محراب
چاپ / ذخیره PDF

اول محرم - آذرخشى دیگر از آسمان كربلا

نسخه چاپی متن از سایت محراب

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْأَنْبِيَاءِ وَالْمُرْسَلِينَ حَبِيبِ إِلَهِ الْعَالَمِينَ أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ، وَعَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيّاً وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِيلًا وَعَيْناً، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلاً. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ.

فرا رسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) را به پیشگاه مقدس ولی‌عصر (عَجَّلَ اللَّهُ تَعَالَى فَرَجَهُ الشَّرِيفَ)، مقام معظم رهبری، مراجع بزرگ تقلید و شما شیفتگان مکتب حسینی تسلیت عرض می‌کنم. امیدوارم خدای متعال در دنیا و آخرت، دست ما را از دامان ابی‌عبدالله (ع) کوتاه نفرماید.

در این ایام فرصت خوبی است که شناخت خودمان را نسبت به مکتب عاشورا و مکتب حسینی عمق ببخشیم و سؤالاتی که به‌طور طبیعی در اذهان نوجوان‌ها به‌خصوص، برایشان پیش می‌آید درباره‌ی مسائل مربوط به قیام اباعبدالله (ع)، آن‌ها را مورد بحث قرار بدهیم تا معرفت همه‌ی ما، به‌خصوص جوانان عزیزمان، نسبت به سالار شهیدان و قیام اباعبدالله (ع) بیشتر بشود؛ تا بتوانیم در سایه‌ی معرفت بیشتر، استفاده‌ی بیشتر هم برای زندگی دنیامان و هم برای آخرتمان ببریم.

طرح پرسش‌های اساسی در ذهن یک نوجوان

ما خودمان را فرض می‌کنیم نوجوانی هستیم که تازه به رشد فکری رسیده در یک جامعه‌ای و می‌خواهد که همه‌ی مسائل، پدیده‌های اجتماعی، و آنچه در اطرافش می‌گذرد، این‌ها را بفهمد، علتش را درک بکند و ارزیابی روشنی از آن داشته باشد. ایام عاشورا که می‌شود، چنین نوجوانی می‌بیند شهر سیاه‌پوش می‌شود، جلساتی تشکیل می‌شود، مردم لباس سیاه می‌پوشند، پرچم‌های سیاه می‌زنند، هیئت‌های عزاداری، سینه‌زنی، زنجیرزنی راه می‌افتد، مردم اشک می‌ریزند و پدیده‌هایی که هیچ سابقه‌ای در سایر ایام ندارد یا در سایر اجتماعات دیده نمی‌شود، رخ می‌دهد. طبعاً این سؤال برایش مطرح می‌شود که: اصلاً این مراسم برای چیست؟ چرا باید شهر سیاه‌پوش بشود؟ چرا باید مردم تا نیمه‌شب به سر و سینه بزنند؟ چرا باید این‌همه اشک بریزند؟

خب، یک جواب‌های ساده‌ای هم داده می‌شود: «سیدالشهدا (ع) شهید شدند، باید به یاد آن حضرت اشک بریزیم، ثواب دارد، روز قیامت شفاعتمان می‌کنند.» چنین جواب‌هایی هم کم‌وبیش می‌شنود. ولی بنده اگر خودم را فرض کنم در آن حد—خب، روزی هم ما این دوران نوجوانی و جوانی را گذراندیم—خیلی این‌ها برای آدم قانع‌کننده نیست که حالا چرا باید این‌همه اشک ریخت؟ چرا این‌قدر باید سر و سینه زد؟

سؤالاتی که در این زمینه مطرح می‌شود را می‌توانیم به چهار سؤال تحلیل کنیم و سعی کنیم هرکدامش را جداگانه جواب بدهیم تا کمکی کرده باشیم برای اینکه پایه‌ی شناخت نوجوانان و جوانان عزیزمان را نسبت به مراسم عاشورا ارتقا ببخشیم و فرهنگ عاشورایی را بیشتر روشن کنیم. این چهار تا سؤال در دل همان سؤال کلی درمی‌آید که: «چرا این مراسم به این وضع انجام می‌گیرد؟» اما تحلیلش که می‌کنیم، دست‌کم آن‌طور که بنده فکر می‌کنم، می‌شود چهار تا سؤال از آن استخراج کرد:

  1. چرا باید برای یک حادثه‌ای که بیش از یک‌هزار و سیصد سال پیش اتفاق افتاده، ما آن را به خاطر بیاوریم و مراسمی به یاد آن روز برگزار کنیم؟
  2. چرا زنده‌ نگه‌داشتن این یاد، باید به شکل عزاداری و سینه‌زنی باشد و صرفاً به برگزاری میزگرد و سخنرانی اکتفا نمی‌شود؟
  3. چرا برای تحریک عواطف، از مراسم جشن و سرور استفاده نمی‌کنیم و حتماً باید عزاداری کنیم؟
  4. چرا در کنار یادآوری و گریه، دشمنان امام حسین (ع) را لعن و نفرین می‌کنیم؟

پاسخ به سؤال اول: ضرورت یادآوری حوادث تاریخی

اولاً اینکه چرا باید برای یک حادثه‌ای که بیش از یک‌هزار و سیصد سال پیش اتفاق افتاده، ما باید آن را به خاطر بیاوریم و مراسمی به یاد آن روز برگزار کنیم؟ چرا؟ خب یک جریان تاریخی بوده، گذشته، تلخ بوده یا شیرین، هرچه بوده آثارش تمام شده دیگر. چرا بعد از سیزده قرن و بیشتر، ما باید یاد آن خاطره و آن جریان و آن حادثه را زنده نگه بداریم و مراسمی برایش انجام بدهیم؟

جواب این سؤال خیلی مشکل نیست، برای اینکه به‌سادگی می‌توانیم به هر نوجوانی هم بفهمانیم که حوادث گذشته‌ی تاریخی، در سرنوشت یک جامعه‌ای و در آینده‌ی آن جامعه می‌تواند آثار عظیمی داشته باشد. تجلیل آن خاطرات، در واقع یک نوع بازسازی خود آن حادثه است تا مردم از آن جریان استفاده کنند. اگر حادثه مفیدی بوده و در ظرف خودش منشأ آثار و برکاتی بوده، بازسازی‌اش هم می‌تواند مراتبی از آن برکات را داشته باشد.

در همه‌ی جوامع انسانی مرسوم است که به‌نوعی از حوادث گذشته‌شان یاد می‌کنند، آن‌ها را بزرگ می‌دارند و احترام می‌کنند. چه مربوط به اشخاصی باشد که در جامعه‌شان مؤثر بوده‌اند (دانشمندان، مخترعین) و چه مربوط به امور سیاسی و اجتماعی‌شان بوده (کسانی که نقشی در رهایی یک ملتی داشتند، یک قهرمان ملی بودند) یا به‌هرصورت اثر مفیدی در جامعه‌شان داشتند؛ همه‌ی عقلای عالم برای چنین شخصیت‌هایی بزرگداشتی را منظور می‌کنند.

و این نه‌تنها یک حس حق‌شناسی است—که البته حس بسیار مقدسی است و از مقدس‌ترین خواسته‌هایی که خدا در نهاد هر انسانی قرار داده، همین چیزی است که تعبیر می‌کنیم به حس حق‌شناسی، شکرگزاری و قدرشناسی، که این البته یک خواسته‌ی فطری همه‌ی انسان‌هاست که برای کسانی که به ایشان خدمت کردند، در مقابلشان حق‌شناسی کنند، شکرگزاری کنند، آن‌ها را به خاطر داشته باشند و احترام بکنند—اما بیش از این هم هست. یاد آن خاطره‌ها، اگر خود آن خاطره در سعادت یک جامعه اثر داشته، می‌تواند باز یک عامل مؤثری را در این زمان بیافریند و خود آن حادثه نزدیک می‌شود.

خب، چون ما معتقدیم که حادثه‌ی عاشورا حادثه‌ی عظیمی در تاریخ اسلام بوده و نقش تعیین‌کننده‌ای در سعادت مسلمان‌ها و در روشن شدن راه هدایت مردم داشته، این حادثه برای ما خیلی ارزشمند است. این تجدید کردن این حادثه، بازسازی این حادثه و به‌خاطر آوردن آن، باعث این می‌شود که بتوانیم از برکاتش در این جامعه‌ی خودمان هم استفاده کنیم. این جواب را به‌طور کلی می‌شود برای نوجوان‌های خودمان بدهیم و قانع بشوند که زنده‌ نگه‌داشتن یاد بعضی از خاطره‌ها و بازسازی بعضی از حوادثی که در گذشته اتفاق افتاده، این کار عاقلانه‌ای است، منافعی برای جامعه دارد، مصالح جامعه را می‌تواند تأمین کند. همان‌طور که اصل آن حادثه تأثیر مفیدی در جامعه داشته، تجدید خاطره و بازسازی‌اش هم می‌تواند آثاری را متناسب با خودش داشته باشد. این یک سؤال اول که اصلاً چرا ما باید عاشورا را زنده بداریم.

پاسخ به سؤال دوم: نقش عواطف و احساسات در کنار شناخت

ولی سؤال دوم این مطرح می‌شود که: زنده‌ داشتن یاد عاشورا تنها به این نیست که آدم سینه بزند، گریه بکند، شهر را سیاه‌پوش بکند، مردم تا نصف‌شب کار و زندگی‌شان را تعطیل کنند، روزها گاهی بازار را تعطیل کنند. این‌ها یک نوع ضررهای اقتصادی دارد به‌اصطلاح. خب، ممکن است این خاطرات نوعی تجدید بشود که این ضررهای اجتماعی‌اش، ضررهای اقتصادی‌اش کمتر باشد. (این‌ها را من این‌طور تعبیر می‌کنم، به‌خاطر اینکه فرض را بر این می‌گذارم که روحیه‌ی بسیاری از مردم بر مسائل اقتصادی و مالی بیشتر توجه دارد و حوادث را بر اساس منافع یا ضررهای مادی و اقتصادی‌اش ارزشیابی می‌کنند).

فرض می‌کنیم به نوجوانی که هنوز تربیت دینی کاملی نیافته، ممکن است این سؤال به ذهنش بیاید که: این‌جور کارهایی که تشکیل می‌شود، یک ضررهای اقتصادی دارد، تولید کم می‌شود، عرض کنم وقت اشخاص گرفته می‌شود. وقتی شب‌ها تا نصف‌شب این‌جور سینه می‌زنند، زنجیر می‌زنند، روزش هم دیگر حال کار کردن ندارند. دو ماه جامعه باید نوعی سستی و رخوت را بپذیرد برای اینکه این حادثه را زنده بدارد! خب راه‌های دیگری هم دارد؛ مثلاً جلسات بحثی تشکیل بدهند، میزگردهایی تشکیل بدهند، سخنرانی بگذارند. حالا سخنرانی‌ها ما هم داریم، ولی سؤال‌کننده این به ذهنش می‌آید که یک میزگرد تلویزیونی بگذارند، همه بنشینند شب تماشا کنند، این حادثه در ذهنشان تجدید می‌شود دیگر! این‌همه دعوا، عزاداری، گریه کردن، سر و سینه زدن این‌ها برای چیست؟ حالا می‌گوید دیگر یک مجلس کافی نیست، دو مجلس، ده‌ مجلس، کنفرانسی بگذارید، کنگره‌ای تشکیل بدهید. مگر زنده‌ داشتن یک خاطره‌ای تنها به این است که سر و سینه بزنند و این‌همه مردم خودشان را اذیت کنند؟

این سؤال دوم که: بعد از اینکه پذیرفتیم که زنده‌ داشتن یاد عاشورا و حسین بن علی (سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهِ) برای ما مفید است و در جامعه‌ی ما اثر مطلوب دارد، سؤال دوم این است که چرا به این شکل؟ به شکل‌هایی که در همه‌جای دنیا وقتی می‌خواهند از بزرگانشان تجلیل بکنند یک مراسمی تشکیل می‌دهند، یک سخنرانی می‌کنند. چرا باید به این شکل باشد؟

جواب این سؤال یک‌خورده از سؤال اول پیچیده‌تر است. جواب این است که البته بحث درباره‌ی شخصیت سیدالشهدا (ع)، تشکیل میزگردها، کنفرانس‌ها، سخنرانی‌ها، نوشتن مقالات و امثال این‌ها، از کارهای فرهنگی، کارهای علمی و تحقیقاتی بسیار مفید و لازم است و البته این‌ها هم وجود دارد در جامعه‌ی ما. و به برکت نام سیدالشهدا و عزاداری سیدالشهدا خیلی چیزها در پرتو آن انجام می‌شود، خیلی تحقیقات انجام می‌گیرد، خیلی معارف مردم یاد می‌گیرند. این‌ها صحیح؛ اما آیا این کافی است برای اینکه ما بهره‌برداری صحیح از حادثه‌ی عاشورا بکنیم یا چیز دیگری هم لازم است؟ این عزاداری‌ها به جای خودش لازم است.

جواب دادن به این سؤال متوقف است بر اینکه ما یک نظر روان‌شناسانه به انسان بکنیم و ببینیم عواملی که در رفتار آگاهانه‌ی ما مؤثر است، تنها عامل شناختی و معرفت است یا عوامل دیگری هم در شکل‌دادن رفتارهای فردی و اجتماعی ما مؤثر است؟ ما وقتی دقت بکنیم در کارهای خودمان—و حالا کسانی که یک مقداری بیشتر با روان‌شناسی آشنا هستند این مسئله را به‌خوبی می‌دانند—که رفتارهای انسان دست‌کم دو دسته عامل در آن نقش اساسی دارد:

یک دسته، عوامل شناختی است. آدم بفهمد، بپذیرد، عقلش قانع بشود، ذهنش مطلبی را درک بکند و بپذیرد. حالا هر مطلبی باشد، متناسب با خودش استدلال عقلی داشته باشد یا تجربی داشته باشد یا راه‌های دیگری که برای شناخت وجود دارد. قطعاً شناخت ما در رفتار بسیار اثر دارد، ولی این تنها عامل مؤثر در عمل نیست.

عوامل دیگری هستند که شاید تأثیرشان در رفتار ما خیلی بیشتر از شناخت باشد. جامعی که به‌طور کلی اسمش را می‌گذارند «انگیزه‌ها»؛ به تعبیرات دیگری: احساسات و عواطف، تمایلات، گرایش‌ها، میل‌ها، غرایز. این‌ها یک سلسله عوامل درونی و روانی است که در رفتار ما مؤثر است. شما هم رفتار فردی خودتان را، رفتار کوچک زندگی‌تان را، یا رفتار خانوادگی‌تان را، یا رفتار اجتماعی‌تان را، یا رفتار سیاسی‌تان را وقتی تحلیل می‌کنید، می‌بینید عمده‌ عاملی که شما را به انجام این کار و این رفتار خاص واداشته، این عوامل تحریک‌کننده و انگیزاننده است.

یک تشبیهی مرحوم شهید استاد مطهری (رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ) در این موارد داشتند، شاید ایشان هم از کس دیگری نقل کرده باشند، من شاید اولین بار از ایشان شنیدم. تشبیه می‌کردند رفتار انسان را یعنی اینکه دو تا عامل می‌خواهد؛ مثل خودرویی که می‌خواهد حرکت بکند. یک عاملی می‌خواهد که انرژی حرکتی را در آن به وجود بیاورد، انرژی مکانیکی را در آن تولید کند (حالا از سوخت بنزین بشود یا از هر چیز دیگری، این انرژی مکانیکی برایش به وجود بیاید تا ماشین را بتواند حرکت بدهد). غیر از این انرژی، چراغ هم باید داشته باشد تا راه را ببیند و توی چاله نیفتد. اگر در یک محیط تاریکی، موتور خیلی قوی هم داشته باشد، خودرو کار هم بکند، انرژی هم تولید کند، اما راه را نبیند، ممکن است با خطرهای بسیار جدی مواجه بشود، تصادف‌هایی که ممکن است به قیمت جان راننده و سرنشین‌ها تمام بشود. پس ما باید راه را ببینیم و بشناسیم، بدانیم از چه راهی باید برویم، چگونه حرکت کنیم. ولی تنها با روشن شدن راه کافی نیست که خودرو حرکت کند؛ باید این سوخت هم داشته باشد، تبدیل بشود به انرژی مکانیکی تا این ماشین حرکت کند.

وجود انسان هم دو نوع عامل می‌خواهد: یک عاملی باید در درون ما باشد که ما را برانگیزاند برای انجام این کار. میلی داشته باشیم که این کار را انجام بدهیم، دوست داشته باشیم، بخواهیم، شور و شوقی نسبت به انجام آن کار پیدا کنیم، علاقه‌ای داشته باشیم که آن کار را بخواهیم تحقق ببخشیم. یکی هم باید بدانیم که چرا این کار را انجام می‌دهیم؟ چه فایده‌ای دارد؟ چگونه باید انجام داد؟ این‌ها می‌شود از قبیل عوامل شناختی. این‌ها را باید از خواندن، یا با تجربه‌هایمان، یا با استدلال، یا با مراجعه به منابع متناسب با آن کاری که می‌خواهیم انجام بدهیم، شناخت‌های لازم را باید به دست بیاوریم.

ولی تنها شناخت کافی نیست که ما را به حرکت در بیاورد؛ یک عامل دیگرِ روانی می‌خواهد که ما را به‌سوی کار برانگیزاند و هُل بدهد. در اصطلاح این‌گونه عوامل را «انگیزه‌های روانی» می‌نامند. اسم‌های دیگری هم دارد، «سائقه» به آن می‌گویند. سائق یعنی سوق‌دهنده. احساسات و عواطف نامیده می‌شود و نام‌های دیگر. مجموعش این است که چیزهایی که در انسان میل به حرکت به وجود می‌آورد، عشق به وجود می‌آورد، شور به وجود می‌آورد، هیجان به وجود می‌آورد؛ تا این‌ها نباشد کار انجام نمی‌شود.

بنده هزار بار هم بداند که فرض کنید فلان ماده‌ی غذایی برای بدن مفید است، اما تا اشتها نداشته باشد، اشتهایش تحریک نشود، نمی‌رود به راه غذا خوردن. اگر فرضاً طوری بشود که اشتهای کسی کور بشود، یا به بیماری مبتلا بشود، یا طوری بشود که اشتها پیدا نکند، هزار بار هم به او بگویند این ماده‌ی غذایی خیلی مفید است، تمایلی به خوردنش پیدا نمی‌کند. پس غیر از آن دانستن، باید این میل، این انگیزه هم در درون انسان باشد.

مسائل اجتماعی-سیاسی هم همین‌طوری است. هزار بار هم آدم بداند یک حرکت اجتماعی خوب است، مفید است، تا آدم انگیزه برای انجامش نداشته باشد، حرکتی انجام نمی‌دهد. می‌گوید: بله خوب است، اما من باید یک انگیزه‌ای داشته باشم، یک عاملی من را به حرکت در بیاورد.

خب، بعد از پذیرفتن اینکه برای حرکت‌های آگاهانه و رفتارهای انسانی ما دو دسته عوامل لازم است (یکی شناخت، یکی هم عواطف و احساسات ما)، ما بعد از اینکه دانستیم حرکت سیدالشهدا (سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهِ) چه نقش مهمی در سعادت انسان‌ها داشته، حالا فرض را بر این بگذاریم که این شناخت برای ما حاصل شد؛ خودبه‌خود این شناخت برای ما حرکت‌آفرین نمی‌شود. وقتی دانستن و به‌یاد آوردن آن خاطرات ما را به کاری مشابه او وامی‌دارد و به پیروی راه‌ او وامی‌دارد، که در ما هم یک انگیزه‌ای به وجود بیاید که ما هم دلمان بخواهد آن کار را انجام بدهیم. خودِ شناخت این میل را ایجاد نمی‌کند، باید عواطف ما تحریک بشود، احساسات ما برانگیخته بشود تا اینکه ما هم بخواهیم کاری مشابه کار او انجام بدهیم.

پس دو دسته عامل داریم. جلسات بحث و گفتگو و این‌گونه سخنرانی‌ها و این‌ها می‌تواند آن قسمت اولش را تأمین کند، یعنی شناخت‌های خوبی به ما بدهد؛ اما یک عامل دیگری هم برای تقویت احساسات و عواطف لازم داریم. البته خود شناخت، یادآوری، مطالعه، این‌ها می‌تواند نقش داشته باشد، ولی نقش اساسی را چیزهایی ایفا می‌کند و بازی می‌کند در زندگی ما که تأثیر مستقیمی روی احساسات و عواطف ما بگذارد: دیدن یک صحنه‌هایی.

تفاوت شنیدن و دیدن در تحریک عواطف (مثال قرآنی)

وقتی این صحنه بازسازی می‌شود، آدم از نزدیک می‌بیند، این خیلی فرق دارد با اینکه بشنود چنین جریانی واقع شده یا بداند چنین حادثه‌ای اتفاق افتاده. خود شما می‌توانید در زندگی‌تان تجربه کنید؛ چیزی را که دانستید انجام شده یا انجام می‌شود اما ندیدید، تا آن‌وقتی که خودتان با چشم خودتان دیدید آن حادثه را که اتفاق افتاده، زمین تا آسمان تأثیرش فرق می‌کند.

همه‌ی ما می‌دانیم که در این شهر مردم محروم زیادی هستند، اما دیدن یک شخص محروم با یک حالت رقت‌آور، تأثیری در ما می‌تواند ببخشد که این دانستن‌های کلی آن اثر را هیچ‌وقت ندارد. وقتی آدم دید یک حالت رقت‌آوری را، مریضی را، گرفتاری را، طفل یتیمی را، فرزند شهیدی را، حالتی در آدم پیدا می‌شود که دانستنی‌ها هیچ‌موقع آن اثر را نمی‌تواند داشته باشد. هم ما در زندگی خودمان می‌توانیم تجربه کنیم، هم در مطالبی که از منابع دینی استفاده می‌کنیم.

حالا به‌عنوان مثال، یک داستانی که همه‌تان می‌دانید را یادآوری کنم از قرآن کریم. می‌دانید که حضرت موسی (عَلَى نَبِيِّنَا وَ آلِهِ وَ عَلَيْهِ السَّلَامُ) دعوت شد به کوه طور که در آنجا عبادت بکند. آنچه به مردم گفته شد این است که ایشان یک ماه در آنجا خواهد ماند، ولی اراده‌ی خدا این بود که چهل روز بماند:

وَوَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً (قرآن کریم، سوره‌ی اعراف، آیه‌ی ۱۴۲)

آن ده روز را مردم نمی‌دانستند و این یک آزمایشی بود برای قوم بنی‌اسرائیل که چه اندازه در ایمانشان پابرجا هستند. و همین که سی روز تمام شد، آمدند پیش هارون که جانشین موسی بود که برادرت کوه بود و نیامد؟ گفت منتظریم ان‌شاءالله می‌آید. فردا شد گفتند موسی نیامد، معلوم می‌شود که ما را گذاشته و خودش رفته. از این فرصت، سامری استفاده کرد و آن گوساله را ساخت و مردم را دعوت کرد به پرستش گوساله. گفت:

فَقَالُوا هَٰذَا إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ (قرآن کریم، سوره‌ی طه، آیه‌ی ۸۸)

«این خدای شما و خدای موسی است. آن خدایی که موسی می‌گفت که من می‌روم کوه طور با او مناجات می‌کنم و او من را مبعوث کرده به رسالت، این همین است که من ساختم. حالا این إِلهِ شماست.» بسیاری از بنی‌اسرائیل در مقابل گوساله به سجده افتادند و مشغول پرستش شدند. خدای متعال در طور به حضرت موسی وحی کرد که چنین جریانی اتفاق افتاده در قومت و در این غیبت ده‌روزه‌ی تو مردم گوساله‌پرست شدند.

البته موسی هم شنید اما عکس‌العمل نشان نداد (حالا ناراحت بشود، توی سر بزند، اوقاتش تلخ بشود). خبری که ده روز تمام شد و سر چهل روز، الواحی که برایش نازل شده بود این‌ها را برداشت. الواح آسمانی؛ شاید در میان انبیا نمونه‌ای نداشته باشد پیغمبری که کتابش را خدا به‌وسیله‌ی الواح آسمانی نازل کرده باشد و پیغمبر آن الواح را بگیرد بگذارد دست مردم. در اسلام هم این‌جوری نبود، آیات بر پیغمبر نازل می‌شد، پیغمبر اکرم برای مردم می‌خواندند، الواح نورانی بود مشاهده می‌فرمودند، ولی آنچه مردم می‌دیدند و می‌شنیدند همان کلام پیغمبر بود. بنی‌اسرائیل ازبس بهانه‌گیر بودند، خدا کتابی هم که برایشان نازل کرد کتاب آسمانی، روی الواحی بود که از آسمان نازل شده بود.

الواح را آورد برای اینکه مردم را دعوت بکند به اطاعت از احکام الهی و عمل به شریعت نازل‌شده. وقتی آمد دید مردم همه مشغول پرستش گوساله‌اند. همین‌که دید دارند گوساله را می‌پرستند، اوقاتش بیشتر تلخ شد؛ طوری اوقاتش تلخ شد که الواح را هم پرت کرد!

وَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ (قرآن کریم، سوره‌ی اعراف، آیه‌ی ۱۵۰)

رفت سراغ برادرش، ریش هارون را گرفت و کشید! خب چرا گذاشتی مردم این‌جوری بشوند؟ حالا کل داستان را هم دیگر ندارم الآن. منظورم فرق بین خبری بود که خدا به حضرت موسی داده بود (هیچ شکی نداشت، خبر یقینی بود، اما آثار غضب در حضرت موسی ظاهر نشد وقتی خبر را شنید)، اما وقتی دید که این‌ها دارند گوساله را می‌پرستند، این‌قدر آشفته شد دیگر نتوانست، رفت سراغ برادرش، خشم خودش را فرو بنشاند به یک وسیله‌ای، به او اعتراض کرد.

منظورم فرق بین دانستن و دیدن است. خدای متعال انسان را طوری آفریده که وقتی چیزی را می‌بیند، مناظری را مشاهده می‌کند، چنان اثری در او می‌بخشد که هیچ‌وقت گفته‌ها و دانسته‌ها آن اثر را ندارد. آدمیزاد این‌جور سرشته شده. ما وقتی صحنه‌هایی را بسازیم، بازسازی کنیم، به‌طوری که جریان عاشورا مجسم بشود به نظر (آنچه هم که قبلاً مرسوم بوده به شکل‌های سنتی این کار انجام می‌شده، حالا به‌صورت فیلم‌ها با روش‌های پیشرفته می‌شود خیلی بهتر این کارها را انجام داد، متأسفانه آن‌چنان که باید اهتمامی به این کارها نمی‌شود، به‌هرحال کارهای خوبی انجام شده باید تشکر کنیم)، بازسازی آن صحنه‌ها و نشان دادن صحنه‌های مشابه، آن‌چنان اثری دارد که… و به‌هرحال هر نوع عاملی که احساسات و عواطف را تحریک کند آثاری در رفتار انسان می‌تواند داشته باشد که دانسته‌ها و شناخت‌ها به‌تنهایی نمی‌تواند واسطه‌اش باشد.

نمونه‌اش را شما خودتان بارها تجربه کردید. خود شما حوادث عاشورا را بارها شنیدید، توی ذهنتان هست، می‌دانید امام حسین (ع) روز عاشورا چگونه به شهادت رسید، اما این دانسته‌های شما، اشک شما را جاری نمی‌کند. وقتی می‌آیید توی مجلسی، مرثیه‌خوانی می‌خواند—اگر مخصوصاً لحن خوبی هم داشته باشد، به‌صورت جذابی داستان را برایتان بخواند—آن‌وقت می‌بینید که بی‌اختیار اشک از شما جاری می‌شود. این اثری می‌تواند در تحریک احساسات شما داشته باشد که خواندن و دانستن آن اثر را ندارد. و به همین نسبت آنچه دیده می‌شود از آثار، خیلی مؤثرتر هست از شنیدنی‌ها.

منظورم از این توضیحات این بود که ما غیر از اینکه باید بدانیم چرا ابی‌عبدالله (ع) قیام کرد و بدانیم که چگونه مظلومانه شهید شد، باید این مطالب به‌گونه‌ای بازگو و بازسازی بشود تا حتی‌المقدور بهتر بشنویم و ببینیم، تا عواطف و احساسات برانگیخته‌تر شود. هرچقدر این‌ها در برانگیختن احساسات و عواطف ما مؤثرتر باشد، آن حادثه‌ی عاشورا در زندگی ما مؤثرتر خواهد بود.

بنابراین، صِرف بحث و بررسی عالمانه و محققانه این نقش عزاداری را نمی‌تواند ایفا کند. باید صحنه‌هایی در اجتماع به وجود بیاید که احساسات مردم را تحریک کند. همین‌که صبح که بیرون می‌آیم می‌بینم سیاه‌پوش شده شهر، پرچم‌های سیاه زده‌اند، دل‌ها را تکان می‌دهد. خب می‌دانستم فردا محرم است، اما دیدن پرچم سیاه یک اثری را در دل آدم می‌گذارد که دانستنِ اول محرم ندارد. بعد راه انداختن این دسته‌های سینه‌زنی، با آن شور، با آن هیجان، آثاری می‌تواند از خود بگذارد که هیچ کار دیگری ندارد.

پس سؤال دوم این بود که حالا که می‌خواهیم خاطره‌ی سیدالشهدا را زنده نگه داریم، چرا فقط با بحث و گفتگو و سخنرانی و تشکیل میزگرد و این‌ها زنده نگه نمی‌داریم؟ چرا باید عزاداری کرد؟ جوابش این هست که این صحنه‌ها باید به وجود بیاید تا غیر از عامل شناخت، عامل احساسی و عاطفی هم در ما تقویت بشود.

اگر این عواطف تحریک شد، آن‌وقت می‌تواند اثر بیافریند. شما نمونه‌اش را می‌توانید هم در زندگی فردی‌تان و هم در زندگی اجتماعی (و به‌خصوص در این سی چهل سال اخیر که حرکت حضرت امام رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ علیه دستگاه طاغوت و کفر شروع شد) مشاهده کنید که در ایام محرم و صفر چگونه نام سیدالشهدا و عزاداری سیدالشهدا مردم را وادار به حرکت می‌کرد. این شور و هیجان جز در ایام عاشورا پیدا نمی‌شود و جز با همین مراسم سنتی عزاداری یا مشابهاتش، یعنی تنها با سخنرانی و بحث و این‌ها حاصل نمی‌شود. باید عمل کرد، باید رفتاری نشان داد که احساسات و عواطف مردم را تحریک کند.

آن‌وقت، قدرش اینجا آن‌وقت متوجه می‌شویم که چرا امام بارها می‌فرمود: «آنچه داریم از محرم و صفر داریم.» چرا این‌قدر اصرار داشت که عزاداری‌ها به همان صورت سنتی برگزار شود؟ به‌خاطر اینکه این‌ها در طول سیزده قرن تجربه شده بود که نقش عظیمی در برانگیزاندن احساسات و عواطف دینی مردم ایفا می‌کند، معجزه می‌آفریند. تجربه نشان داد بیشتر پیروزی‌هایی که چه در دوران انقلاب حاصل شد، چه در دوران جنگ در جبهه حاصل شد، بر اثر شور و نشاطی بود که مردم در ایام عاشورا به برکت نام سیدالشهدا پیدا می‌کردند. این اثر کمی نیست. با چه قیمتی می‌شود چنین عاملی را در اجتماع آفرید که این‌همه شور و حرکت در مردم ایجاد کند؟ این‌همه عشق مقدس می‌آفریند تا آنجا که افراد را آماده کند برای شهادت! اگر بگوییم در هیچ مکتبی، در هیچ جامعه‌ای چنین عاملی وجود ندارد، سخنی به گزاف نگفته‌ایم.

پس دلیل اینکه باید غیر از بحث و گفتگو، کار دیگری برای بزرگداشت حادثه‌ی عاشورا انجام داد (کاری که در برانگیختن احساسات و عواطف مؤثر باشد) روشن شد. جواب کلی‌اش این است که آدمیزاد فقط از شناخت ساخته نشده. ما غیر از شناخت، یک دستگاه دیگری به نام انگیزش‌ها، هیجانات داریم که عاملش احساسات و عواطف است. آن‌ها هم باید تقویت بشود تا نقش خودش را ایفا کند و عامل تقویتش همین‌هاست.

پاسخ به سؤال سوم: چرا عزاداری و نه جشن و شادی؟

بعد از این سؤال یک سؤال دیگری مطرح می‌شود. تا اینجا فهمیدیم که باید یک عواملی را ایجاد کرد در جامعه تا احساسات و عواطف دینی مردم را تحریک کند تا بخواهند که کاری مشابه کار سیدالشهدا انجام بدهند، راه او را ادامه بدهند و نسبت به این علایق ایجاد کنند. سؤال سوم: برانگیختن احساسات و عواطف، تنها راهش از راه عزاداری و گریه نیست. عواطف انسان ممکن است با مراسم جشن و سرور هم تحریک بشود. خب خود ما می‌دانیم که در ایام میلادهای مبارک (میلاد خود سیدالشهدا صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ) وقتی مراسم جشن برگزار می‌شود، مدح خوانده می‌شود، در اثر آن‌ها هم مردم یک شور و نشاطی پیدا می‌کنند.

سؤال سوم این است که: برای تحریک عواطف و احساسات چرا از مراسم شاد استفاده نمی‌کنید؟ چرا باید گریه کرد؟ چرا باید به سر و سینه زد؟ چرا باید زنجیر بزنیم؟ جشن بگیرید، نقل و نبات پخش کنید، شیرینی بدهید، مدح هم بخوانید، سرود هم بخوانید تا احساسات مردم تحریک بشود!

جوابش این است که احساسات و عواطف انواع مختلفی دارد. تحریک هر نوع احساسات و عواطف متناسب با آن حادثه‌ی مربوطه است. آن حادثه‌ای که بزرگ‌ترین نقش را در تاریخ اسلام ایفا کرد، حادثه‌ی شهادت اباعبدالله (ع) در روز عاشورا بود. آن بود که مسیر تاریخ اسلام را عوض کرد؛ آن روز که درسی برای حرکت، برای نهضت، برای مقاومت، برای استقامت تا روز قیامت به انسان‌ها داد. برای اینکه آن خاطره تجدید بشود، تنها مجالس جشن و شادی کافی نیست. آن نقش را نمی‌تواند ایفا کند، باید کار متناسبی با آن حادثه انجام داد. یعنی باید کاری کرد که غم مردم برانگیخته بشود، اشک دیده‌ها جاری بشود، شور و عشق در دل‌ها پدید بیاید.

و در این حادثه چیزی که می‌تواند چنین نقشی را ایفا بکند، همین مراسم عزاداری و گریستن و گریاندن دیگران است وگرنه خندیدن و شادی کردن هیچ‌وقت نمی‌تواند این نقش را ایجاد کند. خندیدن هیچ‌وقت آدم را شهادت‌طلب نمی‌کند، هیچ‌وقت انسان را به شلمچه نمی‌کشاند، هیچ‌وقت نمی‌تواند هشت سال جنگ را بر انسان هموار کند. این یک عشق دیگری می‌خواهد که از سوز و اشک و شور پدید می‌آید. حالا کمی هم صلوات بفرستید. این هم سؤال سوم که چرا ما باید برای زنده‌ داشتن خاطره‌ی سیدالشهدا عزاداری کنیم و گریه کنیم.

پاسخ به سؤال چهارم: چرایی لعن و تبری از دشمنان

دنبال این یک سؤال دیگری هم هست که بیشتر این روزها مطرح شده. منافقان بیشتر این سؤال را مطرح می‌کنند (البته منافقان مدرن). آن‌ها می‌گویند که: بسیار خب، حالا ما اینجا قبول کردیم که تاریخ امام حسین تاریخ مؤثری و حرکت‌آفرینی بوده، باید هم به خاطر داشت، باید هم عزاداری هم کرد. تا اینجایش را فرض کنید قبول کردیم. اما شما در عزاداری‌هایتان یک کار دیگر هم می‌کنید. علاوه بر اینکه یاد امام حسین می‌کنید و گریه می‌کنید، لعن به دشمنان امام حسین هم می‌کنید. این دیگر چرا؟ این یک نوع خشونت است! یک نوع بدبینی است! این احساسات منفی است! این با انسان مدرن نمی‌سازد! شما احساساتتان تحریک می‌شود، بسیار خب بروید گریه بکنید، عزاداری بکنید، اما چرا لعن دشمنانش می‌کنید؟ هی می‌گویید:

إِنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ... بِالْبَرَاءَةِ مِمَّنْ أَسَّسَ أَسَاسَ ذَلِكَ (فرازهایی از زیارت عاشورا)

«من با تبری از دشمنان تو به خدا تقرب می‌جویم.» مقیدید زیارت عاشورا بخوانید صد تا لعن بخوانید، خب همان ثواب را ببریم چرا باید هی لعن کنید؟ هی بد بگویید؟ هی فحش بدهید؟ مردم را نسبت به دیگران بدبین کنید؟ احساسات منفی نسبت به دیگران ایجاد کنید؟

امروز زمانی است که باید با همه‌ی مردم با خوشی و شادی و لبخند معامله کرد. امروز باید دم از زندگی زد، دم از شادی زد، دم از صلح و آشتی زد. این روحیه‌ی لعن و تبری و فحش دادن به دیگران این‌ها یک خشونت‌هایی است که با زمان یک‌هزار و چهارصد سال پیشتری که امام حسین را کشتند مناسبت داشت. دیگر جامعه‌ی امروز، مردم امروز این‌ها را نمی‌پسندند! بیایید به جای این‌ها راه آشتی را پیش بگیرید. به روی دشمنان هم لبخند بزنید، به آن‌ها هم محبت کنید. مگر اسلام دین محبت نیست؟ دین رأفت و رحمت نیست؟ این چه کاری است که شما لعن می‌کنید؟ بدگویی می‌کنید؟

اگر کسانی واقعاً از روی ندانستن این سؤال را مطرح کنند جواب دادنش مشکلی نیست، اما ما احتمال قوی می‌دهیم که بسیاری از کسانی که این‌گونه سخن می‌گویند، این‌ها اندیشه‌های دیگری در سر دارند. اغراض خاصی دارند، از یک سیاست‌های دیگری پیروی می‌کنند یا نقشه‌هایی که دیگران کشیدند، این‌ها دارند اجرا می‌کنند. ما حالا فرض را بر این می‌گذاریم که نه، یک سؤال عاقلانه و عالمانه‌ای است و سؤالی است که جوابش را می‌خواهند، جوابش را هم علمی بدهیم.

ما صرف‌نظر از ارزش‌گذاری که چرا این سؤال را مطرح کردید (آن‌ها را حذف می‌کنیم، بین پرانتز)، نوجوانی که از ما سؤال کرد که: آقا چرا به فروشندگان (کُشندگان/دشمنان) اباعبدالله باید رحم کرد؟ به جای این لعن‌هایی که شما توی زیارت عاشورا می‌کنید صد تا دیگر هم سلام به امام حسین بدهید، مگر سلام کردن به سیدالشهدا ثواب ندارد؟ به جای آن صد تا لعن هم، صد تا سلام بفرستید، چه عیبی دارد؟ چه لزومی دارد این‌همه لعن و بدگویی و فحش و ناسزا و اظهار برائت؟

جواب علمی‌اش این است که آدمیزاد همان‌طور که از شناخت تنها ساخته نشده، از احساسات و عواطف مثبت هم تنها ساخته نشده. آدمیزاد موجودی است که هم احساس مثبت دارد هم احساس منفی. هم عواطف مثبت دارد هم عواطف منفی. همان‌طور که شادی در وجود ما هست، غم هم هست. خدا به ما داده، ما این‌جور آفریده شده‌ایم، هیچ انسانی نمی‌تواند بی‌غم زندگی کند. همان‌طوری که خدا خنده به ما داده، گریه هم داده، جای خودش باید خندید، جای خودش هم باید گریست. خدا داده است، ما این‌جوری آفریده شده‌ایم. تعطیل کردن یک بخشی از وجودمان معنایش این است که از داده‌های خدا استفاده نکنیم برای آن چیزی که آفریده شده.

اینکه خدا در ما گریه را قرار داده برای این است که یک جایی باید گریه کرد، جایش را باید پیدا کنیم و اِعمال کنیم. وجود گریه در وجود ما لغو نیست. خدا چرا در آدمیزاد این احساس را قرار داده که غم و حزن و اندوه پیدا می‌کند و به دنبالش هم اشک جاری می‌شود؟ معلوم می‌شود گریه کردن هم جا دارد در زندگی انسان و نقشی دارد در تکامل انسان. گریه برای خدا، شوق از ادای تکلیف، یا شوق به لقای الهی، شوق به دیدار محبوب، یا در اثر دلسوزی نسبت به یک محبوبی، رقتی که انسان پیدا می‌کند در اثر مصیبتی که به یکی از محبوب‌هایش وارد شده، این طبیعت انسانی است، یک جایی باید این گریه ظاهر بشود.

و همین‌طور، همان‌طوری که خدا در ما محبت را آفریده که نسبت به کسانی که به ما خدمت می‌کنند، نسبت به کسانی که کمالی دارند (کمال جسمانی یا کمال عقلانی یا کمال روانی یا کمال عاطفی)، وقتی آدم احساس می‌کند کمالی در یک جایی هست دوست می‌دارد، محبت پیدا می‌کند. همین‌طور در وجود انسان هم یک نقطه‌ی مقابلش را قرار داده به نام بغض، به نام دشمنی. همان‌طور که آدمیزاد فطرتش این است که هرکس به او خدمت می‌کند دوستش می‌دارد، فطرتش هم این است که هرکس به او ضرر بزند دشمنش می‌شود. منتها دشمنی‌های مادی و دنیوی برای مؤمن اهمیتی ندارد، چون اصل دنیا برایش ارزشی ندارد؛ اما دشمنی که دین را از آدم بگیرد، دشمنی که سعادت ابدی را از انسان بگیرد، آن هم قابل اغماض است؟ قرآن می‌فرماید:

إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا (قرآن کریم، سوره‌ی فاطر، آیه‌ی ۶)

«شیطان دشمن شماست، شما هم باید با او دشمنی کنید.» با شیطان دیگر نمی‌شود لبخند زد و کنار آمد و لطفاً بفرمایید! شیطان دیگری اگر هست، اگر باید با اولیای خدا دوستی کرد، با دشمنان خدا هم باید دشمنی کرد. این طبیعت انسانی است و عامل تکامل و سعادت انسانی است. اگر این نباشد، دشمنی با دشمنان خدا نباشد، آدم کم‌کم رفتارش با آن‌ها دوستانه می‌شود، با هم قاطی می‌شود، معاشرت می‌کند، کم‌کم اثر آن‌ها را می‌پذیرد، حرف‌هایشان را قبول می‌کند، کم‌کم خودش می‌شود یک شیطان دیگری مثل آن‌ها. می‌گویید نه؟ قرآن می‌فرماید:

وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ (قرآن کریم، سوره‌ی انعام، آیه‌ی ۶۸)

«اگر می‌بینید کسانی نسبت به دین بدگویی می‌کنند، اهانت می‌کنند، با سستی سخن می‌گویند، با زبان مسخره و استهزاء حرف می‌زنند، به این‌ها نزدیک نشوید، حرفشان را هم گوش نکنید.» بعد می‌فرماید: اگر کسانی این نصیحت را گوش نکردند—ما این مطلب را تأکید کرده‌ایم به مؤمنین—اگر کسانی حرف گوش نکردند، باید بدانند که عاقبت به آن‌ها ملحق خواهند شد:

إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا (قرآن کریم، سوره‌ی نساء، آیه‌ی ۱۴۰)

سرانجام کسانی که با استهزاکنندگان دین خوش‌وبش می‌کنند، روی خوش نشان می‌دهند، این می‌شود که کم‌کم حرف‌های آن‌ها در ایشان اثر می‌گذارد. وقتی حرف‌هایشان اثر کرد، شک در دلشان پدید می‌آید. وقتی شک در آمد، اظهار ایمان کردن، می‌گویند نفاق. آدم در دلش ایمان ندارد اما در ظاهر می‌گوید مسلمانم، می‌شود منافق. آن‌وقت قرآن می‌فرماید: إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا. چنین کسانی که می‌شوند منافق، در اثر هم‌نشینی با کافرین، در آخرت هم هم‌نشین خواهند بود در جهنم. نتیجه‌اش این است.

به عبارت دیگر، دشمنی کردن با دشمنان یک سیستم دفاعی است در مقابل میکروب‌ها و ضررها و خطرها. بدن انسان همان‌طور که یک عامل جاذبه‌ای دارد که مواد مفید را جذب می‌کند، یک سیستم دفاعی هم دارد که سموم را، میکروب‌ها را دفع می‌کند، مبارزه می‌کند، میکروب را می‌کشند. این گلبول‌ها، کار گلبول‌های سفید در بدن همین است. اگر سیستم دفاعی بدن ضعیف شد، میکروب‌ها رشد می‌کنند. رشد کرد، مریض می‌شود. مریض شد، آخرش به مرگ می‌انجامد. اگر بگوییم آقا میکروب هم وارد بدن می‌شد «أهلاً و سهلاً، خیلی خوش آمدید جناب میکروب، روی سر چشم ما مهمان هستید، احترامتان واجب است!» سالم می‌ماند؟ میکروب را باید زد، بیرون کرد، باید کشت.

این سنت الهی است، این تدبیر و حکمت الهی است برای هر موجود زنده‌ای دو سیستم قرار داده: یک سیستم جذب، یک سیستم دفع. همان‌طور که جذب مواد لازم برای رشد هر موجود زنده‌ای لازم است، دفع سموم و مواد مضر هم لازم است. اگر دفع نکند نمی‌تواند به حیاتش ادامه بدهد. قوه‌ی دافعه در موجود زنده، به‌خصوص در حیوانات و انسان همین نقش را دارد، چیزهایی که دیگر برای بدن مضر است باید ریخت بیرون. حالا یک‌وقت به‌طور عادی همیشه یک دستگاهی هست، کلیه هست، مثانه هست، سموم را دفع می‌کند؛ گاهی هم از میکروب‌های خارجی وقتی حمله‌ور می‌شوند باید گلبول‌های سفید فعال بشوند و با آن‌ها بجنگند تا میکروب‌ها را بکشند، به‌صورت چرک و این‌ها بیرون بریزند.

در روح انسان هم چنین چیزی باید باشد. یک عامل جاذبه‌ی روانی را باید داشته باشیم، از کسانی که برایمان مفیدند خوشمان بیاید، دوستشان بداریم، بهشان نزدیک بشویم، علم یاد بگیریم، کمال یاد بگیریم، ادب یاد بگیریم، معرفت یاد بگیریم، اخلاق یاد بگیریم. آدم چیزهای خوب را چرا دوست دارد؟ برای اینکه نزدیک بشود و از آن استفاده کند. متقابلاً از چیزهای بد هم باید بدمان بیاید. از مصادیق عینیش هم باید نسبت به خوبان، کسانی که منشأ کمال هستند، مؤثر هستند در پیشرفت جامعه، باید با آن‌ها دوستی کرد؛ عملاً با کسانی که مضر به جامعه هستند باید دشمنی کرد عملاً.

قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ (قرآن کریم، سوره‌ی ممتحنه، آیه‌ی ۴)

قرآن می‌فرماید: شما باید به حضرت ابراهیم تأسی کنید و یاران ابراهیم. می‌دانید ابراهیم در فرهنگ اسلامی ما جایگاه بسیار رفیعی دارد. پیغمبر اکرم (ص) هم می‌فرمود من تابع ابراهیمم. اسلام هم نامی است که حضرت ابراهیم به این دین و آیین داد (هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ). می‌فرماید باید شما به ابراهیم تأسی کنید. چه بود کار ابراهیم؟ ابراهیم و یارانش گفتند به قومشان (إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ)، به آن بت‌پرست‌هایی که دشمنی می‌کردند با این‌ها و از شهر بیرونشان کردند: إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ «ما از شما بیزاریم!» اعلان برائت کردند. بعد به این هم اکتفا نمی‌کند: وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا «بین ما و شما دشمنی و کینه برقرار شد تا روز قیامت، مگر دست از خیانت‌خواهی‌تان بردارید.»

سِر اینکه ما نسبت به دشمنان اسلام و شیطان بزرگ این‌قدر کینه داریم و اجازه نمی‌دهیم این شعار «مرگ بر آمریکا» حذف بشود، تأسی به حضرت ابراهیم است. قرآن می‌فرماید شما باید از ابراهیم یاد بگیرید، صریحاً بگویید مرگ بر دشمن اسلام. عداوت و دشمنی خودتان را اعلام کنید. همه‌جا جای لبخند زدن نیست. بعضی‌ جاها باید عبوس کرد، باید اخم کرد، باید صریحاً گفت ما دشمن شماییم، ما با شما آشتی نمی‌کنیم مگر دست از خیانت بردارید. این دستور قرآن است.

آن‌وقت‌ها که ما بچه بودیم، می‌گفتند فروع دین ده‌ تاست. بعد از امر به معروف و نهی از منکر می‌گفتند یک چیز دیگر هم هست: «تولی و تبری». یعنی از واجباتی که همه‌ی مسلمان‌ها باید به آن توجه داشته باشند و عمل کنند یکیش این است که باید دوستان خدا را دوست بدارند، با دشمنان خدا باید دشمنی کنند. تنها دوستی کافی نیست. اگر این دشمنی نباشد، آن دوستی از بین خواهد رفت. اگر سیستم دفاعی بدن نباشد، آن سیستم جذب هم نابود خواهد شد.