محراب
چاپ / ذخیره PDF

هفتم محرم، راز ماندگاری نهضت عاشورا

نسخه چاپی متن از سایت محراب

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ حَبِيبِ إِلَهِ الْعَالَمِينَ أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ، صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمُنْتَجَبِينَ الْهُدَاةِ الْمَهْدِيِّينَ، سِيَّمَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي الْأَرَضِينَ، وَ اللَّعْنُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَعْدَاءِ اللَّهِ أَجْمَعِينَ.
«اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا.»
مقدمه و ورود به خطبه‌ی روز عاشورا
هفتمین شب این مجلس نورانی است، محضر شما برادران، خواهران و بینندگان عزیز شبکه سه که بعداً این برنامه رو ملاحظه می‌کنند. به فضل الهی سخنان و خطبه‌ها و کلمات امام حسین رو با هم مرور می‌کنیم. شب‌های گذشته چند خطبه و نکاتش رو محضر شما عرض کردم. خطبه‌ای که امشب عرض می‌کنم روز عاشورا اباعبدالله در نقل دارد اسبش رو عوض کرد، سوار بر فرس علی بن الحسین شد. حالا به چه دلیل؟ شاید یه تغییری در ظاهر ایجاد کرده باشه چون امام حسین روز عاشورا به اشکال مختلفی به صحنه آمده. اینجا دارد که سوار بر فرس علی بن الحسین (اسب امام علی اکبر علیه‌السلام) شد و آمد.
این خطبه چهار و پنج خط بیشتر نیست. طبری که از مورخان قرن سوم و چهارم است و ۳۱۰ مرده تاریخی دارد به نام تاریخ طبری، این رو او نقل کرده و بعداً هم تو منابع دیگر آمده. در این خطبه وقتی امام شروع کرد به خوندن، صدای گریه از خیمه‌ها بلند شد. دارد زن و بچه شروع کردن در واقع با صدای بلند گریه کردن. حالا من خطبه رو بگم متوجه می‌شید چرا گریه کردن. امام به علی اکبر و برادرش ابوالفضل فرمود: «اُسْکُتْنَ» شما دو تا برید خانم‌ها رو آروم کنید بگید گریه نکنند، «لَعَمْرِي لَيَكْثُرَنَّ بُكَاؤُهُنَّ» به جانم قسم گریه‌ی شما بعد از منه، هنوز گریه‌ها در پیش دارید، الان که اتفاقی نیفتاده. این دو آمدند از اهل حرم تقاضا کردند آرام باشند.
این خطبه سه تا نکته اساسی داره؛ من اجازه می‌خوام این‌ها رو خدمت شما عرض کنم. فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِي» حرف‌های منو گوش بدید. «وَ لَا تَعْجَلُوا» به کشتن من عجله نکنید، من فرار نمی‌کنم که، من اینجا نمی‌تونم از دست شما خارج شم. «حَتَّى أَعِظَكُمْ» یک کمی شما رو موعظه کنم، نصیحت کنم. «بِمَا يَحِقُّ لَكُمْ عَلَيَّ» موعظه‌ای که مفیده، به دردتون می‌خوره، ثمر داره. «وَ أُعْذِرَ إِلَيْكُمْ» عجیبه خطبه ببینید، من از شما عذرخواهی هم می‌کنم اگر شما رو معطل می‌کنم، می‌خوام این خطبه رو برای شما ایراد کنم این مطالب رو بگم. «فَإِنْ أَعْطَيْتُمُونِي النَّصَفَ» حرف‌های منو شنیدید با انصاف روش فکر کنید، اگر دیدید حق با منه دست بردارید از این کارتون برگردید، «وَ إِنْ لَمْ تَقْبَلُوا مِنِّي الْعُذْرَ… فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ» اگر عذر منو نپذیرفتید، حرف‌های من در واقع مذاقتون خوش نیومد، همه‌ی قوه‌تون رو جمع کنید و با من بجنگید.
نکته اول: نقش و اهمیت موعظه
خب نکته اولی که از این خطبه (حالا ادامه داره البته)، نکته اولی که از این خطبه استفاده می‌شه «نقش موعظه» است. ببینید آقایان، خواهران! ما در جنگ‌ها وقتی تاریخ رو نگاه می‌کنیم همیشه قبلش رهبران (حالا امیرالمومنین بوده، خود پیامبر بوده) موعظه کردن، نصیحت کردن بلکه این اتفاق نیفته؛ چون جنگ تو اسلام اصل نیست. لذا شما ملاحظه کنید مثلاً در جنگ صفین؛ خب صفین سوریه امروزی می‌شه منطقه رقه. از کوفه امیرالمومنین لشکر برداشته آمده اونجا. ابن ابی الحدید نوشته وقتی لشکر رسید، سپاه معاویه آب رو بسته بود. لشکر تشنه رسید به منطقه صفین دید آب بسته است. امیرالمومنین فرمود حمله کنید آب رو آزاد کنید. حمله کردند، شهید دادن، آب رو آزاد کردن. بعد هم آقا پیغام داد به معاویه فرمودند ما آب رو نمی‌بندیم، شما بستید، ما مقابله به مثل نمی‌کنیم. هرچی آب می‌خواید بیاید بردارید.
خب مدتی طول کشید شاید چند روزی حضرت جنگ رو شروع نمی‌کرد. یه روز عده‌ای از اهالی کوفه به نشانه‌ی اعتراض اومدن پیش امیرالمومنین گفتن آقا پشت سر شما دارن حرف می‌زنن، می‌گن علی ترسیده سپاه کوفه زیاده سپاه شام جنگ رو شروع نمی‌کنه. بعضی‌ها می‌گن ایشون تردید داره در جنگیدن با اینا، می‌گن نه مسلمونن بالاخره گوینده لا اله الا الله هستند، شاید اشکال داشته باشه. حضرت یه نگاهی کرد فرمود هر دو تحلیل غلطه. علی و ترس؟ من تو جوونیم هم نمی‌ترسیدم تو بدر و احد، حالا که دیگه شصت سالمه (شصت و یک سالمه، تو صفین شصت و یک سالش بود). تردید؟ من اگه قرار بود جایی تردید کنم تو سپاه جمل تردید می‌کردم؛ اصحاب پیغمبر بودن اونجا، طلحه بود، زبیر بود. نه، من نه تردید دارم نه ترس. این دو تا تهمتی که شما برای من درست کردید غلطه.
پس آقا چیه؟ پس چرا این‌ور اون‌ور می‌کنید؟ فرمود: «عَسَى… لَعَلَّ يَهْتَدِي مِنْهُمْ أَحَدٌ» هی این‌پا اون‌پا می‌کنم، صحبت می‌کنم بلکه یکی از اینا هدایت بشه، بلکه یکی از اینا برگرده. اتمام حجت! این فلسفه یعنی یکی از در واقع روش‌ها و استراتژی‌ها در جنگ‌های اسلامی است. شما تو جمل هم می‌بینید همین اتفاق افتاد. حتی دیگه امیرالمومنین (اینم جالبه عرض کنم) تو جمل یه جوانی به نام مسلم (مسلم مجاشعی) ایشون رو صدا زد، البته خودش هم پیشنهاد داد فرمود شما برو یه قدری برای اینا حرف بزن، صحبت کن، قرآن بخوان بلکه اینا برگردن. آخه به چه دلیلی جلوی امیرالمومنین چند هزار آدم جمع کردید شما؟ اگر قانونی حساب کنید ایشون رئیس حکومت قانونی است. حالا من امامت رو نمی‌گم؛ امامت و اینا بعد پیغمبر منصوب پیغمبره، ولی الان بعد از سه خلیفه مردم جمع شدن ایشون رو انتخاب کردن. چطور در گذشته با یه انتخاب ساده شما زیر بار رفتید، الان این همه آدم جمع شدید انتخاب مردم رو زیر سوال بردید؟ به چه دلیلی؟ فرمود شما برو با اینا حرف بزن، قدری قرآن بخوان.
این جوان (مادرش هم جمل بوده، یعنی تو منطقه بصره) آمد میدان و قدری صحبت کرد و شروع کرد قرآن خواندن. همینطور که می‌خواند یکی از این سپاهیان جمل تیر انداخت. ظاهراً یه برگه‌ای از قرآن هم دستش بود، حالا قرآن مثل الان جمع نشده بود اون موقع هنوز، گاهی مثلاً روی صفحه چند تا آیه قرآن نوشته بود. همین صفحه‌ای که دستش بود، تیر خورد به این صفحه، خورد رو سینه‌اش. قرآن و سینه به هم دوخته شد افتاد روی زمین و شهید شد. مادرش دوید بالا سرش گفت گناه پسر من چی بود؟ دیگه نمی‌جنگید، داشت موعظه می‌کرد، داشت قرآن می‌خواند. امیرالمومنین فرمود حالا دست به شمشیر بگیرید حمله کنید دیگه حجت تمام شد، اونا شروع کردند، اون‌ها بی‌انصافی کردند.
این‌ها نمونه‌هایی است که شما می‌بینید. تو همین کربلا، من یه داستانی رو بعضی از منابع نقل کردن؛ یه آقایی‌ست تو کربلا به نام یزید بن حسین (حالا اسمش هم اسم جالبی‌ه، یزید بن حصین، منتها حصینش با صاده با سین نیست). این از اصحاب امام حسین جزو شهدای کربلا هم اسمش رو نوشتن، حالا بعضیا گفتن شاید تصحیف شده بُرَیر بن خُضَیر باشه یا یزید بن حصین، کاری نداریم، این آدم مشهوره به یزید بن حصین. اومد خدمت امام حسین (ظاهراً همین هفتم به بعد بوده یا هشتم بود و یا نهم بود و نمی‌دونم ولی بعد از هفتم بوده دیگه آب رو بسته بودن به ابی‌عبدالله). عرض کرد که من با عمر سعد یه رفاقتی دارم، حرف منو به هر حال گوش می‌ده، اجازه بدید من برم بگم آب رو باز کنه. آقا فرمود پس فایده‌ای نداره اثری نداره، ولی دلت می‌خواد بری برو. می‌گه حرکت کردم برای موعظه عمر سعد و باز کردن آب. آمدم جلوی خیمه ایستادم دیدم عمر سعد مشغول تیز کردن شمشیرش است، سرش پایینه ولی سایه من افتاد تو خیمه متوجه شد من اومدم. منم ایستادم هیچی نگفت. سرش رو گرفت بالا دید منم، گفت که چرا سلام نمی‌کنی؟ آدم برای مسلمان که وارد می‌شه باید سلام کنه. زد به هدف! این آقا گفت: خوب گفتی، برای مسلمان که وارد می‌شه باید سلام کنه. تو که مسلمان نیستی! «تَظُنُّ أَنَّكَ مُسْلِمٌ؟» تو واقعاً فکر می‌کنی مسلمانی؟ «هَذَا مَاءُ الْفُرَاتِ تَشْرَبُهُ الْكِلَابُ وَ الْخَنَازِيرُ» این آب فرات، حیوان، پرنده، درنده، چرنده، همه‌ی موجودات از این آب دارن می‌خورن «وَ أَبْنَاءُ رَسُولِ اللَّهِ عَطَاشَى» بچه‌های پیغمبر تشنه‌اند. تو خجالت نمی‌کشی آب به بچه‌های پیغمبر رو بستی؟ به بچه‌ی کوچیک، به زن؟ فهمید عمر سعد فهمید چرا توپش پره، گفت بشین. گفت نمی‌شینم جواب منو بده؛ به چه دلیل این آب فرات که آبه دیگه مالک هم که نداره داره موج می‌زنه، به چه دلیل آب بستی به روی بچه‌های پیغمبر؟ گفت: یزید بن حصین! «وَ اللَّهِ إِنِّي أَعْلَمُ حُرْمَةَ هَذَا…» به خدا قسم من می‌دونم آزار این خانواده حرامه، می‌شناسم اینا رو. بالاخره پدرش سعد بن ابی وقاص بوده مطالب پیغمبر رو راجع به اهل بیت شنیده، می‌دونم. اما چاره‌ای ندارم، من رو خون حسین معامله کردم با ری؛ برای اینکه استانداری ری رو به دست بیارم باید این کار انجام بشه، بیخودم اصرار نکن. برگشت. امام حسین فرمودند که چی شد؟ گفت: یابن رسول الله! «يَقْتُلُنِي بِالرَّيِّ» به امام حسین عرض کرد حسین جان، عمر سعد رو خون شما معامله کرد.
خب ببینید اینا نمونه‌های خود امام حسینه. یه شورای شش نفره تشکیل داد تو کربلا، همین روزها بوده. خودش، ابوالفضل العباس، علی اکبر، اون طرف هم عمر سعد، پسرش و غلامش. سه در مقابل سه نشست. کاملاً آقا او رو نصیحت کرد. اولاً بهش فرمود: «يَا عُمَرُ! أَمَا تَتَّقِي اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ مَعَادُكَ؟» از خدا نمی‌ترسی؟ معادی وجود داره؟ قیامتی وجود داره؟ سرش رو انداخت پایین. فرمود برا چی اومدی اینجا این مسئولیت رو قبول کردی؟ گفت آقا خانه‌ام رو ازم می‌گیرن. آقا فرمود من بهت خانه می‌دم، باغ بهت می‌دم. آقا یه باغی در مدینه داشت معروف بود مال پدرش امیرالمومنین بود، معروفه که پانصد تا درخت داشت که حضرت علی علیه‌السلام پای هر درخت دو رکعت نماز خوانده بود. این باغ تو تاریخ معروفه، قیمتش هم بالا بوده حتی خیلی‌ها دنبال خریدش بودن. آقا فرمود من این رو به تو می‌دم، خونه و باغ داشته باش. گفت زن و بچه‌ام ناامن می‌کنند. فرمود من بهشون امنیت می‌دم. گفت آقا صحبت این حرف‌ها نیست، من بناست در ری مسئولیت بگیرم، ابن زیاد شرط کرده به کشتن شما. فرمود تو منو صادق می‌دونی یا کاذب؟ گفت نه شما پسر پیغمبری. فرمود به ری نمی‌رسی! نمی‌رسی. اگر این کار رو انجام بدی من می‌بینم سرت بالای نیزه تو همین کوفه بچه‌های کوفه سنگ‌بارانت می‌کنند، زن و بچه‌ات هم ناامن می‌شن، برگرد. گوش نداد. گوش نداد!
حالا تاثیر موعظه چرا رو بعضی‌ها نیست من می‌گم الان علتش رو. ولی برادران عزیز، خواهران گرامی گاهی برید پای موعظه. مخصوصاً مجالس ختم، من خواهشم اینه واعظ داشته باشه، هیئت‌ها واعظ داشته باشه. البته کوتاه باشه، مستند باشه، بافتنی نباشه، اینا خیلی مهمه. عزیزان اهل منبر و سخن ما وضعشون با آیات باشه، با روایات باشه خیلی موثره. کل قرآن موعظه‌است. خودش می‌گه: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ» خدا قرآن رو موعظه خوانده. یکی از اسمای قرآن موعظه‌است. خدا به پیغمبرش می‌فرماید سه جور با مردم حرف بزن: «ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ» اول استدلال، بعضی‌ها خب اهل استدلالند، اهل دلیلند، اهل برهانند. «وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» موعظه نیکو. مرحوم علامه طباطبایی می‌گه موعظه حسنه اونیه که خود واعظ اهل عمل باشه؛ نه فقط حرف بزنه، بگه دروغ نگو، خودش دروغ بگه. این می‌شه موعظه حسنه که واعظ خودش اهل عمل باشه. بعد می‌فرماید: «وَ جَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» مناظره؛ گاهی به مناظره می‌کشیم.
اما موعظه ببینید موعظه با تعلیم فرق می‌کنه ها. استاد دانشگاه موعظه نمی‌کنه، تدریس می‌کنه، چیز یاد می‌ده. در موعظه الزاماً آموزش شاید نباشه اصلاً، شاید تکرار باشه. شما سی و یک مرتبه خدا تو سوره الرحمن می‌گه «فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ». چند بار تو قرآن داستان حضرت موسی اومده؟ چند بار داستان شیطان آمده؟ داستان تکرار شده. اصلاً موعظه الزاماً (دقت کنید چیزی عرض کنم) فرقش با تدریس اینه؛ مرحوم شهید مطهری می‌گه در موعظه شرط اینه که طرف تاثیر بپذیره. «الْمَوْعِظَةُ صَيْقَلُ النُّفُوسِ» صیقل می‌ده، صیقل. امیرالمومنین در نامه سی و یک نهج البلاغه به امام حسن می‌فرماید: «أَحْيِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ» قلبت رو با موعظه زنده نگه دار. لذا شما الان ببینید مقام معظم رهبری (حفظه‌الله) روضه دارند، چهل دقیقه سخنرانی امثال بنده، می‌شنوی. ایشون چه نیاز به سخنرانی من داره؟ من چند بار به ایشون عرض کردم، مخصوصاً تو کرونا که دو به دو جلسه برگزار می‌شد، ایشون می‌نشست ما می‌رفتیم منبر هیچ‌کس نبود، کل حسینیه! آقا من نمی‌تونم حرف بزنم شما نشستی پای منبر من بالا. می‌فرمودند من استفاده می‌کنم. بارها فرمودند من استفاده می‌کنم. چرا؟ من بارها دیده بودم مرحوم آیت‌الله العظمی گلپایگانی گاهی سه ساعت این اواخر دیگه رو صندلی می‌نشست گاهی دوزانو پای موعظه. اصلاً می‌دونید در موعظه شرط نیست موعظه کننده بالاتر از موعظه شونده باشه! تو علم چرا، شما می‌خوای یه کتابی بخونی باید طرف استاد باشه شما شاگردی. اما تو موعظه شرط نیست.
یکی رو داشتن اعدام می‌کردن، اعدام می‌کردن. حکمش اعدام بود، نمی‌دونم چی کار کرده بود، فحشا کرده بود چی بود. حضرت عیسی علیه‌السلام آماده‌اش کرده بود برای اعدام و سنگسار. حضرت یحیی رسید. یحیی پسر خاله حضرت عیسی است دیگه. گفت صبر کن من با این کار دارم بفرمایید. رفت جلو گفت: «يَا مُذْنِبُ عِظْنِي» گنهکار منو موعظه کن! تو یحیی پیغمبر پسر زکریای با این مقام من تو رو؟ گفت بله، تو الان حرفت بوی دنیا نمی‌ده چون می‌خوان اعدامت کنن حرفی نمی‌زنی که بخوای ثمره مالی و مادی ازش ببری، منو موعظه کن. گفت باشه. یحیی نشست، اونم سه تا موعظه بهش کرد. یک، حالا بد نیست بگم، مبارزه‌اش رو گفت، اولاً عصبانی نشو تو زندگیت. دو، به نفست میدون نده، میدون بدی بیچاره‌ات می‌کنه، با نامحرم خلوت می‌گه بکن، فلان حرام رو انجام بده، نفس رو به حرفش گوش نده. سه، این سومیش خیلی جالبه؛ گفت جناب یحیی، گنهکار رو سرزنش نکن. یه غلطی کرده دیگه، دیگه تو سرزنشش نکن! «لَا تُعَيِّرَنَّ خَاطِئاً بِخَطِيئَتِهِ». گفت آقا خیلی ممنون دست شما درد نکنه اومد کنار. خب حالا اون آقا بالاتره یا یحیی؟ اصلاً شرط نیست. شرط نیست در موعظه.
مرحوم شیخ عبدالکریم حائری مرجع تقلید می‌اومد پای منبر شیخ جعفر شوشتری. شیخ انصاری پنجشنبه‌ها یکی از شاگرداش منبر می‌رفت موعظه. می‌گفتن آقا زشته برای شما طول هفته شما استاد اینی، می‌گفت این دل ما زنگار می‌گیره. دیدید آهنگ‌های قرآن هم می‌گه: «كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ» ران، راین یعنی زنگار. یعنی گرد زردی که رو آهن می‌شینه. ضیق هم داریم همه رو داریم تو قرآن. من یه وقت بیماری‌های قلب رو از تو قرآن استخراج کردم؛ البته نه اینایی که پزشک رو انجام می‌دن، اون این که به ما ربطی نداره دخالت هم نمی‌کنیم، آنژیو می‌کنن قرص می‌دن عمل می‌کنن. نه، بیماری‌های روح! رین، قساوت طبع، ختم، قفل، اینا تمام بیماری‌های روحه. یکی از اونا اینه که گاهی آدم زنگار می‌گیره. آقا شیخ انصاری فرمودند من می‌رم پای این موعظه که این سنباده بخوره. لذا موعظه ما خودمونم، من خودم گاهی می‌رم پای منبر بعضی آقایون می‌شینم. اصلاً شنیدن. من خواهشم اینه؛ من یه وقتی به یه استادی داشتیم تو قم (خدا رحمتش کنه مرد فاضلی بود خیلی متدین بود) گفتم چرا پیغمبر خدا به جبرئیل می‌گه منو موعظه کن؟ بله و پیغمبر به جبرئیل می‌گه منو موعظه کن! «عِظْنِي يَا أَخِي جِبْرَائِيلُ». آقا پیغمبر ما که از جبرئیل بالاتره. بالاتره اصلاً قابل مقایسه نیست. چرا پیغمبر خدا گاهی به یکی از این شاگرداش آدم‌های معمولی مثل عبدالله بن مسعود می‌فرماید قرآن بخون من گوش بدم؟ ایشون فرمود هر عضوی یه عبادتی داره، عبادت گوش گوش دادنه. پیغمبر می‌خواست به این عبادت عمل کنه. تاثیری که تو شنیدنه تو گفتن نیست تو خوندن نیست. مخصوصاً اگر واعظ اهل عمل باشه. اون که دیگه خیلی غوغا می‌کنه. شیخ جعفر شوشتری می‌رفت منبر شاگرداش پامنبری‌هاش تو سرشون می‌زدن، معروف بود تا یه هفته کسی ساخته است. متاسفانه الان کم شده این وضع‌ها کم شده. حالا به فضل الهی جلسات هیئت‌ها زیاد شده، مداحی‌ها سبک‌ها خیلی هم خوبه ما مخالف نیستیم. اما من خیلی ممنونم تشکر می‌کنم، خودشون هم می‌گن مداحان بزرگواری که مقیدند سخنران داشته باشن. حتی بعضی عزیزان ما جلساتشون رفتیم دیدیم که مثلاً یکی رو دعوت کردن احکام بگه سه تا چهار تا مسئله بگه. موعظه غوغا می‌کنه.
هست اندر صورت هر قصه‌ای
خرده‌بینان را ز معنا حصه‌ای
تاثیر می‌ذاره. رسول خدا به جبرئیل می‌فرماید: «عِظْنِي يَا أَخِي جِبْرَائِيلُ» برادرم جبرئیل منو موعظه کن. حالا اونم موعظه‌اش هست تو تاریخ من دیگه فرصت نیست عرض کنم.
منتها یه سوال! یه سوال، چرا موعظه اثر نمی‌کنه گاهی؟ این همه امام حسین خطبه خوند رجز خوند نصیحت کرد موردی با عمر سعد حرف زد. آقا تا آخرین لحظه شمر روی سینه امام بود امام نصیحتش کرد. فرمود می‌دونی کجا نشستی؟ این سینه من این جای بوسه‌ی پیغمبره! تا لحظه آخرش. خب چرا اثر نمی‌کنه؟ چی می‌شه شب عاشورا این همه قرآن این همه نصیحت زهیر داشت صحبت می‌کرد آخه اصحاب امام حسین رو هم خیلی موعظه کردن. شمر مسخره‌اش کرد گفت برو فلان. یه جمله قشنگی گفت، جواب سوال منه. گفت انما بهیمی! من با آدم دارم حرف می‌زنم تو آدم نیستی تو حیوانی. چی باعث می‌شه نصیحت اثر نکنه؟ روح حیوانی، لجاجت، تعصب، خدا نکنه ماهیت یکی عوض شه. شما نگاه کنید این نتانیاهو خبیث ماهیتش عوض شده، این دیگه انسان نیست واقعاً. من که شرم می‌کنم از حیوانات بهش بگم حیوان، چون حیوانات اینطور نیستند. «بَلْ هُمْ أَضَلُّ». گاهی قرآن می‌گه فلانی که مثل حماره مثل کلبه به مراتب بدتره. چی می‌شه ماهیت یکی اینطوری تغییر کنه که پسر پیامبر موعظه کنه! امام حسین خوندم براتون دیگه فرمود اجازه بدید من با شما حرف بزنم شما رو نصیحت کنم. این بخش اول این خطبه که بحث موعظه است.
نکته دوم: انصاف
اما بخش دوم. فرمود بخش دوم: «فَإِنْ أَعْطَيْتُمُونِي النَّصَفَ كُنْتُمْ بِذَلِكَ أَسْعَدَ». خوب دقت کن، من یه تقاضایی از شما دارم به لشکر کوفه، و اون این است که انصاف به خرج بدید. انصاف! انصاف یعنی چی؟ انصاف غیر از عدالته ها. انصاف از واژه نصف می‌آد. مثلاً یه شیشه شما داشته باشید یا یه لیوان نصفش آب باشه نصفش خالی، اگه بگید همش خالیه بی‌انصافیه چون نصفش آبه. اگه بگید همش هم پره بی‌انصافیه چون نصفش خالیه. انصاف این رو بگه نصفش پره نصفش خالی. انصاف یعنی نگاه مساوی. آنچه بر خودت می‌پسندی برای دیگران هم بپسند. انصاف سه جوره:
1.    اول انصاف با خدا
2.    دوم با مردم
3.    سوم با خودمون
این همه حدیث داره ها. انصاف با خدا اینه که نعمتش رو تو گناه مصرف نکنیم. خودش فرمود حدیث قدسی است: «يَا ابْنَ آدَمَ مَا أَنْصَفْتَنِي» آیا انسان‌ها شما من انصاف رو رعایت نمی‌کنید؟ من نعمت بهت می‌دم، چشم بهت دادم چشم‌چرانی باهاش می‌کنی، بی‌انصافیه. من زبون به تو دادم دروغ بهش می‌گی، من مال به تو دادم شراب باهاش می‌خری. هر کسی که با نعمت خدا گناه انجام بده این بی‌انصافی با خداست. خودش داره می‌گه ما داریم. آقا پدر شما، شما دانشجویی، اگه یه پولی به شما داد کتاب بخری، غذا بخری، پول خوابگاه بدی، حتی تفریح بره عیب نداره، یه روز بری مثلاً فلان پارک عیب نداره. اگه کسی با این پول مواد مخدر خرید، رفت با این پول یه چیز حرام تو مسیر حرام، بابا حق نداره بگه پسرم من این پول رو به تو داده بودم تو مسیر درس و غذا و تفریح استفاده کنی؟ خدا می‌گه من به شما نعمت دادم، به شما با این چشم با این گوش با این زبان تو مسیر درست استفاده کنیم. یک کلمه؛ انصاف با خدا یعنی نعمتش رو تو گناه خرج نکنید.
انصاف با مردم چیه؟ اینه که آدم حتی با دشمن، حتی با دشمن. الان گفتم معاویه آب رو بست، ابن ابی الحدید می‌گه به امیرالمومنین گفت آقا شما ببندید بمیرن از تشنگی، فرمود علی آب به روی کسی نمی‌بنده. باز گذاشت. انصاف حتی با دشمن. من یک داستانی براتون عرض کنم خیلی جالبه. این آیه هم بگم سوره نسا آیه ۱۰۵ اگه خواستید ملاحظه کنید. یه مسلمونی تو مدینه یه زره دزدید. زرهی که تو جنگ می‌پوشن. خب دید می‌فهمن لو می‌ره بعضی‌ها نوشتن انداخت تو خونه یهودی، بعضی‌ها هم نوشتن نه در زد و به این یهودی گفت این امانت اینجا باشه من بعداً می‌آم می‌گیرم. خب زره نظامی سرقت شده. پیگیری کردن تو خونه این یهودی پیدا شد. حالا چجور کاری ندارم. یهودی رو دستگیر کردن با زره سرقتی آوردن پیش پیغمبر. یا رسول الله این زره سرقت داره تو خونه ایشون پیدا شده، قاعدتاً اینطوره دیگه مال دزدی هر کجا پیدا بشه اول مالک اون ماشین یا خونه رو نگه می‌داره. حضرت فرمودند شما چرا این رو سرقت کردی؟ گفت ما سرقت نکردم، یه مسلمونی به این نام به این نشون این رو آورد داد به من امانت یا انداخت تو خونه ما. اون آقا رو خواستن انکار کرد گفت نه. خب حالا پیغمبر می‌خواد قضاوت کنه شاهد می‌خواد، دلیل می‌خواد. بالاخره بررسی کردن این طرف و اون طرف ثابت شد که این مسلمون این زره رو سرقت کرده و یهودی بی‌گناهه. فردا قراره پیغمبر حکم صادر کنه. شب یه عده از مسلمون‌ها اومدن خدمت رسول خدا یا رسول الله شما این یهودی رو مجرم اعلام کن یهودی مسلمون که نیست، آبروی مسلمون نره، یهودیه شما می‌تونی این کار رو انجام بدی یهودی رو به عنوان مجرم اعلام کن حکم رو بر او اجرا کن مسلمان تبرئه بشه. این آیه نازل شد، آیه ی ۱۰۵ سوره کجا عرض کردم؟ نسا، یه تیکه‌اش اینه ببین این نگاه اسلامه! اون وقت شما ببینید یهودی‌ها (من نمی‌گم یهودی‌ها می‌گم صهیونیست‌ها چون یهود هم اینا رو قبول نداره) چه دارن می‌کنن با مسلمونا! چه جنایاتی! چقدر کودک کشی! چقدر عرض می‌کنم شخصیت‌های مهم تو این یکی دو سال اخیر چه آدمایی رو از ما گرفتن. مگه به این سادگی سید حسن نصرالله دیگه پیدا می‌شه؟ مگه به این سادگی یک شهید حاجی‌زاده‌ای می‌شه؟ بله ما قبول داریم جای این‌ها پر می‌شه اما واقعاً خسارته. چه جنایاتی! آیه نازل شد: «وَ لَا تَكُنْ لِلْخَائِنِينَ خَصِيماً» پیغمبر هیچ گاه پشتیبان خائن نباش! منظور از این خائنین کیا هستن؟ مسلمون‌هایی که شب اومدن به پیغمبر عرض کردن که شما گناه رو گردن این یهودی بندازید. این می‌شه انصاف. این می‌شه انصاف حتی نسبت به یک یهودی.
امام حسین فرمود شما نسبت به من انصاف به خرج بدید؛ به چه جرمی منو به قتل می‌رسونید؟ من سنت پیغمبر رو زیر پا گذاشتم؟ من دین رو تغییر دادم؟ من احکام رو جابه‌جا کردم؟ بابا یزید نامشروعه من نمی‌تونم باهاش بیعت کنم، شما به جرم اینکه من یک بیعت نامشروع رو نپذیرفتم اینطور باید برخورد کنید؟ اینم بخش دوم. پس این خطبه سه تا نکته داره: یک، موعظه مهمه. دو، انصاف عامل رشده.
نکته سوم: رجوع به وجدان
نکته سوم: «فَانْظُرُوا مَنْ أَنَا» شما رو به خدا یه خورده فکر کنید من کی‌ام، فکر کنید دیگه آقا. من پسر حضرت زهرا، نوه‌ی پیغمبرم. بارها دیدید پیغمبر منو رو شانه می‌ذاره می‌بوسید. اصحاب بودن، این رو به شما عرض کنم پنجاه سال از رحلت پیغمبر گذشته هنوز یه سری از اصحاب مثل جابر بن عبدالله انصاری، مثل عباس سعید، اینا زنده بودن. فرمود یه تقاضا از شما دارم نکته سوم: «ثُمَّ ارْجِعُوا إِلَى أَنْفُسِكُمْ» این رو بگم و دعاتون کنم. آقا، خدا و پیغمبر و قرآن و همه چیز کنار، حسین از شما یه تقاضا داره، خواهش می‌کنم این جمله رو دقت کنید: «ثُمَّ ارْجِعُوا إِلَى أَنْفُسِكُمْ» برید سراغ وجدانتون.
خدا به انسان یک قوه‌ای داده از قوای عقل به نام وجدان. تو قرآن هم ازش نام برده شده: «لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ. وَ لَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ». نفس لوامه یعنی وجدان. وجدان اون قدرتی‌ست در انسان که آدم رو بر گناه ملامت می‌کنه، اگه زنده باشه، اگه زنده نباشه نه، بیدار نباشه نه. وجدان اون قوه‌ای‌ست در انسان که انسان رو به کار خیر تشویق می‌کنه. اگه وجدان خیلی فعال باشه قبل از جرم می‌گه نکن، اگر ضعیف باشه بعد از جرم آدم رو مذمت می‌کنه چرا این کار رو کردید. ببینید زلیخا کاراش رو که کرد بعد که دیگه یوسف افتاد زندان و اینا، قرآن می‌گه که گفت الان «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» الان من حق رو می‌گم، تقصیر من بود. حالا کی؟ بعد از اینکه این بنده خدا زندانی‌هاش رو کشیده کلی اذیت شده. بعضی‌ها دیر وجدانشون بیدار می‌شه. کاری که حضرت ابراهیم کرد بیداری وجدان بود دیگه. تبر رو انداخت رو دوش، عذر می‌خوام تبر رو انداخت رو دوش بت بزرگ گفت که این بوده. قرآن می‌گه: «فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ» رفتن سراغ وجدانشون. گفتن اینکه نمی‌تونه، و نمی‌تونه پس چرا عبادتش می‌کنید؟ ما یه قوه‌ای داریم به نام وجدان. امام حسین اینا رو ارجاع داد به وجدان. فرمود هر کسی بره تو وجدان خودش فکر کنه، به چه دلیل منو می‌کشی؟ من چه کردم؟
این خطبه‌ای بود که صدای گریه زن و بچه‌اش بلند شد. نمی‌خوام بگم از عجز بود، نه گریه خطبه عاطفی، عاطفی! سه تا موضوع رو در این خطبه مطرح کرد: موعظه، انصاف، وجدان.
من به همین میزان دیگه امشب اکتفا کنم. یه قدر دیگه از علی اصغر علیه‌السلام بیشتر بگم. این خطبه‌ای که از روز عاشورا خدمت شما عرض کردیم، احتمالاً دیگه شبِ… شب هفتمه، ولی دیگه حالا فرداش رو هم که راجع به علی اکبر باید یه قدری صحبت کنیم، شب تاسوعا هم که از ابوالفضل العباس، شب عاشورا هم از امام حسین. احتمالاً دیگه من نرسم خطبه‌ی دیگه‌ای رو بحث کنم، بعید می‌دانم. توفیقی شد بالاخره ما چهار پنج تا از خطبه‌های اباعبدالله رو محضر شما عرض کردیم، امیدوارم توانسته باشم یه توجهی به انگیزه‌های امام حسین، نهضت عاشورا و درس‌هایی که برای امروز جامعه داره برای شما عزیزان ایجاد کرده باشم. خدایا به آبروی امام حسین و این کلمات نورانیش قسم می‌دم ما رو عامل به دستوراتشون قرار بده. خدایا ما را از حسین و خاندانش جدا مگردان. این کشور امام حسین، هر کجای تهران الان شما می‌رید جنوب، شمال یه پرچم سیاهی خورده. خدایا این کشور امام حسین، فکر نمی‌کنم غیر از عراق یا بعضی جاها انقدر مظهر عزاداری باشه، این کشور زیر بیرق ابی عبدالله است. خدایا خودت امنیت و استقلال و تمامیت ارضی و رهبر حسینیش رو در پناه امام حسین حفظ بفرما.
روضه حضرت علی اصغر (علیه‌السلام)
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.
کربلا حوادث مختلفی داره، اما داستان علی اصغر یه داستان عجیبی‌ست. یکی از این کسایی که اومده بود پیش ابن زیاد، ابن زیاد گفت خب اوضاع چجور بود؟ گفت به نفع ما بود، بالاخره اینا می‌جنگیدن ما می‌جنگیدیم، اداره می‌کردیم. ولی پسر زیاد! وقتی تیر گلوی فرزند شش ماهه حسین رو شکافت ورق برگشت، دیگه تو ما ولوله افتاد. همه می‌گفتن قاسم جنگید خب باهاش جنگیدید، علی اکبر جنگید باهاش جنگیدید، زهیر رجز خواند، حبیب شمشیر گرفت، یه طفل شش ماهه مگه چی گفت؟ مگه رجز خواند؟ مگه شمشیر دست گرفت؟ تیری که به گلوی علی اصغر زد مظلومیت کربلا اوج گرفت.
و لذا من این رو به شما عرض کنم، تو همه‌ی مصیبت‌هایی که تو کربلا اتفاق افتاده (من غالباً کربلا سالی چند روز منبر می‌رم تو حرم امام حسین هر دفعه هم برم این روضه رو می‌خونم به زائران می‌گم)، ببینید اینجا کربلاست؛ قاسم رو زمین افتاده، علی اکبر اینجا شهید شده، عباس نهر علقمه. اما امام حسین هیچ کجا نفرموده کاش کنار نهر علقمه بودید، کاش کنار بدن… تنها مصیبتی که امام حسین دست گذاشت روش فرمود شیعه‌ها کاش همتون روز عاشورا بودید، من نمی‌دونم چقدر دلش شکست: «لَيْتَكُمْ فِي يَوْمِ عَاشُورَا جَمِيعاً تَنْظُرُونِي» کاش همه‌تون بودید تماشا می‌کردید «كَيْفَ أَسْتَسْقِي لِطِفْلِي» اونجایی که طلب آب کردم برای بچه‌ام «وَ لَمْ يَرْحَمُونِي» این تیکه‌اش هم جالبه فرمود به باباش رحم نکردند! یعنی دلم رو سوزاندند، یعنی منو آتش زدند، خیلی سخته! حضرت داره سخن می‌گه یه وقت ببینه بچه تکان نمی‌خورد، اما داره دست و پا می‌زنه، سرو بالا گرفته، «ذُبِحَ مِنَ الْأُذُنِ إِلَى الْأُذُنِ» گوش تا گوش…
خدا رحمت کنه شیخ جعفر شوشتری می‌گه امام حسین روز عاشورا سه جا خجالت کشید، شرمنده شد (خدا نیاره آدم شرمنده بشه): یک، وقتی از نهر علقمه برگشت عباس رو نیاورده بود سرش رو پایین انداخت، اون بچه‌ها آمدن جلو اون دختر اومد: «أَيْنَ عَمِّيَ الْعَبَّاسُ؟». دو، وقتی جوان رشیدش اومد گفت بابا تشنه‌ام آب نداشت، خجالت کشید آقا چی بگه زبانش رو در کام علی گذاشت. جای سوم، قنداقه علی رو دستش متحیر مانده، مادرش ایستاده، خواهرش ایستاده، عمه، چه کنه؟ چجور قنداقه‌ی خونی رو بیاره؟ لذا راهش رو کج کرد به پشت خیمه…
غم مخور ای کودک خاموش من
بابا، قتلگاهت می‌شود آغوش من
رو دست خود حسین جان داد.
غم مخور ای کودک نیکو وشم
من خودم تیر از گلویت می‌کشم
دو رکعت، نه هیچ کدوم نداره، سابقه نداره، فقط اینجاست. اباعبدالله نماز بر علی اصغر نخواند، بچه زیر شش سال می‌دونید نماز نداره از نظر فقهی نماز میت نخواند. دو رکعت نماز خوند آروم بشه! والله دو رکعت نماز خوند رکعتین، «وَ حَفَرَ لَهُ بِجَفْنِ سَيْفِهِ» با نوک شمشیر (غلاف شمشیر) قبر کوچکی رو کند… غم مخور ای کودک خاموشم، عزیزم، من خودم تو رو میان قبر با دست خودش… «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ».
دعا و مناجات پایانی
خیلی به من سفارش کردن برا شفای بیمارا، رفع گرفتاری‌ها، امنیت کشور، سلامتی رهبر. چند مرتبه این آیه‌ی شریفه رو با هم بخوانیم و به خون گلوی این شش ماهه خدا رو قسم بدیم. أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ.
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ
«بِدَمِ الْمَظْلُومِ… بِدَمِ الْمَظْلُومِ… بِدَمِ الْمَظْلُومِ»
خدایا به خون مظلوم علی اصغر قسم می‌دم، خدایا کشور ما رو، امنیت ما رو، تمامیت ارضی ما رو، سرداران و دانشمندان و زنان و مردان ما رو، رهبر عظیم الشان ما رو حفاظت بفرما. خدایا به زودیِ زود صهیونیست‌ها رو نابود کن، شر دشمنان، آمریکایی‌ها، انگلیسی‌ها به خودشون برگردان. خدایا توطئه توطئه‌گران، توطئه جاسوسان به خودشون، توطئه منافقان داخلی و خارجی به خودشون برگردان. اتحاد مردم ما رو حفظ کن. خدایا روح بلند شهدا، سرداران رشید، دانشمندان هسته‌ای، عزیزانی که تو این حوادث به شهادت رسیدن، امام عزیز، روح بلندشون رو از این جلسه بهره‌مند بگردان. ما رو مدیون خون شهدا قرار مده. خدایا این جمع با هر حاجتی آمدن حاجاتشون برآورده به خیر بگردان. خانه به مستاجران نصیب بفرما. شفا به بیماران عنایت بفرما. قرض مقروضان ادا بگردان. ازدواج و شغل جوون‌هامون رو فراهم بفرما. عاقبت ما را ختم به خیر بگردان. به نبی و آله صلوات.