پنجم محرم؛ راز ماندگاری نهضت عاشورا
">
پنجم محرم؛ راز ماندگاری نهضت عاشورا
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ حَبِيبِ إِلَهِ الْعَالَمِينَ أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ؛ لَاسِيَّمَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي الْأَرَضِينَ، وَاللَّعْنُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَعْدَاءِ اللَّهِ أَجْمَعِينَ. «اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا».
انشاءالله خداوند در ظهور بابرکت آقامون تعجیل بفرماید. برای سلامتی آن وجود مقدس، تعجیل در ظهورش، نثار روح گذشتگان، شهدا، شهدای اخیر، امام عزیز، سلامتی رهبر عظیمالشأنمون و امنیت کشورمون و انشاءالله نابودی دشمنان و صهیونیستها صلواتی عنایت کنید.
نامه امام حسین (ع) به محمد حنفیه
توفیقی شد این شبها سخنان و کلمات اباعبدالله علیهالسلام رو با هم مرور کنیم. امشب نامهای رو از امام حسین مطرح میکنم که یک سطر بیشتر نیست، اما مشتمل بر دو نکتهی اساسی است که اون دو نکته رو توضیح میدم. ظاهراً این نامه همین روزها نوشته شده؛ پنجم ششم محرم. مخاطب این نامه هم برادر امام حسین، محمد حنفیه و بنیهاشماند؛ یعنی کسانی از خاندان امیرالمؤمنین که مدینه بودند و کربلا حضور نداشتند. این نامه رو امام از کربلا نوشته. عرض کردم کوتاه و دارای دو نکتهی اساسی است. من اول متن نامه رو بخونم برای شما:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ… مَنْ لَحِقَ بِي مِنْكُمْ اسْتُشْهِدَ».
هر که دنبال من بیاد شهید میشه. پس شفاف و روشن؛ نمیخوایم کسی رو اغوا به جهل کنیم، یا بگیم حالا بیایید شاید هم ما پیروز شدیم، شاید هم حالا پیروزی ظاهری، شایدم حکومت دست ما افتاد، شاید هم به شما یه مسئولیتی دادیم؛ نه! «مَنْ لَحِقَ بِي اسْتُشْهِدَ»، هر که به من ملحق شه شهید میشه. این یک.
دوم: «وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي…»؛ هر که از من تخلف کنه. حالا این تخلف ممکنه نیاد، ممکنه تو سپاه دشمن باشه با امام حسین بجنگه. البته اونایی که امام حالا دعوتشون کرده، از ایشون خواسته. ممکنه یه کسی اون زمان مثلاً تو یه شهر دوری بوده، امام حسین رو اصلاً ندیده، خبر نداره؛ اما اینایی که میشنون صدای منو و متوجه میشن من برای همچین حرکتی دارم میرم، «وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي»، هر که از من تخلف کنه، نیاد، «لَمْ يَبْلُغِ الْفَتْحَ»؛ روزِ خوش نمیبینه، پیروزی، خوشی و آسایش رو نمیبینه.
اینجا امام داره دوتا پیشگویی میکنه، دو تا در واقع مطلب رو راجع به آینده بیان میکنه. مطلب اول ختم این راه با شهادت هر کسی است که بیاد. این رو فکر نکنید شب عاشورا فرمود؛ نه، این نامه مال همین ایامه، خیلی هم صریحه. شیخ مفید هم این نامه رو آورده: «مَنْ لَحِقَ بِي مِنْكُمْ اسْتُشْهِدَ»؛ هرکه از شما به من ملحق شه، شهید میشه.
مطلب اول: علم امام به شهادت
مطلب اول عزیزان این است که پس امام حسین علم به شهادت داشته. اگر کسی این علم رو انکار کنه (که بعضیها انکار کردن به دلیلی که الان میگم، اون دلیل هم این بود که گفتن مگه میشه آدم بدونه یه جا کشته میشه بره؟ این هلاکته، آدم نباید بره. آدم میدونه اینجا چاله است نباید بره، چاه نباید بره)، چون گیر کردن تو این موضوع، کتاب نوشتن رسماً و علم امام رو منکر شدن به قصه عاشورا! این اصلاً قابل پذیرش نیست. شما اگر کتابهای تاریخی و مقتل رو ببینید، شک ندارید نه امام حسین، غیر امام حسین هم عدهای خبر داشتند. من چهار پنج موردش رو الان برای شما عرض میکنم؛ غیر امام حسین و امام حسین که امامه! بعد توجیهش رو میگم برای شما.
۱. ملاقات با عمر اطرف
یکی از کسانی که امام حسین تو مسیر از مدینه باهاش ملاقات کرد برادر ایشونه. اینا رو شاید کمتر شنیده باشید عرض میکنم؛ ایشون یه برادری دارد به نام عمر اطرف. حالا چرا بهش میگن اطرف؟ چون از یک طرف شرافت داره، امیرالمؤمنین پدرشه، مادرش زنی است به نام صهبا. امام حسین ایشون رو ملاقات کرد. تا دید آقا داره حرکت میکنه، آمد جلو و امام حسین رو گرفت تو آغوش و (کوچیکتر از امام حسینه، از فرزندان آخر امیرالمؤمنینه) خیلی گریه کرد. آقا فرمودند: چی شده؟ گفت: برادر! از برادرم امام حسن شنیدم درباره شما… نتونست ادامه بده، بغض گلوش رو گرفت، هقوهق گریه. اباعبدالله فرمود: چی شنیدی؟ «تَظُنُّ أَنَّكَ تَعْلَمُ مَا لَا أَعْلَمُ»؛ فکر میکنی یه چیزی رو تو میدونی من نمیدونم؟ از برادرم شنیدی منو میکشن، دیگه این رو شنیدی؟ خب بگو دیگه! گفت: بله، نتونستم به زبون بیارم. فرمود: برادر! تو شنیدی از برادرمون امام حسن، من از خود جدم رسول خدا شنیدم (حالا امام حسین شش سالش بوده پیغمبر از دنیا رفت) که فرمود حسین به شهادت میرسد «بِشَاطِئِ الْفُرَاتِ». این میشه علم دیگه. ببین، اون آقا که برادر امام حسینه، یه شخص معمولیست، میگه از برادرم امام حسن شنیدم.
۲. ملاقات با عبدالله بن عمر
نمونهی دوم: امام حسین با عبدالله بن عمر پسر خلیفه دوم ملاقات کرد. خب میدونید ایشون یه شخصیته که محافظهکار بوده، خیلی هم ازش به هر حال، عبادتش، زهدش تعریف میکنند توی منابع مختلف اهل سنت بهویژه، و خیلی کار و مسائل سیاسی هم نداشته، بیشتر دنبال عبادت و اینها بود. آقا ملاقاتش کرد، بهش فرمودند که: یاری من رو ترک نکن، پاشو راه بیفت دنبال من بیا! با اینکه ایشون با امیرالمؤمنین بیعت نکرده. گفت: آقا عذرخواهی میکنم. خم شد و سینه امام حسین رو بوسید، گفت: میشه پیراهنتون رو بزنید بالا؟ چون این سینه رو پیغمبر بوسیده من ببوسم. سینه رو بوسید، بعد بغض گرفتش، گفت: من شنیدم از رسول خدا که شما رو به شهادت میرسانند و شما کشته میشید.
آقا بهش فرمودند: عبدالله بن عمر! (این هم چیز جالبیست، حالا گوش بدید. امام حسین این قصه رو چند بار تو مسیر بیان کرده، از جمله اینجا) فرمودند دنیا پسته، از پستی دنیا همینقدر بس که سر پیغمبر خدا رو بریدند، گذاشتن تو تشت، بردن جلوی یک حاکم فاسدِ ستمکار. کیه اون پیغمبر؟ حضرت یحیی بن زکریا. حضرت یحیی پسر زکریاست دیگه، پسرخاله حضرت عیسی است. ایشون به خاطر یه قصهای حاکم اون زمان باهاش بد شد، دستور داد سرش رو بریدن. (من شام اون محلی که سر ایشون رو گذاشتن رفتم، یه قبری هم اونجا بهش منسوبه). سر ایشون رو بریدن گذاشتن توی تشت، گذاشتن جلوی این حاکم ستمگر. امام حسین چند بار این قصه رو تو مسیر برای چند نفر بیان کرد. حالا شاید علتش هم این بود که امام میدونست خودش هم به همچین سرنوشتی مبتلا میشه؛ سرش جدا میشه، توی تشت میره، مقابل حاکم ستمگر. لذا میگن بین امام حسین و حضرت یحیی یکی از تشابهات همینه که هر دوشون رو سر بریدن، هر دو سر رو تو تشت گذاشتن، هر دو سر رو مقابل یک حاکم ستمگر بردن.
بعد امام حسین فرمود: عبدالله بن عمر! یک روز تو بنیاسرائیل هفتاد پیغمبر رو کشتن. اینایی که گاهی میگن آقا فلان سردار رو زدن، بیست تا، ده تا، چرا عرش خدا نلرزید؟ چرا عذاب نیامد؟ چرا فوراً مثلاً خدا عکسالعمل نشون نداد؟ این سخن امام حسین رو ببینید؛ فرمود: هفتاد پیغمبر، «سَبْعِينَ نَبِيًّا» یک روز سر بریدن و کشتن تو بنیاسرائیل، و اینا رو بعضیا رو تو چاه انداختن و فردا صبح مغازههاشون رو باز کردن، کاسبیشون رو ادامه دادن! یعنی زندگیِ عادیِ عادی! انگار نه انگار که روز قبلش هفتاد تا پیغمبر کشته شده! عبدالله بن عمر تاریخ این رو داره میگه، ولی تو که داری اینطور به من اظهار محبت میکنی، پسر خلیفه دوم، بیا منو یاری کن! گفت: عذرخواهی میکنم، نیومد. پس ببین، او هم خبر داره. من یه وقتی یه بحثی داشتم راجع به ملاقاتهای امام حسین، الان وقت نیست برای شما بگم چند نفر با امام ملاقات کردند و امام چی فرموده.
۳. داستان ام سلمه
یه نمونه دیگه رو عرض میکنم: ام سلمه. میدونید این زن، یه زن ویژهای است. ما یه وقتی برای حضرت خدیجه سلاماللهعلیها خدمت رهبر انقلاب رسیدیم (فکر میکنم دو بار هم خدمت رسیدیم، یه بار برای خدیجه یه بار هم داستان دیگهای). تو هر دو جلسه آقا به من فرمودند برای حضرت ام سلمه همایش بگیرید و این زن رو مطرحش کنید مردم بشناسن. که حالا الحمدلله مقدماتش فراهم شده، انشاءالله سال چهارصد و پنج بتونیم ما این همایش رو برای ایشون برگزار کنیم. یک زنیه که امام حسین بهش میگه مادر، ایشون به امام حسین میگه پسرم. زنیه که تو جمل هرچی تلاش کردن بکشنش به سمت مبارزه با امیرالمؤمنین، نیامد. و زنیه که فوقالعاده مورد احترام بوده، ولایی بوده، ولایتپذیر بوده. ام سلمه از زنان تأثیرگذار تاریخه.
امام حسین که میخواست از مدینه خارج شه، اومد جلوش گفت: آقا نرو، انتهای این راه خون شما رو میریزن. بعد رفت یه شیشهای آورد، گفت: این شیشه رو میبینی؟ این شیشه رو جدت رسول خدا به من داده، خاک توش بود. به من فرموده این خاک کربلاست. آقا، ام سلمه خاک اونجا رو هم داره! کی میتونه بگه امام خبر نداره از شهادت؟ بعد به من فرموده: روزی که دیدی این خاک تبدیل به خون میشه، بدون حسینِ منو به شهادت رسوندن. آقا فرمودند: بیا مادر، یه شیشه هم من بهت میدم. یه شیشه خاک هم امام حسین بهش داد. فرمود: اینم عین همون خاک، خاک کربلا. (خاک کربلا پیش امام حسین بوده در مدینه). فرمود: این دوتا شیشه رو داشته باش، هر وقت دیدی رنگ این به خون تبدیل شد، بدان من به شهادت رسیدم. که ام سلمه عصر عاشورا (هنوز وسایل نبوده خبر برسونن، خبر شهادت امام حسین به مدینه خیلی دیر رسید، تا پیک بیاد تا خبر بیاره طول میکشیده) به محض اینکه ابیعبدالله شهید شد غروب عاشورا، ام سلمه دوید تو کوچههای مدینه: وا محمدا! وا حسینا! گفتن: چی شده؟ گفت: حسین رو کشتن! گفتن: از کجا میگی تو؟ گفت: این شیشه خون شد.
ببینید این سه نمونه از اطلاع. عبدالله بن عباس اطلاع داشت، دیگران اطلاع داشتند. امام حسین کاملاً داره تو این عبارت میفرماید دیگه، نه؟ «مَنْ لَحِقَ بِي مِنْكُمْ اسْتُشْهِدَ»؛ هر کس به من ملحق بشه به شهادت میرسه.
توجیه علم به شهادت و اختیار انسان
خب چهجوری توجیه کنیم این رو؟ من یه توضیحی میدم امیدوارم بتونم مطلبم رو برسونم. ببینید آقایون، خواهرایی که شما اینجا نشستید، این رو که نمیتونید منکر شید که همه شما یه مرگی دارید: «كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ». بنده مرگم چهجوریه؟ نمیدونم. در چه زمانی؟ نمیدونم. در چه زمینی؟ نمیدونم. با چه زمینهای؟ آقا زمینه مرگ من چیه؟ من سکته میکنم؟ تصادف میکنم؟ بمب میخورم؟ شهید میشم؟ نمیدونم به خدا، نمیدونم. شما هم نمیدونید. پس سه تا «ز» توی مرگ مخفیه: زمان، زمین، زمینه. سردار حاجیزاده ما امسال نیست، کی فکر میکرد زمان شهادت ایشون قبل از محرم باشه؟ ایشون خودش من رو دعوت کرد برای این جلسه، خودش نیست. شهید سلیمانی کی فکر میکرد تو بغداد؟ زمان شهادتش، زمین شهادتش و زمینه شهادتش؟ زمین کجا؟ بغداد. زمینه؟ بمب اون بیدین و بمباران اون اشقیالاشقیا. زمان هم؟ همون تاریخی که خب ایشون توی دیماه به شهادت رسید.
اینه که همهتون قبول دارید بلااستثنا زمین و زمان و زمینه مرگ برای هر کسی هست، فرق هم میکنن آدمها. منتها من و شمایی که اینجا نشستیم از این اطلاع نداریم. اما من از شما سؤال میکنم: این اتفاق که بهطور طبیعی، با اختیار، با اختیار میافته، ممکنه کسی ازش اطلاع داشته باشه؟ آقا سردار سلامی تو این قصه و این سردارا فرض کنید، اگه میدونستن این تاریخ خرداد (زمان)، در این منطقه (زمین)، با بمب اون نانجیبها (زمینه) به شهادت میرسند، این اتفاق میافتاد؟ ها؟ بهطور طبیعی. اگه کسی از اینا اطلاع داشت به هر دلیلی، اون اطلاع ربطی به حادثه داره؟ نه! ممکنه یک کسی از یک حادثه کاملاً اختیاریِ طبیعی، دو روز زودتر خبر داشته باشه، اما علم ایشون هیچ ربطی به اون حادثه نداره.
من یه مثال میزنم: من اینجا نشستم، یکی داره عقبعقب میره، خودش نمیدونه پشت سرش خالیه، من میبینم. من به رفقا میگم: این الان میافته! تقریباً یک دقیقه قبل از اینکه بیفته. اتفاقاً میافته. من انداختمش؟ نه، من فقط زودتر خبر داشتم. ما میان علما و دانشمندانمون علمایی داشتیم از مرگشون خبر داشتیم. آیتاللهالعظمی حجت، قبرشون تو قم مدرسه حجتیه است، یه کتابی هم یکی از رفقای ما در شرح حالش نوشته. قبل از انقلاب، داماد ایشون آیتالله شیخ مرتضی حائری بود. میفرمود: دوشنبهای ایشون منو خواست، گفت چهارشنبه من از دنیا میرم. بابا شما چیزیت نیست! گفت: همین که من بگم! جلوی ما مهرش رو شکست (مهر مرجعیتش رو که بعداً کسی سوءاستفاده نکنه). شیخ مرتضی میگه: تمام نامههایی که داشت داد به من، فرمود این رو بده به فلان آقا، وجوهات و نامهها رو تحویل داد، کاملاً آماده. روز چهارشنبه دقیقاً از دنیا رفت.
اطلاع داره. ماها ظرفیت نداریم این سه تا رو بدونیم. به شما بگن فلان روز، فلان جا، در اثر فلان حادثه از دنیا میری، اصلاً پات رو اونجا نمیذاری دیگه! اگه به شما گفتن آقا شما مرگ شما طبیعی یا اختیاری… بلیت میخری هواپیما سوار میشی ولی این هواپیما میافتهها، مرگ شما تو پرواز فلانه فلان روز! اصلاً دیوونه میشی آقا! این لطف خداست که ما خبر نداریمها! اگر یه کسی اطلاع داد آقا مثلاً شما میخوای دختر شوهر بدی، بدانی داماد سه سال دیگه تصادف میکنه، دختر بهش میدی؟ ازدواج میخوای بکنی بدونی این خانم یک سال دیگه خدای نکرده سرطان میگیره، ازدواج باهاش میکنی؟ پس این ندانستنِ ما لطف خداست. من از شما که اینجا نشستید سؤالم (شاید بین شما آدم عارف هم باشه من نمیدونم، ولی قاعدتاً) هیچکدومتون نه از سن مرگ، نه از زمانش، نه از زمین خبر ندارید.
اما امام ظرفیتش رو داره. بهش میگن: یا اباالحسن! تو این ماه رمضان محاسنت به خون سرت خضاب میشه! تو ماه رمضان! پیغمبر بهش میگه. نمیگه کی، کجا. میگه: یا رسولالله! «أَفِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِي؟»؛ دینم سالم میمونه؟ بارها از این سرزمین کربلا انبیا عبور کردن، خود امیرالمؤمنین. آقایون دقت کنید، امام حسین از شهادت خبر داشته، این اتفاق طبیعی پیش اومدهها، نه جبری. یعنی با این ابن زیاد ملعون و با این یزید نانجیب و با اینی که امام حسین بیعت نمیکنه (چون بیعت کنه مشروعیت یزیده، بیعت هم نکنه میکشنش)، اینا طبیعی داره پیش میره. خب شما بگو پس چرا مسلم بن عقیل رو فرستاد کوفه؟ پس چرا نامه نوشت؟ پس چرا اینقدر سخنرانی کرد؟ ببین، این مسیر عادی زندگیش رو باید بره. مثل این ماشینهای دولتی هست که روش گاهی مینویسن چی؟ «استفادهی اختصاصی ممنوع». آقا امام رضا! شما ظرفیت داشتی ما بهت گفتیم با انگور مسموم میشی، اما قرار نیست این علم تأثیر رو کار شما بذاره. شما مثل یه آدم معمولی داری میری پیش مأمون، مثل یه آدم معمولی انگور بهت تعارف میکنه، انگور رو خوردی مسموم شدی. میدانستنت رو بذار کنار، این علم صرفاً به خاطر ظرفیت شماست.
و ما نمونههای فراوانی از این دست داریم که نه فقط راجع به این قصهها. آقا امام هادی خدا بهش اولاد داده همه خوشحالن. همه خوشحالن، بچه آدم، بچهدار میشه خوشحاله. آقا ناراحته! میگن آقا شما ناراحتید خدا بهتون پسر داده؟ نه، این پسر لطمه میزنه به اسلام. حالا کیه اون پسر؟ جعفر، پسر امام هادی (یکی از پسرای جعفره دیگه که عموی امام زمانه). امام زینالعابدین، زید بن علی بن الحسین به دنیا اومده، باباش گریه میکنه. آقا بچه مریضه؟ مشکلی داره؟ نه، این پسرم به شهادت میرسه! امام اطلاع داره.
شما تو زیارتنامه امام حسین نگاه کنید، روز سوم شعبان میگیم: سلام بر حسینِ «الْمَوْعُودِ بِشَهَادَتِهِ قَبْلَ اسْتِهْلَالِهِ وَوِلَادَتِهِ»؛ آقایی که قبل از ولادتش خبر از شهادتش داده شد. این رو ابن عباس نقل میکنه، میگه: من با امیرالمؤمنین از صفین که برمیگشتیم (صفین چه سالیه؟ ۳۸. کربلا سال ۶۱. بیست و سه سال قبل از کربلا) میگه برمیگشتیم رسیدیم به کربلا. آقا پیاده شد، خاک رو برداشت، بوسید، بویید، گریه کرد. طواف کرد تو این سرزمین، خبر از شهادت اباعبدالله داد. چرا وقتی برای امام حسن گریه میکنه امام حسین، آقا بهش میفرماید: «لَا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ»؟ چی میدونه امام حسن کی اینا رو میکشه؟ چرا وقتی شب بیست و یکم یا بیستم گریه میکنه، امیرالمؤمنین میفرماید: حسین جان تو گریه نکن، گریهکنا باید برا تو گریه کنند.
این مطلب اول. البته شما این رو بدونید خیلی آدم میخواد که بداند قطعاً کشته میشه! من دیشب هم گفتم یا پریشب، شهدای عزیز ما خب توی جنگ، توی حادثه، توی بمباران… آقا شهید سلیمانی رفتن برای گفتگویی در عراق، اونجا بمب زدن ایشون به شهادت رسید. عزیزان ما جلسهای داشتن اینجا صهیونیستهای غاصب زدن به شهادت رسیدن. اطلاع دقیق نبوده که اینجا به شهادت میرسند؛ نه، اتفاقاً تمام تلاش این بوده که دست بهشون پیدا نشه. اما به شما بگم جناب عابس ببین امشب شب عاشوراست، فردا شب نیستی، مطمئناً فردا صبح به شهادت میرسی. جناب حبیب، جناب مثلاً نافع. این خیلی مرد میخواد! خیلی آدم میخواد! لذا اینی که امام حسین فرمود من اصحابِ باوفاتر از شما ندارم، اینا رو تحلیل کنیدها، روش فکر کنید. دقت کنید این نکات دقیقیه. این نامه یکسطری امام حسین چی بود از کربلا؟ «مَنْ لَحِقَ بِي مِنْكُمْ اسْتُشْهِدَ»؛ این یه مطلب، هر که به من ملحق شه شهید میشه.
مطلب دوم: عواقب یاری نکردن امام (مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي)
خب حالا کسی دلش نمیخواد به شما ملحق شه آقا، چه اتفاقی میافته؟ حالا یا مثل عبیدالله حر جعفی نمیآد دنبال شما (البته یزید رو یاری نمیکنه)، یا اصلاً میخواد با شما بجنگه مثل اینایی که تو کربلا مقابل اباعبدالله جمع شدن. برادران عزیز، خواهران گرامی! امام یه خبر غیبیِ دیگه هم داشت که کاش پنجاه جلسه آدم منبر بره این خبر رو توضیح بده، واقعاً ظرفیت دارهها! فرمود: هر کسی منو یاری نکنه، روی خوش نمیبینه! «وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي لَمْ يَبْلُغِ الْفَتْحَ».
حالا شما بیایید من آمار به شما بدم، گزارش بدم. چه اونایی که… بله، یکی صدای امام حسین رو نشنید، ما باهاش کار نداریم. یکی خبر نشد امام حسین اومده، باهاش کار نداریم. یکی از کنار امام حسین رد شد آقا بهش نگفت بیا، با اونم کاری نداریم. ما با اونایی کار داریم که صدای امام حسین رو شنیدن: «هَلْ مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ؟». ما با اونایی کار داریم که مثل عبیدالله جعفی امام دعوتشون کرد، مثل عبدالله بن عمر امام دعوتشون کرد. شما رو به خدا یه پایاننامه آقایونِ تاریخی برن کار کنن، سرنوشت این آدما بعد از کربلا چی شد؟ یکییکی بررسی کنیم: «وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي لَمْ يَبْلُغِ الْفَتْحَ».
البته من خودمو عرض میکنم، ماها الان مردمم گاهی به ما میگن یه خرده عجولیم. مثلاً دلشون میخواد فردا صبح فوراً خدای تبارک خِرِ نتانیاهو رو بگیره به درک واصل بشه. حضرت موسی یه وقتی به خدا گفت: خدایا این فرعون رو بکشش تمام شه دیگه، اینقدر من اسیر نشم! خدا صبرش زیاده، عجله نباید بکنید.
انواع عذاب الهی در قرآن
مجبورم یه نکتهای رو توضیح بدم. ما سه جور عذاب داریم. گناه عذاب داره، شک نکنید، مخصوصاً ظلم. منتها خدا سه جور عذاب داره. این سه تا رو من از قرآن امشب برای شما توضیح بدم.
۱. عذاب اَدنی
یک، که احتمالاً تو زندگی شما هم پیش اومده. اگر پیش اومد ناراحت نباشید، نگران نباشید، خدا رو شکر کنید که اینطور پیش اومده. اسمش رو خدا تو قرآن میذاره «عذاب ادنی» یعنی عذاب نزدیک. آیهاش رو هم میخونم، سوره سجده آیه ۲۱. بذار آیه رو بخونم: «وَلَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَى دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبَرِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ». بعضیها رو ما وقتی گناه میکنن زود تو کاسهشون میذاریم، یه جوری میکنیم که زود پاک بشن. اینا رو دوسشون داریم، میخوایم کار به برزخ و قیامت نکشه، همینجا پاک بشن «لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ».
مثلاً من برای خودم این پیش اومده، گاهی تو زندگی آقا شما یه نگاه به نامحرمی کردی، یه دروغی گفتی، سرت خورد به این سنگ، آخ! پیشونیت درد گرفت زخم شد. این عذاب ادنیست. همین باعث شد به خودت بگی: خدایا منو ببخش، دیگه نگاه نمیکنم. یه جوانی تو کوچههای مدینه دنبال یه خانمی راه افتاده بود (ایشالله خدا زمینه ازدواج همه جوونامون رو فراهم کنه؛ دخترا، پسرا، قوام جامعه با ازدواجه، نه با روابط نادرست. روابط به خود خانوادهها لطمه میزنه، روابط غلط). افتاد دنبال یه خانمی. همینطور که میرفت دنبال این خانمه، یه استخوانی توی دیوار بود (دیوارها قدیم مثل الان اینقدر صاف و قشنگ که نبوده، گل بوده، گاهی هم توش چیزایی پیدا میشد). رفت و چشمش زخم شد. دیگه خانمه رو ول کرد، چشمش خون افتاد، دیگه راهش برگشت. رسول خدا دیدش گفت: چی شد؟ که گفتن این آیه اینجا نازل شده: «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ». پیغمبر خدا دوستت داشت، میخواست چشمچرونی نکنی، جلو گناه این رو میگن عذاب ادنی.
لذا امام صادق فرمود: یه وقت پاتون به یه جا گیر میکنه، یه وقت یه اتفاقی تو زندگیتون میافته، ناراحت نباشید. یه وقت میبینید مریضی… مخصوصاً، مخصوصاً بیماری. دیدید شما بعضی آدما به چه سختی جان میدن؟ پاک میشن. مریض اگر تو بستر گله نکنه، «كَيَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ» مثل روزی میشه که از مادر متولد شد. بیماری، ناراحتی، سختی، مثال زدم.
حتی گاهی اوقات ممکنه با یه خواب! حالا من نمونههایی هم تو ذهنم هست بگم. «إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَيْرًا عَاتَبَهُ فِي مَنَامِهِ». خدا بندهای رو دوست داشته باشه تو خواب محاکمهاش میکنیم! یعنی شما یه گناهی کردی یا یه گناهی میخوای انجام بدی، یه خواب میبینی وحشتناک! به خودت میآی. اومد خدمت امام صادق، آقا دیشب یه خواب عجیبی دیدم! آقا فرمود چی بوده؟ گفت: سوار یه اسب چوبی، یه مرد چوبی سوار یه اسب چوبی هی دور خونه دور زمین داره میچرخه. (حالا تعبیر خواب کار هر کسی نیست میدونید که، آدم وارد میخواد). آقا فرمود: کلاه سر کسی میخوای بذاری؟ گفت: چطور آقا؟ به من بگو دیگه. کلاه سر کسی میخوای بذاری. گفت: آقا از کجا فهمیدی؟ از این خوابه. این خواب میرسونه تو میخوای یه کسی رو خلاصه به قول امروزیها بپیچونی. گفت: بله آقا، یه رفیق داریم یه زمین داره از قیمتش هم خبر نداره، من میخواستم برم فردا این رو ارزون از دستش در آرم. اما این خواب معناش اینه، اسب چوبی آدم چوبی دور این زمین میچرخی. گفت: آقا خیلی خوب شد به من گفتید، این کار رو انجام نمیدم. البته این آدم خوبیه که قبلش میبینه، بعضیا بعدش میبینن اون دیگه خب یه خورده دیر میشه.
این رو میگیم عذاب ادنی. پات به جایی گیر کرد، انگشتت به جایی خورد، سرت به جایی خورد، مریض شدی، یه سختی تو زندگیت پیش اومد. اینا میشه تو زندگیها گاهی از اوقات برای آدم پیش میآد برای اینه که کفاره اون گناه بشه. ما این رو میگیم عذاب ادنی و این غالباً مال آدمای خوبه.
۲. استدراج
دوم «استدراج». استدراج بد عذابیه، خدا شامل هیچکس نکنه. استدراج دوبار تو قرآن آمده: «سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ». من با یه مثال قشنگ توضیح میدم براتون. الان معنا کنم استدراج اینه: هرچی گناه میکنی، وضعت بهتر میشه! پول بیشتر بهت میرسه، مریض هم نمیشی هی اوه! آقا بعضی هم از ما سؤال میکنن: آقای همسایه داره شراب میخوره، نماز نمیخونه، بیدینه، بچههای خوب، ماشین خوب هی خدا بهت میده. میگن فرعون این همه سال ادعای خدایی کرد، یه سردرد نگرفت در این دنیا! درها به روت وا میشه. این چیه؟ این سقوط تدریجیه. این خطره. آیهاش رو بخونم: «فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَيْءٍ». اینایی که ما رو فراموش میکنن، همه دنیا رو میریزیم به پاشون! عجیبهها، این سوره انعام آیه ۴۴.
یه مثال بزنم روشن میشه هر دوش، هم عذاب ادنی هم استدراج. آقا تو یه کلاس دوتا دانشآموز، یکی هرچی بدقلقی میکنه، درس نمیخونه، نه بهش میگن بابات رو بیار، نه بیرونش میکنن، نه پای تختهاش میبرن، تازه اردو هم میبرنش! عجب، درس هم نمیخونه! نه راهشم این است، صبر کن آخر سال پرونده رو بذارن زیر بغلش میگن برو. اما این دانشآموز درسخون، دو نمره کم میکنه، میگن بابات رو بیار، برو دم دفتر وایسا، از اردو محرومش میکنن. چرا؟ چون این میخواد پایان سال قبول شه. اونی که میبینید تو زندگی شما یه سختی پیش میآد، خدا میخواد عاقبتبهخیر بری. اما فرعون قرار نیست. لذا میبینی هر چی حجاج این همه جنایت میکنه، «سَنَسْتَدْرِجُهُمْ»، خدا بهش مهلت میده. چقدر خدا به صدام مهلت داد؟ بیست سال! عبدالملک مروان جنایت کرد، هشتاد هزار شیعه کشت. این میشه استدراج.
۳. استیصال
اما سومیش هم مهمه: «استیصال». استیصال چیه؟ یعنی بعد از استدراج یه مرتبه خدا میگیره، این رو میگن استیصال، یعنی عذاب آنی. به فرعون وقت میده، وقت میده، وقت میده، یه مرتبه در رود نیل میگیردش، این میشه استیصال. «أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً». به عبدالملک وقت میده، این استیصاله. شامل همهی این آدما میشه، شک نکنید. مگه شامل صدام نشد؟ مگه انور سادات نشد؟ مگه شامل قذافی نشد؟ شما و ما زندهایم انشاءالله استیصال نتانیاهو هم میبینیم انشاءالله! این وعده خداست، همین آیهای که خوندم آخرش میفرماید: «أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً»، یه مرتبه میگیریم. یه مرتبه!
عاقبت قاتلان کربلا (لَمْ يَبْلُغِ الْفَتْحَ)
آقایون، خواهرا، شما برید نگاه کنید ابن زیاد با این همه جنایت. ابن زیاد کی امام حسین رو به شهادت رسوند دستورش؟ عاشورای سال ۶۱. عاشورای سال ۶۷! ۶۱ امام حسین، ۶۷ عاشورا، عصر عاشورا تو همین موصل عراق، ابراهیم بن مالک اشتر نشست رو سینهاش، سرش رو از بدن جدا کرد. دقیقاً عاشورا! و روز یازدهم سرش رو بالای نیزه کرد آورد پیش مختار تو مجلس کوفه (همون روزهایی که سر امام حسین رو آوردن). این تاریخ مختار رو نگاه کردید؟ یه مار کوچکی رفته تو گوش و بینی ابن زیاد، هی میگزدش. کفشش رو درآورد پرت کرد که این ماره بیفته. یه کسی گفت: ولش کن بذار بگزه، این نتیجهی چوبهاییست که تو این جلسه به لب و دندان اباعبدالله زدی! این ابن زیاد.
دیگه از کجا بگم من برای شما؟ عمر سعد رو بگم با پسرش؟ وقتی اومد پیش امام حسین اون همه آقا نصیحتش کرد فایده نداشت، فرمود: «ذَبَحَكَ اللَّهُ عَلَى فِرَاشِكَ»؛ آدمی که دنبال ریاست و راحتی هستی، ایشالا تو همون رختخوابت به درک واصل میشی! سر خودش تو رختخواب از بدن جدا شد، سر پسرش هم پیش مختار. آقا وقتی میرفت پشت سرش فرمود: میبینم روزی که سرش تو همین کوفه بالای نیزه، «طُرَدُ الصِّبْيَانِ»، بچهها دارن سنگبارونش میکنن! اونم سال ۶۷.
و همچنین عرض کردم (این یه وقتی فرصت بشه به درد دهه دوم میخوره نه دهه اول، آدم این نتیجهی آدمایی که کربلا…)، حالا مختار که جای خودش، ابوالعباس سفاح هزار نفر از بنیامیه رو کشت، قبرهاشون رو شکافت استخوناش رو آورد بیرون آتیش زد، سرهاشون رو ریخت رو زمین! من نمیگم ابوالعباس سفاح برای خدا این کار رو کردهها، نه اونم دنبال ریاست بود، ولی «اللَّهُمَّ اشْغَلِ الظَّالِمِينَ بِالظَّالِمِينَ». فرش انداخت نشست روی تخت، روی سرهای بنیامیه!
این «وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي». آمد آب برداره ابیعبدالله روز عاشورا خودش رو رسوند با ابوالفضل با هم آمدن. اون کسی که اونجا بود، فرمانده اون نانجیبها نذاشت، تیراندازا شروع کردن، جلو آقا رو گرفتن. بعد خودش رو کرد به امام حسین گفت: حسین! «لَا تَذُوقُ مِنَ الْمَاءِ حَتَّى تَمُوتَ عَطَشًا»؛ نمیذارم قطرهای از این آب بنوشی تا تشنه کشته بشی پسر فاطمه! اینطور… آقا یه نگاهی به آسمون کرد و گفت: خدایا! او را تشنه بمیران. تمام شد. اون شخص میگه اومدم کوفه تو خونه همین آقا (همینی که به امام حسین گفت)، دیدم مشکهای آب رو دورش چیدن، شکمش باد کرده، هی میگه تشنهام! مشک آب رو میذارن میخوره تشنگیش رفع نمیشه! اونقدر آب نوشید و دیگه نتونست به درک واصل شد. آب مینوشید شکم پاره میشد! امام حسین نفرمود آب نخوری، فرمود خدایا تشنگیش تمام نشه. و همینطور شما برید تاریخ رو مطالعه کنید.
بحث امشب من تمام. دو تا کلام امام حسین: «مَنْ لَحِقَ بِي مِنْكُمْ اسْتُشْهِدَ»؛ آقا با من بیایی شهید میشی، حبیب با من بیایی شهید میشی. و «وَمَنْ تَخَلَّفَ…»، اگه نیایم چیه؟ زندگی خوشی داریم؟ نه، «لَمْ يَبْلُغِ الْفَتْحَ».
ذکر مصیبت (فرزندان امام حسن مجتبی علیهالسلام در کربلا)
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ يَا حَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ أَيُّهَا الْمُجْتَبَى يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ. چرا گفتم ایها المجتبی؟ مگه ایام عاشورا نیست؟ امام حسن به کربلا حق داره. حداقل سه تا شهید تو کربلا از بچههاش جان باختن، یکی هم مجروح داره. چهار تا! ایشون پر اولاد بوده؛ پسر بزرگش زید بن حسنه که این حضرت عبدالعظیم از نسل اوست، او عمر طولانی کرده بیشتر سادات حسنی از نسل ایشونه. یه پسرش هم حسن مثنی است، حسن دوم، که ایشون داماد امام حسینه. وقتی اومد خواستگاری دختر امام حسین فاطمه، آقا فرمود چرا اومدی خواستگاری این؟ گفت: آقا چون خیلی به مادرتون حضرت زهرا شبیهه این دختر رو به من بدید. لذا داماد امام حسین کربلا مجروح شد، بین جنازهها افتاد ولی وقتی حادثه تمام شد دیدن تکان میخوره، آوردنش تو خیمه مداوا شد. ایشون زنده ماند، حسن مثنی.
اما تا پنج تا هم گفتن، مسلم سه پسر امام حسن که هر سه یتیم بزرگ شدن کربلا شهید شدن. یکیشون ابوبکر بن حسن که شش سالش بود باباش شهید شد، شانزده ساله بود کربلا شهید شد. دومی قاسم بن الحسن که سه سال داشت بابا به شهادت رسید. اما این سومین، شیرخواره بوده وقتی باباش شهید شده: عبدالله بن حسن. یعنی بابا ندیده، امام حسین هم باباشه، هم عموشه، هم سرپرستش. همهاش که نگاه کرده از بچگی چشم وا کرده امام حسین رو دیده. اباعبدالله خیلی مواظب این بود؛ با اینکه ما دهیازدهساله داریم تو کربلا شهید شده باشن، اما این رو به خواهرش میگفت: مواظب باش نگذار بیاد. تا خود امام هم زنده بود نگذاشت این میدان بیاد، مواظبش بود.
اما اون لحظهای که ابیعبدالله افتاد تو قتلگاه، نانجیب اومد، این بچه دوید! هر چی ابیعبدالله فریاد زد: «يَا أُخْتَاهُ احْبِسِيهِ» خواهرم نگهاش دار! اما نتونست زینب. بمیرم، وقتی رسید که نانجیب شمشیر رو بالا آورده بود. دستش رو آورد شمشیر به عمو نخوره، دست قطع شد! بمیرم برا دل داغدارت امام حسین که تا آخرین لحظه هم باید داغ ببینی! «سَاعَدَ اللَّهُ قَلْبَكَ الْمَهْمُومَ يَا حُسَيْنُ». آقا گرفتش تو آغوش… من عرضم یه جمله، واگذار کردم. دو تا شهید روز عاشورا تو بدن امام حسین شهید شدن: یکی علیاصغره رو دستای باباش، یکی عبدالله بن حسنه رو سینه اباعبدالله به شهادت رسید. صَلَّی اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ، صَلَّی اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ يَا حَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ أَيُّهَا الْمُجْتَبَى يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.
خدایا به آبروی این شهید و خاندانش قسم میدم در ظهور آقامون تعجیل بفرما. عاقبت ما هم به خیر بگردان. مرگ ما رو با عزت قرار بده. جوانهای ما را مؤمن و متدین و اهل نماز قرار بده. امنیت کشور ما، استقلال کشور ما، تمامیت ارضی ما رو حفظ بفرما. رهبر محبوب و مقتدر ما رو سلامت عنایت بفرما. خدایا به زودیِ زود (ما صبرمون کمه)، خدایا به زودیِ زود نابودی صهیونیستها رو برسان، شرشون رو به خودشون برگردان. روح بلند شهدا، خاصه شهدای اخیر، امام از این جلسه بهرهمند بگردان. صلوات.
