محراب
چاپ / ذخیره PDF

سوم محرم - آذرخشى دیگر از آسمان كربلا

نسخه چاپی متن از سایت محراب

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ، حَبِيبِ إِلَهِ الْعَالَمِينَ، أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ.
اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ فِي هذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيها طَوِيلاً.»
مقدمه و طرح سؤال
فرا رسیدن ایام سوگواری آقا اباعبدالله را به پیشگاه مقدس ولی‌عصر (ارواحنا فداه)، مقام معظم رهبری، مراجع تقلید و همه شیفتگان مکتب اهل‌بیت تسلیت عرض می‌کنیم و از خدای متعال درخواست می‌کنیم که در دنیا و آخرت دست ما را از دامن آل‌محمد کوتاه نفرماید.
در دو جلسه گذشته چند تا سؤال مطرح کردیم و هدف این بود که این‌گونه سؤالاتی که به‌طور طبیعی در اذهان نوجوانان و جوانان ما براشون ظاهر می‌شه، این‌ها رو در حد توان خودمون با یک بیان نسبتاً روشن و قابل فهم و قبولی عرضه کنیم تا خدمتی به فرهنگ عاشورا کرده باشیم. البته جواب این سؤالات برای همه ماها به‌طور اجمال ثابته، ولی تفسیرش به‌طوری که بتونیم اگر سؤال کنند خودمون بیان کنیم، جواب روشنی رو ارائه بدیم، شاید برای نوجوون‌های ما این اندازه آشکار نباشه.
سؤال کردیم چرا باید عزاداری کنیم برای سیدالشهدا؟ و بعد سؤالی رو مطرح کردیم که چرا در میان ائمه اطهار برای سیدالشهدا این خصوصیت بود و بیشتر توجهات در عزاداری‌ها به ایشون معطوف هست و ویژگی‌های خاصی که در روایات برای اونا ذکر شده و در فرهنگ شیعه جایگاه خاصی را به خودش اختصاص داده؟ عرایضی هم در این زمینه در جلسات گذشته عرض شد.
چرایی وقوع حادثه عاشورا
وقت سؤال عمیق‌تر می‌شه، اولاً این پرسش هم مطرح می‌شه که اصلاً چرا باید چنین وضعی پیش بیاد که هنوز چند دهه‌ای از رحلت پیامبر اکرم (صلوات الله علیه) نگذشته، نوه عزیز او به شهادت برسه؟ اونم به این صورت فاجعه‌آمیز! به‌صورتی که اگر نگیم در تاریخ بی‌نظیر هست، بسیار کم می‌شه نزاع در مفرداتش نشون داد. شاید مجموع این حوادث در هیچ‌جا جمع نشه؛ حداکثر اینه که مفرداتش رو گاهی بشه نشون داد، نظیر این حادثه خاص در یه جای دیگری هم اتفاق افتاده باشه، اما این مجموعه مصیبت‌ها یکجا در ظرف چند روز، ما که سراغ نداریم در تاریخ. البته ما احاطه به همه تاریخ کشورهای عالم نداریم، اما در اندازه‌ای که شنیدیم و نقل کردند سراغ نداریم.
به هر حال وضع بسیار فجیعی بود. اگر حتی ما بنا بگذاریم بر اینکه بسیاری از مطالبی که در کتاب‌های مقتل نقل می‌شه، مرثیه‌خوان‌ها نقل می‌کنند، فرض کنیم که این‌ها هم چندان اعتباری نداشته باشه، سند معتبری نداشته باشه، به اون قطعیاتی که آدم شک نمی‌کنه (کسانی که آشنایی دارن البته با تاریخ و مقتل شک نمی‌کنن که اینا هم واقع شده بوده)، به همون قطعیاتش هم ما وقتی توجه بکنیم می‌بینیم بسیار رفتارهای قساوت‌آمیز، بی‌رحمانه، دور از انصاف، دور از انسانیت و حتی دور از خوی عربی رخ داده.
آخه عرب‌ها در میان اقوام دنیا یه چیزایی رو به خودشون اختصاص می‌دن و به این‌ها می‌بالند. اینا رو از صفات برجسته خودشون می‌دونن و کمابیش همین‌طور هم هست؛ مثلاً مهمان‌نوازی برای عرب‌ها یک صفت ثابت شناخته‌شده‌ای است، از قدیم شناخته شده بوده، حالا همه همین‌طوری… یک صفت ممتازی است که خوی پسندیده‌ای است که عرب‌ها دارند. البته بسیاری از کسانی که به‌صورت قبیله‌ای و ایلیاتی زندگی می‌کنند این صفت درشون هست، اما شاید در عرب‌ها از قدیم این صفت خیلی برجسته بوده. اگر کسی بر عربی وارد بشه و چیزی از او نخورد، نیاشامد، تناول نکند، این رو به‌منزله اعلان جنگ و دعوا تلقی می‌کنند. این‌قدر پذیرایی مهمان رو لازم می‌دونستن که حتماً یه کسی که وارد می‌شه باید یه چیزی تناول کنه، یه پذیرایی ازشون بکنه، و همیشه عرب به این صفت خودش افتخار می‌کرده که مهمان‌نواز بوده. اما نسبت به یک دسته مهمانی که با دوازده هزار نامه او را دعوت کردند، از دادن یک جرعه آب به طفل شش ماهه‌شون امتناع کردند! این قساوت رو کجا می‌شه نشون داد در تاریخ؟
خب این مصیبت‌ها چرا اتفاق افتاد؟ چطور شد که این حادثه عظیم و این مصائب غیرقابل وصف، غیرقابل هضم (پذیرفتنش مشکله، خیلی سخت آدم می‌تونه باور کنه که این‌چنین چیزایی واقع شده باشه) رخ داد؟ خب این سؤال برای هر کسی، طبعاً برای یه نوجوانی که تازه با این مسائل آشنا می‌شه، جدی‌تر مطرح می‌شه که چرا این‌جور شد؟
آیا یک دشمنان کافری از خارج از مرزها اومدند این حوادث را آفریدند؟ کفاری بودن؟ مشرکین بودن؟ یا از مذاهب دیگه بودن؟ یهودی بودن؟ نصرانی بودن؟ اونا اومدن با فرزندان پیغمبر اسلام این معامله رو کردن؟ خب تاریخ می‌گه نه، همچین چیزی نبود. هیچ‌کس تا حالا نگفته که یهودیان اومدن حادثه کربلا رو آفریدن. با اینکه قرآن می‌فرماید:
«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ»
ولی هیچ‌کس نگفته این داستان را یهودیان ایجاد کردن؛ قاتلین سیدالشهدا یهودی بودن. هیچ‌کس نگفت نصرانی هم بودن، زرتشتی هم بودن، مشرک هم بودن. چطور شد مسلمون‌ها خودشون اقدام کردن به یه همچین گناه بزرگی و همچین جنایت نابخشودنی؟ خب سؤال به‌جایی‌ست؛ حق دارن بچه‌ها جواب روشن و تفصیلی به این سؤال داده بشه.
ریشه‌یابی تاریخی و نفاق در صدر اسلام
ولی اگر بخوایم جواب کافی به این سؤال بدیم، باید برگردیم دست‌کم تاریخ صدر اسلام را از زمان پیغمبر اکرم به بعد و در زمان خلفا، اینا رو یه مروری بکنیم. جواب روشن قانع‌کننده‌ای بخواد، باید این رو یه بررسی تحلیلی بکنیم. ولی خب این کاری است که نه در تخصص بنده است و نه در ظرفیت یک مجلس. یه مرور اجمالی رو از روی اینا بکنیم، بقیه‌اش رو واگذار کنیم به همت شنوندگان عزیز و کسانی که مایل باشند باید برن بیشتر تحقیق کنند.
اجمالاً حتی در زمان حضور و حیات پیامبر اکرم، در میان مسلمون‌ها کسانی بودند که چندان اسلام را باور نداشتند. به دلایلی این‌ها مسلمان شده بودند، اظهار اسلام کرده بودند. آیات قرآن هم در این زمینه داریم و به هر حال سوره‌ای به نام منافقین داریم. در موارد متعددی در قرآن صحبت از منافقین شده که اینا اظهار ایمان می‌کنند ولی دروغ می‌گن، حتی قسم می‌خورن:
«إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ»
و موارد فراوانی از آیات دیگه‌ای که درباره وجود این گروه و شاید گروه‌هایی در میان مسلمان‌ها شهادت می‌دهند؛ اینا واقعاً ایمان واقعی نیاورده بودند. البته قرآن اون کسانی که ایمان ضعیفی هم داشتند و متزلزل بودن، اونام رو گاهی جزو منافقین حساب می‌آره؛ مثلاً قرآن می‌فرماید از اوصاف منافقین این است که:
«وَ لَا يَأْتُونَ الصَّلَاةَ إِلَّا وَ هُمْ كُسَالَى»
با کسالت میان در نماز شرکت می‌کنن، می‌آد مسجد نماز می‌خونه ولی دلشون توجه به خدا نمی‌کنه مگر اندکی:
«وَ لَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا»
به هر حال نشانه این است که بعضی‌هاشون یه مراتبی از توجه رو داشتن. شواهد زیادی هست که ضعفاء الایمانی که ایمانشون به حد نصاب نمی‌رسیده، اونا رو گاهی قرآن جزو منافقین می‌دونه. وجود این گروه، حالا من نمی‌خوام بگم چه کسانی بودند، مصادیقش رو تعیین کنیم، مصادیقی در کار است که به این نپردازیم، یکیش هم اینه که وقتمون نمی‌رسه.
نقش بنی‌امیه و حکومت شام
یه خرده می‌آیم جلوتر. یک گروه از کسانی که مسلمان بودند، کسانی بودند که بعد از فتح مکه، این‌ها مسلمان شدند و پیامبر اکرم دست محبت به سر این‌ها کشید، علی‌رغم دشمنی‌ها و کینه‌توزی‌های فراوانی که کرده بودند و این‌ها رو «طُلَقاء» نامید که بسیاری از بنی‌امیه از اینا هستن، آزادشدگان. اینا بعد در بین مسلمون‌ها بودند و معاشرت و ازدواج و… ولی بسیاری از این‌ها ایمان واقعی نداشتن. نه تنها ایمان نداشتن، اصلاً به پیغمبر اکرم حسد می‌بردن:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»
بعضی‌هاشون از قریش بودند، من رو معذور بدارید که بگم چه کسانی. شواهدی هست که وقتی می‌شنیدند که نام پیغمبر اکرم در اذان برده می‌شد (دو تا عشیره بودن از قریش، خب اینا پسرعمو بودن)، به همدیگه می‌گفتن: این پسرعمو رو ببین! یه طفل یتیم بود تو یه خانواده‌ی فقیر بزرگ شد، حالا به جایی رسیده که در کنار اسم خدا اسم او رو می‌برن. ناراحت می‌شدن!
به هر حال بعضی از این‌ها بعد از وفات پیغمبر در حدود بیست و پنج سال یک منصب‌هایی در جامعه اسلامی پیدا کردند. نوبت رسید به حکومت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام). خب می‌دونید که قبل از اینکه امیرالمؤمنین حکومت ظاهری پیدا کنن، معاویه در شام یک حکومتی، یک عاملی، یک والی‌ای، یه استانداری به اصطلاح، در شام از طرف خلیفه دوم نصب شده بود و بعد از طرف خلیفه سوم کاملاً تأیید شد و بیشتر دستش باز گذاشته شد چون خویش و قومی بیشتری داشتن. خلیفه سوم اونجا یه دستگاهی برای خودش درست کرده بود. محیط شام هم از مدینه و اینا دور بود. تازه‌مسلمان هم بودن و جزو منطقه تحت نفوذ دولت روم به شمار می‌رفت. رومی‌ها در تماس بودند، ارتباط‌های نزدیک داشتن. فرصت پیدا نکرده بودند که معارف اسلامی رو درست یاد بگیرن. هم دور بودن از نظر منطقه جغرافیایی، همون حاکمی هم که در طول ده‌ها سال برشون حکومت می‌کرد چندان علاقه‌ای که اینا خوب اسلام رو یاد بگیرن نداشت. اون می‌خواست ریاست کنه، سلطنت کنه، کاری نداشت به اینکه اینا ایمان داشته باشن یا نداشته باشن.
تا بالاخره بعد از اینکه امیرالمؤمنین به خلافت ظاهری رسیدن، شروع کرد به شورش به بهانه اینکه علی قاتل عثمان است و بنای جنگ با آن حضرت شد. درز می‌گیرم، یه اشاره‌ای از این نقطه‌عطف‌های تاریخی رو دارم عرض می‌کنم. خب مدتی را در جنگ با امیرالمؤمنین گذراند، تا به کمک عمروعاص و بعضی دیگه‌ی از اقوام‌ها و دوستان و بستگان بزرگان سابق قریش قبل از اسلام، توانستند با توطئه‌هایی جنگ صفین را خاتمه بدن در واقع به ضرر امیرالمؤمنین و به کمک خوارج مسئله حکمیت را مطرح کردند و الخ…
بالاخره امیرالمؤمنین به دست این خوارج به شهادت رسید و نوبت امام حسن (علیه‌السلام) شد و امام حسن هم یک مدت کوتاهی مبارزه‌ای رو که امیرالمؤمنین شروع کرده بود ادامه داد، ولی معاویه از زمینه‌هایی استفاده کرد و کاری کرد که امام حسن (علیه‌السلام) مجبور بشه صلح رو بپذیره.
تحلیل سیاست‌های شیطانی معاویه
از اینجا یه مقداری به وقایع نزدیک می‌شیم. این نقشه‌هایی که معاویه از اینجا می‌کشید بسیاره. اگر ما بخواهیم در اون دوران و دوران‌های گذشته‌اش چند تا سیاستمدار نشان بدیم که این‌ها از فکر مؤثرتری از طبقه متوسط مردم برخوردار بودن، نبوغی داشتند در سیاست شیطانی، حتماً یکی رو باید معاویه بنامیم.
حالا بنده به‌عنوان یک تحلیل عرض می‌کنم و بخوایم تفصیلاً اثبات بکنیم از نظر تاریخی، یه خرده باید اسناد و مدارک و اینا رو بررسی کنیم. تحلیل اینه که معاویه به این نتیجه رسید که از زمینه‌هایی باید استفاده کرد به نفع حکومت خودش و توسعه قلمرو سلطنتش. اسمش خلافت بود اما این سلطنتی بود مثل سلطنت روم و فارس و اینا، کسری و قیصر؛ اونم آرزوی همچین سلطنتی رو داشت.
زمینه‌هایی بود که می‌تونست از اینا بهره‌برداری کنه:
•    اول: سطح نازل فرهنگی مردم بود. درسته که چند دهه از اسلام و گسترش اسلام گذشته بود، اما ارتقاء فرهنگی چیزی نیست که به این سادگی‌ها بشه از مدینه تا بلاد شام گسترش پیدا کنه و نفوذ پیدا کنه، مردم رو با فرهنگ اسلامی بار بیاره و سطح معرفتشون بالا بره. این کار شدنی نیست به این سادگی‌ها، مخصوصاً وقتی حکومت منطقه‌ای در مثل دست معاویه بود. به هر حال یک زمینه‌ای که روش حساب می‌کرد، نازل بودن سطح فرهنگ مردم بود.
•    دوم: از جمله از همین زمینه‌ها این بود که این روح قبیله‌ای، زندگی قبیله‌ای، اقتضایی در زمینه فرهنگی داشت و اون این بود که وقتی رئیس قبیله پیش می‌افتاد، یه کاری می‌کرد، به‌راحتی همه افراد قبیله یا اکثریت دنبالش راه می‌افتادن. هم در جهت مثبت این جریان نمونه‌های زیادی داره، هم در جهت منفی. وقتی یه رئیس قبیله‌ای می‌اومد به پیغمبر اسلام ایمان می‌آورد، به‌طور راحت سایر افراد قبیله همه می‌اومدن مسلمان می‌شدن. وقتی یکیشون مرتد می‌شد (کما اینکه اتفاق افتاد بعد از رحلت پیامبر اکرم هم بعضی از اینا مرتد شدن)، رئیس قبیله وقتی مرتد می‌شد، افراد قبیله به دنبالش از اسلام برمی‌گشتن، خیلی راحت! این تبعیت افراد قبیله از رئیسشون یکی از زمینه‌هایی بود که معاویه روش حساب می‌کرد و ازش بهره‌برداری می‌کرد.
•    سوم: ضعف ایمان مردم بود. به‌خصوص در اون منطقه شام مربیانی نداشتند. حالا در خود مدینه‌ای که مردم زیر دست پیغمبر اکرم مدت‌ها تربیت شده بودن و هنوز چیزی از همون روز وفات پیغمبر اکرم نگذشته بود داستان غدیر رو فراموش کردن، دیشب عرض کردم براتون توضیح دادم، چه برسه به مردم شامی که داستان‌های عجیبی درباره نادانی و جهالتشون در تاریخ ثبت شده! اون روز البته، مردم شام اون روز عرض می‌کنم.
اینا زمینه‌هایی بود که معاویه ازش استفاده می‌کرد: حالت مردم، نازل بودن سطح فرهنگشون، حاکم بودن روح قبیله‌ای که مردم از رؤساشون تبعیت می‌کردن. این زمینه‌ها، یعنی اینا رو بخوایم در اصطلاح بگنجانیم، اینا رو می‌گن «زمینه‌ها». چند تا هم «عامل» بود، اون سبب‌ها بود، اسبابی بود که اونا رو به کار می‌گرفت تا در روی این زمینه‌ها کار بکنه و ازش استفاده کنه.
خب این عامل‌ها چیز تازه‌ای نیست، منتها او خوب شناخت و خوب ازش بهره‌برداری کرد. معمولاً همه سیاستمداران دنیا از قدیم‌ترین ایام تا جدیدترین دوران‌های مدرن دنیا، از همین سه تا عامل استفاده کردن:
۱. تبلیغات: سعی کنن افکار مردم رو عوض کنن، به اون جهتی که می‌خوان سوق بدن. این یک عامل کلی‌ست، منتها فرهنگ‌ها و جوامع فرق می‌کنه کیفیت به کار گرفتن عوامل تبلیغاتی. اون روز عوامل تبلیغاتی در درون جامعه اسلامی، مسئله اومانیسم یا پلورالیسم یا نمی‌دونم حقوق بشر امروزی، این حرف‌ها نبود. اونجا کسی به این حرف‌ها گوش نمی‌داد. اسلام حاکم بود و مردم پیغمبر و خدا و این حرف‌ها رو معتقد بودند. قرائت‌های گوناگون و نمی‌دونم این حرفا اون وقتا خریداری نداشت. ولی عواملی بود که می‌تونستن در تبلیغات ازش استفاده کنن. یکیش هنر و ادب، به‌خصوص شعر. در میان اعراب، به‌خصوص در آن عصر، مسئله شعر جایگاه بسیار مهمی داشت. ما همه شما کمابیش می‌دونید، معاویه سعی کرد شعرای معروف، شعرای خیلی برجسته‌ای را به کار بگیره که اشعاری در مدح او و ذم مخالفینش بسرایند و بین مردم منتشر کنن. شاید یکی از برجسته‌ترینشون «اَخطَل» نصرانی بود؛ شاعر بسیار ماهری بود، شاگردانی را تربیت می‌کرد برای این کار و دستگاهی داشت.
در بین اون‌هایی که بیشتر به اسلام گرایش داشتند، اونی که برای اون‌ها معتبر بود، قرآن و حدیث بود. او سعی می‌کرد کسانی را تقویت کنه و تشویق کنه که حدیث بسازن. «ابوهریره» یکی از حدیث‌سازان معروف است که خود علمای اهل تسنن درباره‌اش کتاب‌ها نوشتن. احادیث عجیبی جعل می‌کرد، به‌راحتی به پیغمبر نسبت می‌داد! خب مردم ساده هم زود باور می‌کردند، استفاده می‌کردن.
و همین‌طور کسانی که اون زمان‌ها به نام «قُرّاء» نامیده می‌شدند. یک مقام مهمی بود؛ تنها این نبود که مثلاً قرائت قرآن با لحن بکنه یا با تجوید بکنه. یک مقام بزرگی بود، علمای بزرگ دین در اون زمان قرّاء بودند. اونایی که قرآن رو خوب بلد بودند، تفسیر قرآن می‌کردن، مفاهیم قرآن تفسیر می‌کردن، حافظ قرآن بودن، اینا جایگاه مهمی داشتن. این سه دسته رو به‌خصوص، قرّاء، شاعران و محدثان، این‌ها رو به کار می‌گرفت برای اینکه یک دستگاه تبلیغاتی منسجم و همه‌جانبه‌ای رو به نفع خودش به کار ببره.
۲. تطمیع: خب اینا یه عده خاصی بودن. همه که شاعر نبودن، همه که قاری و محدث نبودن. رؤسای قبیله‌ها را، اون‌ها بیشتر از راه تطمیع، دادن پست و مقام، هدایا، جوایز سنگین، کیسه‌های طلا… یه دونه سکه طلا امروز برای ما ارزشی داره، کیسه طلا صد هزار دینار طلا و گاهی یک میلیون دینار طلا، اینا گفتنش آسونه، وقتی برای رئیس یه قبیله‌ای می‌فرستادن، کم کسی بود که در مقابلش خاضع نشه. رؤسای قبایل را به این وسیله می‌خرید.
۳. تهدید: و بالاخره سایرین را با تهدید. کسانی که مخالفت می‌کردن، به محض اینکه کسی بد می‌گفت، فوراً جلبش می‌کردن، کتک می‌زدند، زندان می‌کردن، می‌کشتن، خیلی راحت!
با این سه عامل: تبلیغ (به وسیله محدثین و غیره)، تطمیع (نسبت به رؤسای قبایل و اشخاص سرشناس)، تهدید (نسبت به سایر مردم)، این ابزارها رو به کار گرفت.
وضعیت جامعه پس از معاویه و وصیت او به یزید
بعد از شهادت امام حسن، در حدود بیست سال، کمتر از بیست سال، معاویه جامعه خودش را، جامعه شام را با این سه عامل، با استفاده از اون زمینه‌هایی که عرض کردم اداره کرد، ساخت. حالا چه نتایجی داشت این مردم چگونه بار آمدن، بماند. وقتش نیست من اینا رو تفصیلاً عرض بکنم. البته همه‌اش هم روایات و اسناد داره بخوام عرض کنم، باید برم مطالعه کنم بیارم براتون، فرصتش هم نیست. شما بارها شنیدید.
به هر حال جامعه‌ای معاویه از بعد از شهادت امیرالمؤمنین و اندکی زمان امام حسن تا حدود بیست سال که از سنه چهل تا شصت هجری تقریباً، این جامعه رو ساخت به دلخواه خودش. قبلاً زمینه‌اش هم فراهم شده بود که بیست سال دیگه هم قبلاً از زمان عمر بن خطاب تا شهادت امیرالمؤمنین اونجا حکومت کرده بود. تجربه‌ها داشت، اشخاص رو شناسایی کرد، آزمایش کرد روش‌ها را، و نهایتاً این نقشه رو با استفاده از این سه عامل و اون زمینه‌هایی که عرض کردم به اجرا گذاشت.
سال‌های آخر عمرش رسید، وصیتی کرد. خیلی علاقه داشت که این سلطنت در خانواده‌اش باقی بمونه، یزید تا دلش بخواد جانشین خودش بشه. خودش هم می‌دونست که یزید اون‌چنان لیاقتی نداره، خیلی سعی کرد هم اونو تربیتش کنه، هم کسانی رو به کار بگماره که هواش رو داشته باشن. یه وصیتی هم کرد براش. اون‌طوری که نقل شده، گفت: من زمینه‌ای برای سلطنت تو فراهم کردم که هیچ‌کس دیگه چنین کاری نمی‌تونست بکنه. برای فرزندش، حکومت برای تو مهیاست، به شرطی که تو چند چیز رو رعایت کنی.
یه دستوراتی داد راجع به مردم مدینه و حجاز، گفت اونا باهاشون این‌جوری رفتار کن. تا مردم عراق، یه جور دیگه. گفت عراقی‌ها هر روز می‌خوان حاکمشون عوض شه، اگه هر روز گفتن حاکم رو عوض کن، بکن، این بهتر از اینه که صد هزار شمشیر علیه تو کشیده بشه؛ تو وصیتش، کار یزید نیست! گفت مردم حجاز که میان احترامشون کن، اینا خودشون رو متولی اصلی اسلام می‌دونن، اینا هرچی اومدن ازشون پذیرایی کن، جوایز بهشون بده، اگه نیومدن تو بفرست احوالپرسی‌شون کن. این نصیحت‌ها رو به یزید می‌کنه.
بعد می‌گه چند نفر هستن که اینا زیر بار تو به آسونی نمی‌رن. یکی فرزند ابی‌بکر هست، یکی فرزند عمر هست، یکی فرزند زبیر هست، یکی… این چهار نفر. سه تاشون از فرزندان خلفا هستن، یکیشون هم فرزند زبیر که در مقام احراز خلافت بود و یکی از اصحاب سقیفه بود، اصحاب شورا، این چهار نفر. اینا رو باید خیلی هواشون رو داشته باشی. یکی یکی اینا می‌گه که باهاشون چه‌جور معامله کن.
می‌رسه تا به امام حسین. می‌گه با حسین در نیفت. تا می‌تونی سعی کن بیعت ازش بگیری، اگه بیعت نکرد و با تو جنگید و بر او پیروز شدی هم، بعدش باهاش مهربانی کن، صلاح نیست با حسین دربیفتی! حتی اگر کار به جنگ رسید، در جنگ هم پیروز شدی، بعد هم با حسین بدرفتاری نکن، این فرزند پیغمبره، خیلی جایگاه مهمی داره در میان مردم، اون شخصیتی که او داره با دیگران بسیار فرق می‌کنه. این نصیحت‌ها رو به یزید کرد.
ولی به هر حال این‌جور نشد. یزید به محض اینکه به حکومت رسید فوراً دستور داد که از این چند نفر بیعت بگیر، اگر بیعت نکردن سرشون رو ببر! به‌طوری که نقل شده در تاریخ، بی‌باک‌تر از او دیده نمی‌شه. حالا تفصیل اینا رو نمی‌خوام عرض بکنم. داستان‌ها رو همه شما بارها شنیدید. نوجوون‌ها ممکنه خیلی نشنیده باشند، ولی به هر حال نمی‌خوام بحث رو تاریخی بگذرونم.
نتیجه‌گیری و تطبیق شرایط با امروز
می‌خواستم یه تحلیلی بکنم که چطور شد که مردم به این آسونی در مدت کوتاهی دست از اسلام کشیدن، اومدن نوه پیغمبرشون، اونم چه عزیزی، چه عزیز دوست‌داشتنی، کسانی که همین ظاهرش رو می‌دیدن عاشق جمالش می‌شدن، اخلاقش رو که می‌دیدن عاشق اخلاقش می‌شدن… اگه کسی ازش چیزی می‌خواست، طوری به او می‌داد که می‌گفت نمی‌خوام نگاهم در چشمش بیفته خجالت بکشه… یه همچین کسی را به این وضع قساوت‌آمیز، ضد انسانی این‌جور به شهادت برسن! چرا؟
اینایی که عرض کردم، خواستم یه مقدمه‌ای فراهم بشه که ببینید فرهنگ اون جامعه چگونه فرهنگی بود، مردم چه‌جوری بودن. اون مؤمنین واقعی که ایمان در اعماق دلشون نفوذ کرده باشه، نه تنها اون زمان کم بودن، همیشه کم بودن و همیشه کم خواهند بود. هنر یک رهبر در جامعه اینه که افراد متوسط رو جهت بده به فکرشون و حرکتشون، و الا افراد متوسط رو بخوان برسونن در سطح عالی، عملاً امکان نداره. هنر یک رهبر شایسته اینه که بتونه افکار متوسط رو جهت بده به سوی خیر، سعی کنه روزبه‌روز یه سانتیمتر هم شده به طرف حق نزدیک‌تر کنه. ولی به هر حال اون مؤمنین کاملی که هیچ شرایطی نتونه اونا رو عوض کنه، بسیار کمه. اون زمان هم خیلی کم بود.
معاویه با استفاده از این ضعف‌هایی که عرض کردم (ضعف‌های فرهنگی، ضعف ایمان و ضعف شناخت)، توانست با اون سه تا عامل تبلیغ و تهدید و تطمیع، مردم رو به اون طرفی که می‌خواد سوق بده. اگر امام حسین یا امام حسن یا هر امام دیگری در این شرایط می‌خواستند با معاویه در بیفتن رسماً، یک ترور پنهانی بود؛ یک مشت اتهامات و افتراآت جعلیاتی علیه اونا رواج می‌دادن با دستگاه‌های تبلیغاتی‌شون، با اشعاری که می‌ساختن، با حدیث‌هایی که جعل می‌کردن.
به هر حال یک مشت وعّاظ السلاطین، آخوندهای درباری، این‌ها بودند که عامل گمراه کردن مردم می‌شدند. همیشه نقش این‌ها در هر جامعه‌ای برای گمراه کردن مردم از همه بیشتر بوده؛ به‌خصوص در یک جامعه دینی که مردم چشمشون به دست علماشونه. قرآن می‌فرماید هر فساد و اختلافی که در هر دینی پیدا شد به دست همین اشخاص بود:
«وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ»
اصل فساد، ایجاد اختلاف، آشوب، انحراف، از دست کسانی بود که راه را بلد بودند، دزدانی بودند که با چراغ می‌آمدند. حاکمانی مثل معاویه اینا رو شناسایی می‌کردن، با پول می‌خریدن، تطمیعشون می‌کردن. اگه یه خرده بعضی‌هاشون یه غیرتی داشتن، اونا رو با تهدید و کشتن. مثل اینکه بسیاری از بزرگان اصحاب امیرالمؤمنین را یکی پس از دیگری ترور کردند، کشتند یا به بهانه‌هایی به دار زدند؛ حجر بن عدی، میثم تمار و دیگران رو. اونایی که راسخ بودن در ایمانشون، هیچ‌کدوم از این عوامل برشون اثر نمی‌کرد، اونا نهایتشون قتل و اعدام بود، گاهی به صورت محاکم رسمی به اصطلاح و گاهی هم ترور غیررسمی.
آنچه باعث این شد که مردم از دستورات اسلام منحرف بشن، حتی عواطف دینی‌شون، حتی سنن قومی‌شون، اخلاق عشیره‌ای‌شون، ایلیاتی‌شون، قبیله‌ای‌شون، مهمان‌دوستی‌شون رو هم از دست بدن، این سه تا عاملی بود که معاویه به کار بسته بود. و در همه زمان‌ها همین موجب فساد، فتنه، انحراف بوده، هست و خواهد بود. ما اگر درسی از عاشورا می‌گیریم باید اینجا بیشتر فکر کنیم. چطور شد کسانی که حسین رو سر دست پیغمبر دیده بودن، دیده بودن وقتی از پله‌های منبر می‌آد بالا پیغمبر اکرم می‌ره پایین بغلش می‌گیره، گریه او را تحمل نمی‌کنه، این‌قدر سفارش به مردم می‌کنه برای رعایت حسین، اینا هنوز زنده بودن در میان مردم و این‌جور رفتار کردن؟
سه تا عامل مهم بود: تطمیع، تهدید، تبلیغات.
امروز اگر یه کسی بخواد جامعه اسلامی رو از مسیر خودش منحرف کنه، راهی غیر از اینا هست؟ شیوه دیگری به کار می‌گیره؟ شما خیال نکنید اگر بخواد یه کسی حکومت انقلابی اسلامی ایران رو نابود کنه حتماً باید از ینگه‌دنیا بیاد اینجا؛ در درون همین جامعه منافقینی هستند که همان کار را می‌کنند که منافقین صدر اسلام با حسین کردند. احتیاجی نبود از روم و ایران بیاد، از چین و ماچین بیاد، پسرعموهای خود حسین بودن (نه پسرعموی نزدیکشون، منظورم عشیره‌هایی که مربوط به قریش هست، بنی‌امیه و اینا عموزاده بودن، بنی‌امیه، بنی‌هاشم). لازم نیست از یه جای دیگری بیارن.
آنچه امروز بر مصیبت ما افزوده شده اینه که کمک‌های خارجی هم اضافه شده. همان نقش مستقیم را عوامل داخلی ایفا می‌کنند. فکر نکنید اگر بخواد مسیر حکومت انقلابی اسلامی ایران منحرف شه حتماً آمریکا باید بیاد عوض کنه. آمریکا عوامل داخلی رو شناسایی می‌کنه، اونا رو تقویت می‌کنه، تربیت، تبلیغات، کمک‌های مالی، احیاناً از راه‌های دیگری ایجاد فتنه‌ها و آشوب‌ها و ترور.
درسته که بسیاری از این… یا همه‌اش نمی‌دونم، از این ترورها به دست منافقین انجام گرفته، ولی منافقین از کجا اومدن؟ منافقین که آمریکایی نیستن، از همین جامعه ایرانی دراومدن و بسیاری از این‌ها از اول به نام طرفداری از اسلام به وجود آمدن. اون ملحدی که امروز علیه اسلام و علیه امام سخن می‌گه و در خارج می‌ره مصاحبه می‌کنه، اون از درون جامعه انقلابی دراومده و شاید روزگاری هم به‌عنوان محافظ امام زندگی کرده! اسلام رو انکار می‌کنه، امام را… نعوذ بالله می‌گه این جزو موزه تاریخ دیگه می‌شه. این حتماً نباید از آمریکا بیاد. اما این معناش نیست که آمریکا اینا رو تأیید نمی‌کنه.
چطور هست که وزیر خارجه آمریکا یا سایر شخصیت‌ها از اینکه به اصطلاح خودشون دموکراسی در ایران رواج پیدا کرده، مطبوعات آزاد شدن که هر غلطی می‌خوان بکنن، اونا اظهار خوشحالی می‌کنن؟ آنچه مایه امید غلط اون‌ها شده که روزی بتوانند برگردن به ایران و سلطه شیطانی خودشون رو دوباره از سر بگیرند، همین انحرافاتی است که گوشه و کنار در میان همین افراد پیدا شده. متأسفانه بعضی افراد در دستگاه‌های حکومتی هم نفوذ کردند.
اگر حسین مصباح الهدی است، اگر بزرگترین خدمت حسین این است که نور هدایت به دل‌های مردم می‌تابه، راه رو براشون روشن می‌کنه، در این زمان این‌چنین باید از نور حسین استفاده کرد. همون راهی که دشمنان اسلام رفتن تا حسین رو کشتن، از همون راه می‌خوان حسینِ زمان را… از همون راهی که توانستند اسلام را مسخ کنند و منحرف کنند و از مسیر خودش برگردانند، امروز هم از همون راه‌ها می‌خوان استفاده کنند. و راه‌های کلی هم: تبلیغ، تهدید، تطمیع. بنده هرچی فکر کردم عامل چهارمی پیدا نکردم. اگه شما پیدا کردید… من البته، زمینه‌ها غیر از این‌هاست، اونا استفاده از زمینه‌هاست. عاملی که ازش استفاده کردن همینه.
ببینید چیکار می‌کنند در دنیا دشمنان اسلام نسبت به اسلام چیکار می‌کنند؟ چی از تبلیغات کم می‌ذارن؟ کدوم افترا و تهمتی است که ممکن هست و نمی‌زنند؟ در همین روزنامه‌ها که بسیاری‌اش از بودجه بیت‌المال تأمین می‌شه، با تیراژهای فراوان این تهمت‌ها و افتراها چاپ می‌شه و بسیاری از جوان‌های ناآگاه ما تحت تأثیر واقع می‌شن. گناه اینا فکر می‌کنید از گناه کسانی که سیدالشهدا رو به قتل رسوندن کمتره؟ چی کم دارن از اونا؟ گناه اینا از گناه معاویه و یارانش و طرفدارانش کمتره؟ اون کسانی که به نام دین از این‌ها حمایت می‌کنن، گناهشون کمتر از ابوهریره و امثال او است؟
به همون اندازه‌ای که امروز اسلام در دنیا بیشتر مطرح است، این گناه هم بزرگتر است. کسانی که خدمت بکنند اجرشون بیشتر است، کسانی هم که خیانت بکنند گناهشان بزرگتر است، چون بُردش بیشتره. اون وقت، وقتی معاویه مسلط می‌شد بر یک مشت مردمی مسلط می‌شد که شتر نر و ماده رو از هم تشخیص نمی‌دادن! نماز جمعه رو روز چهارشنبه خوندن! یکی دیگه از این مروانی و اموی‌ها در حال مستی نماز خوند، نماز صبح چهار رکعت خوند، بعد گفتن صبح که دو رکعته، گفت امروز حال خوشی داشتم، اگه بیشترم می‌خواید براتون بخونم؛ مست بود! اون روز بر چنین مردمی حکومت می‌کردند. امروز فریب دادن جوانانی که در انقلاب رشد کردند به این آسونیا ممکن نیست، اما حیله‌های این‌ها هم بسیار پیچیده‌تر شده.
رویش‌ها و ریزش‌ها در پرتو هدایت
یه نکته رو به شما عرض بکنم. شما اگر در تاریخ جاهلیت نگاه بکنید پیش از بعثت پیغمبر اکرم، بنده برنخوردم (البته باز هم ادعا نمی‌کنم وجود نداره چون اطلاعات ما محدوده، به‌خصوص در تاریخ)، سراغ دارید کسی به بی‌رحمی حرمله پیدا بشه؟ یه طفل شش ماهه‌ای که خودش داره جون می‌ده، آخرین لحظات حیاتشه، تیر سه‌شعبه‌ی زهرآلود بزنه به گلوی این طفل؟! از این پست‌تر جانوری پیدا می‌کنیم پیش از اسلام؟ چنین کسانی بودند؟ فکر نمی‌کنم من در میان همه این وحشی‌هایی که قبل از اسلام زندگی می‌کردن به این قساوت کسی بوده باشه. اگه اسلام نیامده بود، این شیاطین با این قساوت مثل یزید، مثل شمر، مثل عبیدالله زیاد، مثل حرمله پیدا نمی‌شد.
عجیبه! قرآن وقتی نازل می‌شه، مؤمنین را هدایت می‌کنه، اما ظالمین چی؟ بر فسادشون و بر انحرافشون و بر کفرشون می‌افزایند:
«وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا»
اون کفر… یعنی نتیجه آب باران در اونجایی که گل می‌روید گل‌های با طراوت و خوشبو بیشتر می‌شه، اما اونجایی که گیاه سمی هم می‌روید همون سم بیشتر خواهد شد. در جامعه‌ی اسلامی سلمان‌ها، ابوذرها رشد می‌کنند، میثم تمارها رشد می‌کنند، سعید بن جبیر رشد می‌کنند. کسانی پیدا می‌شن که در شب عاشورا می‌گن کشته شویم و زنده شویم آرزو داریم در رکاب تو به شهادت برسیم. این از یک طرف. از یک طرف هم اون قساوت‌ها و بی‌رحمی‌ها رشد می‌کنه. کسانی که این هدایت الهی رو زیر پا گذاشتند، از این رحمت خدا روی گردوندن، بر شقاوتشون، بر قساوتشون افزوده می‌شه.
انقلاب اسلامی ایران آمد، از یک طرف گل‌هایی که در طول تاریخ اسلام کم‌نظیرند، اگر نگید بی‌نظیر. بنده خودم عرض می‌کنم، از زمانی که طلبه شدم یه مقداری آشنا شدم با تاریخ اسلام، یکی از بخش‌های تاریخی که بسیار در من اثر می‌گذاشت و به اعجاب وا می‌داشت داستان «حنظله غسیل الملائکه» است که همه شنیدید. جناب حنظله عروسی کرد، شب عروسی، صبح روز عروسی پاشد اومد در جنگ شرکت کرد در حالی که هنوز از جنابتش غسل نکرده بود فرصتی نداشت، در جنگ شرکت کرد و در همان جا به شهادت رسید. پیغمبر اکرم فرمود ملائکه را می‌بینم که آب از آسمان آوردند و حنظله را از جنابت دیشبش غسل می‌دهند. به همین مناسبت نامیده شد «حنظله غسیل الملائکه»؛ حنظله‌ای که ملائکه او را غسل دادند. این‌قدر این داستان برای من عجیب بود! جوانی شب اول عروسیش از بستر عروسی پاشه بیاد بره در جبهه شرکت کنه و همونجا به شهادت برسه! اما در داستان انقلاب ما این یک حنظله غسیل الملائکه صدها و هزارها شد. گل‌هایی روییدن که حنظله غسیل الملائکه باید پای اون‌ها رو بیاد ببوسه.
چقدر داشتیم ما شهدایی که تو وصیت‌نامه‌شون از خدا خواسته بودن که جنازه‌شون پیدا نشه. من طلبه‌ای سراغ داشتم از دوستان نزدیک خودمون، چند سال در جبهه شرکت داشت تا به فرماندهی لشکر رسید. هنوز ازدواج نکرده بود، گفت فقط آرزو دارم با یک دختر سید ازدواج کنم که با فاطمه زهرا محرم بشم. آمد پول قرض کرد، ده هزار تومن، با یه دختر سیدی ازدواج کرد، روز سوم رفت جبهه به شهادت رسید. بعد از چندین سال جنگ از خدا خواست جنازه‌اش پیدا نشه، و نشد. از یک طرف این گل‌ها روییدن، نوجوان‌ها و جوان‌هایی که ره صدساله را یک‌شبه پیمودند.
اما در کنارشون هم این منافقان مهلکی تربیت شدند که نظیر این‌ها در شیطنت و نفاق در طول تاریخ کمتر می‌شه پیدا کرد، و متأسفانه امروز با احترام در این جامعه زندگی می‌کنند. چرا؟ برای اینکه یک دستگاه تبلیغاتی از اول راه انداختن، خشونت را محکوم کردند، تساهل و تسامح رو ترویج کردن، غیرت رو از مردم گرفتن، تا در مقابل این حملات ناجوانمردانه به اساس اسلام کسی نفس نکشه؛ ولو می‌شه طرفدار خشونت، تروریسم! یعنی خشونت محکوم می‌شه به اعدام. این نقش اول تبلیغات بود، هنوز هم به نحو اتم و اکمل ادامه داره. این همون نقشی‌ست که معاویه بازی کرد. همه شیاطین عالم که در مقام سیاست‌بازی قرار می‌گیرند همین کار را می‌کنند.
بعدش هم تطمیع: پول فرستادن، هدایا فرستادن به جاهایی که گفتنی نیست، پست و مقام‌هایی که به کسانی که هم‌حزب و هم‌جبهه خودشون باشن بخشیدند.
تهدید: علی‌رغم اینکه خشونت رو به انواعش محکوم می‌کنند، اما در تهدید مخالفین خودشون فروگذار نمی‌کنند؛ از تهدیدهای تلفنی گرفته تا روزنامه‌ای، تا به صورت‌های مختلف دیگه. عین همون سیاست‌هایی است که معاویه عمل می‌کرد.
راه مقابله و دعای پایانی
راه مقابله با این‌ها چیه؟ همون راهی که حسین نشان داد. شرط اولش این است که ما دل به دنیا نبندیم. حسین بچه‌هاش رو طوری تربیت کرده بود و دوستانش رو و یارانش رو، که وقتی این نوجوان سیزده ساله می‌خواد ببینه که آیا او به شهادت می‌رسه یا نه، گفت مرگ در کام تو چه مزه‌ای می‌ده؟ حضرت قاسم بن الحسن پیش عموش شعار نمی‌داد، آنچه که در عمق قلبش بود به عموش گفت: مرگ از عسل برای من شیرین‌تره.
تصورش رو می‌کنید یعنی چی یه نوجوان سیزده ساله؟ البته نه هر مرگی؛ اون مرگی که در راه خدا، در راه انجام وظیفه، در راه خدمت به اسلام باشه. الان مرگ شیرینی نداره. چون صحبت از شهادت بود، فرمود مرگ در نظر تو چطوره.
اگر ما بخوایم راه حسین رو بریم، با این توطئه‌های شیطانی پیچیده مقابله کنیم، اول اون روحیه رو باید پیدا کنیم:
«إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ»
اگه دوست خدا هستید آرزوی مرگ داشته باشید. مگه دوست، ملاقات محبوبش رو دوست نداره؟ این رو ما باید یاد بگیریم. باید به خودمون تلقین کنیم. باید در عمل در همین مسیر حرکت کنیم. به این آرزوهای دنیا دل نبندیم، فریب این زرد و سرخ‌ها را نخوریم. مرگ در راه خدا، شهادت در راه خدا را بزرگترین افتخار بدونیم. اونوقت می‌تونی راه حسین بگیری.
این درسی است که اباعبدالله به ما داد. چگونه ما می‌خواهیم حسینی باشیم و به او عشق بورزیم با اینکه این درسش رو هیچ یاد نگیریم؟ در بین نوجوانان عزیز ما فراوانند کسانی که هم‌قطار قاسم بن الحسن بشن. در یکی از شهرها من سخنرانی کردم، شب اومدم منزل صاحبخونه. یه پسر دوازده سیزده ساله گفت من یک صحبت خصوصی با شما دارم. حالا جلوی چشم پدر مادرش گفت من یه خصوصی با شما صحبت دارم. وقتی می‌خواستم برم بیرون، اومد کنار من گفت صحبت خصوصی من نتونستم به شما بگم، رفتم یه کناری گفتم بفرمایید. گفت: دعا کنید خدا شهادت را روزی من کنه.
این بچه‌ها در مکتب امام حسین پرورش یافتن. این‌ها همراه و هم‌قطار قاسم بن حسن می‌شن. مردان پیرمرد ما هم رفیق حبیب بن مظاهر می‌شن. ما باید از این قافله دور نمانیم. رمز پیروزی ما این است که مرگ برای ما آنگاه که در راه خدا باشد شرف باشه، افتخار باشه. اگر جنگی پیش آمد حاضر باشیم به شهادت برسیم همون‌طور که شهدای ما افتخار کردن. چقدر بودن جوون‌های ما که می‌رفتن پیش امام التماس می‌کردند که آقا دعا کنید ما به شهادت برسیم. متأسفانه یه چند سالی از جنگ گذشته این فرهنگ‌ها، این ارزش‌ها داره به دست فراموشی سپرده می‌شه.
به برکت نام حسین در این روزها، این ارزش‌ها از نو زنده بشه.
پروردگارا! تو را به مقام حسین بن علی قسم می‌دیم ما را در راه حسین استوار بدار.
مرگ را بر همه ما مبارک کن.
عشق شهادت و لقای خودت را در دل‌های ما زیاد کن.
توفیق انجام وظیفه به همه‌ی ما عنایت بفرما.
روح امام را با سیدالشهدا محشور فرما.
سایه مقام معظم رهبری بر سر ما مستدام بدار.
عاقبت امر همه ما ختم به خیر بفرما.