نهی از منکر هست که از قبیل «تعلیم» است:
۱. جاهل قاصر:
یک وقت کسی هست یا به اقتضای سنش که کوچک بوده و هنوز تازه به تکلیف رسیده، یا به اقتضای محیطش که یک محیط دورافتادهای از مرکز اسلام بوده، یا به اقتضای زمانی که تسلط کفار بر یک منطقه اسلامی بوده، نتوانسته احکام اسلام را یاد بگیرد و به اصطلاح «جاهل قاصر» است؛ یعنی کوتاهی نکرده، ولی شرایط برایش فراهم نشده و یاد نگرفته است. به چنین کسی واجب است که او را تعلیم داد. حالا اگر بخواهم بگم که این تعلیم بر چه کسانی واجب است و چند نوع تعلیم داریم (فردی، اجتماعی، رسمی، غیررسمی)، اینها دیگر خیلی گسترده میشود. اجمالاً تعلیم جاهل قاصر، جاهلی که حکم را نمیداند یا راه اجرایش را بلد نیست و تقصیری هم نکرده، چنین تعلیمی باید با کمال نرمی، ملاطفت و مهربانی انجام بگیرد. چون طرف هیچ تقصیری نداشته، باید سعی کرد به اقتضای سن طرف، به اقتضای شرایط زندگیاش، به اقتضای مرتبه استعداد و فهمش، از شیوههای آموزشی استفاده کرد که بهتر یاد بگیرد. به بچهای که تازه به تکلیف رسیده (مثلاً دختر نه ساله)، با یک جوان بیست ساله نمیشود یکجور آموزش نشان داد و همینطور مراتب استعداد و معلومات افراد فرق میکند. این یک امر به معروف میشود؛ نه اینکه ما تا به حال نشنیده بودیم اینجا امر به معروف است، فرض این است که یک معنای عامی برای امر به معروف هست که شامل «تَعلیمُ الجاهِل» هم میشود.
۲. جاهل مقصر:
فرض دیگرش این است که جاهل مقصر است؛ یعنی میتوانست برود یاد بگیرد ولی کوتاهی کرده است. در اینجا باز تعلیمش لازم است. وقتی به شما پیشنهاد کرد یا نه، پیشنهاد هم نکرد ولی شما میدانید که این شخص وظیفهاش را بلد نیست و در یاد گرفتنش کوتاهی کرده، در اینجا علاوه بر اینکه باید تعلیم بدهید، باید یک روشی را به کار بگیرید که تشویق بشود به اینکه بیاید یاد بگیرد. آن شخص اول خودبهخود انگیزه داشت برای اینکه یاد بگیرد، منتها شرایط برایش فراهم نبود و نتوانسته بود یاد بگیرد؛ اما این دومی میتوانست، ولی کوتاهی کرده بود. برای اینکه در مقام این بربیاید که گوش بدهد، دل بدهد و یاد بگیرد، باید یک انگیزهای هم برایش ایجاد کنید؛ یعنی یک روش پیچیدهتری را در تعلیم باید به کار بگیرید تا آماده بشود حرف شما را گوش بدهد و الا صرفاً برای اتمام حجت بیایید مسائل را یاد بدهید و او بگوید نمیخواهم یاد بگیرم، این تکلیف از دوش شما برداشته نمیشود. حالا تکلیف میگویم بر دوش شما، شما ممکن است یک فرد باشید، ممکن است نهاد آموزش و پرورش باشید، این شرایط فرق میکند. آن امر به معروفی که نسبت به جاهل مقصر است، روش پیچیدهتری میخواهد.
۳. جاهل مرکب:
قسم سوم از امر به معروفی که از قبیل تعلیم است، باز یک کسی به خیال خودش حکم را یاد گرفته، روش انجامش هم بلد است ولی اشتباه میکند. کم نیستند افرادی که قرائت نمازشان غلط است ولی خیال میکنند درست میخوانند. حالا این مسئله ساده شد، تکالیف اجتماعی را به خیال خودشان که درست انجام میدهند اشتباه میکنند؛ مثلاً حتی خود امر به معروف را. من از بچگی یادم هست، موارد زیادی دیدم، امروز هم گوشهوکنار ممکن است پیدا بشود؛ آن وقتها که ما بچه بودیم زمان طاغوت بود، شرایط فرهنگی و دینی جامعه حالا خیلی فرق کرده، ولی به هر حال کسانی بودند که با یک تندی، با یک ترشرویی، با یک خشونت و حتی گاهی با توهین به کسی میگفتند که آقا مثلاً چرا فلان عملی را انجام دادی! در صورتی که به خیال خودش وظیفه را درست انجام میداد، اما این طرف از روی ناآگاهیاش به جای اینکه تکلیف واجبی انجام بدهد، یک گناه هم همراهش مرتکب میشد. توهین به طرف، توهین به مؤمن حرام است؛ ولو آن مؤمن گناهکار باشد. حالا که اینجا فرض گناهش هم نیست، فقط جاهل مرکب است؛ یعنی نمیداند و خیال میکند که میداند.
چنین کسی را هم باید تعلیمش داد، اما با روشی از آن دو تا پیچیدهتر. یعنی آنچنان باید با نرمی با او سخن گفت که آماده بشود که اولاً احتمال بدهد که اشتباه میکرده. چون فرض ما این است که میگوید من میدانم که درست عمل میکنم؛ به این آسانی قبول نمیکند که کارش غلط است و روشش درست نیست. اول باید وادارش کرد که احتمال بدهد که شاید این روشی که این کاری که انجام میدهی اشکالی داشته باشد.
یک اثری را همهی شما حتماً شنیدید که نقل شده از امام حسن و امام حسین (سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِما) در دوران جوانیشان که پیرمردی را دیدند داشت وضو میگرفت ولی وضویش را غلط میگرفت. اینها رفتند پیش پیرمرد، چون این پیرمرد بود احترام پیرمرد بیش از دیگران لازم است و ادب اسلامی اقتضا میکند که پیرمردها را بیش از دیگران احترام کنند. رفتند و سلام کردند و گفتند: «ما دو نفر دو تا برادریم، میخواهیم وضو بگیریم ببینیم وضوی ما کدام بهتر از دیگری است.» نگفتند تو وضویت غلط است چرا یاد نگرفتی! یک بدوبیراهی هم به او نگفتند. احترامش کردند، سلامش کردند، بعد گفتند ما وضو میگیریم ببین کداممان بهتر وضو میگیریم. این پیرمرد ایستاد نگاه کرد دید اینها عجب وضوی خوبی میگیرند. فهمید که اینها این روش را اتخاذ کردند تا به او یاد بدهند. تقریباً مضمون مطلب (که فراموش نکرده باشم) گفت: پدر و مادرم قربان شما، شما هر دویتان وضوی خوبی میگیرید، این من هستم که اشتباه میکردم.
هر سه مورد، چه جاهل قاصر، چه مقصر، چه جاهل مرکب احتیاج به تعلیم دارد. باید به آنها یاد داد. روشهای یاد دادن هم باید متناسب با سن طرف، استعداد طرف، موقعیت اجتماعی طرف در نظر لحاظ بشود تا آدم موفق بشود. صحبت این نیست که آدم یک چیزی بگوید، بگوید اتمام حجت کردم و تمام شد! جامعه اسلامی افرادی یا ارگانهایی را لازم دارد که متصدی یاد دادن باشند. حالا من کلاً بحثم این نیست که آیا افراد همه باید این کار را بکنند یا نهادهایی باید باشد مثل آموزش و پرورش؛ فرض کنیم شرایط فرق میکند. آن کسی که متصدی تعلیم است، چه فرد باشد چه صاحب مکتبخانه باشد، چه معلم سر کلاس باشد یا یک نهاد دیگر باشد، اینها را باید رعایت بکند که روشی را اتخاذ کند که فراگیر (آن کسی که میخواهد یاد بگیرد) خوب یاد بگیرد. هدف، یاد گرفتن اوست، نه اینکه آدم یک چیزی بگوید و اتمام حجت کند.
این سه قسم ما امر به معروف و نهی از منکر داریم، هر سه تایش هم اسمش تعلیم است؛ «تَعلیمُ الجاهِل». منتها جاهل قاصر، یا مقصر، یا جاهل مرکب. اینجاها هیچ صحبت از استفاده از تندی، خشونت، عرض کنم که برخورد فیزیکی و این حرفها در کار نیست. باید آموزش داد و سعی کرد که طرف بهتر یاد بگیرد.
از این سه قسم که بگذریم، بعضی از اقسام امر به معروف و نهی از منکر است که مصداق موعظه است، مصداق نصیحت کردن و پند و اندرز دادن. این هم چند مصداق دارد؛ فرض کنید شما اطلاع پیدا کردید که یک کسی با اینکه حکم مسئله را میداند و میداند فلان کاری گناه است، در عین حال عالماً و عامداً گناهی را مرتکب میشود. این چند حالت است:
یک وقت هست که کسی تنهایی در خلوت گناهی مرتکب شده. اتفاقاً شما اطلاع پیدا کردید. او اصلاً دلش نمیخواهد هیچکس بفهمد در خلوتی گناهی مرتکب شده. حالا اتفاقاً پردهای افتاده، چون شما از پنجره نگاه کردید یا اتفاقاً طوری شده، به هر حال خبردار شدید. او دلش نمیخواست شما بدانید و اگر بفهمد که شما اطلاع پیدا کردید خجالت میکشد. در اینجا شما باید نهی از منکرش بکنید و امر به معروفش بکنید، اما بهطوری که خجالت هم نکشد! چون خجالت دادن مؤمن، مصداق «ایذاء مؤمن» است و حرام. باید یک جوری با او صحبت بکنید، یک کلیگویی بکنید که او متوجه نشود که شما خبر دارید از گناهی که مرتکب شده، چه رسد به اینکه رازش را جای دیگر هم فاش کنید و به دیگران هم بگویید. این گناه کبیره میشود.
ممکن است شخصی در خفا یک گناه صغیره انجام داده، شما بیایید به رویش بیاورید؛ اولاً خجالت میکشد، این یک گناه. اگر به دیگری هم بگویید من دیدم فلان گناهی کرد، یا جلوی دیگران بگویید بهطوری که دیگران هم بفهمند که او گناه کرده (نهی از منکر را جلوی دیگران بکنید بهطوری که آنها هم بفهمند او مرتکب این گناه شده)، شما یک گناه کبیره کردهاید! او یک گناه صغیره کرده بود، شما آمدید یک تکلیف واجب انجام بدهید، دو تا گناه هم شما مرتکب شدید.
پس اگر کسی در خفا گناهی کرد، حتی اگر گناه کبیره باشد، اولاً شما حق ندارید رازش را فاش کنید و به کسی بگویید که چنین کاری کرده. حتی بچهای باشد پیش پدرش، پیش برادرش، پیش مادرش، دختری باشد پیش مادرش. حالا اینکه خجالت میکشد آبرویش میریزد، آبروی مؤمن ریختن حرام است. مگر یک مورد استثنایی دارد که راه اصلاحش منحصر باشد به اینکه مثلاً به پدرش بگویید؛ یعنی به هیچ وجه حاضر نمیشود دست از گناهش بردارد، حالا به هر دلیلی هست (یا عادت کرده، یا رویش باز شده، یا حالا به هر دلیلی هست) فقط راهش این است که مثلاً به معلمش بگویید، او آرامآرام او را وادار کند به اصلاح کارهایش، یا پدر یا مادر. فقط اگر راهش منحصر بود به اینکه دیگری اطلاع پیدا کند جایز است. اما تا ممکن هست شما باید خودتان درصدد اصلاحش برآیید و نهی از منکرش بکنید، اما بهگونهای که نفهمد که شما خبر دارید تا آبروی مؤمن پیش شما نریزد. خدا دوست ندارد، خدا «سَتّارُ العُیوب» راضی نمیشود که راز یک مؤمنی پیش کس دیگری فاش بشود و آبرویش بریزد.
بسیاری از مردمان غفلت دارند از این نکته؛ خیال میکنند همینکه یک کسی گناهی مرتکب شده، مثلاً گناه کبیرهای بوده، باید افشاگری کنند! باید بروند مثلاً به مراجع ذیصلاح خبر بدهند، باید تعزیرش کنند، باید حدش بزنند اگر دارد! در صورتی که اینجور نیست. ولو گناهی که موجب حد باشد، اگر شما خبر دارید نباید افشا کنید مگر اینکه چهار نفر ببینند با هم. اتفاقاً آن وقت برای شما جایز میشود بروید بگویید. خب میدانید آن گناهانی که موجب حد است، اگر سه تا مؤمن بروند شهادت بدهند و چهارمی نباشد، خود آن سه نفر را باید حدشان بزنند! اسلام اینقدر خواسته که اسرار مردم آشکار نشود و آبروی کسی نریزد. اگر رسید آنقدر رسوایی به حدی که چهار نفر عادل با هم دیدهاند، آن هم به نحوی که هیچ جای شبههای در آن نباشد، آنجا آن وقت باید حد اجرا بشود و نباید حد الهی تعطیل بشود. ولی تا ممکن هست باید اسرار مردم فاش نشود و حتی به خود طرف هم نگفت که من خبر دارم اگر میدانید خجالت میکشد.
یک شکلش این است. یک شکلش این هست که نه، یک آدم لاابالی است؛ درست است که حالا در خلوت گناهی مرتکب شده، اما حالا کسی هم بفهمد چندان چیزیش نمیشود، لاابالی است. خب این دیگر خیلی حریم گرفتن و پنهانکاری و اینها نمیخواهد، چون ناراحت نمیشود از اینکه شما بفهمید. ولی در عین حال باید به نحوی نهی از منکرش کنید که آن کسی که خبر ندارد بیجهت مطلع نشود. محرمانه خصوصی به او بگویید، نه اینکه در میان جمع بگویید تا باز سرّ کسی فاش بشود، ولو اینکه خودش هم ابایی نداشته باشد؛ شما چرا کمک میکنید به اشاعه فحشا؟ اینها در مواردی است که کسی دوست ندارد و به هر حال تجاهر به فسق نمیکند، کاری در خلوت انجام داده، شما هم باید رازش را پنهان کنید و در عین حال سعی کنید که به نحوی او را آگاه کنید، متنبه کنید، موعظه کنید و روی به کلیگویی، حدیثی بخوانید، داستانی بگویید یا ببریدش در یک مجلس موعظهای، به هر حال نحوی او را پند و اندرز بدهید ولی بهطوری که آبرویش نریزد.
اما اگر کسی متجاهر به فِسق است، یعنی علناً جلوی دیگران گناه میکند و چیزیش هم نیست، خب یک همچین کسی کارش سختتر از دیگران است. اما در عین حال برخورد با او مراحلی دارد. اینجا مسئله اینکه حفظ سِرّش بشود و در خلوت به او گفته بشود جوری که مثلاً خودش متوجه نشود که شما خبر دارید، اینها دیگر مطرح نیست. اینکه جلو مردم آن را انجام میدهد دیگر خودش آبروی خودش را ریخته، شما چیزی را بر آن نمیافزایید و بر آبروریزی او اضافه نمیشود، جلو مردم باک ندارد که گناه میکند.
اینجا باید شما باز مراحلی را برای امر به معروف در نظر بگیرید:
مرحله اول: اول «قول لَیِّن»؛ با ادب، با احترام، با نرمی موعظهاش کنید و از او بخواهید که گناه را ترک کند یا به آن وظیفه واجبش عمل کند. نصیحتش بکنید، آثار دنیویش و آثار اخرویش را برایش ذکر بکنید تا تشویق بشود به اینکه گناه را ترک کند. و یا حتی اگر مؤونه زائدی بر شما نگذارد، حتی تشویقهای دیگری برایش انجام بدهید غیر از تشویق زبانی. البته این کار هر کسی نیست، ولی کسانی هستند متمول هستند یا شرایط خاصی دارند که میتوانند حتی کمک مالی هم به طرف بکنند، مهمانی به او بدهند، پذیرایی از او بکنند، سفری ببرندش؛ بستگی به نوع گناهها و اطلاعاتی است که اشخاص پیدا میکنند. مرحله اول امر به معروف و نهی از منکر از اینهاست: اول به آرامی، نرمی، ادب و ملاطفت و تشویق.
مرحله دوم: اگر اثر نکرد، مرحله دوم یک کمی سختتر؛ یعنی این دفعه اخم کنید. آن حدیثهایی که خواندیم: «لَم یَتَمَعَّر وَجهُهُ غَیضاً لِی» مال اینجاست. وقتی میبینید با زبان خوش حالیش نمیشود، این دفعه با عبوس، با خشم و تندی. «بِوُجُوهٍ مُکفَهِرَّةٍ» مال اینجاست، اینجاست که با سختی و تندی باید برخورد کرد. آمرانه به او گفت و نقد مطلق مصداق امر به معروف که همه معانی امر به معروف را در خود جمع میکند اینجاست که آمر، آمرانه میگوید این کار را نباید بکنی.
مرحله سوم: اگر دیدید باز هم به قول شما اثر نکرد، تنها بعد میتوانید تهدیدش کنید که اگر ترک نکنی به مراجع ذیصلاح معرفی میکنم. آن وقت شما محتسب بودید، حالا نیروهای انتظامی است، نیروهای انتظامی صالح و وظیفهشناس. شما به او بگویید اگر ترک نکنی گناهت را و مرتکب بشوی، معرفی میکنم به نیروی انتظامی. آن حق دارد طبق قانون مراحل را عمل کند، گاهی حق دارد تعزیر کند، زندان کند، در حدی که قانون برایش تعیین کرده وظیفهشان است.
اما اول لازم نیست تا دیدید یک گناهی کرده فوراً بروید شکایت کنید. اگر زبان خوش اثر نکرد، زبان تند هم اثر نکرد، تهدید میکنید که میروم معرفیت میکنم؛ اگر آن هم اثر نکرد، آن وقت معرفی. یعنی این تدریج در مراحل را باید لحاظ کرد. بیجهت به کسی تندی نکرد، بیجهت به کسی بیادبی و بیاحترامی نکرد، ولی میرسد به جایی که باید تندی کرد. این را هم فراموش نکنید. چون بسیاری از مشکلات ما از افراط و تفریط پیدا میشود؛ گاهی از این طرف بعضی افراط میکنند و از آن طرف تفریط میکنند. بسیاری مواقع هم عکسالعمل همدیگر است؛ تندرویهایی موجب این میشود که دیگران جسورتر بشوند، رفتارهای نابجایی باعث این میشود که اصل آن را انکار بکنند. ولی اسلام همهچیز را در حد خودش قرار میدهد؛ تا ممکن است نرمی، ملاطفت. ولی اگر اثر نکرد، نباید مصالح جامعه فدای این بشود که طرف حرف حسابی به گوشش نمیرود. مصالح جامعه باید حفظ بشود.
جامعه اسلامی نباید طوری باشد که خب باک نداشته باشد که گناه بریزد، باید حریم حفظ بشود. باید طوری باشد که کسی در جامعه اسلامی که مرتکب گناه شد خجالت بکشد. وقتی اینها عمل نمیشود، آن وقت مشکلات دیگر پیش میآید. به هر حال اینها هم تقریباً مصادیق موعظه هست، غیر از آخریش که دیگر از حد موعظه خارج میشود. موعظه این است که آدم با زبان کسی را تشویق کند به کار خوب و فوایدش را برایش ذکر کند، یا مضرات ترکها و بالعکس در کارهای بد. اینها موعظه است، پند و اندرز دادن به این است که آدم نتایج خوب و بد یک کاری را برای طرف بگوید تا خودش تشویق بشود، علاقهمند بشود، انگیزه پیدا کند که کار خوب را انجام بدهد و کار بد را ترک کند.
اما «امر» این است که من میگویم باید بکنی؛ به عنوان یک مسلمان، به عنوان یک فردی که این وظیفه دینیاش را دارد در جامعه عمل میکند، من میگویم، او هم خواهد گفت، همه مسلمانها باید بگویند دیگر. اینجا صحبت اینکه بنشینید با او موعظه کنید و نصیحت کنید نیست؛ یک جمله: باید این کار را انجام بدهید. این مصداق قطعی امر به معروف و نهی از منکر است که «عُلوّ و استِعلاء» هم در آن هست. اگر علو نیست، استعلاء هست؛ یعنی از یک موضع بالایی به طرف میگوید این کار را بکند یا نکند.
خب بعد از اینکه این مراحل انجام گرفت، اگر باز هم طرف به کار خودش، به کار غلطش ادامه داد، آن یک مراحل دیگری را پیش میآورد، شرایط دیگری را پیش میآورد.
یک وقت هست که این کاری که برخلاف شرع هست و برخلاف مصالح جامعه اسلامی است، به صورت یک کار ساده، با یک انگیزه فردی و از روی جسارت و گستاخی و بیادبی انجام میگیرد. ولی یک وقت هست که نه، اینجور نیست؛ یک کار پیچیدهی حسابشدهای است. کسانی برنامهریزی کردند، صرف این نیست که یک نفر بیادبی کرده، گستاخی کرده، مرتکب گناه شده جلوی مردم. نه، نقشهای در کار است. کسانی طراحی کردند که برای اینکه اسلام شکست بخورد، نظام اسلامی شکست بخورد و کارایی خودش را از دست بدهد، آنقدر کارهای زشت انجام بدهند تا عادی بشود برای مردم. اینها از روی حساب برنامهریزی کردند و این تنها مربوط به یک فسق علنی نیست، ممکن است انواع این ضررهایی که به جامعه اسلامی میخورد برایش یک همچین برنامهریزیهایی انجام بگیرد.
خب طبعاً آن کسانی که این کار را انجام میدهند علاقهای به اسلام ندارند یا منافقند، اصلاً ته دل ایمانی ندارند، یا به واسطه پول گرفتن از دشمنان، مزدور بیگانگان شدند و به هر دلیلی هست میخواهند حاکمیت اسلام را در جامعه از بین ببرند. ضررهایی در اینجا به صورتهای مختلف مطرح میشود که باید با آن مبارزه کرد. ممکن است یک کار فرهنگی باشد، ممکن است یک کار اقتصادی باشد، ممکن است یک کار هنری باشد، ممکن است یک کار اخلاقی باشد (یعنی ضد اخلاق) و عناوین مختلفی که میتواند داشته باشد، و ممکن است یک کار نظامی باشد.
اینجاست که کار از وظیفه یک فرد و یک امر به معروف و نهی از منکر ساده خارج میشود. اینجا انواع مبارزه واجب میشود. این دیگر از آن امر به معروف و نهی از منکرهایی که تا حالا با آن آشنا بودیم دیگر نیست. در رساله عملیه اینها را ننوشتند. اما مبارزه با تهاجم فرهنگی یعنی همین. این یک کار یک شخص نیست و با یک روش سادهای هم که به طرف بگویید نکن، نتیجه نمیدهد. این کار پیچیدهی شیطانی است، طراحی شده، نقشهدار. باید متقابلاً طراحی کرد، فکر کرد، سازماندهی کرد، متناسب با آن کار طرحی را تهیه کرد تا جلوگیری بشود از این خیانت.
ممکن است خیانت اقتصادی باشد. داستان تنباکو را همه شنیدید و چیزهای دیگری در موارد دیگری ممکن است پیش بیاید. من نمیخواهم تکثیر مثال کنم و وقت شما را بگیرم. اگر احساس شد، آنهایی که اهل فن هستند احساس کردند که یک توطئهای از طرف دشمنان اسلام هست که ضرر اقتصادی به مسلمانها بزنند؛ مثلاً فرض کنید در این روزها میتواند یکی از مصادیقش پایین آوردن قیمت نفت باشد. این یک کار سادهای نیست که من و شما بفهمیم چه خیانتی است و چگونه باید با آن مقابله کرد. یک منکر اجتماعی-اقتصادیِ برنامهریزیشده و طراحیشده با نقشههای جهانی و بینالمللی؛ حتی یک کشور به تنهایی نمیتواند این کار را بکند. شیاطین از کشورهای مختلف باید با هم هماهنگ بشوند تا بتوانند چنین ضرری را به مسلمانها بزنند. چه کار کردند که نفت مثلاً سی دلاری ما رسید به هشت دلار؟ اگر اندکی دیگر تنزل پیدا کرده بود، خرج استخراجش درنمیآمد.
این یک منکری است که باید با آن مقابله کرد. از بسیاری از منکرات سادهای که ما در جامعه میبینیم مهمتر است. این ضرری است که به همه مسلمانها میخورد، به همه مردم این کشور میخورد و تفوق کفار را بر مسلمین، بر بازار مسلمانها تثبیت میکند:
«وَلَن یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا»
خدا هیچ وقت اجازه نمیدهد که کافر بر مسلمان تفوق پیدا کند و لو در اقتصاد، مقاصد شوم خودش را بر مردم مسلمان تحمیل کند. خدا اجازه نمیدهد.
چه کار باید کرد اینجا؟ این نیست که بنده تصمیم بگیرم خودم یک عملی انجام بدهم. باید مسلمانها دستهجمعی تصمیم بگیرند. آن هم نه یک تصمیم سادهای، و احتیاج به طراحی دارد. بررسیهای علمی میخواهد، دید از چه راههایی میشود با این توطئه دشمن مبارزه کرد. متخصصینی میخواهد، مدتها باید بنشینند فکر کنند، بررسی کنند، طراحی کنند، نقشه بریزند. موقع اجرایش ممکن است همه باید عمل کنند. گاهی مثلاً ممکن است نسبت به بعضی از موارد تحریم اقتصادی یک کالا بگویند اجناس آمریکایی را نخرید. بر همه واجب میشود این را اطاعت کنند، خرید جنس آمریکایی دیگر میشود حرام. و همانجا شما باید از یک کشور دیگری به دو برابر قیمت بخرید و ضرر هم بکنید، اما به خاطر مقابله با این توطئه خائنانهای که ضررش به همه مسلمانان میخورد، به عنوان نهی از منکر بر شما واجب شده. ببینید دامنه نهی از منکر تا اینجاها گسترش پیدا میکند.
در مسائل نظامی که خیلی روشنتر است؛ دسیسههایی که بکنند، در مرزها نفوذ بکنند، عوامل نفوذی در داخل بفرستند، ترورها را انجام بدهند، یا در ارتش و نیروهای نظامی عوامل نفوذی وارد کنند و هزارها مسائل اجتماعی پیچیدهای که شاید به ذهن بنده هم نیاید، ولی متخصصین بتوانند آنها را بررسی کنند. به هر حال گناهان گاهی هست باید با آن مقابله کنند، اما راه مقابلهاش این نیست که تنهایی من تصمیم بگیرم. واجب است در درجه اول متخصصین بنشینند مشورت کنند، طرحی تهیه کنند، بعد از طرف دولت اسلامی ابلاغ بشود به مردم که همه عمل کنند. در اینجا هم عمل همه مردم واجب است؛ هم به خاطر اینکه نهی از منکر است، هم به خاطر اینکه اطاعت دولت اسلامی است، اطاعت ولی امر مسلمین است.
اگر در اینجا فرد دیگری، در همین جاهایی که خطرهای اقتصادی یا چیزهایی شبیه این هست، ولی یا دولت اسلامی در یک منطقهای وجود ندارد (فرض کن در یک جزیرهای که الان یک دولت مسلمانی در آنجا وجود ندارد رهاست، فرض میکنیم الان برای اینکه این مثال زده باشیم) یا در یک زمانی است که دولت اسلامی وجود ندارد (قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، دولتی که در ایران حاکم بود دولت اسلامی نبود، این شرایطی هست که دولت اسلامی نیست) یا دولت اسلامی هست اما در این مورد نمیتواند کاری انجام بدهد. حالا به هر دلیلی هست. فرضش این مشکلتر است که دولت اسلامی وجود دارد اما نمیتواند جلوی این دسیسه اقتصادی دشمن را بگیرد. فرض داردها! من نمیخواهم خیلی باز کنم. یک عده پولپرست در داخل کشور دسیسه میکنند، با تبلیغات، با در دست گرفتن سرچشمههای اقتصادی، تجاری، معادن و چیزهای دیگری، و دولت را در مقابل عمل انجام شده قرار میدهند. یا حتی در پستهای دولتی نفوذ میکنند، آن وزیری که باید در اینجا تصمیم بگیرد، آن شورایی که باید در اینجا تصمیم بگیرد، از عناصری هستند که دل برای اسلام نمیسوزانند، فکر منافع خودشان هستند. میگویید نمیشود همچین چیزی؟ یک خورده فکر کنید میبینید میشود.
اگر چنین وضعی پیش آمد که یک دسیسهای علیه اقتصاد، علیه مصالح مالی یک کشور اسلامی یا یک شهر یا یک منطقهای رخ داد، در اینجا اگر خود مردم بتوانند برنامهریزی کنند برای مبارزه با این اقتصاد، بر خودشان واجب است. در اینجا آدمکشی مطرح نیست، صحبت این است که تصمیمی گرفته میشود که با این توطئه اقتصادی مقابله بشود، دشمن را به زانو در بیاورد و نقشه را نقش بر آب کند. دولت اسلامی نمیتواند اعمال کند، حالا به هر دلیل، یا نیست، یا هست و نمیتواند. یک شکل دیگر هم محتمل هست و من دیگر نمیگویم، با لطف و قریحه خودتان میتوانید تصور کنید که با اینکه هست و میتواند چرا نکند؟ فرض دارد. در چنین شرایطی واجب است خود مردم اقدام کنند برای رفع خطر از جامعه اسلامی، طرحی بریزند و تصمیم بر اجرایش بگیرند. این تعرض به جان و مال نفوس مردم نیست، ممکن است یک ضرر اقتصادی برای جامعه باشد موقتاً، ولی این ضرر بعداً جبران خواهد شد با منافعی که بر اثر مبارزه با آن دشمن اقتصادی تأمین میشود. به هر حال این هم یک واژه. متأسفانه اینها را ما درست بررسی نکردیم، درست نشناختیم، مسائلش را به همان مسائل ساده فردی اکتفا کردیم.
پس هرگاه خطری در یکی از زمینههای زندگی جامعه اسلامی از ناحیه دشمنان خارجی یا داخلی متوجه جامعه اسلامی بشود، بر مردم مسلمان است که با استفاده از علم عالمان و متخصصانشان و تجربه صاحبتجربهها تصمیم قطعی بگیرند و با آن مقابله کنند و نقشههای دشمن را خنثی کنند.
یکی از این زمینهها که از همه مهمتر است، مسئله «تهاجم فرهنگی» است. حالا ما اسمش را گذاشتیم تهاجم فرهنگی، این یک مقدار هم به هر حال ناشی از این ضعفهایی است که در خود ما و در جامعه ما وجود دارد؛ از ضعفهای فرهنگی خود ما. حالا میگوییم تهاجم فرهنگی برای اینکه به زبان دیگران سخن گفته باشیم. تهاجم فرهنگی یعنی چه؟ یعنی تهاجم به دین. همانطور که مقام معظم رهبری فرمودند: «ایمان مردم را هدف قرار دادند». این شوخی نیست. این سخنی است از کارشناسی که در این مسائل از همه بهتر میفهمد.
در یک همچین شرایطی بنده بگویم که من دنبال نمازم هستم و درسم، را چه کار به این کارها دارم! و یکی دیگر هم همینطور. دولتی به یک صورت، ملی به یک صورت، جناحهای مختلف، کسی کاری به اینها نداشته باشد. هرچه رهبر مسلمین داد بزند که فکری برای تهاجم فرهنگی کنید، فکری برای دانشگاهها بکنید، دانشگاههای ما هنوز اسلامی نیست، گوش شنوایی در کار نیست. گوشی بدهکار دولت اسلامی است، ولی فقیه هم در رأس نظام اسلامی قرار دارد، اما یک دست که صدا ندارد، با یک گل که بهار نمیشود. آن کسانی که باید مجری اوامر او باشند عمل نمیکنند. خب مسلماً اینجا دست به دست هم مینشینند تماشا کنند، حرف نزنند که خشونت میشود! باید تساهل و تسامح را اعمال کنند! بعد از اینکه این همه تأکید میشود که بابا شبیخون فرهنگی است، غارت کردن فرهنگ دینیتان را، ایمان جوانهایتان را هدف قرار دادند، میگوید چه باید بگویم؟ باز هم ما هیچ احساس وظیفهای نمیکنیم.
اگر شما در خانهتان نشسته باشید (خدا نیاورد، اینها مثل میزنند خدای نکرده اینها واقع نشود)، یک وقتهایی دیدید یک بلندگویی در محله شما دارد داد میزند که آقا سیمهای برق اتصالی پیدا کرده، مواظب باشید کسی دست به سیمش نزند یا کلید نزند ممکن است آتش بگیرد، دست به سیم برق نزنید. یا بارانی آمده سیل راه افتاده افتاده تو کوچهها، تو خانههای مردم. شما شب تو خانهتان خوابیدید تو بستر گرم آرام، یکهو یک کسی با یک صدای گوشخراشی میگوید آهای! پاشید از خانههایتان بروید بیرون، سیل آمد! سیل میبردتتان! شما چه کار میکنید؟ اولش ممکن است پاشوید یک خوابآلود هستید، دیدید کیه داد میزند نصف شب برو بگیر بخواب! اما دو بار، سه بار وقتی صدایش بلند شد و خوب هوشیار شدید، میبینید زیر رختخوابتان هم نرم شده، میگویید آب جاری شده! نه دیگر، مسئله را جدی میگیرید. بعد میروید از آن کسی که داد میزد تشکر میکنید، عجب خدمت بزرگی کردی! والا خانهمون خراب میشد، بچههامون خفه میشدند. یا آتشی آمده یک محله آتش گرفته، اگر کسی داد زد آهای آتش آمده، شما را نصف شب از خواب بیدار کردند، بعد فهمیدید که چه خدمت بزرگی کرده، میروید اعتراض به او میکنید یا از او تشکر میکنید؟
ما نسبت به امور معنوی اینجا نیستیم. امور مادی همینطوری است، تو میفهمی کسی ما را متوجه کرد که زلزله آمده، آتش آمده، سیل آمده، خدای نکرده بمباران شده؛ این هشدارها برای ما خیلی ارزش دارد، تشکر هم میکنیم. اما نسبت به امور معنوی اگر کسی هشدار بدهد اینجور استقبال نمیبینید. با اینکه میفهمیم او دوست ماست، خیرخواه ماست، از سر دلسوزی داد میزند، اما از او استقبال نمیکنیم؛ یعنی چرا خشونت به خرج میدهی؟ خب آرام حرف بزن! چطور آن وقت، وقتی که زلزله آمد یا سیل آمد، وقتی داد زدند نگفتید آقا آرام حرف بزن؟ آرام حرف میزد بیدار نمیشدی! هی گفتند هی نوشتند به گوش من و شما نرفت، اگر داد بزنند شاید در بعضی اثر کند! و الا ما نسبت به مسائل و خطرهای معنوی حساس نیستیم. نه ما میگویم، یعنی ما حزباللهیها و متدینین. طبیعت بشر اینجوری است؛ بشر با حسیات سروکار دارد، انس دارد، چیزی که فراتر از حسیات باشد زود باور نمیکند. وقتی میگویند دینتان را دارند میبرند، میگوید کو؟ چیزی که نبرده! اگر مال را ببرند خوب آدم میفهمد، اما میگویند دینت را بردند، میگوید نه بابا ما نماز که میخوانیم، روزه هم که میگیریم چه دینیمان را برده؟
اما فرقش این است که پارسال یقین داشتی که خدا و پیغمبری هست، امسال شک داری! امسال گاهی به ذهنت میآید که نکند این حرفها را آخوندها درست کردند! بالاخره اینهایی هم که میگویند، اینها آدمند، درس خواندند، دانشگاه رفتند، لندن درس خواندند، لابد یک چیزی سرشان میشود که میگویند، شاید بهتر از آخوندها میفهمند. میبینی اینجوری میریزد. یواشیواش، آرامآرام گوشش میسازد، یکهو آدم نگاه میکند میبیند رفت. آن کسی که بیدار است، حساس است، شامهی قوی دارد، وقتی دشمن از دور دارد میآید میفهمد دارد میآید، برای چه؟ حرکاتش را میتواند ارزیابی کند. چه چیزی را هدف قرار داده؟ دارد چه کار میکند؟ اما دیگران غافل. هزاری هم بگویید باور نمیکنند.
به هر حال این هم یک نوع نهی از منکر است. خطرهایی که متوجه جامعه اسلامی است، نه از طرف یک نفر است و نه دفعش با یک نفر میسر است. با طرحهای پیچیدهای این خطر را متوجه جامعه اسلامی میکنند، مبارزه با آنها، مقابله با آنها احتیاج به برنامهریزی دارد. باید متخصصینش بنشینند طراحی کنند، دیگران هم به آنها حسن ظن داشته باشند، فریادهای فریادگران را با حسن استقبال بپذیرند و الا دودش تو چشم خودشان میرود. فردا بچههایشان بیایمان میشوند. بیایمان که شدند، آثار بد اخلاقی مترتب میشود؛ فردا مبتلا به مواد مخدر میشوند، فردا مبتلا به ایدز میشوند، فردا جنایتکار میشوند، باند قاچاق تشکیل میدهند. نیست؟ اینها امکان ندارد؟ انحطاط فرهنگی این نتایج را به بار خواهد آورد. و «وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ». این عذاب دنیویش؛ اینها، متلاشی شدن خانوادهها، اختلاف دائمی زن و شوهرها، بد تربیت شدن بچهها، عادات زشت، مواد مخدر، اعتیاد و هزارها درد بیدرمان دیگر که گفتنی نیست. وقتی ایمان رفت اینها به دنبالش میآیند.
اگر میخواهید به آنجاها منتهی نشود از اول جلویش را بگیرید. نسبت به مسائل فرهنگی حساس باشید. نگویید همهچی در سایه اقتصاد حل میشود. بعضی از این دردها از اقتصاد برمیخیزند. استثمار به وسیله پولدارها، اینها اجرا میشود. آنهایی که حرص مالاندوزی پیدا میکنند، به اندازه ده برابر هزینه عمرشان را دارند ولی باز میخواهند ثروت بیشتری بیندوزند، آنها دست به این حرکات میزنند. همه اینها از فقر نیست؛ اشتباه میکنند آن کسانی که خیال میکنند با حل شدن مسائل اقتصادی اینها حل میشود. البته مسائل اقتصادی را در جای خودش باید دید. گاهی فقر اقتصادی نابسامانیها را به اینها میکشاند، ولی آنها علت تام نیستند. راهحلش هم فقط حل مشکل اقتصادی نیست. مشکل اقتصادی را باید حل کرد، روی وظیفه جامعه اسلامی، وظیفه دولت اسلامی است. اما تنها وظیفه دولت اسلامی حل مشکلات اقتصادی نیست. اولین وظیفهاش حفظ دین است، حفظ اخلاق است، حفظ معنویات است، حفظ ارزشهاست. بعدش حفظ چیزهای دیگر. بعد که میگویم نه بُعد زمانی است، یعنی از لحاظ رتبه.
متأسفانه مدتی است به دلایلی با بیاناتی، با مقالاتی، به وسیله رسانهها تو گوش ما کردند که اگر مسائل اقتصادی حل بشود همه چی درست میشود. اینطور نیست عزیز من! نه آنها خودشان را گول بزنند نه شما گول بخورید. رفاه اقتصادی حلال همه مشکلات نیست. من درست نمیدانم، ولی معروف است که مرفه ترین کشورها سرجمع در دنیا آمریکاست، درآمد سرانهشان از همه بیشتر است، رشد اقتصادیشان از همه بیشتر است، نمیدانم راست و دروغش را، لااقل یکی از کشورهایی که از لحاظ اقتصاد خیلی پیشرفته است آمریکاست. آنجا مشکلات اخلاقی اجتماعی ندارند؟ در هر چند ثانیه یک جنایت واقع میشود. بچههای دبستانیشان باید با اسکورت بروند مدرسه. در تمام دبیرستانهایش پلیس مسلح وجود دارد. با وجود همه اینها روزی نیست که در مدارس جنایت واقع نشود. این مشکلات اخلاقی اجتماعی با پول حل میشود؟ آنها پول کم دارند؟ من انکار نمیکنم که بسیاری از مشکلات اجتماعی در اثر فقر پیدا میشود، یا فقر کمک میکند؛ اما این هم فکر نکنید اگر مسئله فقر حل شد همهچی حل میشود. گاهی در اثر پول فراوان بلاهای جدیدی پیدا میشود.
به هر حال این هم یک نوع نهی از منکری است. خب اگر کسانی پیدا شدند، یا دولت اسلامی اقدام کرد، یا دولت و مردم به کمک هم، یا اگر دولت نتوانست یا نبود، خود مردم مسلمان اقدام کردند و این مشکلات را حل کردند، با دشمنان اسلام مبارزه کردند، نقشههایشان را نقش بر آب کردند؛ فَبِها المُراد. اما اگر نشد چه؟ اگر نشد چه؟ وظیفه مسلمانها هست، اما آیا همه مسلمانها همیشه وظیفهشناسند؟ اگر نبود، تاریخ ما باید زحمت و ارزش را در اذهان تصور کنیم که میشود یک روزی مردم مسلمان در انجام وظایف اسلامیشان کوتاهی کنند، اکثریت مردم، اکثریت قریب به اتفاق.
اما مصداقش را که همه میدانیم؛ از زمان شهادت امیرالمؤمنین تا شهادت سیدالشهدا. بیست سال سیدالشهدا در مدینه چه کار میکرد؟ آن کسانی که حاکم بودند بتپرست بودند؟ منکر خدا بودند در ظاهر؟ انکار پیغمبر میکردند؟ انکار احکام دین میکردند؟ ابداً! خودشان را خلیفه رسولالله میدانستند، نماز میخواندند، امام جمعه بودند. منتها گاهی روز چهارشنبه هم نماز جمعه میخواندند! گاهی هم در حال مستی امامت میکردند! اما نماز میخواندند. روز عاشورا هم عمر بن سعد اول نماز خواند بعد گفت: «یا خَیلَ اللَّهِ ارکَبی». اینها نماز میخواندند، خودشان را هم مسلمان میدیدند. به اصطلاح حکومت، حکومت اسلامی بود. اما سیدالشهدا بیست سال خون دل خورد، نمیتوانست علنی بگوید که این حکومت باطل است، مگر به افرادی گوشه و کنار، در خفا، سِرّی، خصوصی، محرمانه. حتی وقتی خبر مرگ معاویه را آوردند، در ظاهر حضرت به اصطلاح تسلیت گفت به حاکم مدینه. وضع اینطوری بود عزیزم.
سایر ائمه اطهار، زمان موسی بن جعفر، امام صادق و دیگران، صریحاً میتوانستند به مردم بگویند این حکومتها باطلند؟ پس چرا اینها را زندانی میکردند؟ چرا به شهادت میرساندند؟ آنهایی که حکومت میکردند به نام کفر حکومت میکردند؟ منکر خدا بودند؟ اگر هم بودند اظهار که نمیکردند، به نام خلیفه رسولالله حکومت میکردند. این داستان را همه شنیدید، همه مرثیهخوانها میخوانند که هارونالرشید وقتی میخواست موسی بن جعفر را بگیرد و زندان بکند، آمد سر قبر پیغمبر عذرخواهی کرد! گفت: یا رسولالله! فرزندت را من میگیرم برای اینکه مصلحت جامعه اسلامی تأمین بشود، و اینکه امنیت برقرار بشود تو جامعه، و اینکه اختلاف رأی افتاده تو جامعه! از پیغمبر عذرخواهی میکرد. اینطور نبود که این حکومتها همه حکومت کافر و مشرک باشند.
خب با اینها چه کار باید کرد؟ یک وقت هست که شرایط به گونهای است که میشود با فعالیتهای فرهنگی متفرق پنهانی، اصل دین مردم را حفظ کرد، به امیدی که روزی رشد پیدا بکند معرفتشان و فرهنگشان و بتوانند کارهای مهمتری انجام بدهند. تقریباً از امام سجاد به بعد تمام ائمه ما تقریباً بنایشان اینجوری بود، به دلایل مختلفی. چون عدهای مسلمان تربیت شده بودند، عدهای به برکت خون سیدالشهدا حق را شناخته بودند، تربیتهایی شده بودند، پخش میشدند گوشه و کنار بلاد. این همه امامزادههایی که گوشهوکنار هستند (همین نزدیکای ما، جاهای دیگر به بلاد و خراسان، در مازندران) اینها همین مسلمانهایی بودند که تربیت شده بودند، آمدند مردم را هدایت میکردند، غالبشان از بیت پیغمبر اکرم بودند. در این شرایط باید به همین کارهای فرهنگی اکتفا کرد، چون توان فعالیت دیگری ندارند. تنها کاری که در این شرایط میشود کرد این است.
مطمئن هم هستم که اصل دین از بین نمیرود. اما آن تکهای که از امام حسین یک شب برایتان خواندم که در منا به آن نخبگان فرمود؛ فرمود من میترسم اصل حق گم بشود! صحبت تنها مسئله یک حکم و دو حکم شرعی نیست. فکری بکنید، من میترسم اصل حق گم بشود، مردم نتوانند حق و باطل را تشخیص بدهند، راهی دیگر برای تشخیص حق و باطل نماند. این شرایط یک کار خاص دیگری میطلبد؛ نه با فعالیتهای تبلیغی میشود، نه با پول میشود کاری کرد، نه میشود یک جنگ نظامی سامان داد، طرفدارانی ندارد، قدرت آن طرف است، ثروت دست آنهاست، تبلیغات آنچنان کردند که از مردم زهرچشم گرفتند، کسی قدرت نفس کشیدن ندارد، هی دار زدند، هی ترور کردند، نه کسی جرئت قیام دارد نه نیرو و توان دیگری برای کسی مانده.