نسخه چاپی متن از سایت محراب
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. نَحْمَدُهُ وَ نَسْتَعِينُهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ… وَ نَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ، وَ نُصَلِّي وَ نُسَلِّمُ عَلَى خِيَرَتِهِ فِي خَلْقِهِ، حَافِظِ سِرِّهِ وَ مُبَلِّغِ رِسَالَاتِهِ، سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ، وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمُنْتَجَبِينَ، سِيَّمَا بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي الْأَرَضِينَ، وَ اللَّعْنُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَعْدَاءِ اللَّهِ أَجْمَعِينَ.
اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا.
شب جمعه است، در آستانه تاسوعا و عاشورا؛ شب رحمت و شب مغفرت. انشاءالله خداوند امواتمون، گذشتگانمون، شهدامون، شهدای اخیر، سرداران، دانشمندان هستهای، مردم عزیز، شهدای جنگ، شهدای انقلاب، شهدای پانزده خرداد، امام عزیز، اموات و شهدای متعلق به شما عزیزان، روح همهشون رو امشب میهمان سفره احسان اباعبدالله قرار دهد به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
ولادت و شخصیت حضرت علیاکبر (علیهالسلام)
شب هشتم منسوب به علی بن الحسین (علیهالسلام) است. البته ایشان عاشورا شهید شده، اما به هر حال یک شبی رو به ایشون اختصاص میدن به صورت ذوقی که کار خوبی هم هست.
خب مرحوم شیخ مفید تولد ایشون رو بعد از شهادت امیرالمومنین میدانه. اگر اینطور باشه، خب همون هجده سال میشه. مثلاً یکی دو سال بعد از امیرالمومنین به دنیا آمده باشه؛ خب حضرت امیر سال چهل و یک شهید شده، کربلا سال شصت و یک؛ همین هجده سالی میشه که شیخ مفید نوشته. به هر حال بزرگان ما به حرفهای شیخ مفید بیشتر اعتماد میکنند. ایشون یک کتاب بسیار خوبی دارد به نام «إرشاد» که این مطلب رو اونجا آورده. برخی معتقدند نه، ایشون زمان حیات امیرالمومنین به دنیا اومده، سالهای آخر حکومت حضرت علی (علیهالسلام) که خب طبعاً میشه بیست و چند سالشون. اگر از امام سجاد از نظر سنی بزرگتر باشند، باید بیست و پنج سال باشه، چون امام سجاد کربلا بیست و سه سال داشتند.
مادر ایشون «لیلا» نوه عروة بن مسعوده. عروة بن مسعود شهید طائفه؛ وقتی تو طائف اعلام اسلام کرد ریختن سرش و کشتندش. لذا ایشون نوه اون عروة بن مسعود که از اصحاب پیامبر بوده است.
چندان هم از زندگی ایشون ما اطلاعات نداریم. دو سه تا کتاب نوشته شده، یعنی چیزایی نوشتن. تو زیارتنامهاش داریم: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَوَّلَ قَتِيلٍ مِنْ نَسْلِ خَيْرِ سَلِيلٍ» (اولین شهید از خاندان پیامبر بنیهاشم). در یک بخشی تو زیارتنامهاش داریم: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ». خب از این «ابَا الْحَسَنِ» معلوم میشه ایشون ازدواج کرده، فرزند داشته، اما اسمی از فرزند و همسرش توی تاریخ نیست.
این شخصیت بزرگوار که جداگانه… و الا ما تو زیارت عاشورا به اولاد حسین هم سلام میدیم، اما جداگانه میگیم: «وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ»، بعد «وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ»، بعد «وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ». در واقع سه تا سلام بهش میکنیم؛ هم اصحاب، هم اولاد، هم جداگانه ازش نام برده شده و زیارتنامه مخصوصی امام صادق برای ایشون نقل کرده.
شباهت بینظیر به پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله)
مهمترین جملهای که راجع به این شهید هست، همون تعبیر پدرش هست که خُلق و خَلق و منطقش شبیه پیامبره. خب خَلق و منطق اکتسابی نیست، ذاتیه. نمیشه گفت مثلاً این حالا یک… به هر حال هر کسی شبیه جدش ممکنه باشه؛ ایشون هم شبیه جدش. اینکه خَلق ایشون شبیه پیامبره این به واسطه اینه که خب فرزند حضرت زهراست؛ به پدرش و جدش چهرهاش کشیده و منطقش حالا منطق منظور گفتارش باشه یا طرز تفکرش.
اما اینکه خُلقش شبیه پیغمبره، این دیگه ذاتی نیست، این اکتسابیه. یک کسی خیلی باید خودش رو پیش برده باشه تا خُلقش بشه شبیه پیامبر. ما این تعبیر رو راجع به جعفر بن ابیطالب هم داریم. پیغمبر بهش فرمود: «أَشْبَهْتَ خَلْقِي وَ خُلُقِي»؛ البته اونجا منطق نداره تو خَلق و خُلق؛ چون جعفر هم خیلی شبیه پیغمبر بود (داداش امیرالمومنین که الان قبرش در اردنه، تو جنگ موته شهید شد، پدر عبدالله جعفر). خب این خَلق اختیاری نیست، این… عذر میخوام، ذاتی نیست، این به اختیار خودشه. خودش اونقدر ترقی کرده، رشد کرده، چون خُلق پیغمبر هم خُلق عظیمه: «إِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ». خُلق پیغمبر الگوبرداری باید ازش بشه: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ». این مهمترین شاخصه این شهید بزرگوار است که خُلقش نبویست. وقتی میگیم خُلق نبوی، یعنی گذشت پیامبر، حسن خلق پیامبر، صبر پیامبر، کرامت پیامبر، سخاوت… بگم همه اینا تو این چتر خُلق میگنجه.
ارزش و اهمیت دوران جوانی
امشب منسوب به این شخصیت بزرگوار است که منسوب به جوانانه. روز میلادش روز جوانه، امشب روضهاش هم مال جواناست. من اجازه میخوام همین رو بهانهای قرار بدم یه قدری راجع به جوان صحبت کنم. جلسه ما اکثراً جوانه.
ما در روایات میخوانیم دو چیز است که قدرش رو کسی نمیدانه مگر اینکه از دست بده: «شَيْئَانِ لَا يَعْرِفُ فَضْلَهُمَا إِلَّا مَنْ فَقَدَهُمَا: الشَّبَابُ وَ الصِّحَّةُ». دو چیزه که کسی قدرش رو نمیدونه مگر از دست بده: یکی جوانی و یکی سلامت. غالباً پیرمردها قدر جوانی شما رو میدونن چون میبینه این جوان چه قشنگ راه میره، چه قشنگ فعالیت میکنه، چقدر به هر حال تلاش میکنه؛ اما این نمیتونه. غالباً مریضها قدر سالم رو میدونن. لذا جوانی یه تاجیه رو سر جوان که پیر میبینه، سلامت یه تاجیه روی سر سالم که مریض میبینه.
من یادم نمیره، خیلی جاها این رو گفتم؛ یه جایی رفته بودیم دیدن یه مریضی از علما بود (خدا رحمتش کنه مرد خوبی بود)، یه جوانی اونجا همراه ما بود و از ایشون سوال کرد دستشویی منزل کجاست؟ گفت مثلاً اون قسمت. رفت و زود هم اومد. یه نگاه حسرتآمیزی به این کرد (دو سه دقیقه رفت و اومد)، گفت چه راحت… خب رفتم دستشویی دیگه! گفت: همینه که تو به این راحتی رفتی، من پانزده ساعت در هفته زیر دستگاه دیالیز میشم. پانزده هفته! این جوان گفت اصلاً خودش توجه به این نکته نداره. اون میفهمه، اون دیالیزی میفهمه با این سرعت رفتن و آمدن یعنی چی.
این اهمیت جوانیست. لذا من یه تعبیری دارم، میگم جوانی مساویست با جهانی! واقعاً با جهانِ غرایز، توانمندی، عقل، زور، قدرت؛ همهچیز در اوج. همهچیز در اوج. حالا خودِ سن سرتون بیاد متوجه میشید.
اینکه رسول خدا فرمودند: «عَلَيْكُمْ بِالشَّبَابِ» (بر شما باد به جوانان)، فرمود روزی که من مبعوث شدم، جوونا منو گرفتن، دور منو گرفتن، پیرها با من مخالفت کردند: «بَعَثَنِيَ اللَّهُ بَشِيراً وَ نَذِيراً، فَحَالَفَنِي الشُّبَّانُ وَ خَالَفَنِي الشُّيُوخُ». (با «حاء» جیمی است؛ جوونا با من بیعت کردند: حَالَفَنِي الشُّبَّانُ وَ خَالَفَنِي الشُّيُوخُ. حاء و خاء یه نقطه فرقشه. حَالَفَ از حِلف میآد یعنی پیمان، خَالَفَ یعنی مخالفت).
وقتی جعفر بن ابیطالب از طریق دریا با یک هشتاد نود نفر رفت حبشه (اتیوپی امروز؛ الان میشه اتیوپی، قبر نجاشی الان تو اتیوپیه، براش مقبره درست کردن)، جعفر رفت اونجا چهارده سال، پانزده سال موند، با زنش، با اکثر بچههای جعفر مثل همین شوهر حضرت زینب، متولد حبشهاند، متولد آفریقا. وقتی رفت اونجا، ابوسفیان افرادی رو فرستاد پیش نجاشی که اینا رو برگردانه. اولین حرفی که اینا به نجاشی زدن این بود، گفتن: «هَذَا الرَّجُلُ قَدْ أَفْسَدَ شُبَّانَنَا»؛ یعنی این پیغمبر جوونا رو فاسد کرده. حالا او میگفت فاسد؛ جوونا ما رو از ما جدا کرده، از ما گرفته. نمیگفت جدا کرده، میگفت فاسد کرده. خیلی عجیبه آقا!
وظایف جامعه در قبال جوانان
جوانی دوران ویژهایست. من دو تا بحث امشب راجع به جوانی… حالا رهبر عظیمالشأن انقلاب هم هی تاکید میکنند بر حفظ جوانی کشور. بارها ایشون به بنده فرمودند که… حتی من یه بار جسارت کردم گفتم: آقا ما خیلی میگیم، ولی نمیدونم چرا دیگه اثر نداره. بارها ایشون به بنده (سر سفره یه وقت خدمتشون شام بودیم، یه وقتی بعد از روضه) بارها فرمودند راجع به فرزندآوری صحبت کنید. ایشون میفرمایند دغدغه من هر شب این موضوعه. خب جوانی کشور یه امتیازه.
دو تا بحث من راجع به جوان دارم امشب؛ هم به خودتون میگم هم به خانوادههاتون. البته خواهشم اینه هر دوش رو گوش بدید؛ نه اولیش رو گوش بدید بعد مطالبهگر بشید برید سراغ پدر و مادر: «امشب چی میگفت؟ اینا رو برای شما میگفتا!». نه؛ ما غالباً حرفایی که میزنیم میگیم کامل گوش بدید. اینطور نشود که «لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ»ش رو گوش بدی و… اون دمِ کاریاش رو گفت خدا گفته نماز نخون! خب بقیهاش هم گوش بده؛ گفته مستی نماز نخون، نگفته که نماز نخون.
نکته اول: وظیفه پدر و مادر، جامعه، دولت، علما، اندیشمندان در قبال جوانان. من ده پانزده تا وظیفه نوشتم ولی چهار پنج تا رو برای شما عرض میکنم. اینا وظیفه جامعه در مقابل جوان و نوجوان:
۱. تکریم جوان
نخست تکریم. جوان رو تحقیر نکنید. تکریم و بزرگداشت: «أَكْرِمُوا أَوْلَادَكُمْ». تو سرش نزنید، عیبش رو برجسته نکنید، ملامت نکنید، مقایسه نکنید. اکرام!
یه جوانه، عِکرمه، پسر ابوجهله. باباش اون آدم فاسقه، خودش هم آدم خوبی نیست. حتی پیغمبر حکم اعدامش رو صادر کرد، چون ایشون توی فتح مکه شمشیر دست گرفت و جنگید با پیغمبر. حضرت هم فرموده بود تو فتح مکه هرکی شمشیر غلاف نکنه خونش هدره. با این نگاه که حکمش صادر شد، یعنی کسی اجرا میکرد مشکل نداشت چون پیغمبر حکم صادر کرده بود.
اومد از مکه بیرون، سوار کشتی شد از طریق دریا بره یه سفری که نکشنش. تو آب حالا کشتی دچار طوفان شد چی شد، پشیمان شد. برگشت. همسری داره، بهش گفت: من چه کنم؟ گفت: هیچی، برو پیش پیغمبر. گفت: خب منو میکشن، منو میبینن مردم تو کوچه. گفت: صورت رو ببند نشناسنت، کامل صورت رو ببند، فقط چشمات پیدا بشه، برو خدمت رسول خدا.
صورتش رو بست، آمد مدینه، وارد مسجد شد. خب رسول خدا نشسته بود. صورت رو باز کرد، گفت: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ…» شهادت داد به رسالت پیغمبر و مسلمان شد. میدونید که «الْإِسْلَامُ يَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»؛ کسی مسلمان شد حکم دیگه راجع بهش اجرا نمیشه. قبلاً حکم اعدام صادر شد؟ دیگه با اسلام تمامه، اسلام میپوشونه، حکمِ قبل میکنه. مسلمان شد، شد محترم.
پیغمبر بلند شد فرمود: «مَرْحَباً بِالرَّاكِبِ الْمُهَاجِرِ»؛ باریکالله به تو جوانی که هجرت کردی از گناه، از شرک آمدی و خودت رو نجات دادی. گرفتیش تو آغوش! که ایشون میگفت: من هیچوقت این آغوش گرم رسول خدا رو فراموش نمیکنم. سالها هم زندگی کرد ظاهراً هم بعداً شهید شد تو یکی از جنگها. حتی پیغمبر انقدر ملاحظه رو کرد فرمود پیش این به باباش چیزی نگید. با اینکه ابوجهل میدونید که فرعون بوده، تو بدر کشته شده؛ فرمود باباش… «لَا تَسُبُّوا أَبَاهُ»، بچهاش یه غصه میخوره ملاحظهشو بکنید. این تکریمه! این یه بار تو آغوش گرفتنه کار رو درست کرد، این شد. این خیلی مهمه. رسول خدا… من حالا برای هر کدوم از این بحثها یه نمونهای خدمتتون میگم، و الا اینا بخواد مفصل بگیم نمیرسیم.
رسول خدا رد میشدن، دیدن یه جوانی تو این شنهای داغ مدینه لخت شده هی رو این سنگها میچرخه. این چیکار داره میکنه؟ تا پیغمبر رو دید بلند شد لباسش رو پوشید و سلام کرد. چیکار بکنیم حالا؟ به تعبیر من حمام شن میگیری تو این شن داغ؟
گفت: یا رسول الله، جوانم، غرایز دارم، شهوت دارم. یه صحنه گناهی امروز پیش اومد داشت پام میلغزید برم به سمتش، فرار کردم! فرار کردم اومدم اینجا دیدم کسی نیست، لخت شدم رو این شنای داغ، میگم آی بدن! تو طاقت این شن داغ دنیا رو نداری، تو تا کجا طاقت جهنم داری؟ «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ».
حضرت… باریکالله! چه… رو ببین چقدر زیبا! پاشو پاشو… پاشد وایستاد. اصحاب رو جمع کرد، فرمود: جوان در حق من و اصحابم دعا کن! رسول الله! خدا! خودِ شما! خودت… به قول مرحوم استاد دعایی من در حق… فرمود: بله دعای تو به اجابت میرسه، چرا؟ چون بر نفست غلبه کردی. «أَشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ هَوَاهُ»؛ شجاعترین مردم کسیه که بر نفسش و امیالش غلبه کنه. این میشود تکریم جوانه.
نماز میخوند تو مسجد، سلام داد، چند تا دعا کرد، پیغمبر شنید، صداش زد فرمود: «مَرْحَباً بِكَ، مَا أَحْسَنَ صَنِيعَكَ»؛ باریکالله، باریکالله! چقدر قشنگ دعا کردی! چقدر قشنگ دعا کردی! تشویقش کردی.
یادم نیست من از کی این رو شنیدم، ولی از یک کسی که مورد اعتماد من بود ایشون نقل میکرد. مرحوم آیتاللهالعظمی میلانی (آیتالله میلانی مشهد بودند قبل از انقلاب فوت کردند؛ مقام معظم رهبری خب از شاگردان ایشون بودهاند و ارتباط داشت با ایشون تو مشهد. آیتالله میلانی هم مرد انقلابی و شجاعی بود). یکی از همراهان ایشون نقل میکردند که ایشون یه شب به من گفتن چهار پنج تا جوان رو بیار کارشون دارم. چهار پنج تا از این جوونا رو آوردیم منزل و خدمت ایشون و ایشون وصیتنامهشون یا کفنشون (حالا شک از منه) درآوردن شاید کفن بود؛ فرمودند شما امضا کنید و شهادت بدید که مثلاً من آدم خوبی هستم! آقا ما؟ شما آیتاللهالعظمی، مرجع، صاحب رساله؟ فرمودند: خدا شما جوونا رو خیلی دوست داره. «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الشَّابَّ التَّائِبَ»؛ شما پاکید، خدا دوست… توبه شما رو هم خدا… لذا شهادت شما زودتر قبول میشه. شما امضا کنید! این تکریمه. این تکریم اولین وظیفهای که خانوادهها…
تشر و مقایسه و سرزنش و پسرعموت اینطور شد، تو چرا اینطور شدی؟ اون رشتهاش فلان شد تو چرا قبول نشدی؟ ملا… اینا جواب نمیده. تو جوانی جواب نمیده. حتی به شما، به شما خانوادهها بگم: ملامت لجاجت میآره، مقایسه لجوج بار میآره، بدتر میشه.
۲. اقناع جوان
دومین وظیفه در مقابل جوان: اقناع. این رو خیلی توجه کنن، صدا و سیما، کارشناسای مذهبی؛ جوون رو باید قانعش کنه. میگه عالم برای چی خلق شده؟ مثلاً امام حسین چرا علم داشت اومد کربلا؟ مثلاً عرض میکنم این حکم برای چیه؟ فلسفه مثلاً این نماز چیه؟ این عبادت چیه؟ اقناع جوان خیلی مهمه؛ قانع کردن.
این سیره معصومین ما بوده و وقت بگذاره افرادی متخصص وارد… آقا ما تو پزشکی متخصص کودک داریم، تو خودِ متخصص کودک الان متخصص داریم میگن فلانی تخصص مثلاً دندان کودکه، تخصص کلیه کودکه. خب چطور میشود روحانیون ما، علمای ما، دانشگاهیهای ما… اینا لازمه، اقناع جوان.
باز من یه داستانی رو اینجا خدمت شما عرض کنم همهتون شنیدید اسم هشام بن حکم رو. هشام بن حکم کسی که از در وارد میشد، تمام قد امام صادق جلوش بلند میشد! یه جوون بیست و یک دو ساله، میآوردش کنار خودش مینشوند، میفرمود: «هَذَا نَاصِرُنَا بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ»؛ ایشون ناصر ماست، یاور ماست، هم با قلبش، هم با زبونش، هم با دستش.
این آدم کسیه که توی مناظرهای (حالا من فرصت نیست، مناظرات ایشون چاپ شده) تو یه مناظرهای وقتی رئیس خوارج رو محکوم کرد، هارونالرشید پشت پرده نشسته بود، نمیدید هارون رو. رئیس خوارج آمد با ایشون وارد بحث شد، کوبیدش حسابی. هارون گفت: «لِسَانُ هَذَا الرَّجُلِ…» زبون این آدم از هزار تا شمشیر بر ما خطرناکتره، این رو باید کشتش! که فرار کرد. یه چیز عجیبی بوده تو مناظره، استاد مناظره بوده.
شما میدونید این جوان، یه جوون منحرف بوده؟ یه جوون منحرف بود هشام بن حکم، جزو یه فرقه انحرافیست به نام «جهمیه». جهمیه با یه دو چشم، جهمیه. (اینا رو الحمدلله فضای مجازی دارید، بعضی از این کلماتی که من میگم برید تهوتوش رو دربیارید، مطالعه کنید. دنبال اینکه کی طلاق گرفت کی ازدواج کرد کی کجا فرار کرد… اینا رو تو فضای مجازی نگرد، مطالعه، چیز پیدا کنید حیفه، حالا تو بخش دوم اگه برسم میگم اینا رو).
جهمیه پیرو جهم بن صفواناند. جهم بن صفوان یه عقاید انحرافی داره؛ مثلاً میگه بهشت و جهنم خلود نداره یه مدتیه از هم میپاشه. یکی از حرفاش: شفاعت واقعیت نداره. جامعه نیاز به امام نداره، میگه هر کی زورش بیشتر بود قیام کرد مسلط شد همون امامه برید دنبالش! میخواد بَرّ باشه یعنی خوب باشه میخواد فاجر باشه! یه همچین حرفایی داره. تو توحید اشکال داره، تو امام.
ایشون پیرو این مکتبه. عمویی داره، عموش میگه من دست این رو گرفتم یه وقتی از امام صادق وقت گرفتم بردمش پیش امام صادق. یه جلسه امام صادق قدری باهاش صحبت کرد، یه سوال هم ازش کرد تو پاسخ اون سوال موند (سوال راجع به عقایدش). اومدیم. جلسه دوم هم میگه من بردمش.
دو جلسه… من یه شب دیگه هم اینجا گفتم، جوون، آقا، کارشناس، متخصص، ماها هم تو همه زمینه متخصص نیستیم! به شما بگم، بنده نمیتونم هم مشاور خانواده باشم، هم مشاور جوون باشم، هم احکام جواب بدم. ما تو مکه هرکی مراجعه میکرد: حاج آقا یه سوال شرعی؟ گفتم حاج آقا فلاحزاده است برو ازش سوال کن، من احکام حج رو کار نکردم! بلدم گلیم خودمو از آب بکشم اما سوال تو رو نمیتونم جواب بدم. نمیشه! امروز خیلی کارا تخصصیست. من نمیدونم چجوری بعضی آدما (حالا گاهی تو لباس و گاهی هم شخصی ماشاءالله) تو همه زمینه ورود دارن! از اقتصاد و سیاست و دین و امام زمان و آخرالزمان و نمیدونم رو همهچیز تو همهچی… آخه نمیشه! سنت رو اقتضا نمیکنه اینقدر حرف بزنی. تخصصیست؛ تفسیر و حدیث و رجال و نمیدونم… من که از شصت و چهار طلبهام، نزدیک چهل ساله کمتر از هفت هشت ساعت هم در روز از عمرم مطالعه نداشتم، خیلی چیزا رو بلد نیستم. خیلی چیزا رو بلد نیستم.
خلاصه جلسه دوم، جلسه سوم به عموش گفت: میشه یه وقت دیگه بگیری؟ گفتم بابا دو جلسه آمدی دیگه! گفت: حالا یه وقت دیگه… اومدم خدمت امام صادق گفتم آقا؟ فرمودند من دارم میرم یه جایی (یه منطقهای بود)، بهش بگو بیاد اونجا. آمد و سه جلسه، تمام شد. اونوقت میدونید که، آدمای اینطوری چون از شک و شبهه شروع کردن، چون از یه جای دیگه اومدن، یه چیزی رو قبول نداشته اومده، اینا محکمتر از اونیه که از اول هم اینطوری به طور طبیعی اعتقادی رو داره و تحقیق هم نکرده.
این هشام کسی شد که امام صادق بهش میبالید، امام کاظم بهش میبالید، هارونالرشید از او میترسید. کسی تو بحث… یه بار امام صادق بهش فرمود، فرمود تو هم خوب اوج میگیری هم خوب میشینی، هم پرواز میکنی هم مجلس خوب میشینی؛ ولی فلانی (اونم آدم خوبی بود، مؤمنِ طاق مثلاً) این خوب پرواز میکنه اما بلد نیست بشینه؛ یعنی تو بحث اوج میگیره نمیتونه نتیجه بگیره. هشام اقناع شد! تونست اقناع کنه. ما جوون رو باید اقناع کنیم.
جوان آمده پیش پیغمبر خدا: یا رسول الله، من غرایز دارم، دوست هم دارم از راه حرام ارضا کنم، «أُحِبُّ الزِّنَا»! با همین صراحت تو صورت پیغمبر نشسته. من باشم تحمل نمیکنم. جوان اومده پیش امام صادق میگه: «تَظُنُّ أَنَّكَ إِمَامٌ»؟ شما فکر میکنی امامی؟ یکی به من میگه شما فکر میکنید آخوندی؟ بهم برمیخوره! خب جوانه، راجع به ولایت فقیه سوال داره میخواد بدونه این از کجا اومده؟ دلیلش چیه؟ مبناش چیه؟ چرا ولی فقیه این قدرت رو داره؟ این قدرت از کدوم روایت گرفته شده؟ چه اشکال داره؟ چرا میترسیم؟
من شاید هفت هشت سال پیش باز بیت آقا این رو عرض کردم، گفتم صدا و سیما نترسه از جلسات پرسش و پاسخ. اون موقع رئیس وقتش اومد (این آقا نبود، قبل از اون آقای عسگری بود)، اومدم از منبر پایین اومد دست منو گرفت محکم خدمت آقا بودیم، گفت: آقا من رفتم که تنظیم کنم این چیزی که شما امشب گفتی خودت هستی؟ گفتم: حالا منم یه گوشه رو میگیرم ولی پیشنهاد من اینه شبهات تاریخی یه شب برنامه بذارید، شبهات تاریخی سوال بدن مردم، کارشناس هم جواب بده. شبهات احکام، شبهات اعتقادی، شبهات اخلاقی، بحث خانواده؛ صدا و سیما باید برای هر کدوم از اینا یک پروندهای باز کنه جواب بدن، چه اشکالی داره؟ این میگه قبول ندارم امام صادق رو!
این جوان آمده میگه من دوست دارم مرتکب فحشا بشم. امام، پیغمبر خدا بهش فرمود که: جوان، اگر یک کسی دیگه هم مثل تو همین خواسته رو داشته باشه چی؟ تو که نیستی فقط غرایز داری، یه جوون دیگه هم پیدا شد گفت منم همین میل تو رو دارم میخوام مرتکب فحشا بشم. گفت: آقا بشه، به من ربطی نداره مگه من بخیلم! فرمود: نه، اون جوان مثلاً نظرش به بستگان تو باشه؟ خواهرت و مادرت و دخترت و دختر عموی تو مثلاً؟
نه آقا! غلط میکنه نگاه چپ به خواهر من بکنه! آقا ممنون! خب تو هم با هر که بخوای مرتکب فحشا بشی بالاخره از زیر بته عمل نیومده، این خواهر یکیه یا دختر یکیه. یعنی تو با این کارت عفت جامعه رو لکهدار میکنی. اینطور نیست که:
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست!
اگر یکی یه چیزی به خواهر تو گفت زشته، اما تو به خواهر یکی گفتی زشت نیست؟
هر چه باشد نظرش در پی ناموس کسان
پی ناموس وی افتد نظر بوالهوسان
گفت: آقا درسته… بعد آقا فرمودند حالا بیا جلو. دست گذاشتن رو سینهاش: «اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبَهُ»؛ خدایا قلبش رو پاک کن، «وَ اغْفِرْ ذَنْبَهُ»؛ گناهشم ببخش که پررویی کرد یه همچین حرفی زد، «وَ حَصِّنْ فَرْجَهُ»؛ قوای جنسیش رو کنترل کن. بعدم توصیه ازدواج. این میشه اقناع.
یک: تکریم، دو: اقناع. اگر قراره بگیم پاشو برو خجالت بکش، تو آدم نیستی، تو فلانی… نمیشه که! سوال داره دیگه.
۳. مسئولیت دادن به جوان
سومین وظیفه جامعه، والدین در مقابل جوان: مسئولیت دادنه. حالا حرف خیلی داریم اینجا ولی جوانگرایی یک حقیقته. بله قبول داریم کسی جای شهید سلیمانی رو شاید پر نکنه، جای شهید حاجیزاده رو پر نکنه (اون شصت سالش هم که باشه شهید حاجیزاده است، اما خود ایشون هم میفرمودند من جوانها رو تربیت کردم برای این صنعت موشکی).
اهمیت دادن، مسئولیت دادن. یه کسی چندین مسئولیت… من یه وقت برای یکی از آقایون شمردم به خودش هم گفتم، گفتم قریب سی تا پست داری شما! گفت به خدا از هیچکدومش حقوق نمیگیره. گفتم نگیر! خراب که میکنی بالاخره! تو رو گذاشتن مثلاً مسئول این قسمت (حالا من قسمتش رو نمیگم بفهمید چیه)، تو رو گذاشتن مسئول فلان قسمت؛ اون قسمت چقدر در هفته شما میآی؟ گفت یک ساعت در هفته! واقعاً این قسمتی که من میدونم انقدر مسائل داره با یک ساعت تو حل میشه؟ خب نمیشه! نه بگو! خب بهت میدن حکم میزنن نپذیر!
مسئولیت… شما نگاه کنید رسول خدا در مدینهاست. در مکه، مردم مدینه آمدند گفتند امام جماعت میخوایم. مصعب بن عمیر، یک جوانه (نه مصعب بن زبیر، مصعب بن عمیر) معروفه به جوان شیکپوش عرب. خیلی خوشلباس، شیک، خوشتیپ، خانواده ثروتمندی هم بوده منتها چون مسلمان شد خانوادهاش طردش کردن مخصوصاً مادرش. مسلمان شد، پیغمبر اکرم اولین امام جماعتی که به مدینه فرستاده قبل از خودش، مصعب بن عمیر اومد اونجا اقامه جماعت که البته تو احد شهید شد.
مکه رو فتح کرد، خوب دقت کنید مکه آدمای کلهگندهای داره، ابوسفیان داره، افرادی داره که اینا پیرمردان قدیمیاند کاملمردن سابقه داشتن حالا مسلمون شدن. حضرت میخواست از مکه بیاد بیرون دیگه نمیخواست بمانه، مکه هم جنگ حنین شروع شد هم میخواست بیاد مدینه. کیو بذارن؟ یه جوان بیست و یک ساله به نام عتاب بن اسید. (حالا اسمش سخته نمیخواد یاد بگیرید، عتاب… عَتَّاب بن أُسَيد). حکم زد برای ایشون به عنوان استاندار مکه! صدا تمام پیرمردها دراومد. صدا تمام مردم تازهمسلمان مکه دراومد. کار به جایی رسید که نوشتن به پیغمبر. یه عدهای حرکت کردن آقا این همه آدم بزرگتر از این وجود داره، اکبر، عظیم… خیلیه آخه شما یه جوون رو…
فدای رسولالله بشم با این کلامش. فرمود: «لَيْسَ الْأَكْبَرُ هُوَ الْأَفْضَلَ، بَلِ الْأَفْضَلُ هُوَ الْأَكْبَرُ»؛ اونی که بزرگتره افضل نیست، بلکه عرض میکنم اونی که افضله اکبره. لیس الاکبر هو الافضل… اکبر افضل نیست؛ یعنی کسی که سنش بالاتره الزاماً امتیازش بالاتر نیست. اکبر افضل نیست، بلکه افضل اکبره. یعنی چی؟ یه وقتی به ابن عباس گفتن شما بزرگتری یا پیغمبر؟ (ابن عباس… عباس عذر میخوام، عموی پیغمبر بزرگتر بود دیگه) گفت پیغمبر از من بزرگتره، من سنم از او بیشتره! پیغمبر از من بزرگتره من سنم از او بیشتره. فرمود هر که اکبره که با فضیلتتر نیست، بلکه اونی که بافضیلتتره… لذا ایشون تا بعد پیغمبر هم استاندار مونده. اسامه رو هم که شما شنیدید هفده سالش بود مسئولیت بهش داد.
۴. خطاپوشی، عذرپذیری و توجه به نیازها
برادران عزیز، خواهران گرامی، وقت من با سرعت گذشت میترسم بمانه بحثم خلاصه کنم. جوان، چون فردا شب راجع به ابوالفضل باید صحبت کنیم، نیاز به یک سری اموری دارد: تکریم (یک)، اقناع (دو)، مسئولیت دادن (سه)، خطاپوشی، عذرپذیری (جوان خطایی کرد زود ازش بگذرید، کینه به دل نگیرید. در روایات داریم بیش از دو سه روز قهر شما با جوان طول نکشه) و نکته دیگر در واقع توجه به نیازهای جوان.
بالاخره بنده ممکنه سنم شصت سال باشه اما در… با یه جوان که مواجه میشم باید خودمو بیارم تو فضای سنی او. اگر الان خیلی جوونا میان پیش شما بیان میخوایم ازدواج کنیم، خانواده میگن نه! وقتی روایت میفرماید: «الرِّزْقُ مَعَ النِّسَاءِ وَ الْعِيَالِ»، رزق تو ازدواج و فرزنده؛ کی این رو قبول میکنه الان؟ کی قبول میکنه؟ الرزق فی النسا و العیال. وقتی روایت دارد اومد پیش پیغمبر گفت یا رسولالله فقیرم، فرمود برو ازدواج کن. گفت خودم ندارم بخورم شما یکی دیگر رو هم میخوای به من اضافه کنی؟ فرمود وعده خدا رو قبول نداری؟ «يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ». تنها جایی که خدا تو قرآن میگه کسی انجام بده ما پولدارش میکنیم ازدواجه! و لذا من روایت دیدم اگر کسی ازدواج رو از ترس… (جوونترها، خانوادهها) کسی ازدواج رو از ترس فقر ترک کنه سوءظن به خدا ورزیده. سوءظن معادل شرکه: «مَنْ تَرَكَ التَّزْوِيجَ مَخَافَةَ الْعَيْلَةِ فَقَدْ أَسَاءَ الظَّنَّ بِاللَّهِ». اینم حدیثش که نگید از خودم گفتم. اینا وظایف جامعه است در مقابل جوان.
وظایف جوانان
اما جوانم وظایفی داره. فرصت گذشت فقط میشمرم براتون:
علمآموزی: حیفه این حافظههای قوی به خدا. سنتون بالا بره، من خودمو عرض میکنم البته الانم حافظهام ضعیف نیست ولی گاهی ده تا آیه رو من بیست سال بیست و پنج سال پیش با یه نگاه حفظ میکردم، الان یه آیه رو باید چندین بار بخوانم، قبلش کاغذ دست بگیرم؛ حافظه ضعیف میشه. حیفه این حافظههاتون رو از چیزای خوب پر کنید. امام صادق فرمود کاش میشد تازیانه به جوان زد بره چیز یاد بگیره! علم! علم برای جوان، این یکی از وظایفش.
ادب: جوان خیلی مهمه. «لَا مِيرَاثَ كَالْأَدَبِ». ما تماممون به عقل احتیاج داریم، اما میدونید عقل به چی احتیاج داره؟ به ادب. «كُلُّ شَيْءٍ يَحْتَاجُ إِلَى الْعَقْلِ، وَ الْعَقْلُ يَحْتَاجُ إِلَى الْأَدَبِ».
از خدا جوییم توفیق ادب
بیادب محروم ماند از لطف رب
بیادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
جوونای گرامی، علم، ادب، دین (دین، احکام دینتون رو، مسائل دینتون و اخلاق). اینا چیزاییست که علاوه بر ورزش و به هر حال تقویت جسمی و تفریح، یه جوان باید به اندازه خودش مطالعه داشته باشه، تحقیق داشته باشه، توجه به آموزش و حافظهاش داشته باشه.
از همهمهمتر اون نکته ادب در مقابل والدین، در مقابل بزرگتر: «وَقِّرُوا كِبَارَكُمْ»؛ فرمود بزرگانتون رو احترام کنید.
این خلاصه بحث من امشب که گفتم اول عرایضم: دو چیزه کسی قدرش رو نمیدانه مگر از دست بده: «شَيْئَانِ لَا يَعْرِفُ فَضْلَهُمَا إِلَّا مَنْ فَقَدَهُمَا: الشَّبَابُ وَ الصِّحَّةُ». الحمدلله هم جوونید اکثرتون هم سالم؛ قدر این دو نعمت بزرگ رو بدانید. خدایا همه جوونهای ما رو در مسیر علم و دین و ادب قرار بده. ازدواج و اشتغال همهشون رو فراهم بفرما. جوونهای ما رو شاکر نعمت پدر و مادر قرار بده.
ذکر مصیبت و روضه حضرت علیاکبر (علیهالسلام)
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ.
خدا رحمت کنه آقای کوثری رو، من این روضه رو از ایشون شنیدم. میفرمود از امام صادق پرسیدند چجور بریم زیارت قبر اباعبدالله؟ فرمود ابتدا برید سه مرتبه صورت رو قبر علیاکبر بگذارید، سه تا سلام به او بدید، بعد برید زیارت قبر جدم ابیعبدالله. خود ایشون تحلیلش این بود میگفت شاید علتش اینه امام حسین سه مرتبه روز عاشورا صورت رو صورت علی گذاشت. سه مرتبه صورت گذاشت. عجیبه آقا این مصیبت علیاکبر (علیهالسلام). جوانی با این شباهت به پیغمبر!
وقتی آمد بابا اجازه میدی من برم میدان؟ اصلاً اباعبدالله تحمل نکرد، فرمود: برو!
من نگویم که ای تو ای ماه نرو
لیک قدری بر من راه برو
بذار راه رفتنت رو ببینم، قد و بالات رو ببینم. خیلی امام حسین خودش رو کنترل کرد که این جوان حس ناراحتی پدر نکنه.
خدا رحمت کنه شیخ جعفر شوشتری رو و روضه من همین باشه. میگه ابیعبدالله چهار تا نگاه به علی کرد روز عاشورا. این چهار تا نگاه روضه من. میدونید که نگاهها با هم فرق میکنه. باباها میدونن من چی میگم؛ یه وقت شب عروسی بچه شماست، یه نگاه شوق بهش میکنی. یه وقت بچهت فردا عمل داره تخت بیمارستانه، اون نگاهت نگاه غمه، نگاه اندوهه. فرق میکنه نگاههایی که آدم به جوان میکنه متفاوته. ایشون میگه:
نگاه اول، نگاه شوق بود. وقتی قدمزنان آمد مقابل امام حسین، شبیه پیغمبر خَلقاً خُلقاً، یه نگاه مشتاقانهای به این جوان کرد، لذت برد.
وقتی اجازه گرفت برگشت از پشت سر، نگاه مأیوسانه کرد؛ «نَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ آيِسٍ مِنْهُ». یه نگاهی به قد و بالای علی کرد داره میره میدان، دستا رو بالا آورد محاسنش رو زیر آسمان گرفت قرآن خواند، جوان رفت.
نگاه سوم که برای هیچ پدری ایشالله پیش نیاد، نگاه شرمندگی بود. وقتی برگشت گفت: بابا تشنمه، بابا آب میخوام… آقا جوون یه خواسته منطقی از پدر داشته باشه پدر نتونه، میسوزه! میسوزه! چیچی بگه اباعبدالله؟ زبانش رو در زبان علی گذاشت یعنی بابا منم تشنهام. خب تا اینجا سه نگاه.
نگاه چهارم، نگاه وداع بود. وقتی صدا زد بابا منم رفتم، یا ابتا! ابیعبدالله با سرعت خودش رو کنار بدن علی رسوند. بعضیا نوشتن از اسب خود را رو زمین انداخت، هفت مرتبه صدا زد ولدی یا علی! پسرم… پسر… سخته آقا اونم یه جوانی که «يُقَطَّعُ إِرْباً إِرْباً»…
من برداشتم اینه؛ اگر امام حسین شب عاشورا به داد زینب رسید، دست رو سینهاش گذاشت آرامش کرد، اینجا هم زینب به داد امام حسین رسید. از خیمه بیرون آمد ابیعبدالله رو از کنار بدن بلند کرد، خودش رو انداخت روی بدن: «انْكَبَّتْ عَلَيْهِ»، هی صدا میزنه: «وَا أَخَاهُ وَا ابْنَ أَخِي»؛ آی برادرم! جالبه نمیگه اول پسر برادرم، آی برادرم! یعنی داداشم داره جان میده، حسینم داره جان میده…
به یقین جان حسین بر لب بود
آن که جان داد به او زینب بود
حالا هر کجا نشستید سه مرتبه: یا حسین.