محراب
چاپ / ذخیره PDF

شب سوم محرم

نسخه چاپی متن از سایت محراب

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ، حَبِيبِ إِلَهِ الْعَالَمِينَ، أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمُنْتَجَبِينَ، لَاسِيَّمَا بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي الْأَرَضِينَ، وَ اللَّعْنُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَعْدَاءِ اللَّهِ أَجْمَعِينَ.

«اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا.»

برای نثار ارواح شهدا، اموات، گذشتگان، امام عزیز، شهدایی که امروز بدن‌هایشان تشییع شد و برای سلامتی امام زمان (أَرْوَاحُنَا فِدَاهُ) صلواتی عنایت بفرمایید.

مرور خطبه‌های امام حسین (ع)

بنا شد ما این شب‌ها سلسله‌وار سخنان و کلمات امام حسین (ع) را با هم مرور کنیم. بهترین سخن، سخن امام است بعد از قرآن، بعد از وحی. سخنان اباعبدالله (ع) هم کم نیست؛ منتشر شده، تقریباً یک جلد چهارصد پانصد صفحه‌ای حرف‌ها و سخنان امام حسین (ع) در زمینه‌های مختلف است که بعضی‌هایش ارتباطی با کربلا ندارد و مربوط به آن ده سال دوران امامت ایشان است. ولی آن چیزی که این شب‌ها مورد بحث من است، هر شب یک سخنی از امام است که مربوط به حادثه عاشوراست. از هر کدامش هم من یک پیام بیشتر نمی‌خواهم خدمت شما عرض کنم.

دیشب سخنی را از امام نقل کردم و پیام «اصلاح» را از آن نتیجه گرفتم. امشب خطبه‌ای را از امام حسین (ع) نقل می‌کنم که موقع خروج از مکه خوانده‌اند. آقایان، خواهرها، جوان‌ها! می‌دانید اباعبدالله چهار ماه و چند روز مکه بوده است؛ چون ایشان سوم شعبان وارد مکه شد. شعبان و رمضان و شوال و ذی‌القعده می‌شود چهار ماه؛ ذی‌الحجه را هم حساب کنید، دیگر هشتم ذی‌الحجه خارج شده است. از سوم شعبان ظاهراً می‌شود چهار ماه و پنج روز که امام (علیه‌السلام) در مکه بوده است. هشتم ذی‌الحجه دقیقاً روزی که همه می‌آیند مکه، ایشان از مکه خارج شد.

بررسی محورهای خطبه الموت

یک خطبه‌ی خیلی قشنگی خوانده که این خطبه اسمی هم دارد؛ معروف است به «خطبۀ الموت». حالا چرا به آن می‌گویند خطبه الموت؟ چون اولش با این کلمه شروع می‌شود. این خطبه پنج شش محور دارد. من با آن محور آخرش کار دارم؛ همان را امشب توضیح می‌دهم، ولی بقیه‌اش را هم برای شما نقل می‌کنم:

۱. نگاه زیبا به مرگ:

فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، وَ ما شاءَ اللَّهُ، وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.» اولین مطلب:

«خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ.»

چقدر قشنگ است عبارت! مردم، مرگ برای انسان مثل گردنبند زیبایی است که یک دختر جوان به گردنش بیندازد. چقدر خانم‌ها به جواهرآلات علاقه دارند، چقدر مخصوصاً (نمی‌گوید زن، می‌گوید «فتاة» یعنی دختر جوان؛ حالا دختر آقا ممکن است پیر شده باشد یا کسی بگوید دیگر از ما گذشته! ولی شما الان یک گردنبند طلای زیبا برای آن‌هایی که دختر دارند، دخترتان یا همسر جوانتان بخرید، چقدر خوشش می‌آید وقتی گردن می‌اندازد). فرمود مرگ برای انسان مثل گردنبند به گردن یک زن جوان می‌ماند. یعنی یک زیبایی است. اصلاً نگاه ما به مرگ نباید منفی باشد. مرگ مال همه است، جوان و پیر هم ندارد. قرآن می‌فرماید: «كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ». اصلاً مرگ را زشت دیدن غلط است. امام هادی (ع) به آن شخص فرمود: «شما حمام بروی ناراحت می‌شوی؟» گفت: «نه، تمیز می‌شوم می‌آیم بیرون.» مرگ تمیز شدن، مرگ خروج، مرگ از یک دار موقت به یک دار دائم رفتن است. یک مستأجری صاحب‌خانه بشود باید ناراحت بشود؟ ما الان مستأجریم تو این دنیا. مال ما نیست؛ اگر مال ما بود به ارث نمی‌رسید، اگر مال ما بود جابه‌جا نمی‌شد. نگاه ابی‌عبدالله در سن پنجاه و پنج سالگی به مرگ این است.

۲. اشتیاق به دیدار گذشتگان:

دوم، خیلی قشنگ است، من حیفم می‌آید این تکه‌هایش را هم نگویم گرچه من با آن آخرین محورش کار دارم:

«وَ مَا أَوْلَهَنِي إِلَى أَسْلَافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ.»

یعقوب چقدر مشتاق یوسف بود؟ داشت خودش را می‌کشت، اصلاً نابینا شد. شب و روز می‌گفت یوسف، یوسف من. حسین به همان اندازه اشتیاق دارد برود جدش رسول خدا را ببیند، پدرش امیرالمؤمنین را ببیند، مادرش فاطمه زهرا را ببیند، حضرت ابراهیم را ببیند. اسلاف یعنی گذشتگان. خدا می‌داند من چقدر دلم می‌خواهد بروم ببینم. اگر یک کسی فرض کنید بداند با مرگ، مثلاً من و شمایی که اینجا هستیم، آنجا خدمت امیرالمؤمنین می‌رسیم، خدمت امام حسین می‌رسیم، خدمت حبیب بن مظاهر می‌رسیم، خدمت امام صادق می‌رسیم؛ اگر خدا همین امشب بمیرم چیه؟ ببخشید مزاح می‌کنید رفقایی که من دارم؟ بگذار بروم آنجا رفیق‌هایم بشوند عمار، بشوند مالک.

فرمود: «وَ مَا أَوْلَهَنِي إِلَى أَسْلَافِي»، نمی‌دانید من چقدر دلم می‌خواهد بروم پیش اسلافم. برای اینکه بدانید چقدر دلم می‌خواهد به شما می‌گویم، مثال می‌زنم: «اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ»؛ همان‌قدر که یعقوب دنبال یوسفش بود. این دو تا. که می‌بینید امیرالمؤمنین می‌فرماید:

«وَاللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ.»

پسر ابوطالب به مرگ علاقه‌اش بیش از طفل به شیر مادر است. چقدر دنبال شیر مادر، طفل سینه‌ی مادر است؟ علاقه‌اش بیشتر است. گاهی از اوقات حضرت امیر در جوانی‌اش (مثلاً سنی نداشت، بیست و خرده‌ای سنش بود چون تو احد و بدر و این‌ها ایشان جوان بوده دیگر) اشک می‌ریخت و این آیه را می‌خواند:

«مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ…»

یادم نمی‌رود، یک جلسه‌ای خدمت مقام معظم رهبری بودیم، جلسه خصوصی بود، عده‌ای از دوستان، تو کرونا هم بود رفتیم، ایشان این آیه را خواندند و این مطلب را ایشان فرمودند. البته این حدیث تاریخ است و بغض کرد ایشان، گریه افتاد. فرمودند امیرالمؤمنین آیه را می‌خواند می‌فرمود: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ»، آن‌هایی که وفای به عهد کردند و رفتند سه نفر بودند: پسرعمویم عُبَیْدَة بن حارث (من سر قبرش رفتم، توی بدر شهید شد. تو شهر بدر عربستان است، من یک بار شهر بدر رفتم، چهارده تا شهید دارد، یکی‌اش عبیدة است، پسرعموی حضرت علی که آنجا شهید شد)، دوم حمزه عمویم که در احد شهید شد، سوم برادرم جعفر که در موته شهید شد (جعفر هم الان قبرش تو اردن است).

حضرت این آیه را می‌خواند (آقا فرمودند که خود آقا گریه افتادند، فرمودند علی جوان این آیه را می‌خواند و اشک می‌ریخت) فرمود: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ»، منم آن منتظر، انا المنتظر! «وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا»، هیچی هم در رأی‌ام تغییر حاصل نمی‌شود.

این دو تا مطلب. این را کجا دارد امام حسین می‌گوید؟ هشتم ذی‌الحجه که همه تو فکر حج‌اند، می‌خواهند بروند.

یک: مرگ برای انسان (نگفت فرزندان، گفت ولد آدم)، مثل گردنبند بر سینه زن جوان: «مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ».

دو: اشتیاق من به مرگ مثل اشتیاق یوسف به یعقوب.

۳. پیش‌بینی قطعه‌قطعه شدن بدن:

مطلب سوم فرمود که:

«كَأَنِّي بِأَوْصَالِي تَقْطَعُهَا عُسْلَانُ الْفَلَوَاتِ، بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلَاءَ.»

گویا دارم می‌بینم هشتم ذی‌الحجه، گرگ‌ها به من حمله می‌کنند و من را قطعه‌قطعه می‌کنند. «أوصالي» یعنی تمام بدن من را این گرگ‌ها می‌درند. کجا؟ بین النواویس. حالا بالاخره تو جلسه ما اهل علم و دانش و دانشجوها هستند. نواویس (به قبرستان مسیحی‌ها می‌گویند ناووس، می‌گفتند قدیم، جمعش می‌گفتند نواویس). این کربلا، نزدیک کربلا یک منطقه‌ای بوده مسیحی‌ها زندگی می‌کردند، قبرستان مسیحی‌ها آنجا بوده. امام حسین این‌طوری آدرس می‌دهد، می‌فرماید (معلوم می‌شود کربلا هم اینجا نبوده، یک کمی فاصله داشته، روستای کربلا و نینوا و نواویس. نواویس اسم یک منطقه‌ای بوده که قبل از اسلام مسیحی‌ها آنجا زندگی می‌کردند و الان در زمان امام حسین دیگر قبرستان مسیحی‌ها بوده). آقا فرمود گرگ‌های بیابان من را قطعه‌قطعه می‌کنند «بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلَاءَ»، بین این قبرستان و کربلا، که همین سرزمین فعلی می‌شود که به آن می‌گفتند آن موقع «طف». بین کربلا و نواویس. این هم مطلب سوم.

۴. تسلیم در برابر رضای الهی:

مطلب چهارم فرمودند:

«رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ.»

ما راضی‌ایم به رضای خدا؛ هر چی خدا برایمان پسندید راضی‌ایم. شهادت باشد، اسارت باشد، زنده بودن باشد، مرده باشد، همه‌چیز؛ رضای ما به رضای خداست.

۵. صبر بر بلا:

مطلب پنجم فرمود:

«نَصْبِرُ عَلَى بَلَائِهِ…»

ما بر امتحان‌های خدا صبر می‌کنیم، اجر صابر را ببریم. آقایان و خواهرها، می‌دانید تو قرآن هر چیزی یک نمره‌ای دارد، حساب کتاب دارد دیگر. به شما می‌گویند نماز بخوانی این‌قدر ثواب دارد، نمی‌دانم روزه بگیری این‌قدر ثواب دارد. تنها چیزی که خدا تو قرآن می‌فرماید اجرش بی‌حساب است، یعنی خیلی زیاد است، صبر است:

«إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسَابٍ.»

تنها گروهی که غیر از رسول خدا، شاید خدا به آن‌ها صلوات و درود فرستاده صابرین‌اند:

«أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ.»

این پنج قسمت از خطبه امام حسین. من هی تأکید می‌کنم تو ذهنتان بماند؛ این خطبه یا هفتم یا هشتم ذی‌الحجه (یعنی بعد از چهار ماه حضور امام حسین در مکه) خوانده شد، که حرکت کرد، بیست و چهار روز هم تو راه بود که دوم محرم رسید. به امروز، دوم بود دیگر، رسید به سرزمین کربلا.

بررسی مفهوم «بذل» و یاری رساندن به دین

من بحثم روی ششمین بخش از سخنان امام حسین است. بخش اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم را گفتم چه بود. اما بخش ششم، کلید بحث و محور بحث من است امشب، که شنیده‌اید زیاد:

«مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ، وَ مُوَطِّنًا عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ، فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا.»

من حسین حرف‌هایم را زدم؛ حالا هر کسی می‌خواهد خون بدهد، جان، مال. نمی‌خواهم، «مَنْ كَانَ بَاذِلًا…»، من بحثم امشب روی این کلمه‌ی «باذلاً» است. می‌خواهم بذل را توضیح بدهم. سه تا حرف: (ب، ذ، ل). تو فارسی هم می‌گوییم بذل و بخشش. هر کسی می‌خواهد جانش را بذل کند با من بیاید: «مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ…».

لذا می‌گویند قبل از مکه افرادی که امام حسین را دیدند تکلیفی نداشتند، چون امام حسین دعوتشان نکرد. مثلاً تو مسیر مدینه تا مکه، امام حسین خیلی‌ها را دید؛ اما بعد از این هشتم ذی‌الحجه با این جمله‌ی امام حسین، هر کسی نیامد مسئول است. شنیدند دیگر! عبدالله بن عمر شنید، عبدالله بن عباس شنید، عبدالله بن جعفر شنید. حاجی تو مکه بود، شلوغ بود مکه، امام فرمود: «مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ» (مُهجه به خون قلب می‌گویند، فارسی یعنی جان. تو زیارت اربعین هم می‌خوانید: «وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ»).

آقایان عزیز، خواهران گرامی، این موضوع سخن من است امشب: دین هزینه دارد. بی‌دینی خیلی هزینه ندارد، آدم راحت هزینه‌هایش را قیامت می‌پردازد! اما تو دنیا اگر کسی دین‌دار بود، برای دین باید بذل کند، هزینه کند. امام صادق (ع) فرمود:

«إِنَّمَا شِيعَتُنَا يُعْرَفُونَ بِالْبَذْلِ وَ السَّخَاءِ.»

شیعه‌های ما را با بذل و سخاوت بشناسید. امام باقر (ع) فرمود:

«شِيعَتُنَا الْمُتَبَاذِلُونَ فِي وِلَايَتِنَا.»

شیعه‌های ما کسانی‌اند که برای ولایت ما هزینه می‌کنند، خرج می‌کنند.

من امشب همه‌ی شما را دعوت می‌کنم به چالش در این بحث. یک وقتی بروید تو فکر بگیرید، شما برای دین چه تا حالا بذل کردید؟ خانم، آقا، جوان، بنده که اینجا نشستم، من چه برای دین تا حالا بذل کردم؟ نماز و روزه و این‌ها جای خودش است؛ چه بذل کردم؟ ممکن است بذلِ مال باشد، ممکن است بذلِ آبرو باشد، ممکن است بذلِ اولاد باشد، ممکن است بذلِ جان باشد، ممکن است بذلِ قلم باشد (آدم با قلمش)، ممکن است بذلِ زبان باشد. ما بذل مالی، بذل جانی، بذل آبرویی، بذل قلمی، بذل زبانی داریم. من یکی‌یکی این‌ها را برمی‌گردم توضیح می‌دهم؛ هر کسی به اندازه خودش ببیند برای دین چقدر بذل کرده است.

بذل مالی

همین آقا امام حسین؛ این‌ها را ما کمتر برای مردم گفتیم، بیشتر از کربلا گفتیم. من یک وقتی روی منبرها گفتم: ده سال، نه ده سال که چه عرض کنم، پنجاه و چند سال زندگی امام حسین قبل از کربلا فراموش شده. یعنی همه‌ی ماها تو این محرم و صفر که خب حقش هم همین است می‌رویم تو کربلا. آقا این امام حسین پنجاه و خرده‌ای سال تو این جامعه زندگی کرده؛ ده سال با برادرش امام حسن بوده، سی سال با پدرش امیرالمؤمنین بوده، شش هفت سال با جدش رسول خدا بوده. میان این همه کتابی که راجع به امام حسین نوشته شده، (خیلی کتاب‌ها نوشته شده، می‌دانید که)، من فقط یک کتاب دیدم از یک آقایی به نام آقای مدرس بستان‌آبادی (حالا توی اینترنت هم بزنید می‌بینید)، یک کتاب دیدم ایشان نوشته، اسم کتابش این است: امام حسین قبل از عاشورا. یعنی از عاشورا بس! اینک امام حسین قبل از عاشورا.

خب این آقا آمد دیدن اسامه. اسامه از یاران پیامبر بود (البته آدمی است که در ولایت حضرت علی در غدیر کوتاهی کرد، رأی نداد، دفاع نکرد، یک همچین نقطه‌ضعفی هم تو زندگی‌اش هست). اسامه تو بستر افتاده بود، مریض بود. آقا آمد احوالش را بپرسد، نشست کنارش فرمود: چطوری؟ گفت: آقا در حال مرگم. بعد شروع کرد گریه کردن. چرا گریه می‌کنی؟ گفت: شصت هزار درهم قرض دارم، من سرم را بگذارم زمین غصه مردن نمی‌خورم، غصه زن و بچه را می‌خورم. طلبکار از در خانه می‌ریزد، با این شصت هزار درهم چه کنم؟ دارم از اینجا می‌سوزم.

آقا فرمود: من ضامنم. قنبر را فرستاد خانه، شصت هزار درهم را آورد. نه اینکه گفت حالا بیا بعداً بهت می‌دهم، من قرض را می‌دهم، آدم می‌گوید خب حالا اگه مردی می‌دهم. نه، همان‌جا فرمود: بیا، این پول، تا زنده‌ای برو بده.

این می‌شود بذل مال! بذل مال. چقدر برای دین هزینه کردیم؟ اولین هزینه و مصداقش این است که آدم به میزان… آقا بدترین حالت (حالا شما خیلی‌ها جوانید، خیلی شاید پول در اختیارتان نباشد، ولی من کلی عرض می‌کنم چون این برنامه هم پخش می‌شود). آقا بعضی‌ها عمری ازشان گذشته، حاضر نیست خمسش را بدهد. امام رضا فرمود: این‌هایی که دریغ می‌کنند خمس مال را… این حق ماست آقا، بیست درصد درآمد اضافی شما سهم امام و سادات است. این حقش است. کشاورزی دارد، جو دارد، گندم دارد، دامداری دارد؛ زکات! سی و خرده‌ای بار خدا تو قرآن زکات را کنار نماز آورده. بروید آمار بگیرید، من یک وقتی از آقای قرائتی پرسیدم که ایشان مسئول ستاد زکات است، نمی‌دانم گفت هفت یا هشت درصد کشاورز و دامدار زکات می‌دهد تو کشور؛ نود و دو سه درصدش نمی‌دهد! زکاتی که امام رضا فرمود اگر کسی ندهد نمازش قبول نیست.

آن‌وقت همین آدم هم می‌رود مشهد جلوی امام رضا می‌ایستد می‌گوید:

«أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ.»

با خودت پس چی؟ تو از امام رضا داری تعریف می‌کنی می‌گویی آتيت الزکاة، تویی که می‌گویی به امام (تو همه‌ی زیارتنامه‌ها هست دیگر: أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ…).

بذل! من یک قصه برایتان بگویم خیلی قشنگ است، آدرس هم می‌دهم بهتان، بذل را بفهمید یعنی چه. یک بنده خدایی از مردم مدینه (انصار) یک درخت خرما تو خانه‌اش بود. خرمای خوبی هم داشت. منتها این درخت خرما مال خودش نبود، مال همسایه بود. قدیم‌ها که مثل حالا این‌قدر خانه‌ها تفکیک شده و سندی و این‌ها نبود (الان هم تو ده‌ها این‌طور است، یک باغ مال من است ولی یک درخت مال شما تو باغ من است). یک درخت خرما تو خانه‌ی یکی از انصاری‌ها (یکی از مردم مدینه) داشت. منتها این آدم بخیلی بود. صاحب درخت می‌آمد خرماها را بچیند، یا اگر خرمایی رو زمین می‌افتاد، یا اگر این بچه‌های همسایه خرما را می‌خوردند، دعوایشان می‌کرد، گاهی می‌زد! این‌ها همیشه درگیر بودند در اینکه آقا شما حق ندارید از این خرماهای درخت خانه… خرما می‌دانید درختش بالاست دست بهش نمی‌رسد، می‌افتاد گاهی، گاهی فصل چیدن مثلاً تعدادی‌اش رو زمین می‌افتاد.

این آقای انصاری آمد پیش پیغمبر شکایت کرد، گفت: آقا من که حریف بچه‌ام نمی‌شوم، بچه است این خرما را می‌بیند، نمی‌توانم بگویم. این ما را اذیت می‌کند، گاه و بی‌گاه می‌آید… خلاصه. حضرت فرمود: من درستش می‌کنم. این شخص را خواست. فرمود: این درخت را به من بده، من یک درخت تو بهشت بهت می‌دهم.

اوه اوه! نقد را بدهم نسیه بگیرم؟ حالا کو بهشت؟ الان این درخت خرما دارد من می‌خورم! نه آقا من نمی‌دهم.

فرمود: یک درخت جای دیگر بهت بدهم؟ گفت: نه، این اصلاً خرماش ویژه است، من با هیچی عوض نمی‌کنم! رفت.

آدم بنده خدا! درخت را از پیغمبر تو بهشت می‌گرفتی! من، من می‌گویم، این اگر من بودم بهش می‌گفتم روز قیامت هرچی از تو حساب کتاب سؤال می‌کردند جواب نمی‌دادی، می‌گفتی من یک درخت تو بهشت دارم می‌خواهم بروم پیشش! می‌رفتی بهشت به همین بهانه!

یک آقایی آنجا پیش پیغمبر نشسته بود به نام «أبو الدَّحْداح» (این داستان‌های زیاد دارد). یکیش این است: گفت: یا رسول‌الله، این درخته را به همین قیمت از من هم می‌خری؟ (الان مال تو نیست که!) گفت: آقا من ازش می‌خرم، شما چه‌کار داری؟ منتها شما از من می‌خری به همین قیمت که این درخت را بدهم، یک درخت تو بهشت به من بدهی؟ فرمود: بله.

رفت. لحظاتی نگذشت، برگشت گفت: آقا درخت را خریدم، بده به همین صاحبش.

چه‌جوری خریدی؟ نمی‌داد که!

گفت: آقا یک باغ داشتم، چهل تا درخت خرما توش بود، بهش دادم این را ازش گرفتم.

ببین! این را می‌گویند زرنگ! این می‌فهمد درخت تو بهشت یعنی چی. می‌ارزد یک باغ چهل‌تایی بدهد.

عزیزان من! خواهش می‌کنم امشب بروید این آیه را ببینید. یک سوره تو قرآن داریم سوره لیل، یعنی شب. آیه پنج. این دو تا را من با هم مقایسه کنم، یعنی اینی که درخت خرما را با چهل تا درخت عوض کرد و خرید، و اینی که درخت خرما را نداد. من آیه را بخوانم برایتان. سه تا ویژگی این دارد، سه تا ویژگی هم این دارد. قرآن می‌گوید تو سوره لیل:

«فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى وَ اتَّقَى.»

اینی که داد، مالش را داد و درخت را خرید؛ و تقوا داشت، خدا را می‌شناخت، می‌فهمید بهشت یعنی چی.

«وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنَى.»

تصدیق کرد، قبول کرد نیکی و بهشت و ثواب را.

«فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى.»

خیلی آیه دقیق است. من فارسی برایتان بگویم: یعنی کاری می‌کنیم دست به خاک بگذارد طلا بشود! «فَسَنُيَسِّرُهُ» یعنی دیگر یعنی یک کاری می‌کنیم راحت به پول برسد. این چهل تا که هیچ، چهارصد تا درخت گیرش بیاید راحت. «سَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى»، دو تا یُسر توش است دیگر، یعنی کاری می‌کنیم راحت به پول برسد.

اما آن چی؟

«وَ أَمَّا مَنْ بَخِلَ…»

اینی که بخل ورزید. اینی که بخل ورزید و نداد. «وَ أَمَّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنَى»، اینی که بخل ورزید و منع کرد. و قرآن می‌فرماید:

«وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنَى.»

تکذیب کرد، انفاق نکرد.

«فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَى.»

آن هم کاری می‌کنیم هرچی سختی است بیاید تو زندگی‌اش. این آسان سختی می‌بیند، آن آسان مال دنیا! یعنی به عبارت دیگر، تو کار این گره می‌افتد، تو کار این گشایش. این ابوالدحداح چه‌کار کرد؟ بذل کرد.

ما الان خیلی‌هایمان دودوتا چهارتا می‌کنیم. ببینید، پسر امام صادق (ع) آمد پیش باباش. محمد بن جعفر، محمد دیباج معروف است. ظاهراً قبرش هم تو همین شهر دیباج (جاده مشهد که می‌روید این نیشابور، آنجا قبرش آنجاست). محمد دیباج معروف است، داداش امام کاظم علیه‌السلام، عموی امام رضا. پسر امام صادق آمد گفت: بابا اوضاعم خیلی به‌هم ریخته، پول ندارم، بدهکارم.

آقا فرمود: چقدر پول داری حالا؟ گفت: چهل درهم. چهل درهم.

فرمود: برو صدقه بده.

گفت: آقا می‌گویم من ندارم، لااقل این چهل دینار تو جیبم باشد، شما می‌گویی این هم بده خب جیبم خالی می‌شود!

فرمود: پسرم، (شما را به خدا حدیث خوب گوش بدهید، خوب گوش بدهید):

«لِكُلِّ شَيْءٍ مِفْتَاحٌ وَ مِفْتَاحُ الرِّزْقِ الصَّدَقَةُ.»

هر کاری کلید دارد و کلید رزق صدقه است. آی که همه‌ی اشکال‌های من تو زندگی این است که کلید اشتباهی به قفل می‌اندازم. وقتی کلید اشتباهی بیندازی وا نمی‌شود، زور بزنی می‌شکند دیگر، اصلاً وا نمی‌شود. به خدا هر کاری راه دارد. آرامش با نماز است، کلیدش این است. تو دنبال چه می‌گردی؟ تو مواد مخدر دنبال آرامش می‌گردی؟ آرامش را ببین… هر کاری «لِكُلِّ شَيْءٍ مِفْتَاحٌ». ما یکی از مشکلات جامعه‌مان این است که کلید را گم کردیم. نمی‌داند آقا کلید آرامش چیست؟ کلید مثلاً ارضای غرایزش چیست؟ آقا کلید ارضای غرایز ازدواج است، تشکیل خانواده است. کلید رشد و ترقی این نیست که تو دنبال صحنه‌های حرام بروی، روابط نادرست برقرار کنی، با این رفاقت‌هایی که به حرام منجر می‌شود. هر چیزی کلیدیابی خیلی مهم است.

فرمود: پسرم، هر چیزی کلیدی دارد، کلید رزق صدقه‌ است.

گفت: چشم بابا. (حالا احتمالاً خودش هم سختش بود ولی چون بابایش گفته بود دیگر گفت صادق است). رفت چهل درهم را صدقه داد. مدتی نشد، چهار هزار درهم یکی بهش داد (حالا نذرش کرد بهش). این‌ها اعتقاد می‌خواهد.

می‌بینی؟ من ربا را می‌بینم، می‌گویم صد میلیون به شما می‌دهم، یکصد و پنجاه دو ماه دیگر می‌گیرم مثلاً! می‌بینم دیگر. اما صد میلیون به شما بدهم دو سال دیگر همان صد میلیون بهم بدهید، که خیلی ارزش آمده پایین، ارزشی ندارد. من پول قرض بدهم سه ماه دیگر شش ماه دیگر، رو دلار حساب کنی رو سکه حساب کنی ارزش این پول می‌آید پایین! این ضعف اعتقاد است. چرا؟ چون خدا می‌فرماید قرض هجده برابر می‌شود، صدقه ده برابر می‌شود. «مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا».

این‌ها… من شما را نمی‌گویم، خودم را می‌گویم چون باورهایمان ضعیف است. آن قصه گوسفند است که پیغمبر سر برید و هی داد به فقرا، داد به فقرا. یک کمی‌اش هم ماند. همسر پیغمبر اعتراض کرد، گفت: آقا یک خرده ماند. فرمود: نه، یک خرده نماند، خیلی‌اش ماند! آن‌هایی که رفت ماند. اینکه نماند، اینکه می‌خوریم تمام می‌شود.

اگر کسی باورش بر این شد، «مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ»… من امشب بحثم روی چیست؟ روی خطبه‌ی (بعضی عزیزان که دیرتر رسیدید) خطبه روز هفتم یا هشتم ذی‌الحجه در مکه. اسمش هم گفتم معروف است به خطبه‌ی چی؟ الموت. این خطبه با این کلام شروع می‌شود: «خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ»، معنا کردم برایتان. شش قسمتش را. این ششمین بخشش: «مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ»، هر کسی می‌خواهد جانش را بذل کند با ما بیاید. موضوع سخن من کلمه بذل است، چون شیعه با بذل شناخته می‌شود. شیعه، «الْمُتَبَاذِلُونَ فِي وِلَايَتِنَا».

چه‌جوری بذل کنیم؟ گاهی بذل مال، گاهی بذل جان است. آقا یک جایی مال به درد نمی‌خورد! عُبیدالله بن حر جُعفی به امام حسین گفت: من اسب می‌دهم، شمشیر می‌دهم. آقا فرمود: «لَا حَاجَةَ لِي فِيكَ»، من اسب و شمشیر نمی‌خواهم. ابی‌عبدالله آدم می‌خواست، جان می‌خواست.

بذل جانی

شما را به خدا، حالا من یک بحثی را یک وقتی یادداشت کردم، این‌هایی که کربلا آمدند و نیامدند مرگ‌هایشان را ببینیم. همین عبیدالله بن حر جعفی چند سال بعدش مرده؟ سال شصت و یک کربلا بوده، این شصت و هفت مرده. شش سال بعدش! کجا؟ سوار اسبش بود، اسب رم کرد، انداختش تو آب خفه شد، جنازه‌اش هم پیدا نشد! عبیدالله بن حر جعفی که امام حسین را تنها گذاشت بدنش هم دیگر پیدا نشد.

اما شما نگاه کنید، کربلا واقعاً عجیب است. من خودم وقتی کربلا می‌روم گاهی می‌روم کنار این شهدا، چون تاریخشان هم بلدم، یکی‌یکی اسم‌هایشان را صدا می‌زنم کارشان را بهشان می‌گویم، می‌گویم تو همچین کاری کردی.

یزید بن ثُبَیت بصری است، دو تا پسر دارد: عبدالله و عبیدالله. جفتشان را برداشت گفت: برویم خدمت آقا اباعبدالله. یک غلامی هم دارد. شدند چهار نفر. آمد کجا؟ مکه. اباعبدالله را تو مکه دید، خدمت امام رسید عرض ارادت کرد، از مکه هم دنبال امام حسین آمد تا کربلا.

ببینید بذل را! روز عاشورا آمد خدمت آقا گفت: آقا من می‌خواهم اول بچه‌هایم بروند میدان بعد خودم بروم. آقا فرمودند: چرا؟ گفت: می‌ترسم من اگه شهید شوم این‌ها پشیمان شوند، عشق پدر گریه بر پدر عاطفی‌شان کند. لذا ایستاد گفت: پسرهای من، بروید جانتان را فدای پسر فاطمه کنید. جفتشان رفتند میدان شهید شدند. من همیشه اسم این را از این پرچم می‌خوانم تو حرم امام حسین. بعد هم خودش رفت.

آن‌وقت امام زمان تو زیارت ناحیه مقدسه می‌فرماید:

«السَّلَامُ عَلَى يَزِيدَ بْنِ ثُبَيْتٍ وَ ابْنَيْهِ.»

باریکلا! سلام بر یزید بن ثبیت که بذل جان کرد. «مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ».

یک وقتی اسلام نیاز به مال دارد مثل خدیجه کبری، یک وقتی نیاز به جان دارد مثل حمزه سیدالشهدا. دو تا پسرعمو تو کربلا، این‌ها را من شب‌ها می‌گویم برایتان بعضی از این تاریخ‌هایی که نشنیدید (کمتر شنیده‌اید می‌گویم)، دو تا پسرعمو به نام سیف و مالک. این‌ها را من هر وقت می‌روم اسم‌هایشان را نگاه می‌کنم نوشته آنجا: سيف و مالك. می‌دانید که امام حسین روز عاشورا بالاسر همه‌ی شهدا نیامده، اصلاً نشده بیاید. کلاً ابی‌عبدالله بالاسر نُه تا شهید آمده. بقیه را یا نشد یا حمله اول شهید شدند (چون حدود سی نفر تو حمله اول شهید شدند). این دو تا روز عاشورا آمدند خدمت امام حسین (علیه‌السلام) در حالی که گریه می‌کردند. آقا فرمود که: ما یبکیکما؟ چرا گریه می‌کنید؟ گفتند:

«لَا نَبْكِي عَلَى أَنْفُسِنَا وَ لَكِنْ نَبْكِي عَلَيْكَ.»

آقا ما برای خودمان گریه نمی‌کنیم، برای غربت شما گریه می‌کنیم، برای مظلومیت شما اشک می‌ریزیم. بعد ببینید ادب را نگاه کنید، گفتند: آقا می‌شود ما یک خواهشی از شما بکنیم؟ ما نمی‌گوییم بیایید بالاسر ما سر ما را به دامن بگیرید، فقط شما یک جای میدان بایست جنگیدن ما را تماشا کن که ما بدانیم به محضر امام داریم می‌جنگیم! ابی‌عبدالله فرمودند باشه. جایشان را عوض کردند آمدند یک بلندی. این دو تا رفتند میدان، هر دو مبارزه کردند و شهید شدند. همه‌ی عشقشان این است که امام حسین مبارزه را ببیند. خب این می‌شود بذل!

ببینید، فرق است بین کسی که شهادت می‌آید سراغش یا کسی که می‌رود سراغ شهادت. ما عزیزانمان خب تو جلسه بودند بمب خورده شهید شده، یا جبهه رفتند بعضی شهید شدند بعضی برگشتند. اما به شما بگویند اگه بروی شهیدی، تمام، مسلم است برنمی‌گردی! خیلی آدم می‌خواهد. یک وقت در حین جنگ شهادت نصیب انسان می‌شود، بمب می‌خورد، اتفاقی مثل خیلی از شهدا، اما یک وقت به شما بگویند آقا این گوی و این میدان، رفتی نیم ساعت دیگر نیستی!

نوجوان یازده‌ساله، بابایش شهید شده رفت تو میدان (حالا اسمش هم تو تاریخ محل تردید است ولی غالباً نوشتند):

«أَبَى أَنْ يُقْتَلَ أَبُوهُ فِي الْمَعْرَكَةِ.»

یعنی نوجوانی که بچه شهید بود. باباش شهید شده، مادرش هم کربلا بود. پاشده آمده خدمت ابی‌عبدالله. آقا اجازه می‌دهید؟ چون زره باباش هم پوشیده بود، این زره بهش بزرگ بود کشیده می‌شد روی زمین. آقا یک نگاهی کرد به قد و بالای این بچه یازده‌ساله، بالاخره نوجوان است، فرمود: نه برگرد تو، بابات شهید شد کافیه، می‌ترسم مادرت راضی نباشد، بالاخره تو یادگار پدرتی.

گفت: آقا این زره را مادرم تنم کرده، مادرم من را فرستاده! من برگردم مادرم من را دعوایم می‌کند، اجازه بده بروم.

سَعَدَ اللَّهُ قَلْبَكَ يَا أَبَاعَبْدِ اللَّهِ. چه یارانی داری، چه آدم‌هایی.

آن‌وقت آمده میدان، ببینید ادب را. به خدا ادب و فهم به سن و سال نیست، به سواد نیست. سواد ادب می‌آورد اما ادب گاهی به سن و سال نیست. نگفته من بابام کیه، نگفته من مادرم کیه، با اینکه می‌گفتند (غالباً شما می‌بینید حبیب بن مظاهر را معرفی می‌کردند). آمده میدان:

أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الْأَمِيرُ * سُرُورُ فُؤَادِ الْبَشِيرِ النَّذِيرِ

عَلِيٌّ وَ فَاطِمَةُ وَالِدَاهُ * فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظِيرٍ

شناسنامه‌اش را زد به نام امام حسین: آقا امام حسین خوب آقاییه، سرور و آقای همه‌ی مردم دنیاست. خودش که آقاست، باباش هم آقاست، مادرش فاطمه است پدرش امیرالمؤمنین. شما را به خدا مردم از این خانواده بالاتر سراغ دارید؟ «مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ»، بذل!

یک خرده فکر کنید، من دیشب هم گفتم منبر باید کاربردی باشد. دیشب روی اصلاح صحبت کردم، امشب روی بذل.

انواع دیگر بذل در جامعه امروز

خواهری که پای منبر منی! همین‌قدر که تو حجابت را رعایت می‌کنی به خدا این بذل است برای دین. آن مادر سه شهید که توی خیابان تهران، قم، کاشان تو را می‌بیند حجاب داری، می‌گوید الحمدلله خون بچه‌ام هدر نرفت، حجاب تو کشور آمد؛ تو به اندازه‌ی حجابت باذلی.

جوانی که نمازت را می‌خوانی، به پدر و مادرت احترام می‌کنی؛ تو به اندازه خودت داری بذل می‌کنی برای دین. حتی ازدواج می‌کنی یک دختر خانم را به سرانجام برسانی، خودت به سرانجام برسی، دینت حفظ بشود، تو باذلی! خیلی راحت بذل دین.

کاسبی که شما کم‌فروشی نمی‌کنید؛ مسئولی که در اداره مردم را عصبانی نمی‌کنی باعث بدبینی به انقلاب نمی‌شوی؛ کارخانه‌داری که حق کارگرت را رعایت می‌کنی، (الحمدلله تو این شرایط گرانی این آقا به فکر ماست، کم نکرد حقوق‌ها را افزایش داد)، تو به اندازه‌ی خودت صاحب کارخانه با هوای کارگرت باذلی. خواهر من با حجاب باذلی، جوان عزیز با عفت تو باذلی. کاسب عزیز، مسئول اداری. کاری ندارد!

بذل قلم و زبان:

علامه امینی با قلمش باذل بود. سی سال (آیت‌الله نوری همدانی به خود من فرمود) فرمود: سی سال علامه امینی (چهل و نه از دنیا رفت، می‌دانید که قبلش هم تو نجف بود الان تو حرم نیست خارج حرم، همین‌جا تهران هم بیمارستان بستری بود قبل از انقلاب. خود آقای آیت‌الله نوری همدانی به خود من فرمود) فرمود: علامه امینی به من گفت سی سال ده هزار کتاب را زیر و رو کردم الغدیر نوشتم. سی سال عمرش را گذاشت.

شیخ عباس قمی، پسرش را من تو مسجدالحرام دیدم خدا رحمتش کند (هم پسرش فوت کرد هم نوه‌اش فوت کرد). ایشان یک پسرش میرزا علی‌آقا بود، منبری معروف بود قبل از انقلاب فوت کرد؛ یک پسرش شیخ محسن بود که تو این خیابان شهدا نماز می‌خواند بعد از آن هم نوه‌اش می‌خواند، هر دوشان هم از دنیا رفتند. من سال هشتاد و شش پسر شیخ عباس قمی را تو مسجدالحرام دیدم، گفتم یک خاطره‌ای از بابات برای من بگو. گفت: پدرم صد و ده جلد کتاب نوشت. سالی یکی دو بار پینه‌های انگشتش را قیچی می‌کردیم، از بس می‌نوشت این‌ها پینه بسته بود که بتواند بنویسد. وقتی دفنش کردیم تو یک جعبه کوچیک این پینه‌ها را هم باهاش دفن کردیم! یک آدمی که صد و ده جلد کتاب… این بذل قلم کرده.

همین شعرای ما؛ دعبل، کمیت، سید حمیری با زبانشان بذل کردند. همین مداحان عزیزی که واقعاً باید تشکر کرد من خیلی ممنونم ازشان. تو این تهران هر کدامشان یک قطب شدند الحمدلله. یکی اینجا، این همه جوان، این موقع شب این همه جوان شما اینجا چه‌کار می‌کنید؟ مگر تئاتر است اینجا؟ مگر سینماست؟ مگر فیلم است؟ نه روضه می‌خوانند شما گریه می‌کنید. دست این مداح‌ها را باید بوسید چون بذل زبان کرده. یکی آن طرف تهران، یکی آن طرف کاشان، یکی آن طرف، خیلی مهم است. چرا امام باقر برای کمیت یک دعای ویژه می‌کند: خدا گناهان قدیم و جدید و مخفی و آشکارت را بیامرزد (مَا تَقَدَّمَ وَ مَا تَأَخَّرَ)؟ چون با زبانش دارد بذل می‌کند.

یک کسی با مالش بذل می‌کند، این فضا را هزینه کرده مثلاً ساخته. یک کسی جانش را می‌دهد شهید سلیمانی، شهید حاجی‌زاده. من حرفم این است که شما امشب یک گوشه با خودت فرض کن من چقدر باذلم؟ من چی چی بذل کردم؟ پول دادم؟ قلم دادم؟ زبان دادم؟ آبرو دادم؟ بعضی‌ها آبرویشان را برای دین گذاشتند.

عرض کردم کار را پیچیده نمی‌کنم: یک رعایت حجاب، یک رعایت نماز، یک ادب با پدر و مادر، که پدر و مادر بگوید الحمدلله این جوان من که دوازده شب از قاضی صابر برمی‌گردد خانه، ادب از سر و رویش می‌بارد، تندی نمی‌کند، بداخلاقی نمی‌کند، نماز صبحش را می‌خواند؛ این‌ها می‌شود. و علاقه‌مند می‌شود به دین. نکند خدای نکرده بگوید تو سرت بخورد عزاداری که تو برمی‌گردی دوازده شب با من تندی می‌کنی صبح بلند نمی‌شوی برای نمازت! این می‌شود بذل. همه‌ی این حرف من امشب روی این است:

«إِنَّمَا شِيعَتُنَا يُعْرَفُونَ بِخِصَالٍ… بِالْبَذْلِ وَ السَّخَاءِ.»

شیعه‌ی ما را با بذل بشناسید. امام حسین تو زیارت اربعین هم دارد «وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ»؛ خودش خون داد، کسانی هم که می‌خواستند خون بدهند دعوت کرد: «مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ».

ذکر مصیبت و روضه پایانی

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.

چه یارانی دارد امام حسین! چه یارانی دارد، چه اصحابی دارد. ان‌شاءالله خدا قسمتتان کند بروید کربلا کنار قبرشان سه مرتبه مستحب است بگویید:

«فُزْتُمْ وَاللَّهِ، فُزْتُمْ وَاللَّهِ، فُزْتُمْ وَاللَّهِ.»

به خدا بردید، به خدا بردید، به خدا برنده شدید! من رسمم این است، این سه چهار شب اول را از اصحاب یک ذکر مصیبتی می‌کنم. یکی از شهدای کربلا حبیب است. من خودم هر وقت بروم کربلا یک حاجت بیشتر از ایشان نخواستم. شاید نمی‌دانم چند سفر رفتم، همیشه بروم کنار قبرش می‌گویم: تو عاقبت به خیر شدی از اربابت بخواه عاقبت به خیر بشوم، بخواه ما با ولایت برویم با امامت با دین از دنیا برویم. می‌دانید یک شب یک ختم قرآن می‌کرده: «يَخْتِمُ الْقُرْآنَ فِي لَيْلَةٍ وَاحِدَةٍ». (حالا یک‌تن واحد هم دارد).

می‌دانید ابی‌عبدالله وقتی آمد بالاسرش چه تعریفی ازش کرد؟

«لِلَّهِ دَرُّكَ يَا حَبِيبُ، لَقَدْ كُنْتَ فَاضِلًا تَخْتِمُ الْقُرْآنَ فِي لَيْلَةٍ وَاحِدَةٍ.»

خدا جزای خیر بهت بدهد، تو فاضلی. این شخصیت بزرگ بوده برای خودش کسی بوده. می‌دانید سر حبیب را بردن به کوفه دعوا بوده، چون جایزه گذاشته بودند. چون سرها را همه را یکجا نبردند بین قبیله‌ها تقسیم شد. حالا آن کله‌گنده‌هایشان مثل خولی ملعون و دیگران سر امام حسین را بردند، بعضی‌ها سر افراد دیگر را.

و یک آقایی (من روضه‌ام همین باشد، امشب باشد) سر حبیب نصیب او شد. سر را بست به اسب، تاریخ دارد این را. سوار شد به تاخت آمد به سمت کوفه که برود به ابن زیاد بگوید (چون حبیب اهل کوفه بود، آدم به‌نامی بود، قبیله گسترده‌ای داشت) بگوید این سر را من آوردم؛ بی‌دینِ بی‌انصافِ دنیاطلب یک چهار تا اشرفی جایزه بگیرد.

می‌گوید آمدم دروازه کوفه دیدم شلوغ است، جمعیتی ایستاده، من هم این سر همراهم، همه نگاه می‌کنند. اما وسط این جمعیت یک جوانی خیره‌خیره به این سر دارد نگاه می‌کند. خیلی به این سر خیره است. ترسیدم، تعجب کردم. اشک تو چشم‌هاشه. آمد جلو به من سلام کرد. گفتم: سلام بفرمایید.

گفت: می‌شود این سر را به من بدهید؟

گفتم: ابداً نمی‌شود، من پول باید برای این بگیرم.

گفت: به خاطر خدا این سر را بده من بروم دفن کنم، این سر را نچرخان.

گفتم: تو چه رابطه‌ای با این سر داری؟

گفت: من پسر حبیبم! این سر بابام حبیبه.

سر بابایی برای سر خونِ آل به من نداد ها! به خاطر مال دنیا نداد بگویم. پسر حبیب، تو سر را دیدی و نگرفتی! اما یک دختر بچه‌ای تو خرابه سر نخواست، تو سر خواستی، او بابا خواست. او می‌گفت: «أَبَتَاه، أَبَتَاه».

می‌دانید که روضه حضرت رقیه سه چهار خط بیشتر نیست، همش زبان حال است. چون من دیده بودم، من یک سال تو قم هیئت رزمندگان یک بچه شهیدی آوردند روی منبر، بعد از منبر ما یا قبلش، عکس باباش تو دستش بود (بچه سه چهار ساله). بعد که بردند سوار ماشین کنند (عکس بزرگ بود نمی‌شد با ماشین ببرند) آقا هر کاری کردند این عکس را از این بچه بگیرند سوارش کنند، می‌گفت: (گفتند بابا عکس تو ماشین نمی‌رود)، می‌گفت: من با بابام باید با هم برویم! من عکس شهید دستم است. آن‌وقت شما تصور کنید، همین امروز چندتا بچه تشییع شد. من دیدم یکی از این عزیزان، بچه‌اش را رو سینه‌اش گذاشتند امروز. شما تصور کنید یک بچه سه‌ساله! من که معتقدم فرصت حرف زدن پیدا نکرده تا سر را برداشت روی زمین افتاد:

«فَلَمَّا حَرَّكُوهَا فَإِذَا بِهَا قَدْ فَارَقَتْ رُوحُهَا جَسَدَهَا الشَّرِيف.»

هرچی او را تکان دادند دیدند رقیه جان داده، جان تسلیم کرده.

«صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا مَظْلُومُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ.»

حالا هر کجا نشستید سه مرتبه: یا حسین.