روضه ششم گرچه از دنیا فقط دو چشم تر دارم حسین
">
روضه ششم گرچه از دنیا فقط دو چشم تر دارم حسین
گرچه از دنیا فقط دو چشم تر دارم حسین
من ز ثروتمندان هم بیشتر دارم حسین
خانه بودم فاطمه آورد تا اینجا مرا
هر کجا مادر بفرماید گذر دارم حسین
روضه را جارو زدم، قلب مرا جارو زدی
حالِ دیگر داشتم، حالِ دیگر دارم حسین
چشم بهم بزنی دههی محرم تمام شده باورت بشه یا نشه میگن و الرأس علی القناةِ یدار سرش رو بریدن رو نیزه زدن قدر بدون. شبِ ششمِ محرمه دیگه چیزی نمونده، ارباب مون زمین گیر بشه
اونقدر بهرِ تو میسوزم خودت خاکم کنی
آرزو دین هست یا نه؟
اونقدر بهرِ تو میسوزم خودت خاکم کنی
با همین بیچارگی خیلی هنر دارم حسین
ببین با این یه بیت چقدر ارتباط برقرار میکنی
تو تهِ گودال رفتی من شدم بالا نشین
همه کتکها و نیزهها و تیرها و شمشیرها رو تو خوردی آقا
تو تهِ گودال رفتی من شدم بالا نشین
آبرویِ هم اگر دارم ز تو دارم حسین
شبِ عاشورام وقتی خطبهاش رو خواند، یارانش رو امتحان کرد امام سجاد و امام باقر تو خیمه بودند، روایتِ مالِ امام سجاد علیهالسلام فرمود ابو حمزه گوشه ی خیمه نشسته بودیم، یتیم امام حسن بلند شد، گفت عمو فردا منم میکشن یا نه؟
ابیعبدالله فرمود کیفَ الموتُ عندک عزیزم یا بنی مرگ در نظر تو چگونهست؟ فرمود احلی منالعسل مرگی که در معیتِ تو باشه از عسل شیرینتره، فرمود آری عزیزِ برادرم نه تنها تو رو میکشن، بلکه فرزندِ شیرخوارم هم میکشن.
امشب یه اشارهای کنم، فردا انشاءالله روضه رو کامل بخونم
تا گفت شیرخوارم هم میکشن، قاسم برای مرگِ خودش نگران نبود گفت عمو یعنی پایِ اینها به خیمهها میرسه؟ این شیرخواره که تو بغلِ زنهاست یعنی پایِ اینها به خیمهها مگه میرسه که میگی شیرخوارم هم میکشن؟
ادامهاش بمونه برایِ فردا شب برگردم روضه یتیم امامِ حسن.
اومد خدمت ابیعبدالله آنقدر بویِ امام حسن میده، همه اربابِ مقاتل نوشتند عمو و برادرزاده همدیگر رو بغل کردند، آنقدر گریه کردند فغشی علیهما هر دو بی حال شدند، اما باز هم اجازه نداد، اینجا دیدند قاسم خم شد، دست و پایِ ابیعبدالله رو میبوسه، بالاخره امامِ زمانش رو راضی کرد واردِ میدان شد چه کرد به ماند جنگِ نمایانی کرد، لشکر رو تار و مار کرد یه نانجیبی گفت داغِ این بچه رو به دلِ مادرش میذارم، چنان با شمشیر به فرقش زدند، عدهای هم سنگ بر اونش کردند، از مرکب افتاد زمین تا ابیعبدالله رو صدا زد چنان سراسیمه ابیعبدالله آمد نوشتند وقتی رسید دید قاسم داره پاهاشو رو زمین میکشه، و هو یفحصُ بِرجِلِهِ، شب جمعهست ببرمت گودال با همین بهانه، آخ بمیرم، یه جایِ دیگه این تعبیر به کار رفته، آن لحظهای که زن و بچه دنبالِ ذوالجناح آمدند، دیدند ابیعبدالله پاش رو داره رو زمین میکشه، وَ الشّمرُ جالِسٌ عَلی صَدرِهِ حسین
